
شعر، دلنوشته، داستانک ، تاریخ فوق لیسانس مردم شناسی ، مدرس، عضو هیئت مدیره بنیاد اراک شناسی، عضو هیئت امنای خانه امیرکبیر ارتباط با ادمین. . . 👈@ahmadihezave
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 14 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/03 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 14 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
#جوامع_الحکایات_و_لطایف_الافاضات فی احوال شوارع کلان آباد و باز شدن خیابان مخابرات آورده اند که جمعی گرد آمدندی فی بلدیه کلان آباد، عجائب کارها بکردندی که جنبندگان نفهمیدندی من الجن و الانس و الملائکه و الجماد و الحیوان و النباتات!گاهی شوارع تنگ بکردندی تنگ تر از تنگه جابلسا و گاهی گشاد بکردندی گشادتر از دهان خواجه فلان الدوله ینگه دنیایی ،گاه مسدود بکردندی چنان در حمام فلان آبادی و گاه باز بکردندی همچو خورجین حمار عام کرمعلی ، عجایب مردمانی بودندی، خدایشان از چشم حسودان دور بداراد!شعر:ای که می بندی و می تنگی و باز هی گشایی و همی بازی بُغاز یک زمان بانگی برآری، طمطراقی همچو غازناگهان کوته کنی، ناگه کنی چیزی دراز!زابتدا فکری بکن، کاری، پلانی، نقشه ایبس کن آخر این همه تنگ و گشاد و پهن ، باز ایرج احمدی هزاوه، ۲۲ مرداد ماهeitaa.com/hezavehvillage@irajahmadihezave #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
🔸 در باب شوخی اهالی کانال هزاوه با ما چند سال بعد ما!فکر کردند که ما مثلا بدمون میاد، ظرفیت بالاست آقا، اوهوم!تازه یکی از کتابها رو جا انداخته!البته که پوستشان را خواهیم کند تا بدانند اینجا کجاست و مو کیوم؟eitaa.com/hezavehvillage@irajahmadihezave…
#زیر_پوست_شهر اراک ، مرکز شهر ۱۷ مرداد ۱۴۰۵فروشگاه لوازم آرایشی شلوغ بود، حتی توی پیاده رو هم ترافیک انسانی ایجاد شده بود ، اونم ترافیک سنگین!یه خانم جوان و یه خانم میان سال که جلوی من بودند و به سختی حرکت می کردند مشغول گفتگو بودند، دقیقا راجع به آرایش!خانم اول: آدم اگه خودش یه گوهی نباشه هر گوهی هم به خودش بماله هیچ گوهی نمیشه!پی نوشت:یعنی فيلسوفانه تر از این جمله نشنیده بودم!پی نوشت تر:معادلش: چاله اگه از خودش آب نداشته باشه هرچی آب بریزی توش می گنده!@irajahmadihezave @hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
🔸️سالگرد درگذشت مرحوم پدرم اصغر احمدی هزاوه ۱۷ مرداد ۱۳۸۲به یاد او ، از کتاب " کفش ها و آدم ها ". . . چون باد از " کمرتنگا " گذشتیم و روستای رباط و کربلایی علی جعفر که سخت اصرار داشت شب را در کلبه درویشی اش به سر کنیم، پدر ماجرا را گفت و رفتیم، خانه های روستای قزلیجه که پیدا شد گویی خان دوم ما بود، حمله سگ ها، یکی ، دوتا ، سه تا، هفتمین سگ را که شمردم سگ ها به ما رسيده بودند، من سوار الاغ بودم و پدر پیاده، الاغ که هم گرگ دیده بود و هم سگ ، خونسردانه و آرام می رفت، پدر هم که هرگز از هیچ حیوانی هراس نداشت، چوبدستی به دست، سگ ها را به آرامش دعوت می کرد، سگ ها هم در میان خوف و رجا می چرخیدند و از اعماق وجود پارس می کردند و دندان های نیششان را به رخ ما می کشیدند . . .ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه@hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
🔸 هزاوه امروز هزوشن انگور عسگریا هم رسیدند با این سال کورپه خوب خودشون رو رسوندند یه هفته خنکی هوا قد یه گیر آب کمک باغا کرد، به قول قدیمی ها دیگه انگورا از سر آب میخورنeitaa.com/hezavehvillage@hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
#زیر_پوست_شهر اراک، ۷ مرداد، مسجد 2+2+1 = 2وارد مسجد میشم، طبق رسم به همه صاحبان عزا که به ردیف ایستاده اند تسلیت میگم، یه جای خالی وسط مسجد پیدا می کنم و میشینم. مداح با صدای بلند در حال مداحی است و طبق معمول کسی هم به حرفهای مداح توجهی نداره!چند نفر پذیرایی می کنند، خرما، حلوا، شربت، کلا در اینجور مراسم چیزی نمیخورم، یکی هم قرآن پخش میکنه( یک حزب، کل قرآن ۱۲۰ حزب هست ) ، قرآن بر میدارم و مشغول خوندن میشم، دو نفر کنار دستی ام بلند میشن و میرن، کمی بیشتر از نصف قرآن رو نخوندم که دستی به طرفم دراز میشه و با خوشحالی میگه: سلااااام، چطوری؟- سلام، تو چطوری؟کنارم میشینه و بلند می پرسه: کی مرده ؟در حد مقدور توضیح میدم ، میگه: کی میشه ؟ معلومه که متوجه نشده، بنابراین با دستم به جلوی مسجد و افرادی که ایستادند اشاره میکنم و میگم بابای اون آقا که اونجا ایستاده. با هیجان میپرسه: بعدش میرن سر قبرا؟میگم نه ، صبح اونجا بودند. پذیرایی کنندگان از راه میرسند و سینی های خرما و حلوا و شربت رو مقابل دوست تازه نشسته ما می گیرند: دو عدد خرما، دو عدد حلوا و دو لیوان شربت بر میداره، یه لیوان شربت رو مستقیم میخوره و یکی دیگه رو میذاره روی فرش و بعد از خوردن خرما و حلوا اون رو هم میره بالا. مشغول قرآن خوندن میشم، نمیدونم چرا دوباره سینی شربت مقابل دوست ما گرفته میشه، دو تا لیوان دیگه بر میداره و دقیقا بر روال دوتای اول!قرآن که تموم میشه دوباره سینی شربت مقابل دوست ماست، این دفه متوجه اشاره او به پذیرایی کنندگان میشم !هنوز لیوان شربت رو کاملا خالی نکرده که میگم: بسّه خب مریض میشی!دو تا از انگشتاش رو باز میکنه و به طرف من میگیره و میگه فقط ۲ تا خوردم، بعد هم بدون خداحافظی بلند میشه میره میشینه یه ردیف جلوتر، ۵ متر به راست. میرم توی فکر چرا این روزها کلا قوانین ریاضی به هم خوردن؟ ۲ به اضافه ۲ به اضافه ۱ میشه ۲ ! کجایی فیثاغورث؟!یاد آسانسور ديروزی میفتم، توی بیمارستان که 5 منهای 1 میشد 1 ، آهان حالا یادم اومد، من اعداد رو از توی آئینه آسانسور میدیدم!ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه
🔸️ پنجم مرداد ۱۴۰۵رونمایی از کتاب " زیر پرچم خدا "نوشته محمد آکریم علمدار راجع به تفاوت های داستان و خاطره صحبت کردم @irajahmadihezave#ایرج_احمدی_هزاوه🔸️ پنجم مرداد ۱۴۰۵رونمایی از کتاب " زیر پرچم خدا "نوشته محمد آکریم علمدار راجع به تفاوت های داستان و خاطره صحبت کردم @irajahmadihezave#ایرج_احمدی_هزاوه
زیر پوست شهر اراک، ششم مرداد ، بیمارستان 1 = 5 - 1 دکمه آسانسور رو فشار میدم ، مقصدم طبقه چهارم هست، سه نفر دیگه هم توی آسانسور هستند یه خانم چاق ، یه خانم لاغر و یه پیرمرد ، همه ابروها در هم!هر کدوم هم دکمه یه طبقه رو میزنن، به روبرو زل میزنم ، شماره طبقه ای که ایستادیم رو می بینم. دیروز رونمایی کتاب " زیر پرچم خدا " بود ، کتابخانه حجت الاسلام میرجعفری ، منم صحبت کردم راجع به تفاوت های " داستان " و " خاطره " ، با آقای علمدار راحتم، خیلی راحت، دوستش دارم، اساسی ترین تفاوت بین خاطره و داستان " تخیل " است، دیروز این رو گفتم. آسانسور حرکت کرده، دیروز گفتم که زمان در خاطره خطی است، اما در داستان گاهی زمان شکسته می شود، گاهی حتی از آخر داستان شروع می شود. آسانسور می ایستد طبقه 1 ، خانم لاغراندام پیاده میشه ، تا در آسانسور بسته بشه توی ذهنم میاد که دیروز از خانم مشهدی و خانم داوری هم تشکر کردم، اگر چه خانم داوری رو تحریم کردم به طور کامل و همه جانبه!آسانسور راه میفته، دیروز توی صحبت هام از دست اداره کل ارشاد هم به خاطر بی تفاوتی به جریان کتاب گلایه کردم، شدید، دوستان ارشادی هم بودند .دیروز خیلی چیزهای دیگه هم گفتم، دوباره روبروم رو نگاه میکنم نگاهم به شماره طبقات میفته ، آسانسور می ایسته، طبقه 5 ، چرا طبقه چهارم توقف نداشتیم؟ من باید میرفتم طبقه چهارم !خانم چاق و پیرمرد پیاده میشن، منم پیاده میشم، پیش خودم حساب میکنم یه طبقه رو از پله ها برگردم پایین بهتره تا با آسانسور برم بالا و دوباره برگردم. چند ثانیه بعد میرسم ، وارد سالن بزرگ طبقه چهارم میشم و دنبال اسم بخش مورد نظرم میگردم، پیداش نمی کنم. یه تابلوی نسبتاً بزرگ گوشه سالن توجهم رو جلب میکنه: First floor !با خودم میگم طبقه اول؟ از کی تا حالا 5 منهای 1 میشه 1 ؟!از یه نفر دیگه هم می پرسم، درسته طبقه اول هستم، کاش خیام و پاسکال و نیوتون و اسپینوزا دم دستم بودند بهشون ثابت می کردم که دیگه فرمول های قدیمی ریاضی کاربردی ندارند!به طرف آسانسور میرم، دکمه رو فشار میدم و منتظر می مونم، دیروز از تعلیق در داستان هم گفتم، چیزی که در خاطره نیست به خاطر همین کتاب زیرپرچم خدا خاطره یا سفرنامه است ، دیروز حتی گفتم یک خط از خاطره میتونه سند باشه، مثل خاطرات انور خامه ای، فردوست، علم، دیروز گفته بودم که در خاطره و سفرنامه نویسی اطناب و توجه به جزئیات گاهی به روایت لطمه میزنه، مثلا چرا آقای علمدار پشت در گیر می کنه و اون رو با جزئیات می نویسه اما این جزئیات تاثیری در سیر روایت او ندارد؟ آسانسور از راه می رسد، فقط یه نفر توی آسانسور هست، یه جوان شیک و خوش پوش با ابروهای در هم!دکمه طبقه چهارم رو میزنم و بر میگردم، نگاهم به روبروست و شماره طبقات ،طبقه بعدی آسانسور توقف میکنه، جوان خوش پوش در حال پیاده شدن هست، دوباره شماره طبقه رو میبینم : شماره 5 ، ما که فقط یک طبقه بالا اومدیم! کاش لااقل دستم به خوارزمی می رسید و ازش می پرسیدم از کی تا حالا 1 به اضافه 1 میشه 5 ؟!ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه
🔸️ پنجم مرداد ۱۴۰۵رونمایی از کتاب " زیر پرچم خدا "نوشته محمد آکریم علمدار راجع به تفاوت های داستان و خاطره صحبت کردم @irajahmadihezave#ایرج_احمدی_هزاوه
✍ دکتر سید محمد الحسینی به عنوان یک معلم جامعهشناسی، همواره معتقد بودهام که ملتها بیش از آنکه با انباشت اطلاعات ساخته شوند، با روایتهای هویتی شکل میگیرند. جامعهای که نتواند گذشته خود را در قالب داستانهایی جذاب، دقیق و اندیشهورز برای نسل جدید بازگو کند، به تدریج حافظه تاریخی و سرمایه هویتی خود را از دست خواهد داد.از این منظر، کتاب «کودکی صدراعظم» اثر دوست فرهیختهام ایرج احمدی هزاوه، صرفاً روایت کودکی امیرکبیر نیست؛ بلکه تلاشی ارزشمند برای نشان دادن این حقیقت است که شخصیتهای بزرگ، پیش از آنکه در میدان سیاست و قدرت بدرخشند، در مکتب اندیشه، پرسشگری و تربیت شکل میگیرند. گفتوگوهای هوشمندانه میان «تقی» و استادش، خواننده را به این اندیشه رهنمون میکند که بنیان یک جامعه پیشرفته نه در قدرت، بلکه در دانایی، عدالت و قدرت تشخیص خیر از شر است.ما امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین روایتهایی نیاز داریم؛ روایتهایی که به جای اسطورهسازی، فرآیند شکلگیری انسانهای بزرگ را به تصویر بکشند و به نسل جوان بیاموزند که آینده یک ملت، از کلاس درس، کتاب، پرسش و تفکر آغاز میشود. «کودکی صدراعظم» را باید گامی ارزشمند در مسیر بازسازی روایتهای هویتی ایران دانست؛ روایتی که هم خواندنی است، هم آموزنده و هم از منظر جامعهشناختی، در تقویت حافظه تاریخی و سرمایه فرهنگی جامعه نقشی قابل توجه ایفا میکند.eitaa.com/hezavehvillage@hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
✍️ از کتاب کودکی صدراعظم:تقی ناگهان پرسید: « چه چیز باعث میشود یک پادشاه خوب باشد؟»میرزااسدالله قلمش را برداشت و روی خاکِ کف اتاق با انگشت خطی کشید، انگار میخواست نقشهای ساده بکشد. «پادشاه خوب کسی است که رعیت را در خاطر داشته باشد، نه فقط تخت و تاج را. قانون را محترم بدارد، به مردم عدالت بدهد، و جلوی ظلم را بگیرد. پادشاه باید دانا هم باشد ،دانایی از زور مهمتر است. حالا تو این را با آنچه شنیدی و خواندی مقایسه کن.»تقی چند لحظه ساکت ماند؛ بعد با آن لحنِ بیپیرایهاش گفت: «من میخواهم دانا شوم، استاد. » : آیا وزیر هم باید دانا باشد؟میرزااسدالله تقریبا قهقهه زد: بله پسرم، البته.و تقی ادامه داد: مردم چی؟ مردم هم باید دانا باشند؟ملای پیر از ته دل خوشحال شد؛ نه فقط از علاقهمندیِ تقی به تاریخ، که از آن آرزویِ بزرگِ کودکانه برای دانایی. او برخاست و گفت: « بله، مملکت ملت دانا هم میخواهد ، پس از امروز، تو بیشتر از قبل تاریخ بخوان؛ نه برای اینکه قهرمانی را ستایش کنی، بلکه برای اینکه بین خوبی و بدی فرق بگذاری " . . .تصویر کودکی امیر کار یکی از دوستان خوش ذوق ما @irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه✍️ از کتاب کودکی صدراعظم:تقی ناگهان پرسید: « چه چیز باعث میشود یک پادشاه خوب باشد؟»میرزااسدالله قلمش را برداشت و روی خاکِ کف اتاق با انگشت خطی کشید، انگار میخواست نقشهای ساده بکشد. «پادشاه خوب کسی است که رعیت را در خاطر داشته باشد، نه فقط تخت و تاج را. قانون را محترم بدارد، به مردم عدالت بدهد، و جلوی ظلم را بگیرد. پادشاه باید دانا هم باشد ،دانایی از زور مهمتر است. حالا تو این را با آنچه شنیدی و خواندی مقایسه کن.»تقی چند لحظه ساکت ماند؛ بعد با آن لحنِ بیپیرایهاش گفت: «من میخواهم دانا شوم، استاد. » : آیا وزیر هم باید دانا باشد؟میرزااسدالله تقریبا قهقهه زد: بله پسرم، البته.و تقی ادامه داد: مردم چی؟ مردم هم باید دانا باشند؟ملای پیر از ته دل خوشحال شد؛ نه فقط از علاقهمندیِ تقی به تاریخ، که از آن آرزویِ بزرگِ کودکانه برای دانایی. او برخاست و گفت: « بله، مملکت ملت دانا هم میخواهد ، پس از امروز، تو بیشتر از قبل تاریخ بخوان؛ نه برای اینکه قهرمانی را ستایش کنی، بلکه برای اینکه بین خوبی و بدی فرق بگذاری " . . .تصویر کودکی امیر کار یکی از دوستان خوش ذوق ما @irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه
🔸️ خانه امیرکبیر هوش مصنوعی اهداء کتاب " کودکی صدراعظم " به صدراعظم کار یکی از دوستان خوش ذوق هزاوه ای خوشمان آمد 😍😍@hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
✍️ درباره کتاب " زیر پرچم خدا "نوشته محمد آکریم علمدار قسمت دوم کتاب، هم داستان است و هم داستان نیست، نویسنده گویی از همان ابتدا قصد داشته که حاصل سفرش را در اختیار خوانندگانش قرار دهد به همین دلیل با جزئیات و دقت بسیار همه چیز را ضبط کرده و سفرنامه اش را نوشته است:"یک بطری خالی آب آشامیدنی را مچاله کردم و دادم به کمک راننده تا آن را بگذارد بین دریچه و سقف اتوبوس، باز کردن دریچه همان و هجوم برف و سرما همان . . . "گاهی هم فیلسوف می شود:" به گمانم اگر پای خوردن و پس دادن در میان نبود گمانم هیچ مشکلی حتی جنگ در دنیا وجود نداشت "از وضعیت عراق هم می نویسد انباشت زباله در مسیر، مغازه ها، پلیس، جاده، لهجه عراقی، ریخت خانه های عراق، بازی کودکان ، غذاها، میوه جات، دستفروش ها، حتی از همسفرانش، حضور یا غیبت آنان، بیماری خود یا همسفران و غیره. این جزئیات نویسی کار را به جایی می کشاند که نوعی وسواس را هم میتوان در آن مشاهده کرد:" در میان کارت ها کارت اتاق ۳۰۵ را روی پیشخوان رسپشن پیدا کردم، آن را برداشتم و رفتم که بروم به اتاقم، ولی نمیدانم که چه مشکلی پیش آمده بود که در باز نمی شد و پشت سر هم با eror مواجه میشدم پس از دو سه دقیقه تلاش و سر و ته کردن کارت و وررفتن با دستگیره بالاخره موفق شدم در را باز کنم و نیاز به حضور مسئولین هتل نشد "راست آنکه خواننده به طور طبیعی طالب آن است که هر پاراگرف یا جمله ای که نویسنده در کتابش آورده را همراه با هدفی و پیوندی با سایر ماجراها ببیند، به عنوان مثال همین باز نشدن در که با این جزئیات نوشته شده می توانست مقدمه ای باشد برای اتفاقات بعدی مثلا: - اتاق را اشتباهی رفته است و پس از بازکردن در با ماجرایی دیگر درگیر میشود - داخل اتاق ماجرایی در حال روی دادن است - کسی به عمد قفل را دستکاری کرده - و . . .اما بعد از اتمام ماجرا و این که هیچ چیز خاصی نبوده ، اینگونه جزئیات نویسی شاید زائد به نظر برسد. اگرچه ارائه اطلاعات دقیق از مسیر و جغرافیای عراق در این کتاب از نقاط قوت آن است.ادامه دارد ایرج احمدی هزاوه @irajahmadihezave #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
📚 به چاپ سوم رسید. کتاب " کودکی صدراعظم "نوشته ایرج احمدی هزاوه باغ اربابی. . . پشت عمارت باشکوه قائممقام، باغ اربابی گسترده شده بود؛ باغی پرشکوه با درختان سر به فلک کشیده و شاخههایی پر از میوههای رنگارنگ ، سیبهای سرخ و زرد، هلوهای آبدار، گلابیهای شیرین، خوشههای انگور و گیلاسهای درشت تابناک. دیوارهای بلندِ گِلی، باغ را چون دژی استوار در بر گرفته بود، اما همین دیوارها وسوسهی بچههای محله را بیشتر میکرد.قاسم، نوجوان شر و پرهیاهوی محله ، بارها از شکافهای باغ گذر کرده و میوهای چیده بود، برای خودش دلیل داشت و با جسارت میگفت: «این دزدی نیست؛ درختان باغ ارباب به همه تعلق دارد!»قاسم با قد بلند و ابروهای پرپشت، از همان سالهای نوجوانی خشن بود ، کمتر کسی از دست او در امان بود.اوایل تابستان بود؛ روزهایی که باغ در عطر میوهها غرق میشد. درخت گیلاسِ باغ اربابی، که درست در میانه باغ بود، سرشار از میوههای درشت و سرخ شده بود؛ آنقدر فریبنده که دل بچهها را میبرد. عبدالحسین ، ربیع و قاسم بارها برای دستبرد به این درخت نقشه کشیده بودند، اما . . .@irajahmadihezave#هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام