.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_14♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 با قسمت آخر ح…
انتشار: 2026/08/23 15:02 UTCدریافت: 2026/08/24 04:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 04:35 UTC
.📚#علیاحضرت_فرنگیس ✍#فتحالله_بینیاز 🔸#قسمت_14♦️تنظیم: #باران@ketabkhaniye_telegram🔹 با قسمت آخر حرف مادرم موافق بودم، من دقیقاً به خاطر همین موضوع بیشتر از پیش به طرف مبارزه جذب میشدم زیرا در آرمان شهر من اثری از مردم که در حسرت کار در شرکت نفت میسوختند وجود نداشت. اما تا آن آرمانشهر فاصله زیادی بود. منظورم بعد مکانی و زمانی نیست منظورم آن چیزی است که توانایی بشریت خوانده میشود. در همین فاصله است که خیل کثیر انسانهایی مثل من نابود یا سرخورده میشوند و جمع دهشتناکی از جمعیت غریق و خاموش با مرگ یا تباهی تدریجی دست به گریبان میشوند.باری، در اوج چنین رویاهایی در جریان اعتصاب گستردهای که تقریباً تمام مراکز کارگری مسجدسلیمان را فلج کرد دستگیر شدم. غیر از من هفت کارگر دیگر بازداشت شده بودند. من جوانترین و در عین حال کم اهمیتترینشان بودم. از همان لحظه دستگیری دچار ترس شدم. شب حالم کمی بهتر شد اما فردا که ما را با هواپیمای شرکت نفت به تهران فرستادند به وحشت افتادم و به این ترتیب زمانی آرزوی دیرین نوجوانیام تحقق پیدا کرد که از فرط دلهره روی صندلی هواپیما تاب نمیآوردم. ما را در محاصره چند افسر و سرباز مسلح از فرودگاه تهران به فرمانداری نظامی بردند. ساختمان مرموز لباسهای نظامی، پوتینهای واکس خورده، قیافههای سرد و آهنین، رفت و آمدهای پر هیاهو و احتیاطهای محافظین چنان رعبانگیز بود که اعدام را قطعی میدیدم. من هیچ تجربهای در این زمینه نداشتم تا آن روز حتی یک بار به کلانتری هم نرفته بودم و از حدود اختیارات و اعمال بازجویان بی اطلاع بودم. اما درباره سر به نیست کردن مخالفین سیاسی حکومت چیزهایی شنیده بودم. بنابراین وقتی ساعتها بعد بدون آب و غذا به درون سالن بزرگی هول داده شدم که شش نظامی عالی رتبه در آن بودند، یقین پیدا کردم که تا چند ساعت دیگر اعدام میشوم. سوالها شروع شد من که به علت ترس و وحشت شعور عادی و تمرکز عقلانیام را از دست داده بودم در منتهای ضعف به بیشتر پرسشهای آنها جواب دادم. با این حال در مواردی حقیقت را کتمان کردم و جواب دیگری دادم آنها بین خودشان هم حرفهایی رد و بدل میکردند. گاهی یکیشان مینشست و بقیه یا به میز تکیه میدادند و یا پشت سر من میایستادند. یک بار که دروغ گفته بودم سرگرد تنومندی که پشت سرم ایستاده بود کتفم را چنان فشرد که اشک در چشم آوردم. در همین حال یک کوه روی صورتم فرو ریخت کوهی که بعداً فهمیدم در واقع مشت سروان بلند قامت سمت چپم بوده است! چهار نفر دیگر کار او را با مشت و لگد ادامه دادند. از حال رفتم وقتی به حال عادی برگشتم به من گفته شد که حقایق را تمام و کمال بگویم و چند روز بعد آزاد شوم و به مسجدسلیمان برگردم و به کار مشغول شوم و یا باید شکنجه و اعدام و در بهترین حالت ده سال حبس و اخراج دائمی از شرکت نفت را بپذیرم. انتخاب یکی از اینها را به خودم محول کرده بودند. من از لحظهای که از هواپیما پیاده شده بودم باطنا به اقتدار آنها و حقارت خودم اعتراف کرده بودم آنها از نظر من همه چیز بودند. کوه، بلندا، قدرت و اهمیت! در صورتی که من پشه ناچیزی بیش نبودم. من از مبارزه تصوری در حد تصویر فیلم جسی جیمز و رمانهای خرمگس، مادر و امثال آنها را داشتم. شکنجهها و بازجوییها را فقط در فیلمها دیده و در کتابها خوانده بودم و همیشه در رویاهایم از سبعانهترین شکنجهها جان سالم به در میبردم و چنان شخصیت مقاومی از خود نشان میدادم که بازجوها و شکنجهگرها در نهان مرا میستودند. اما در وقتی از اتاق بازجویی بیرون آمدم موجود له شده و تفالهای بیش نبودم. آنها مرا نکشتند ولی به خودم ثابت کردند که یک صفر مطلق بیشتر نیستم. هرچند که خیالم راحت بود که دست از سرم برداشتهاند. وقتی شامم را در سلول تنگ و تاریک میخوردم یقین داشتم که تهدید نمیشوم ولی احساس میکردم که برای ابد چیز گرانبهایی را از دست دادهام. چند دقیقه بعد سراپای وجودم مثل یک تکه چوب شد و در منتهای بدبختی با خود گفتم: کاش هیچ وقت توی این راه نیفتاده بودم!مردمان بسیاری بودند که با نوع زندگیشان کم و بیش حکومت را تایید میکردند یا دست کم با آن کنار میآمدند. خیلیهاشان هم آدمهای ضعیفی بودند ولی آنها از نظر من آلوده نبودند بلکه کسی آلوده و پست بود که ادعای مبارزه میکرد و حالا تسلیم میشد کسی مثل من! شب دهشتناکی را از سر گذرانیدم. غوغایی در مغزم به وجود آمده بود و افکار درهم و برهم و تصاویر گوناگون بیوقفه در ذهنم هجوم میآوردند شب چند بار از خواب پریدم هر بار اولین چیزی که به ذهنم خطور میکرد این بود که دستگیر شدهام و ضعف نشان دادهم و آنها چیزی را از من گرفتهاند که دیگر دست یافتنی نیست. با اینکه کسی را لو نداده بودم ولی کلمات خائن و ضعیف در وجودم طنین میانداخت تا صبح دو دفعه به گریه افتادم.#ادامه_دارد ....