زیر پوست شهر اراک، ششم مرداد ، بیمارستان 1 = 5 - 1 دکمه آسانسور رو فشار میدم ، مقصدم طبقه چهارم هست…
انتشار: 2026/07/28 18:28 UTCویرایش: 2026/08/01 00:10 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
زیر پوست شهر اراک، ششم مرداد ، بیمارستان 1 = 5 - 1 دکمه آسانسور رو فشار میدم ، مقصدم طبقه چهارم هست، سه نفر دیگه هم توی آسانسور هستند یه خانم چاق ، یه خانم لاغر و یه پیرمرد ، همه ابروها در هم!هر کدوم هم دکمه یه طبقه رو میزنن، به روبرو زل میزنم ، شماره طبقه ای که ایستادیم رو می بینم. دیروز رونمایی کتاب " زیر پرچم خدا " بود ، کتابخانه حجت الاسلام میرجعفری ، منم صحبت کردم راجع به تفاوت های " داستان " و " خاطره " ، با آقای علمدار راحتم، خیلی راحت، دوستش دارم، اساسی ترین تفاوت بین خاطره و داستان " تخیل " است، دیروز این رو گفتم. آسانسور حرکت کرده، دیروز گفتم که زمان در خاطره خطی است، اما در داستان گاهی زمان شکسته می شود، گاهی حتی از آخر داستان شروع می شود. آسانسور می ایستد طبقه 1 ، خانم لاغراندام پیاده میشه ، تا در آسانسور بسته بشه توی ذهنم میاد که دیروز از خانم مشهدی و خانم داوری هم تشکر کردم، اگر چه خانم داوری رو تحریم کردم به طور کامل و همه جانبه!آسانسور راه میفته، دیروز توی صحبت هام از دست اداره کل ارشاد هم به خاطر بی تفاوتی به جریان کتاب گلایه کردم، شدید، دوستان ارشادی هم بودند .دیروز خیلی چیزهای دیگه هم گفتم، دوباره روبروم رو نگاه میکنم نگاهم به شماره طبقات میفته ، آسانسور می ایسته، طبقه 5 ، چرا طبقه چهارم توقف نداشتیم؟ من باید میرفتم طبقه چهارم !خانم چاق و پیرمرد پیاده میشن، منم پیاده میشم، پیش خودم حساب میکنم یه طبقه رو از پله ها برگردم پایین بهتره تا با آسانسور برم بالا و دوباره برگردم. چند ثانیه بعد میرسم ، وارد سالن بزرگ طبقه چهارم میشم و دنبال اسم بخش مورد نظرم میگردم، پیداش نمی کنم. یه تابلوی نسبتاً بزرگ گوشه سالن توجهم رو جلب میکنه: First floor !با خودم میگم طبقه اول؟ از کی تا حالا 5 منهای 1 میشه 1 ؟!از یه نفر دیگه هم می پرسم، درسته طبقه اول هستم، کاش خیام و پاسکال و نیوتون و اسپینوزا دم دستم بودند بهشون ثابت می کردم که دیگه فرمول های قدیمی ریاضی کاربردی ندارند!به طرف آسانسور میرم، دکمه رو فشار میدم و منتظر می مونم، دیروز از تعلیق در داستان هم گفتم، چیزی که در خاطره نیست به خاطر همین کتاب زیرپرچم خدا خاطره یا سفرنامه است ، دیروز حتی گفتم یک خط از خاطره میتونه سند باشه، مثل خاطرات انور خامه ای، فردوست، علم، دیروز گفته بودم که در خاطره و سفرنامه نویسی اطناب و توجه به جزئیات گاهی به روایت لطمه میزنه، مثلا چرا آقای علمدار پشت در گیر می کنه و اون رو با جزئیات می نویسه اما این جزئیات تاثیری در سیر روایت او ندارد؟ آسانسور از راه می رسد، فقط یه نفر توی آسانسور هست، یه جوان شیک و خوش پوش با ابروهای در هم!دکمه طبقه چهارم رو میزنم و بر میگردم، نگاهم به روبروست و شماره طبقات ،طبقه بعدی آسانسور توقف میکنه، جوان خوش پوش در حال پیاده شدن هست، دوباره شماره طبقه رو میبینم : شماره 5 ، ما که فقط یک طبقه بالا اومدیم! کاش لااقل دستم به خوارزمی می رسید و ازش می پرسیدم از کی تا حالا 1 به اضافه 1 میشه 5 ؟!ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه



