.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_13♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹امیدوار بودم ک…
انتشار: 2026/08/22 14:50 UTCدریافت: 2026/08/24 04:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 04:35 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_13♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹امیدوار بودم که روزی کارمند شرکت نفت شوم. حتی ویلای دلخواهم را انتخاب کردم! ویلای پنجم از پنج ویلایی که روی تپهای بنا شده بودند و رو به پهنه نه چندان وسیع اما سرسبز و خوش منظری داشتند.به این ترتیب من کار و زندگی در آن کارگاه سنگ تراشی را که به کابوسی سهمگین میمانست با رویاها و تخیلات شیرین و دلچسبی در هم آمیخته و گذران روزها را قابل تحمل کرده بودم. اما فقط خودم را با رویا سرگرم نمیکردم آن زندگی آن کابوسی که تا عمر دارم با من خواهد بود در عین حال با چیزی واقعی هم عجین شده بود. من توانستم به کمک مرد سنگ تراشی که سالها پیش چند ماهی در مکتب روستاییمان درس خوانده بود حروف الفبا و طرز نوشتن کلمات ساده را یاد بگیرم. او مرد میانسالی از اهالی آذربایجان بود. زنش را چند سال پیش از دست داده و به خاطر اختلاف با خانواده پدری از آنها جدا شده و به خوزستان آمده بود. مردی مغرور و سرکش بود ولی ظاهری آرام و خونسرد داشت. تنها فردی بود که به پایمال شدن حقوقم اعتراض میکرد. به همین علت صاحب سنگ تراشی فقط پنج ماه توانست او را تحمل کند. طی همین پنج ماه او تاثیر عمیقی بر من گذاشت حتی وقتی متوجه استعداد من شد برای من یک کتاب سال اول اکابر خرید. با تشویق و همراهی او بود که اسمم را در کلاس اول اکابر کارگران شرکت نفت نوشتم. وقتی مدرک ششم ابتدایی را گرفتم شغل سنگ تراشی را رها کردم و در یک بنگاه حمل و نقل مشغول به کار شدم. به خاطر صاف بودن کف پا معافیت پزشکی گرفتم. میتوانستم به دانشسرای عشایری بروم و معلم شوم ولی تدریس را دوست نداشتم، به استخدام شرکت نفت درآمدم و در کارگاههای مرکزی تعمیرات واقع در چشمهعلی به کار مشغول شدم. چون سابقه زیادی نداشتم و تعداد منازل کارگری معدود بود اتاقی در محله فقرزده سرکورهها اجاره کردم. من در سالی استخدام شده بودم که شاه به اتکای کودتای ارتش و سلطنت طلبان و با کمک سازمان جاسوسی امریکا حکومت نخستوزیر ملیگرا و محبوب وقت را سرنگون و دوباره قدرت را به دست گرفته بود. اوضاع تا حدی غیر عادی بود بین جسارت و وحشت و بین تسلیم و اعتراض مرز مخصوصی وجود نداشت. بیشتر کارگران باطناً معترض بودند ولی انفعال از خود نشان میدادند. من که طی سالهای گذشته به یک آرمانگرای عامی تبدیل شده بودم و خود را برای فداکاری در راه خیر و خوشبختی عمومی آماده میدیدم کم کم به آن کارگرانی نزدیک شدم که برای کسب حقوق و امتیاز صنفی فعالیت میکردند. کتابهایی مثل پاشنه آهنین اثر جک لندن، مادر نوشته ماکسیم گورکی و خرمگس اثر خانم اتل لیلیان وینیچ را با ولع حتی دو سه بار خواندم. شخصیتهای آرمانگرا و عدالتخواه این نوع کتابها به قهرمانان آرمانی من تبدیل شدند.آرزوی اقامت در خانه کارمندی و لم دادن در کنار کولر گازی و نشستن در ماشین کادیلاک آرام آرام جای خود را به رویای دیگری داد: مبارزه و شرکت در اعتصابات کارگری به خاطر آسایش و سعادت کارگران شرکت و حتی رفاه و آزادی تمام مردم ایران! من نمیتوانستم قبول کنم که همه مبارزین سیاسی از اول در پی کسب قدرت بودند قبول نمیکنم چون خود به تنها چیزی که فکر نمیکردم قدرت، امتیازات و منافع فردی بود. میتوانم خودم و امثال خود را به خیالبافی، کم سوادی و بیاطلاعی متهم کنم ولی نمیتوانم لذتی را که از تجسم خوشبختی و مسرت کارگران شرکت و حتی بقیه همنوعانم در بهشت رویاییام حس میکردم به حساب منافع شخصی بگذارم. من معجونی از آرمان خواهی و دلبستگی به رهایی همنوعانم از بدبختی و سرگردانی بودم ولی به جای عقلانی کردن این تمایل به رویاهایی پناه میبردم که فقط و فقط در تخیلات یک ایدئالیست به وجود میآیند حتی تجسم میکردم که با چهرهای مصمم و مشتهایی گره کرده پیشاپیش کارگران اعتصابی به طرف اداره مرکزی حرکت میکنم. جزئیات هم از نظرم دور نمیماند مثلاً همیشه لباس سرمهای رنگ کار به تن داشتیم و پوتین پوشیده بودیم و در جایی که آفتاب بعد از ظهر از سمت راست به ما میتابید به طرف ساختمان اداره مرکزی پیش میرفتیم. زندگی من مطابق میل مادرم نبود او هر از گاهی به دیدنم میآمد از اینکه من به فکر زندگی و آینده نبودم حرص و جوش میخورد. از کتاب خواندن من و از دوستی و همکاری هم با کارگرانی که شورشی خوانده میشدند متنفر بود. مثل هر انسان محافظهکاری نه تنها خود از فعالیت اجتماعی دوری میجست بلکه مرا هم نصیحت میکرد تا سرم به کار خودم گرم باشد اما چیزی که او را به وضوح عصبی میکرد طبق معمول به مسئله پول مربوط میشد. او مثل گذشته توقع داشت که بیشتر حقوقم را به او بدهم. اولین بار که شنید من به کارگران اعتصابی پیوستهام با تندخویی گفت: مثل اینکه سیلری زده زیر دلت! ناشکری نکن پسر! مردم همین را هم ندارند. با قسمت آخر حرفش موافق بودم.#ادامه_دارد ...
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- عصر قانون · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۱۴:۴۴
- کیهان آنلاین · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
- کتابخوانی تلگرام · تطابق دقیق — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۴:۳۵
- کانالِ قرآنپویان · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲ شهریور ۱۴۰۵، ۱۵:۰۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند