🔸 هزاوه امروز هزوشن انگور عسگریا هم رسیدند با این سال کورپه خوب خودشون رو رسوندند یه هفته خنکی هوا…
انتشار: 2026/08/06 17:49 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
🔸 هزاوه امروز هزوشن انگور عسگریا هم رسیدند با این سال کورپه خوب خودشون رو رسوندند یه هفته خنکی هوا قد یه گیر آب کمک باغا کرد، به قول قدیمی ها دیگه انگورا از سر آب میخورنeitaa.com/hezavehvillage@hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — Irajahmadi_ hezave
#جوامع_الحکایات_و_لطایف_الافاضات فی احوال شوارع کلان آباد و باز شدن خیابان مخابرات آورده اند که جمعی گرد آمدندی فی بلدیه کلان آباد، عجائب کارها بکردندی که جنبندگان نفهمیدندی من الجن و الانس و الملائکه و الجماد و الحیوان و النباتات!گاهی شوارع تنگ بکردندی تنگ تر از تنگه جابلسا و گاهی گشاد بکردندی گشادتر از دهان خواجه فلان الدوله ینگه دنیایی ،گاه مسدود بکردندی چنان در حمام فلان آبادی و گاه باز بکردندی همچو خورجین حمار عام کرمعلی ، عجایب مردمانی بودندی، خدایشان از چشم حسودان دور بداراد!شعر:ای که می بندی و می تنگی و باز هی گشایی و همی بازی بُغاز یک زمان بانگی برآری، طمطراقی همچو غازناگهان کوته کنی، ناگه کنی چیزی دراز!زابتدا فکری بکن، کاری، پلانی، نقشه ایبس کن آخر این همه تنگ و گشاد و پهن ، باز ایرج احمدی هزاوه، ۲۲ مرداد ماهeitaa.com/hezavehvillage@irajahmadihezave #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
🔸 در باب شوخی اهالی کانال هزاوه با ما چند سال بعد ما!فکر کردند که ما مثلا بدمون میاد، ظرفیت بالاست آقا، اوهوم!تازه یکی از کتابها رو جا انداخته!البته که پوستشان را خواهیم کند تا بدانند اینجا کجاست و مو کیوم؟eitaa.com/hezavehvillage@irajahmadihezave…
#زیر_پوست_شهر اراک ، مرکز شهر ۱۷ مرداد ۱۴۰۵فروشگاه لوازم آرایشی شلوغ بود، حتی توی پیاده رو هم ترافیک انسانی ایجاد شده بود ، اونم ترافیک سنگین!یه خانم جوان و یه خانم میان سال که جلوی من بودند و به سختی حرکت می کردند مشغول گفتگو بودند، دقیقا راجع به آرایش!خانم اول: آدم اگه خودش یه گوهی نباشه هر گوهی هم به خودش بماله هیچ گوهی نمیشه!پی نوشت:یعنی فيلسوفانه تر از این جمله نشنیده بودم!پی نوشت تر:معادلش: چاله اگه از خودش آب نداشته باشه هرچی آب بریزی توش می گنده!@irajahmadihezave @hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
🔸️سالگرد درگذشت مرحوم پدرم اصغر احمدی هزاوه ۱۷ مرداد ۱۳۸۲به یاد او ، از کتاب " کفش ها و آدم ها ". . . چون باد از " کمرتنگا " گذشتیم و روستای رباط و کربلایی علی جعفر که سخت اصرار داشت شب را در کلبه درویشی اش به سر کنیم، پدر ماجرا را گفت و رفتیم، خانه های روستای قزلیجه که پیدا شد گویی خان دوم ما بود، حمله سگ ها، یکی ، دوتا ، سه تا، هفتمین سگ را که شمردم سگ ها به ما رسيده بودند، من سوار الاغ بودم و پدر پیاده، الاغ که هم گرگ دیده بود و هم سگ ، خونسردانه و آرام می رفت، پدر هم که هرگز از هیچ حیوانی هراس نداشت، چوبدستی به دست، سگ ها را به آرامش دعوت می کرد، سگ ها هم در میان خوف و رجا می چرخیدند و از اعماق وجود پارس می کردند و دندان های نیششان را به رخ ما می کشیدند . . .ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه@hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام
#زیر_پوست_شهر اراک، ۷ مرداد، مسجد 2+2+1 = 2وارد مسجد میشم، طبق رسم به همه صاحبان عزا که به ردیف ایستاده اند تسلیت میگم، یه جای خالی وسط مسجد پیدا می کنم و میشینم. مداح با صدای بلند در حال مداحی است و طبق معمول کسی هم به حرفهای مداح توجهی نداره!چند نفر پذیرایی می کنند، خرما، حلوا، شربت، کلا در اینجور مراسم چیزی نمیخورم، یکی هم قرآن پخش میکنه( یک حزب، کل قرآن ۱۲۰ حزب هست ) ، قرآن بر میدارم و مشغول خوندن میشم، دو نفر کنار دستی ام بلند میشن و میرن، کمی بیشتر از نصف قرآن رو نخوندم که دستی به طرفم دراز میشه و با خوشحالی میگه: سلااااام، چطوری؟- سلام، تو چطوری؟کنارم میشینه و بلند می پرسه: کی مرده ؟در حد مقدور توضیح میدم ، میگه: کی میشه ؟ معلومه که متوجه نشده، بنابراین با دستم به جلوی مسجد و افرادی که ایستادند اشاره میکنم و میگم بابای اون آقا که اونجا ایستاده. با هیجان میپرسه: بعدش میرن سر قبرا؟میگم نه ، صبح اونجا بودند. پذیرایی کنندگان از راه میرسند و سینی های خرما و حلوا و شربت رو مقابل دوست تازه نشسته ما می گیرند: دو عدد خرما، دو عدد حلوا و دو لیوان شربت بر میداره، یه لیوان شربت رو مستقیم میخوره و یکی دیگه رو میذاره روی فرش و بعد از خوردن خرما و حلوا اون رو هم میره بالا. مشغول قرآن خوندن میشم، نمیدونم چرا دوباره سینی شربت مقابل دوست ما گرفته میشه، دو تا لیوان دیگه بر میداره و دقیقا بر روال دوتای اول!قرآن که تموم میشه دوباره سینی شربت مقابل دوست ماست، این دفه متوجه اشاره او به پذیرایی کنندگان میشم !هنوز لیوان شربت رو کاملا خالی نکرده که میگم: بسّه خب مریض میشی!دو تا از انگشتاش رو باز میکنه و به طرف من میگیره و میگه فقط ۲ تا خوردم، بعد هم بدون خداحافظی بلند میشه میره میشینه یه ردیف جلوتر، ۵ متر به راست. میرم توی فکر چرا این روزها کلا قوانین ریاضی به هم خوردن؟ ۲ به اضافه ۲ به اضافه ۱ میشه ۲ ! کجایی فیثاغورث؟!یاد آسانسور ديروزی میفتم، توی بیمارستان که 5 منهای 1 میشد 1 ، آهان حالا یادم اومد، من اعداد رو از توی آئینه آسانسور میدیدم!ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave #ایرج_احمدی_هزاوه
🔸️ پنجم مرداد ۱۴۰۵رونمایی از کتاب " زیر پرچم خدا "نوشته محمد آکریم علمدار راجع به تفاوت های داستان و خاطره صحبت کردم @irajahmadihezave#ایرج_احمدی_هزاوه🔸️ پنجم مرداد ۱۴۰۵رونمایی از کتاب " زیر پرچم خدا "نوشته محمد آکریم علمدار راجع به تفاوت های داستان و خاطره صحبت کردم @irajahmadihezave#ایرج_احمدی_هزاوه




