🍎دسترسی ویژه به کانالهای علمی🍎✔️🔘برای داشتن این مجموعه در مدت✔️🔘محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد…
انتشار: 2026/08/23 18:29 UTCدریافت: 2026/08/24 04:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 04:35 UTC
🍎دسترسی ویژه به کانالهای علمی🍎✔️🔘برای داشتن این مجموعه در مدت✔️🔘محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید📌کانال ویژهی امشب: ⬅️«بازگشت نور»؛ پیامهای بهروز از خانوادۀ کهکشانی👇@returnoflightجهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼@HHo_bb
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- کتابخانه ادبی · تطابق دقیق — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۲۳:۲۰
- 📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۰:۵۰
- 《 ♪••؏ــــــشق و دلتنگــــــــــي••♪ 》 · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۲:۵۲
- کتابخوانی تلگرام · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۴:۳۵
- صداے ِ ســڪــوت🌱ᥫ᭡ · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۵:۵۵
- دروس قانون ابن سینا طب سنتی ، دانیال شفاء استاد کوکبی . · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۱۳:۲۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — کتابخوانی تلگرام
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_14♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 با قسمت آخر حرف مادرم موافق بودم، من دقیقاً به خاطر همین موضوع بیشتر از پیش به طرف مبارزه جذب میشدم زیرا در آرمان شهر من اثری از مردم که در حسرت کار در شرکت نفت میسوختند وجود نداشت. اما تا آن آرمانشهر فاصله زیادی بود. منظورم بعد مکانی و زمانی نیست منظورم آن چیزی است که توانایی بشریت خوانده میشود. در همین فاصله است که خیل کثیر انسانهایی مثل من نابود یا سرخورده میشوند و جمع دهشتناکی از جمعیت غریق و خاموش با مرگ یا تباهی تدریجی دست به گریبان میشوند.باری، در اوج چنین رویاهایی در جریان اعتصاب گستردهای که تقریباً تمام مراکز کارگری مسجدسلیمان را فلج کرد دستگیر شدم. غیر از من هفت کارگر دیگر بازداشت شده بودند. من جوانترین و در عین حال کم اهمیتترینشان بودم. از همان لحظه دستگیری دچار ترس شدم. شب حالم کمی بهتر شد اما فردا که ما را با هواپیمای شرکت نفت به تهران فرستادند به وحشت افتادم و به این ترتیب زمانی آرزوی دیرین نوجوانیام تحقق پیدا کرد که از فرط دلهره روی صندلی هواپیما تاب نمیآوردم. ما را در محاصره چند افسر و سرباز مسلح از فرودگاه تهران به فرمانداری نظامی بردند. ساختمان مرموز لباسهای نظامی، پوتینهای واکس خورده، قیافههای سرد و آهنین، رفت و آمدهای پر هیاهو و احتیاطهای محافظین چنان رعبانگیز بود که اعدام را قطعی میدیدم. من هیچ تجربهای در این زمینه نداشتم تا آن روز حتی یک بار به کلانتری هم نرفته بودم و از حدود اختیارات و اعمال بازجویان بی اطلاع بودم. اما درباره سر به نیست کردن مخالفین سیاسی حکومت چیزهایی شنیده بودم. بنابراین وقتی ساعتها بعد بدون آب و غذا به درون سالن بزرگی هول داده شدم که شش نظامی عالی رتبه در آن بودند، یقین پیدا کردم که تا چند ساعت دیگر اعدام میشوم. سوالها شروع شد من که به علت ترس و وحشت شعور عادی و تمرکز عقلانیام را از دست داده بودم در منتهای ضعف به بیشتر پرسشهای آنها جواب دادم. با این حال در مواردی حقیقت را کتمان کردم و جواب دیگری دادم آنها بین خودشان هم حرفهایی رد و بدل میکردند. گاهی یکیشان مینشست و بقیه یا به میز تکیه میدادند و یا پشت سر من میایستادند. یک بار که دروغ گفته بودم سرگرد تنومندی که پشت سرم ایستاده بود کتفم را چنان فشرد که اشک در چشم آوردم. در همین حال یک کوه روی صورتم فرو ریخت کوهی که بعداً فهمیدم در واقع مشت سروان بلند قامت سمت چپم بوده است! چهار نفر دیگر کار او را با مشت و لگد ادامه دادند. از حال رفتم وقتی به حال عادی برگشتم به من گفته شد که حقایق را تمام و کمال بگویم و چند روز بعد آزاد شوم و به مسجدسلیمان برگردم و به کار مشغول شوم و یا باید شکنجه و اعدام و در بهترین حالت ده سال حبس و اخراج دائمی از شرکت نفت را بپذیرم. انتخاب یکی از اینها را به خودم محول کرده بودند. من از لحظهای که از هواپیما پیاده شده بودم باطنا به اقتدار آنها و حقارت خودم اعتراف کرده بودم آنها از نظر من همه چیز بودند. کوه، بلندا، قدرت و اهمیت! در صورتی که من پشه ناچیزی بیش نبودم. من از مبارزه تصوری در حد تصویر فیلم جسی جیمز و رمانهای خرمگس، مادر و امثال آنها را داشتم. شکنجهها و بازجوییها را فقط در فیلمها دیده و در کتابها خوانده بودم و همیشه در رویاهایم از سبعانهترین شکنجهها جان سالم به در میبردم و چنان شخصیت مقاومی از خود نشان میدادم که بازجوها و شکنجهگرها در نهان مرا میستودند. اما در وقتی از اتاق بازجویی بیرون آمدم موجود له شده و تفالهای بیش نبودم. آنها مرا نکشتند ولی به خودم ثابت کردند که یک صفر مطلق بیشتر نیستم. هرچند که خیالم راحت بود که دست از سرم برداشتهاند. وقتی شامم را در سلول تنگ و تاریک میخوردم یقین داشتم که تهدید نمیشوم ولی احساس میکردم که برای ابد چیز گرانبهایی را از دست دادهام. چند دقیقه بعد سراپای وجودم مثل یک تکه چوب شد و در منتهای بدبختی با خود گفتم: کاش هیچ وقت توی این راه نیفتاده بودم!مردمان بسیاری بودند که با نوع زندگیشان کم و بیش حکومت را تایید میکردند یا دست کم با آن کنار میآمدند. خیلیهاشان هم آدمهای ضعیفی بودند ولی آنها از نظر من آلوده نبودند بلکه کسی آلوده و پست بود که ادعای مبارزه میکرد و حالا تسلیم میشد کسی مثل من! شب دهشتناکی را از سر گذرانیدم. غوغایی در مغزم به وجود آمده بود و افکار درهم و برهم و تصاویر گوناگون بیوقفه در ذهنم هجوم میآوردند شب چند بار از خواب پریدم هر بار اولین چیزی که به ذهنم خطور میکرد این بود که دستگیر شدهام و ضعف نشان دادهم و آنها چیزی را از من گرفتهاند که دیگر دست یافتنی نیست. با اینکه کسی را لو نداده بودم ولی کلمات خائن و ضعیف در وجودم طنین میانداخت تا صبح دو دفعه به گریه افتادم.#ادامه_دارد ....
.🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشتهای 26 و 27 و یادداشت آخر🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹میترسم از شهر از خیابانها، از آدمها میترسم.گویی آنجا غبارها، غلیظتر شده و به روی هم متراکم گشتهاند، تا به مجرد این که من از بیمارستان خارج شوم مرا در خویش فرو بکشند و از چشمها پنهان کنند.آنگاه همه بخندند به کشمکش احمقانهای که من با وجود خویش می کنم، به مردی که با شمشیری چوبین به جنگ خدا رفت. از خود با اندیشهای در هم شکسته، میپرسم: چه باید کرد؟چگونه باید در میان شکست خوردگان، لاف پیروزی زد؟آیا این شهامت در من باقیست که دست دوستی را بفشارم که بوی خون من از آن به مشام میرسد؟ونوسی را ستایش کنم که اگر دست هایش نشکسته بود، همه میدیدند که در دست چپش چند سکه طلاست و در دست راستش قلب خونین من!!ƸӜƷ «پایان کتاب» ƸӜƷ.
@ketabkhaniye_telegram 🔹از این قشنگتر نمیشد سلیقه و آگاهی، بخشی از جامعه رو به تصویر کشید😁♦️حالا هرچه بخوای وقت بذاری کتاب معرفی کنی، کتاب صوتی تهیه کنی😃.
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_13♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹امیدوار بودم که روزی کارمند شرکت نفت شوم. حتی ویلای دلخواهم را انتخاب کردم! ویلای پنجم از پنج ویلایی که روی تپهای بنا شده بودند و رو به پهنه نه چندان وسیع اما سرسبز و خوش منظری داشتند.به این ترتیب من کار و زندگی در آن کارگاه سنگ تراشی را که به کابوسی سهمگین میمانست با رویاها و تخیلات شیرین و دلچسبی در هم آمیخته و گذران روزها را قابل تحمل کرده بودم. اما فقط خودم را با رویا سرگرم نمیکردم آن زندگی آن کابوسی که تا عمر دارم با من خواهد بود در عین حال با چیزی واقعی هم عجین شده بود. من توانستم به کمک مرد سنگ تراشی که سالها پیش چند ماهی در مکتب روستاییمان درس خوانده بود حروف الفبا و طرز نوشتن کلمات ساده را یاد بگیرم. او مرد میانسالی از اهالی آذربایجان بود. زنش را چند سال پیش از دست داده و به خاطر اختلاف با خانواده پدری از آنها جدا شده و به خوزستان آمده بود. مردی مغرور و سرکش بود ولی ظاهری آرام و خونسرد داشت. تنها فردی بود که به پایمال شدن حقوقم اعتراض میکرد. به همین علت صاحب سنگ تراشی فقط پنج ماه توانست او را تحمل کند. طی همین پنج ماه او تاثیر عمیقی بر من گذاشت حتی وقتی متوجه استعداد من شد برای من یک کتاب سال اول اکابر خرید. با تشویق و همراهی او بود که اسمم را در کلاس اول اکابر کارگران شرکت نفت نوشتم. وقتی مدرک ششم ابتدایی را گرفتم شغل سنگ تراشی را رها کردم و در یک بنگاه حمل و نقل مشغول به کار شدم. به خاطر صاف بودن کف پا معافیت پزشکی گرفتم. میتوانستم به دانشسرای عشایری بروم و معلم شوم ولی تدریس را دوست نداشتم، به استخدام شرکت نفت درآمدم و در کارگاههای مرکزی تعمیرات واقع در چشمهعلی به کار مشغول شدم. چون سابقه زیادی نداشتم و تعداد منازل کارگری معدود بود اتاقی در محله فقرزده سرکورهها اجاره کردم. من در سالی استخدام شده بودم که شاه به اتکای کودتای ارتش و سلطنت طلبان و با کمک سازمان جاسوسی امریکا حکومت نخستوزیر ملیگرا و محبوب وقت را سرنگون و دوباره قدرت را به دست گرفته بود. اوضاع تا حدی غیر عادی بود بین جسارت و وحشت و بین تسلیم و اعتراض مرز مخصوصی وجود نداشت. بیشتر کارگران باطناً معترض بودند ولی انفعال از خود نشان میدادند. من که طی سالهای گذشته به یک آرمانگرای عامی تبدیل شده بودم و خود را برای فداکاری در راه خیر و خوشبختی عمومی آماده میدیدم کم کم به آن کارگرانی نزدیک شدم که برای کسب حقوق و امتیاز صنفی فعالیت میکردند. کتابهایی مثل پاشنه آهنین اثر جک لندن، مادر نوشته ماکسیم گورکی و خرمگس اثر خانم اتل لیلیان وینیچ را با ولع حتی دو سه بار خواندم. شخصیتهای آرمانگرا و عدالتخواه این نوع کتابها به قهرمانان آرمانی من تبدیل شدند.آرزوی اقامت در خانه کارمندی و لم دادن در کنار کولر گازی و نشستن در ماشین کادیلاک آرام آرام جای خود را به رویای دیگری داد: مبارزه و شرکت در اعتصابات کارگری به خاطر آسایش و سعادت کارگران شرکت و حتی رفاه و آزادی تمام مردم ایران! من نمیتوانستم قبول کنم که همه مبارزین سیاسی از اول در پی کسب قدرت بودند قبول نمیکنم چون خود به تنها چیزی که فکر نمیکردم قدرت، امتیازات و منافع فردی بود. میتوانم خودم و امثال خود را به خیالبافی، کم سوادی و بیاطلاعی متهم کنم ولی نمیتوانم لذتی را که از تجسم خوشبختی و مسرت کارگران شرکت و حتی بقیه همنوعانم در بهشت رویاییام حس میکردم به حساب منافع شخصی بگذارم. من معجونی از آرمان خواهی و دلبستگی به رهایی همنوعانم از بدبختی و سرگردانی بودم ولی به جای عقلانی کردن این تمایل به رویاهایی پناه میبردم که فقط و فقط در تخیلات یک ایدئالیست به وجود میآیند حتی تجسم میکردم که با چهرهای مصمم و مشتهایی گره کرده پیشاپیش کارگران اعتصابی به طرف اداره مرکزی حرکت میکنم. جزئیات هم از نظرم دور نمیماند مثلاً همیشه لباس سرمهای رنگ کار به تن داشتیم و پوتین پوشیده بودیم و در جایی که آفتاب بعد از ظهر از سمت راست به ما میتابید به طرف ساختمان اداره مرکزی پیش میرفتیم. زندگی من مطابق میل مادرم نبود او هر از گاهی به دیدنم میآمد از اینکه من به فکر زندگی و آینده نبودم حرص و جوش میخورد. از کتاب خواندن من و از دوستی و همکاری هم با کارگرانی که شورشی خوانده میشدند متنفر بود. مثل هر انسان محافظهکاری نه تنها خود از فعالیت اجتماعی دوری میجست بلکه مرا هم نصیحت میکرد تا سرم به کار خودم گرم باشد اما چیزی که او را به وضوح عصبی میکرد طبق معمول به مسئله پول مربوط میشد. او مثل گذشته توقع داشت که بیشتر حقوقم را به او بدهم. اولین بار که شنید من به کارگران اعتصابی پیوستهام با تندخویی گفت: مثل اینکه سیلری زده زیر دلت! ناشکری نکن پسر! مردم همین را هم ندارند. با قسمت آخر حرفش موافق بودم.#ادامه_دارد ...
.🆔 @ketabkhaniye_telegram📚 #مردی_که_در_غبار_گم_شد ✍ #نصرت_رحمانی● یادداشتهای بیستوچهارم و بیستوپنجم🎤گوینده: #پری_ساتکنی@satkani🎚تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram 🔹 من و او مال هم بودیم، همراه هم بودیم، هر دو هرچه بودیم برای هم بودیم. افعی یک ریگزار بودیم ولی وعدهگاه ما جای خطرناکی بود. دیدار ما در لحظهای سیاه انجام گرفت. جدایی ما بر سر دوراهی بود که هر دو راه بنبست بود.روزی که به هم رسیدیم، هر دو آلوده بودیم، آلودهی محیط مسموم پر از ریا و فریب خود و لبریز از عصیان از حسرت اطرافیان، لبریز از دغدغه، از ترس بیپروایی، لبریز از بیزاری از آنچه که ناچار به عنوان قرارداد در محیط حکومت می کرد ... .
و دوباره یادداشتی برای#صادق_هدایتای کاش صادق هم … می گریست!HESAM7E7🖌️🎤@B4midni8