تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-16 17:06 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
دایرکت مسیج کانال فعاله از طریق پایین صفحه سمت چپ میتونید پیامی داشتید بفرستیددنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ کتابها : @Hich6o_Bookگفتگوی کانال هیچ : @Hich6o_Gp
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 120 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
سوالی بود بپرسید جواب میدم
سوالی بود بپرسید جواب میدمسلام و دروداینجا یه بدن هست که داره حس میکنه و متعلق به زندگیه و یه نفر هم داره فکر میکنه، حرف میزنه و قصه میگه... و کسی که خبر داره که این حس ها و صحبت ها هستاین کسی که خبر داره کیه! ؟؟و کلا اگر من لازم نبود الان چرا هست!؟؟#جوابهمین که میگی «یه نفر داره فکر میکنه» و بعد «یه کسی هم هست که از فکرها خبر داره»، دوباره دوتا آدم ساختیم 😄مثلاً صدای ماشین میاد و شنیده میشه.واقعاً لازمه یه «کسی» توی سرت نشسته باشه که صدا رو بشنوه؟یا گرسنگی میاد و حس میشه. لازمه یکی پشت بدن وایساده باشه و گرسنگی رو تماشا کنه؟فکر میاد، حس میاد، صدا شنیده میشه، حتی فکرِ «من از اینا خبر دارم» هم میاد.اما وقتی میپرسی اون کسی که خبر داره کیه؟بگرد ببین واقعاً «کسی» پیدا میشه؟ یا فقط خبر داشتن و تجربه کردن هست؟ 😉و اینکه «اگه من لازم نبود چرا هست؟»اتفاقاً حرف اینه که حسِ من هست؛ ولی اون شخصِ جدایی که این حس ادعا میکنه هست، پیدا نمیشه.مثل خواب که «منِ داخل خواب» هست و کلی هم داستان داره؛ ولی وقتی بیدار میشی میبینی اون آدمی که فکر میکردی واقعاً اونجاست، فقط بخشی از خود خواب بوده. 😁@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمشما جواب نمیدید،مدام تکرار میکنید...بله توهم جدایی و دوگانگی ولی بهرحال این توهم واقعی و موجوده و مسبب رنج ودرد#جوابنه، کسی نمیگه درد و رنج نیست. درد هست، رنج هم هست.حرف سر اینه که چون حس میکنی «منِ جدا هستم»، دلیل نمیشه واقعاً یه «منِ جدا» وجود داشته باشه.مثلاً تو خواب از یه چیزی میترسی؛ ترست واقعیه، ولی چیزی که ازش ترسیدی ممکنه اصلاً واقعی نباشه.اینجا هم رنج هست، ولی اون «منی» که میگه این رنج مال منه، پیدا نمیشه.درد هست؛ صاحبِ جدا براش پیدا نمیشه.همین. 🙃مثل تپش قلب؛ تپش کاملاً واقعیه، ولی «تپشدهنده»ای پشت قلب ننشسته که هی دکمه بزنه 😉@Hich6o
سلام و عرض ادب یه سوال لطفا ایا انسان جبر داره یا اختیار؟ #جواب نه جبر، نه اختیار شخصی. چون هر دوتاش اول فرض میکنن یه «منِ جدا» وجود داره: اختیار یعنی «من انتخاب کردم». جبر یعنی «من مجبور شدم». ولی سؤال اساسیتر اینه: این «من» که یا آزاده یا مجبوره، کجاست؟…درود واحترام بزرگوار چه تفاوتی داره حالا، منِ جدا هس یا نگرچه ک از هر طرف حلاجی کردم منِ هست به زبون ساده ما ک داریم تجربه می کنیم درد میکشیم، میخندیم، ناکامی ها رو تجربه میکنیم، گریه می کنیم، لذت میبریم زجر میکشیم حالا چه تفاوتی داره چیزی جدا وجود داره یا ن در هر حال ما حسش می کنیم#جواببله، درد حس میشه، خنده و گریه و لذت و ناکامی همگی اتفاق میفتن. قرار نیست اینا انکار بشن.تفاوت فقط اینجاست:درد یه چیزه، «این درد مالِ منه و چرا باید برای من اتفاق میافتاد؟» یه چیز دیگه.مثلاً درد جسمی میاد و درد داره. ولی بعد فکر شروع میکنه: «چرا من؟» «نباید اینجوری میشد.» «زندگی من خراب شد.» «اگه اون تصمیمو گرفته بودم الان این نبودم...»اینجاست که علاوه بر خودِ درد، یه داستانِ «من» هم دورش پیچیده میشه و رنج چند برابر میشه.👈پس بحث این نیست که چون «منِ جدا» نیست، دیگه درد و گریه و لذت نیست.👈همهش هست؛ فقط صاحبِ جداگانهای که اینا دارن برای اون اتفاق میفتن، پیدا نمیشه.و اینکه میگید «منِ جدا هست»، اتفاقاً اصل بحث همونجاست 😄اگه هست، کجاست؟ غیر از بدن، فکر، خاطره و احساس، خودِ اون «من» رو میشه پیدا کرد؟@Hich6o
مرگ(چه كسي در حال رانندگي اتوبوس رويايي است )١٠@Hich6o
چه کار میتوان انجام داد (چه کسی در حال رانندگی اتوبوس رویایی است) ۹@Hich6o
اینده رویا است (چه کسی در حال رانندگی اتوبوس رویایی است) ۸@Hich6o
ادعای روشن ضمیری از جهالت میاید(چه کسی در حال رانندگی اتوبوس رویایی است)۷@Hich6o
همه چيز در اگاهي تجربه ميشود (چه کسی در حال رانندگی اتوبوس رویایی است) ٦@Hich6o
هیچ اراده ازاد و انتخابی نیست(چه کسی در حال رانندگی اتوبوس رویایی است) ۴@Hich6o
شفقت ايده كمك به رنج ديدگان نيست (چه كسي در حال رانندگي اتوبوس رويايي است؟) ٣@Hich6o
هيچ كس در سياره زمين زندگي نميكند(چه كسي در حال رانندگي اتوبوس رويايي است؟ ) ٢@Hich6o
چه کسی در حال رانندگی اتوبوس رویایی است ؟۱@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمسلام و عرض ادبیه سوال لطفاایا انسان جبر داره یا اختیار؟#جواب نه جبر، نه اختیار شخصی.چون هر دوتاش اول فرض میکنن یه «منِ جدا» وجود داره: اختیار یعنی «من انتخاب کردم». جبر یعنی «من مجبور شدم».ولی سؤال اساسیتر اینه: این «من» که یا آزاده یا مجبوره، کجاست؟ 🤔فکر میاد، تصمیم گرفته میشه، عمل اتفاق میفته، نتیجه هم میاد؛ اما یه شخصِ مستقل پشت این فرایند که همهچی دست اون باشه پیدا نمیشه.انتخاب هست، ولی انتخابکنندهی جدا پیدا نمیشه.وقتی صاحبِ جداگانهای پیدا نمیشه، دعوای «جبر یا اختیار» از ریشه میریزه 😉@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدم
اراده و اختیاری ، وجود نداره ؟ #جواب نه. اراده و اختیارِ شخصی وجود ندارد. یعنی چیزی به نام یک «منِ جدا» که بنشیند و آزادانه تصمیم بگیرد، پیدا نمیشود. مثال: الان دستت را بالا ببر. شاید بگویی: «من تصمیم گرفتم.» اما : «آن فکرِ "دستم را بالا ببرم" را چه کسی…گفتی آیا خودت انتخاب کردی....خودت کیه چیه ؟#جوابوقتی گفته شد «آیا خودت انتخاب کردی؟» این «خودت» فقط از روی عادتِ زبانه، وگرنه طبق همین حرف، «خودِ» جداگانهای در کار نیست.دقیقترش اینه: آیا قبل از ظاهر شدنِ فکر، کسی اون فکر رو انتخاب کرده؟نه. فکر خودش ظاهر میشه.بعد ممکنه تصمیم و عمل هم رخ بده.پس حتی گفتن «تو انتخاب نکردی» هم دقیق نیست، چون باز یه «تو» فرض میکنه که انتخاب نکرده .نه «تو انتخاب کردی»، نه «تو انتخاب نکردی»؛انتخاب رخ داد.@Hich6o
با سلام.یعنی بعد از ترک این کالبد.هیچگونه تنبیه و تشویق و کیفر و مجازاتی نیست؟پس ادمی که در زمان حیاتش اینهمه جنایت و قتل کرده باشد و یا آن دیگری که جز خوبی و خدمت به دیگران کاری نکرده باشد در دنیای موازی یکسان هستند؟پس نعوذ و بالله کار خدا بیهوده است؟و بدونه…سلامبه نظر اين كانال اصلا مشكل داره شما جواب سوالها رو نميدين فقط ميگين هيچ مني وجود نداره هيچ صاحبي پيدا نميشهبدتر ادم رو گيج ميكنيدهمه چيز هست اراده .. اختيار..عقوبت .. و همه چي…#جواب«اینکه شما میگید همهچیز هست، درسته ما هم نگفتیم نیست.اراده هست، انتخاب هست، تصمیم هست، عقوبت هم هست.مثلاً یکی دزدی میکنه، دستگیر میشه، زندان میره. هم دزدی اتفاق افتاده، هم دستگیری، هم زندان.حرف فقط اینه که شما وسط این اتفاقات یه نفر دیگه هم اضافه میکنید به اسم «من» و میگید این من، صاحب و کنترلکنندهی همهی ایناست.ما میگیم خب این «من» کجاست؟ پیداش کنید.بدن هست، فکر هست، تصمیم هست، عمل هم هست...ولی یه «من» جدا از اینا که پشت بدن نشسته باشه و همه رو بچرخونه کجاست؟برای همینه هی جواب میرسه به «منی نیست» چون تقریباً همه سؤالها با این فرض شروع میشن که اول یه «من» وجود داره.ما داریم همون اول میپرسیم:مطمئنید وجود داره؟ 😂»@Hich6o
با سلام.یعنی بعد از ترک این کالبد.هیچگونه تنبیه و تشویق و کیفر و مجازاتی نیست؟پس ادمی که در زمان حیاتش اینهمه جنایت و قتل کرده باشد و یا آن دیگری که جز خوبی و خدمت به دیگران کاری نکرده باشد در دنیای موازی یکسان هستند؟پس نعوذ و بالله کار خدا بیهوده است؟و بدونه…علی:مس در اینصورت هیچ اشکالی ندارد که ادمها هم دقیقا مثل حیوانات زندگی کنند.و از لذائذ زندگی آزادانه و بدونه کوچکترین تعهد و پایبندی به قانونی استفاده کنند😂#جوابنبودن «منِ جدا» یعنی اختیار شخصیِ مستقل نیست، نه اینکه «پس هر کاری دلت خواست بکن»🤔اصلاً وقتی میگی «هر کاری دلم خواست آزادانه میکنم»، دوباره همون «منِ مختار» رو از پنجره برگردوندی تو!آدم، حیوان، قانون، اخلاق، محبت، جنایت، پلیس، زندان، لذت، درد... همهش همین زندگیه که داره رخ میده.اگر قتلی رخ بده، ممکنه دستگیری و زندان هم رخ بده. اگر محبتی رخ بده، نتیجهی خودش رو هم داشته باشه.👈حرف این نیست که «همه آزادید هر غلطی خواستید بکنید» حرف اینه که اون «من»ی که ادعا میکنه من مستقلاً انتخاب کردم این کارو بکنم، وقتی دنبالش میگردی پیدا نمیشه.@Hich6o
چرا اینقدر پیچیدش میکنی؟ بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد #جواب آره هرچی درباره «هیچ» بگی، دیگه «هیچ» نیست؛ شده یه فکر، یه کلمه، یه تعریف. «هیچ» تا وقتی دربارهش حرف نزدی، هیچ تعریفی نداره. همین که خواستی تعریفش کنی، از «هیچ» تبدیلش کردی…بهتر نیست بجای هیچ از کلمه نچیز استفاده بشه؟تا به اشتباه و غلط نیوفتیم#جوابناچیز یعنی یه چیزی هست ولی ارزش یا مقدارش کمه."هیچ" هم قرار نیست اسم یه موجود یا یه فضای خالی باشه. فقط یه اشارهست به اینکه این، هیچ چیزِ قابلگرفتن و تعریفکردنی نیست.جالبیشم همینه: هیچچیز نیست، ولی همین هیچچیز ظاهراً همهچیزه حالا اگه بشینیم خودِ "هیچ" رو تعریف کنیم که چی هست و کجاست، دوباره ازش یه "چیز" ساختیم »@Hich6o
همهچیز داره بیمعنا میشه. پس احساس چیه؟ احساس آیا همون هیچ شدنه؟ تعلق و تسلیم تام دربرابر معشوق؟ #جواب نه، این یه مفهومه. احساس، عشق، تعلق، تسلیم... همه رخدادن. «هیچ شدن» هم اتفاقی نیست، چون از اول کسی نبوده که بخواد هیچ بشه. فقط این زندگیه که گاهی به…اگر صرفا احساس هست و احساسکنندهای نیست، پس چطور احساس شکل میگیره؟ عشقی که برآمده از مهر به یک انسان بود، تا انسانی وجود نداشته باشی تا کسی وجود نداشته باشه شکل نمیگیره.مثل طرحهاکه بدونِ بوم هیچاند.اینکه بوم، خالی و بیطرح هست نشانگر آن نیست که هیچ است و بیوجود!#جواب«نه، کسی نگفت انسان و بدن وجود ندارن آدم هست، رابطه هست، عشق و دلتنگی هم هست.بحث سر اون منـیه که میگه این عشق مال منه و من صاحبشم. اونو وقتی میگردی کجاست؟مثال بومتم خوبه، ولی چرا حتماً باید پشت این اتفاقا یه بوم جدا باشه؟ شاید بوم و نقاشی یه اتفاقن.عشق هست، آدم هست، احساس هم هست... فقط یه صاحب جدا وسطش پیدا نمیشه.@Hich6o
من و تو کیستیم؟ و چرا هستیم؟ #جواب من و تو اون چیزی نیستیم که فکر میکنیم هستیم. ظاهرش اینه که «من اینجام، تو اونجایی؛ من یه آدمم، تو یه آدم دیگهای.» ولی وقتی دقیق نگاه میکنی، یه «منِ جدا» که صاحب بدن و فکر و زندگی باشه پیدا نمیشه. بدن هست، فکر هست،…پس اون کسی که اراده میکنه اتفاقی بیفته یا نه اون کیه؟مثلا یه فکری میاد تو سرم که مال خودم نیست پس تصمیم میگیرم نزارم ادامه پیدا کنه میتونم هم ادامش بدم اونی که انتخاب میکنه کیه؟#جوابهمین «اونی که انتخاب میکنه کیه؟» اصل ماجراست 🤔یه فکر میاد. بعد یه فکر دیگه میاد که «نه، ادامهش ندم». بعد ممکنه حواست بره سمت یه چیز دیگه.حالا ذهن کل این اتفاق رو جمع میکنه و میگه: «من تصمیم گرفتم ادامهش ندم.»ولی یه سؤال ساده: اون فکرِ «ادامهش ندم» رو کی آورد؟ 🤔قبل از اینکه بیاد، تصمیم گرفتی که این تصمیم به ذهنت برسه؟مثلاً بین چای و قهوه فکر میکنی، سبکسنگین میکنی و آخرش میگی «چای». انتخاب اتفاق افتاد، ولی اون میل، فکر، سبکسنگین کردن و در نهایت گفتنِ «چای» همگی خودشون ظاهر شدن.👈نمیگیم انتخاب وجود نداره؛ میگیم اون «منِ جدا» که فکر میکنه پشت همهی این اتفاقات نشسته و انتخابها رو کنترل میکنه، پیدا نمیشه.تصمیم هست؛ تصمیمگیرندهی جدا نیست.بعدشم «من» با کتوشلوار میاد آخر جلسه و صورتجلسه رو امضا میکنه: «بله، این تصمیم توسط اینجانب گرفته شد.» 😂😂@Hich6o
یعنی فقط زندگی کن #جواب حتی «فقط زندگی کن» هم انگار یه نفر هست که باید بره زندگی کنه 😉 زندگی همین الان خودش داره اتفاق میفته؛ خوردن، خوابیدن، فکر کردن، خندیدن، ناراحت شدن، تصمیم گرفتن... لازم نیست «تو» زندگی کنی؛ زندگی خودش داره زندگی میشه. 😁 @Hich6oچقدر به آموزه های رابرت آدامز نزدیکه مباحث این کانال#جوابخیلی جاها نزدیکه، ولی دقیقاً یکی نیستن. رابرت آدامز هم زیاد به نبودنِ «منِ شخصی»، سکوت و اینکه حقیقت همین حالا هست اشاره میکنه.👈ولی تفاوت مهم اینجاست که رابرت از چیزایی مثل «خودِ حقیقی»، «آگاهی»، مراقبه و خودپرسوجویی حرف میزنه و یه جور مسیر برای شناخت حقیقت تو حرفاش دیده میشه.👈اینجا گفته میشه نه «منِ واقعی» جای «منِ دروغین» میشینه، نه کسی باید با مراقبه به آگاهی برسه، نه اصلاً شخصی هست که مسیری رو طی کنه.👈حتی «تو آگاهی هستی» هم اینجا میتونه یه هویت جدید برای همون «من» بشه. شباهت زیاده، ولی تهِ حرف دقیقاً یکی نیست.@Hich6o
مولانا در واقع دارد ب ما میگوید شما باید این را بپذیرید که منیتی در شما نبوده و نیست.واصل شما یک حضور اگاه بینهایت است که ن شکل دارد ن مکان ن زمان ن بالا ن پایین ن چپ ن راست ن محرک و نه ثابت ودر واقع دارد ب ما گوشزد میکتد که شما این بدن و افکار و احساسات ووووو…میشه بفرمایید. هدفتون از ایجاد این کانال و این توضیحات چیه.لطفا بفرمایید#جوابهدف خاصی به اون معنایی که قراره کسی رو به جایی برسونیم نداریم این کانال نه کلاس سیر و سلوکه، نه قراره کسی رو بیدار کنه، نه نسخهای داریم که بگیم «اینا رو انجام بده تا برسی».👈فقط دربارهی همین توهمِ «منِ جدا» حرف زده میشه؛ همون «منی» که فکر میکنه صاحب زندگیه، کنترل میکنه و باید یه روز به حقیقت برسه.مطالب گذاشته میشه، سؤال میاد، جواب هم میاد؛ شاید برای یکی جالب باشه، برای یکی بیمعنی، یکی قبول کنه، یکی هم بگه کلاً چرته 😁قرار نیست نتیجهی خاصی ازش دربیاد.👈حتی خودِ این کانال و این توضیحات هم فقط بخشی از همین اتفاقیه که داره رخ میده 🤣@Hich6o
«من این مسیر رو طی کردم» «من علمگرام» «من مطالعه کردم» «من وارد فلسفه شدم» «من تجربه کردم» «من به اینجا رسیدم» «درک شهودیِ من...» یعنی «من» از در بیرون رفته، از پنجره برگشته گفته: بچهها من فهمیدم من وجود ندارم! 😁 این «من» که میگه همهی این کارا رو کردم…یعنی «من» از در بیرون رفته، از پنجره برگشته گفته: بچهها من فهمیدم من وجود ندارم! اینو دوسداشتم قشنگ بود😁این من فقط توهم ساخته مغزه ک انسان رو در طبیعت زیستی خودش وادار میکنه به بقا و جنگیدن با مرگ...توهم Ego فقط در صورت وجود زمان به وجود میاد، در ذهنی که محدود به گذر زمانه و نمیتونه لازمانی رو درک کنهمن از انباشته شدن خاطرات و تعامل ذهن انسان با محیط زیست خودش به وجود میاددر لازمانی و ابدیت مطلق منی وجود نداره چون زمانی وجود نداره که خاطره ای هم وجود داشته باشه، همه چیز فقط وجود داره در یک آن، در ابدیتو آن همه چیز با حذف دوگانگی میشه هستی و بودن مطلق و جز بودن هیچ چیز دیگری وجود ندارهیعنی عدمی وجود نداره، (یک پارادوکس برای ذهن انسان)هرآنچه هست هستی است#جوابوقتی میگیم «من، توهم ساختهی مغزه» باز ممکنه انگار یه مغزِ جدا داریم که نشسته یه «من» ساخته😅یا وقتی میگیم «در لازمانی من وجود نداره» ممکنه این برداشت پیش بیاد که الان من وجود داره، بعد اگه بریم تو لازمانی محو میشه.👈همین الانم اون «منِ جدا» پیدا نمیشه. نه لازم داریم زمان حذف بشه، نه خاطره پاک بشه، نه وارد ابدیت بشیم.خاطره هست، فکر هست، بدن هست، حسِ «من» هم ممکنه باشه... فقط صاحب جداگانهای پشت اینا پیدا نمیشه.حتی جملهی «هرآنچه هست، هستی است» هم فقط یه اشارهست؛ چون همین که بخوایم اون «هستی» رو تبدیل کنیم به یه چیزِ بزرگ و مطلق که پشت همهچی نشسته، دوباره یواشکی یه خدا-منِ گنده ساختیم😉همین که هست، همینه. نه کسی داخله، نه کسی خارجه، نه کسی قراره برسه به لازمانی. 😄@Hich6o
مرسی از پاسخ زاویه نگاه من و دلیل نقدم به این دلیله ک دقیقا من این مسیر رو طی کردم رفتم دنبالش گشتم و در نهایت به این رسیدم ک پیدا کردنی نیست، اصلا گم نشده و تلاشی لازم نیست ک بگردی دنبالش من به شدت آدم علم گرایی ام و همه چیز رو از منظر علم میبینم، راجب تکامل،…«من این مسیر رو طی کردم»«من علمگرام»«من مطالعه کردم»«من وارد فلسفه شدم»«من تجربه کردم»«من به اینجا رسیدم»«درک شهودیِ من...» یعنی «من» از در بیرون رفته، از پنجره برگشته گفته: بچهها من فهمیدم من وجود ندارم! 😁این «من» که میگه همهی این کارا رو کردم و آخرشم فهمیدم چیزی برای پیدا کردن نیست، خودش کجاست؟ 🤔@Hich6o
مرسی از پاسخ زاویه نگاه من و دلیل نقدم به این دلیله ک دقیقا من این مسیر رو طی کردم رفتم دنبالش گشتم و در نهایت به این رسیدم ک پیدا کردنی نیست، اصلا گم نشده و تلاشی لازم نیست ک بگردی دنبالش من به شدت آدم علم گرایی ام و همه چیز رو از منظر علم میبینم، راجب تکامل،…تویی در کار نیست 😁تو اصلاً این کارا رو نکردی.علم خوندن اتفاق افتاده، فلسفه خوندن اتفاق افتاده، جستجو اتفاق افتاده، تجربهی معنوی هم اتفاق افتاده، فهمیدن هم اتفاق افتاده.بعد یه فکر میاد وسط و میگه:«من این مسیر رو طی کردم.» همین «منی» که الان صاحب تمام این اتفاقا شده رو بگرد ببین کجاست؟شخصیت هست، بدن هست، فکر و خاطره هست، اسم و داستان زندگی هم هست...ولی یه «تو»ی جدا که صاحب این شخصیت باشه و همهی این کارا رو کرده باشه، پیدا نمیشه. 😁👈کارا انجام شده، ولی «تو» انجامشون ندادی، چون اون «تو»یی که فکر میکنی هستی، اصلاً پیدا نمیشه.@Hich6o
حرف فقط اینه که یه انسانِ جدا و مستقل که پشت این بدن نشسته باشه و با ارادهی شخصی خودش همه این کارها رو انجام بده، پیدا نمیشه. برای همین ما نمیگیم: «تو باید یه سری چیزا یاد بگیری، یه سری مراحل رو طی کنی، ایگوت رو کنار بذاری و آخرش به وحدت برسی.» آخه کدوم…مرسی از پاسخزاویه نگاه من و دلیل نقدم به این دلیله ک دقیقا من این مسیر رو طی کردمرفتم دنبالش گشتم و در نهایت به این رسیدم ک پیدا کردنی نیست، اصلا گم نشده و تلاشی لازم نیست ک بگردی دنبالشمن به شدت آدم علم گرایی ام و همه چیز رو از منظر علم میبینم، راجب تکامل، جهان و فیزیک و نحوه به وجود اومدن جهان، ذهن، نوروساینس، روانشناسی، علم فکر کردن و ... مطالعه کردم، از علم وارد دریچه فلسفه شدم، جبر و اختیار، وحدت وجود و ... تا اینکه به لطف راهنمایی ها و مطالعات و تجربیات معنوی ک داشتم به این رسیدم ک چیزی که دنبالش میگردم همینجاست و ذاتا جای دیگری نیست ک من مسیری طی کنم ک به اون برسم، اما خب طی کردن اون مسیر قسمتی از جبر من بود و بدون اون جایی ک الان هستم نبودمبرای همین ناخودآگاه همیشه بیشتر و بیشتر به دنبال حل معمای الفبای مفاهیم فلسفی و وحدت وجودی ام ک شاید بهتر و عمیق تر بفهممش و به درک شهودی ام بیشتر کمک کنه#جوابکی این مسیر رو طی کرد؟ بگرد همون «کی» رو پیدا کن.میگی «من آدم علمگراییام»... اون «من» کیه؟کی فیزیک خوند؟ کی نوروساینس و روانشناسی خوند؟کی از علم وارد فلسفه شد؟کی جبر و اختیار و وحدت وجود رو بررسی کرد؟کی تجربهی معنوی داشت؟کی به شهود رسید؟و الان کی میخواد عمیقتر بفهمه؟ 🤔همهی این اتفاقا بوده و هست؛ مطالعه، فکر، جستجو، تجربه، فهمیدن...ولی اون کسی که میگه: «من همهی اینا رو انجام دادم» کجاست؟همونی که فکر میکنی «تو»یی رو بگرد.حرف دقیقاً همینه: اون «تو»ی جدا پیدا نمیشه.@Hich6o
«بیداری» خاص شدن نیست.یعنی هیچکس شدن.خودِ دروغین بهآرامی ناپدید میشود.آنچه باقی میماند، خود سادگی است؛معمولی و درعینحال بینهایت@Hich6o
سلام و عرض ادب یه نقد کوچولو نسبت به مطالب چنل و ادمین عزیز من از وقتی تو این چنل عضو شدم همواره سخن از هیچ گفته میشه از اینکه دوگانگی (duality) یک توهمه در واقع Ego داخل ذهن ما واقعی نیست اما ذهن انسان نمیتونه بدون دوگانگی از عالم شناخت پیدا کنه نقد من اینه…اونی هم که میشینه به مراقبه مدتیشن می افته به جست و جو ..پاکسازی میکنه و و و باز اونجا انجام دهنده ای نیست ..پس هیچ چیز اشتباهی هم وجود نداره اونی که (کلمه ای براش پیدا نمیکنم و مجبورم بگم «اونی که») میافته به جست و جو باز اونجا کسی نیس اونی هم که میاد میگه این من اصلا وجود نداشته از اول باز اونجا هم کسی نیست ..پس هر کی (کسی وجود نداره) هر جایی هست درسته.#جوابمراقبه اتفاق میفته، جستوجو اتفاق میفته، پاکسازی اتفاق میفته، کتاب خوندن و استاد عوض کردن هم اتفاق میفته 🙃ولی پشت هیچکدوم یه «منِ جدا» نیست که خودش انتخاب کرده باشه این مسیر رو بره.حتی اونی که یه روز میگه: «فهمیدم! من از اول وجود نداشتم» باز کسی اونجا نیست که چیزی رو فهمیده باشه. فهمیدن هم اتفاق افتاده.مراقبه اشتباه نیست، جستوجو هم اشتباه نیست، جستوجو نکردن هم درستتر نیست.فقط یه نکته: وقتی میگیم «هیچ چیز اشتباه نیست» منظورمون این نیست که مثلاً دزدی و آسیب زدن و قتل از نظر انسانی اشکالی نداره. نه، توی زندگی انسانی رفتارها پیامد دارن، قانون هست، زندان هست، درد و آسیب هم هست.حرف فقط اینه که، هیچ فردِ جدا و مستقلی پشت این اتفاقات پیدا نمیشه.یکی دنبال حقیقت میگرده، یکی اصلاً براش مهم نیست، یکی مراقبه میکنه، یکی وسط مراقبه خوابش میبره 😄👈هیچکدوم هم از «وحدت» بیرون نیفتادن که حالا بخوان دوباره برگردن توش.جایی برای رسیدن وجود نداره، چون کسی از جایی جدا نشده. 🌱@Hich6o
سلام و عرض ادب یه نقد کوچولو نسبت به مطالب چنل و ادمین عزیز من از وقتی تو این چنل عضو شدم همواره سخن از هیچ گفته میشه از اینکه دوگانگی (duality) یک توهمه در واقع Ego داخل ذهن ما واقعی نیست اما ذهن انسان نمیتونه بدون دوگانگی از عالم شناخت پیدا کنه نقد من اینه…حرف فقط اینه که یه انسانِ جدا و مستقل که پشت این بدن نشسته باشه و با ارادهی شخصی خودش همه این کارها رو انجام بده، پیدا نمیشه.برای همین ما نمیگیم: «تو باید یه سری چیزا یاد بگیری، یه سری مراحل رو طی کنی، ایگوت رو کنار بذاری و آخرش به وحدت برسی.»آخه کدوم «تو» قراره این کارا رو بکنه؟ 😄کار هست، ولی کنندهی جدا نیست. تصمیم هست، ولی تصمیمگیرندهی مستقل نیست. زندگی هست، ولی یه فرد جدا از زندگی که پشت فرمون نشسته باشه نیست. چیزی هم نیست که بخواد از «دوگانگی» راه بیفته و آخر مسیر به «وحدت» برسه.تمام حرف همین سادگیه. 🌱@Hich6o
حتی این شعر 👆 هم وقتی خونده میشه توسط هیچ کس انگار داره به یه «من» دستور میده که: تو کمتر حرف بزن، ساکت شو، گنگ باش. ولی حرف اینه که اصلاً منی در کار نیست که این متن رو بخونه و بعد تصمیم بگیره بهش عمل کنه. 😄 شعر خونده میشه، فکر میاد، حرف زدن رخ میده، سکوت…سلام و عرض ادبیه نقد کوچولو نسبت به مطالب چنل و ادمین عزیزمن از وقتی تو این چنل عضو شدم همواره سخن از هیچ گفته میشهاز اینکه دوگانگی (duality) یک توهمهدر واقع Ego داخل ذهن ما واقعی نیستاما ذهن انسان نمیتونه بدون دوگانگی از عالم شناخت پیدا کنهنقد من اینه کههر سوالی ک پرسیده شده از همون زاویه نگاه هیچ پاسخ داده شده و به نظر من این نوع پاسخ کمی مغلطه و دور باطل درون خودش دارهدر عالم واقعیت محض هرچقدر هم ک دوگانگی یک توهم باشه، ما به عنوان انسان جهان رو این چنین میفهمیم و باید مقدماتی رو از عالم واقعیت تا هیچ پشت سر بگذاریم تا هیچ رو درک کنیمچرا Ego یک توهمه؟چرا هرچه ک ما داریم زندگی میکنیم هیچ تلقی میشه؟چطور و با چه مقدماتی از دوگانگی به وحدت وجود میرسیم؟چیزی که من تا به حال در پاسخ پرسش ها ندیدم مبانی و مقدماتِ سفر از جهان درک شده توسط ذهن انسانی به جهان وحدت وجودی و هیچ استتنها چیزی که در چنل هست توصیف هیچهچرایی هیچ رو برای درک با ذهن انسانی نیافتممن از انتخاب کلمه هیچ این نتیجه رو میگیرم که هیچ همان بودن است که در دوگانگی نمیگنجه و هیچ ماهیتی نداره ک بتونه توصیفش کنه،توصیف شدنی نیست و فقط هستهرچه که هست بودن است که شاید ماهیت آگاهی هم همان باشد که نمیتواند نباشدامیدوارم تونسته باشم منظورم رو رسونده باشم که کمبود چه چیزی رو به شدت در مطالب چنل حس میکنمامیدوارم پاسخ این نقد دوباره دچار دور باطلی ک گفتم نشه#جوابشما میگید خب اگه «منِ جدا» توهمه، اول باید توضیح بدیم چرا توهمه و آدم چطوری کمکم از دوگانگی برسه به وحدت.ولی حرف این کانال دقیقاً اینه که کسی قرار نیست از جایی بره جای دیگه.یه مثال ساده:الان یه صدای بلند یهو کنار گوشتون بیاد، قبل از اینکه فرصت کنید تصمیم بگیرید، سرتون برمیگرده سمت صدا. 😄یا دستتون اتفاقی به قابلمه داغ بخوره، اول دست کشیده میشه عقب، بعد فکر میاد که «وای سوختم!»یا شب توی تخت خوابیدید و میخواید بخوابید. میتونید شرایط خواب رو فراهم کنید، ولی اون لحظهای که خواب اتفاق میفته رو شما انتخاب نمیکنید.خیلی از زندگی همین شکلی داره میگذره: فکر میاد، تصمیم گرفته میشه، حرف زده میشه، بدن واکنش نشون میده...حرف این نیست که اینا وجود ندارن.حرف فقط اینه که وقتی میگردیم ببینیم اون «من» که پشت همه ایناست و داره همه رو کنترل میکنه کجاست، پیداش نمیکنیم.برای همین اینجا نمیگیم: اول مرحله ۱ رو برو، بعد مرحله ۲، بعد یه روز میرسی به «هیچ». 😄چون همین فکر که: «من الان اینجام و باید برسم به وحدت» باز یه «من» ساخته که قراره به یه مقصد برسه.و «هیچ» هم یعنی دنیا نیست یا زندگی پوچه؟ نه.همین غذا خوردن، خندیدن، گریه کردن، کار کردن، پول درآوردن، دعوا کردن، آشتی کردن... همه هست. فقط یه صاحبِ جدا وسط این زندگی پیدا نمیشه.قرار نیست «هیچ» رو بفهمیم و بهش برسیم. همین زندگی که الان داره اتفاق میفته، بدون اون صاحب و کنترلکنندهای که فکر میکنیم پشت فرمونه، تمام حرف ماست. 😉@Hich6o
چند گاهي بی لب و بی گوش شو وانگهان چون لب حريف نوش شو چند گفتی نظم و نثر و راز فاش خواجه يک روز امتحان کن گنگ باش #مولانا #جواب حتی وقتی این شعر شنیده میشه(توسط هیچ کس) ذهن سریع ازش یه دستور میسازه: «خب پس من باید ساکت بشم، من باید گنگ باشم، من باید فکر…حتی این شعر 👆 هم وقتی خونده میشه توسط هیچ کس انگار داره به یه «من» دستور میده که: تو کمتر حرف بزن، ساکت شو، گنگ باش.ولی حرف اینه که اصلاً منی در کار نیست که این متن رو بخونه و بعد تصمیم بگیره بهش عمل کنه. 😄شعر خونده میشه، فکر میاد، حرف زدن رخ میده، سکوت هم رخ میده.ممکنه در این شخصِ ظاهری گنگ شدن و سکوت اتفاق بیفته، ممکنه هم نیفته.نه کسی پشت این بدن نشسته که اجراش کنه، نه انجام دادنش قراره کسی رو به جایی برسونه.همهش فقط رخ دادنه، بدون یه «من» که پشتش باشه. @Hich6o
ذهن نمیتونه بپذیره که هیچکارس😄 #جواب آره 😄 ولی حتی اینکه بگیم «ذهن نمیتونه بپذیره که هیچکارهست» یه کم گولزنندهست. چون انگار ذهن خودش یه شخصه که میخواد کنترل داشته باشه 😂 ذهن هم فقط فکره؛ فکر میاد: «من انتخاب کردم، من انجام دادم، من کنترل کردم.» بعد…چند گاهي بی لب و بی گوش شووانگهان چون لب حريف نوش شوچند گفتی نظم و نثر و راز فاشخواجه يک روز امتحان کن گنگ باش#مولانا#جوابحتی وقتی این شعر شنیده میشه(توسط هیچ کس) ذهن سریع ازش یه دستور میسازه:«خب پس من باید ساکت بشم، من باید گنگ باشم، من باید فکر نکنم تا به یه چیزی برسم.» و دوباره همون «من» از درِ پشتی برگشت تو 😂اصلاً کسی نیست که باید ساکت بشه.حرف زدن اتفاق میفته، سکوت هم اتفاق میفته. فکر میاد، فکر نمیاد.هیچکدوم راه رسیدن به جایی نیست.حتی لازم نیست «من» رو ساکت کنیم؛چون همون کسی که میخواد من رو ساکت کنه، خودش یه فکر دیگهست.پس سکوت هم فضیلت نیست، حرف زدن هم ایراد نیست. هرچی هست، همین الان داره بیصاحب اتفاق میفته. 😁@Hich6o
ذهن نمیتونه بپذیره که هیچکارس😄 #جواب آره 😄 ولی حتی اینکه بگیم «ذهن نمیتونه بپذیره که هیچکارهست» یه کم گولزنندهست. چون انگار ذهن خودش یه شخصه که میخواد کنترل داشته باشه 😂 ذهن هم فقط فکره؛ فکر میاد: «من انتخاب کردم، من انجام دادم، من کنترل کردم.» بعد…موجی را تصور کن که میگوید:«من فردیتی مجزا هستم.»موج، شکلِ مخصوص به خود را دارد،ارتفاعِ خاصِ خود را دارد،و طولِ عمرِ ویژهٔ خود را.با این حال، ماهیتِ حقیقیِ آن همواره آب بوده است.اگر روزی موج دریابد که:«من هرگز از اقیانوس جدا نبودهام»،آنچه محو میشود، خودِ موج نیست؛بلکه آنچه محو میشود، توهمِ وجود داشتن بهعنوان موجودیتی مستقل است.این همان چیزی است که رامانا به آن میگوید: « از دست رفتن یا زوال فردیت»این امر همچنین توضیح میدهد که چرا پاسخِ او تا این حد کوتاه و فشرده است.از دیدگاهِ رامانا ماهارشی،نیروانا دستیابی به یک حالتِ ویژه و خاص نیست؛دستیابی به قدرتهای خارقالعاده نیست؛انباشتنِ تجربیاتِ عرفانی نیست؛بلکه پایان دادن به این احساسِ عمیقاً ریشهدار است که:«من فردی مجزا هستم که در حالِ از سر گذراندنِ این تجربیات است.»نکتهٔ شگفتانگیز این است که پاسخِ رامانا، به آموزهٔ بوداییِ آناتا ( Anattā / بیخویشی) بسیار نزدیک است.با این حال، این دو سنت، این ادراکِ عمیق را به شیوههای متفاوتی بیان میکنند.در آیینِ بودا، تأکید بر دیدن و دریافتِ این حقیقت است که هیچ «خودِ» دائمی و مستقلی وجود ندارد تا بتوان به آن چنگ زد.اما رامانا، کار را با یک پرسشِ واحد و مستقیم آغاز میکند:«من کیستم؟»در طیِ این فرآیندِ «تفحص خویش»، آنچه فرو میریزد خودِ زندگی یا آگاهی نیست،بلکه باور به وجودِ یک «منِ» مجزاست که مالک و کنترلکنندهٔ هر تجربه است.بنابراین وقتی از رامانا پرسیده میشود:«نیروانای بودا چیست؟»- او پاسخ میدهد:«زوال یا از دست رفتنِ فردیت.»او نیروانا را بهمعنای نابودیِ وجودِ انسانی تعریف نمیکند؛بلکه به پایانِ توهمِ «خودِ مجزا بودن» اشاره دارد.هنگامی که آن توهم به پایان میرسد،زندگی همچنان به سیر و جریانِ خود ادامه میدهد،اما دیگر کانون و مرکزیتِ روانیای وجود ندارد که مدام نیاز داشته باشد از خود دفاع کند، خود را تعریف نماید، یا از خود محافظت#جواباصلاً موجی جدا از آب نبوده که یه روز بفهمه «من آبم» 😄موج از همون اول آبه، فقط یه شکلی از آبه.پس چیزی به اسم «منِ جدا» هم اول واقعاً وجود نداشته که بعداً بخواد از بین بره.یعنی داستان این نیست که «من قبلاً یه فرد جدا بودم، بعد فهمیدم یکی با کل هستم.»نه 😁از اول دوتایی در کار نبوده.آدم، درخت، عقرب، گل، فکر، ترس، خنده، گریه... همه همین زندگیه که این شکلی ظاهر شده.پس حتی وقتی میگیم «فردیت از بین میره»، منظورمون نابود شدن یه آدم نیست؛ آدم همچنان هست، زندگی هم جریان داره.👈فقط اون حس و باورِ «یه منِ جدا این تو هست که صاحب و کنترلکنندهی این زندگیه» دیگه واقعی به نظر نمیاد.مثل موجی که هیچوقت چیزی غیر از آب نبوده. @Hich6o
پاسخی برای زندگی وجود ندارد.اصلاً چیزی به نام «زندگی» وجود ندارد، چه برسد به اینکه آن زندگی «مالِ تو» باشد. از پیش، «تویی» وجود ندارد. این همان چیزی است که فرد بیش از هر چیز از آن میترسد؛ بزرگترین ترس او، نبودنِ خودش است. با این حال، فراتر از هر فهم و درکی، همین نبودن عمیقترین اشتیاق او نیز هست.«تو» هرگز ماهیت حقیقی خود را کشف نخواهی کرد. البته ممکن است باور داشته باشی که روزی آن را خواهی یافت. موفق باشی! اما چیزی به نام «ماهیت حقیقی» وجود ندارد. هیچ واقعیت پنهانی، هیچ قلمرو الهی دیگری که منتظر باشد تو آن را کشف کنی، در کار نیست. اغلب "پیشاپیش نادوگانه" [نام پیج نیکو رونالد در رسانههای فضای مجازی] میگوید تنها چیزی که هست، همان چیزی است که ظاهراً در حال رخ دادن است؛ یا فقط «آنچه هست» وجود دارد. اما حتی این اشارهها نیز حقیقتی در خود ندارند؛ نه ارزشی دارند، نه معنایی و نه هدفی.در واقع، حتی «آنچه هست» هم وجود ندارد. هر داستانی تلاشی ناکام برای توصیف چیزی است که فراتر از هر توصیفی است؛ و در عین حال، همین توصیف نیز همان است.«تو» هرگز نخواهی دانست این چیست. هر واژهای که بخواهد آنچه را وصفناپذیر است توصیف کند، یک واژه بیش از حد است؛ حتی همین واژهها.#نیکو_رونالد@Hich6o
تا قبل از بحث پرسش و پاسخ،مطالب کانال عالی بود این گزینه پرسش و پاسخ خوبه ولی چون سوالات فلسفی و گاهی عرفانی هستش جواب دادن به اونها به این راحتی نیست و جوابها گاهی گیج کننده و گمراه کننده بهتره ادمین محترم منبع جوابهاشو بگه یا اینکه بگه نظر شخصیه طی این مرحله…شما میگید کتابی و منبعی نیستو از اون طرف میگید جواب از دیدن حقیقت میادچرا فقط مال ما نیست ولی مال شما هست؟پس دیدنی هم نیستحقیقتی هم نیستببین خودت افتادی تو تله خودت؟#جوابدرسته، جملهی «از دیدن حقیقت میاد» ممکنه این برداشت رو بده که انگار من حقیقت رو دیدم و شما ندیدید. 👈منظور این نیست.نه حقیقت مال منه، نه من چیزی دارم که شما ندارید 👈حرف فقط اینه: وقتی دنبال اون «منِ جدا» که فکر میکنیم داخل ماست و همهچی رو کنترل میکنه میگردیم، پیداش نمیکنیم همین.نه کسی به حقیقت رسیده، نه کسی نرسیده. 😉@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب اینجا نقش هست، رفتار هست، نتیجه و پیامدش هم هست؛ ولی یه «منِ جدا» پشت صحنه که این نقش بهش…زندگی شکلهای مختلفش میشه انواع موجودات ،خزندگان ،چرندگان،انسان و......#جوابآره، حیوان، گیاه، انسان و بقیه موجودات هم شکلهای مختلف زندگیان.ولی منظور از «شکلهای مختلف» فقط نوع موجودات نیست.حتی بین آدمها هم یکی پزشک میشه، یکی تاجر، یکی خلافکار، یکی هنرمند.حرف اینه که همهی این تفاوتها و اتفاقات هستن، ولی پشت هرکدوم یه «منِ جدا» که نقش رو گرفته باشه و بگه «این نقش مال منه و من دارم کنترلش میکنم» پیدا نمیشه.😉@Hich6o
چقدر مزخرف راستش. تسلیم شدن تام در برابر تمام ظلمها و اتفاقات زندگی، توجیه با اینکه کسی وجود نداره که تسلیم بشه و ظلم و تسلیمشدگی خودشون به وجود میان رد آرمانهای مبارزهی فردی با انواع استبدادها به دلیل عدم وجود فرد.!!!! #جواب این حرف اصلاً نمیگه جلوی…باز هم جوابش انتخاب واراده س که تاثیر میگذاره#جواببله، انتخاب و اراده تأثیر میذاره؛ کسی منکرش نیست.سؤال اینه: خودِ اون انتخاب و اراده از کجا میاد؟مثلاً بین دوتا کار فکر میکنی، سبکسنگین میکنی و یکی رو انتخاب میکنی. همهی اینا واقعاً اتفاق افتاده.ولی تو انتخاب کردی که کدوم فکر به ذهنت بیاد؟ کدوم دلیل قانعت کنه؟ کدوم میل قویتر بشه؟🤔پس انتخاب اثر میذاره، ولی خودِ انتخاب هم بخشی از همون جریانه، نه کارِ یه «منِ جدا» بیرون از جریان 👩🦯@Hich6o
شما تصمیم میگیری بری شمال حرکت می کنی توی مسیر چنتا پروانه میبینی پیش خودت میگی وای چه موجودات قشنگی و کاش میشد من همیشه پیششون بمونم؟ یا به مسیرت ادامه میدی؟ #جواب پروانهها دیده میشن، حس قشنگی میاد، شاید توقفی اتفاق بیفته، شاید هم مسیر ادامه پیدا کنه. …انتخاب واراده اثر داره در انجام شدن کارها#جوابآره، انتخاب و اراده هستن و اثر هم دارن؛ بحث سر این نیست که اینا وجود ندارن.مثلاً فکرِ «برم آب بخورم» میاد، بلند شدن و آب خوردن هم اتفاق میفته.حرف اینه که اون فکر و اراده رو چه کسی ساخت؟قبل از اینکه فکر بیاد، یه «من» نشسته بود انتخاب کنه چه فکری بیاد؟ 🤔 نه.پس انتخاب هست، تصمیم هست، عمل هم هست؛ فقط انتخابکنندهی جدا پیدا نمیشه.@Hich6o
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 الان این جدی بود؟ هیچ کتابی؟ هیچ مکتبی؟ #جواب منظور از «کتابی نیست» این نیست که هیچکس قبلاً این حرفا رو نزده یا هیچ کتاب و مکتبی دربارهش وجود نداره. معلومه که حرفهای مشابهش رو میشه تو نادوگانگی، عرفان پیدا کرد. منظور اینه که جوابها…دنیا هیچه ،فانیه ،اخرش مرگه برای همینه همه چیز هیچه ،ی زمانی نبودیم وی زمانی نخواهیم بود پس در عین هستی در عدمیم#جواب«هیچ» یعنی دنیا بیارزشه یا چون آخرش مرگه پس هیچه، نیست.دنیا و زندگی همین الان هست؛ صدا هست، بدن هست، فکر هست، اتفاق هست.👈«هیچ» اشاره به اینه که وسط این زندگی، اون «منِ جدا» که میگه من صاحب این زندگیام پیدا نمیشه.«هیچ» یعنی پوچی و نیستی نیست؛ یعنی هیچکس جدا از این زندگی نیست 😌@Hich6o
منم همین رو دادم میگم. انکار اینکه جریانها برآمده از انساناند.... بارها توی پیامم هم تفاسیرسون رو نقل کردم. #جواب قرار نیست بگیم جریانها «از انسان برنمیان». معلومه که اعتراض با همین بدن، فکر و حرف و عمل اتفاق میفته. 👈حرف اینه که انسان یه موجودِ جدا از…انسان هست، بدن هست، فکر و احساس و اتفاقات هم هستن.👈چیزی که نیست، اون «منی»ه که فکر میکردم داخل این انسان نشسته و همهچی دست اونه.فکر میکردم «من فکر میکنم، من تصمیم میگیرم، من زندگی رو جلو میبرم.»😢👈ولی وقتی نگاه میشه، فکر خودش میاد، احساس خودش میاد، تصمیم هم شکل میگیره و عمل اتفاق میفته.👈انسان حذف نشده؛ اون کنترلکنندهای که خیال میکردم هستم، پیدا نمیشه@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…منم همین رو دادم میگم. انکار اینکه جریانها برآمده از انساناند.... بارها توی پیامم هم تفاسیرسون رو نقل کردم.#جوابقرار نیست بگیم جریانها «از انسان برنمیان». معلومه که اعتراض با همین بدن، فکر و حرف و عمل اتفاق میفته.👈حرف اینه که انسان یه موجودِ جدا از کل جریان نیست که خودش مستقلاً سازندهی اون باشه.یعنی انسان هم خودش جزئی از همون جریانه، نه صاحب و کنترلکنندهش 😉@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…با تفاسیر ایشون ، صحبت شما درست نیست طبق نظری که دارند ، مبارزه هم اتفاق می افته اما ما فکر میکنیم که نقش ماست ، در حالیکه یک جریان استآرمان هم هست ، ولی تصور ماست چون منی وجود نداره که آرمان داشته باشه#جوابمبارزه هست، آرمان هم هست.حرف فقط اینه که یه «من» جدا پشتش نیست که انجامش بده.خشم میاد، اعتراض میشه، مبارزه هم اتفاق میفته. بعد فکر میاد میگه: «من این کارو کردم.»یعنی کار هست، ولی «کنندهی جدا» پیدا نمیشه.@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…Farnaz:چه بد نمیشه غر زد 😅میدونیم که داریم زر میزنیم 🙈حتی حرف الکی ای هم نمی مونه برای زدنکاش حالا که وجود نداریم گشنه هم نمیشدیم 😎#جواب اتفاقاً غر زدن هم آزاده، کی گفته نمیشه؟غر زدن میاد، حرف الکی هم زده میشه، خنده هم میاد، گشنگی هم میاد، غذا هم خورده میشه «من وجود ندارم» یعنی منِ جدا و کنترلکنندهای نیست، نه اینکه بدن و زندگی دود بشن برن هوا گشنگی کاملاً هست👈 فقط صاحبش پیدا نمیشه @Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…میتونیم هیچ رو بنابر این شعر مولانا تفسیر کنیمتو مبین جهان زبیرونکه جهان میان دیده استچو دودیده را ببستیزجهان جهان نماندیعنی تمام برداشتهای ما اززندگی تماما ذهنی است..دوگانگی است.#جواب: دنیا توهم نیست، این جداییه که توهمه.یعنی دیدن هست، صدا هست، فکر هست، بدن هست، زندگی هم داره اتفاق میفته.ولی ذهن وسطش میگه: «من اینجام و دارم اون دنیای بیرون رو تجربه میکنم.»همینجا دوتا درست میشه؛ «من» و «جهان». وقتی دنبال این «منِ جدا» میگردی، چیزی پیدا نمیشه. فقط همین دیدن، شنیدن، فکر کردن و زندگی کردنه که داره اتفاق میفته. قرار نیست جهان ناپدید بشه؛ فقط اون مرز خیالی بین «من» و «زندگی» پیدا نمیشه.@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتادحُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاداین همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمودیک فروغِ رخِ ساقیست که در جام افتادغیرتِ عشق زبانِ همه خاصان بِبُریدکز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟من ز مسجد به خرابات نه خود افتادماینم از عهدِ ازل حاصلِ فرجام افتادچه کند کز پی دوران نرود چون پرگار؟هر که در دایرهٔ گردشِ ایام افتاددر خَمِ زلفِ تو آویخت دل از چاهِ زَنَخآه، کز چاه برون آمد و در دام افتادآن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینیکار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتادزیرِ شمشیرِ غمش رقصکُنان باید رفتکـآن که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتادهر دَمَش با منِ دلسوخته لطفی دگر استاین گدا بین که چه شایستهٔ انعام افتادصوفیان جمله حریفند و نظرباز ولیزین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد#جواب «من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم»یعنی حتی این رفتن هم «کار من» نبود.فکر میاد، عشق میاد، مسیر عوض میشه، اتفاق میفته... بعد ذهن میگه «من کردم».حرف همینجاست؛ اتفاق هست، ولی اون «منِ کننده» پیدا نمیشه. 🌱@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…مولانا قشنگ گفته ولی: من نمیتونم «من» رو کنار بذارم، چون همون کسی که میگه «من رو کنار میذارم» خودش دوباره همون منه 😁اینجا چیزی برای کنار گذاشتن نیست؛ فقط دیده میشه که از اول هم یه «منِ جدا» پشت این زندگی نبوده.نه منی که برسه، نه منی که رها بشه.فقط همین زندگیه 😉@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…کاش همش اون آگاهی ناظر بودیم ( اون موجودی که میریم سرکار نبودیم) 😅روزهای هفته برای چیست اگه شخصی وجود ندارد ، مرز ها و هواپیما ها و ... رو چه کسی استفاده می کنه ؟#جوابآخه همینجا دوباره دوتا درست کردیم؛ یه «آگاهی ناظر» که راحت نشسته اون بالا، یه بدبخت هم این پایین صبح پا میشه میره سرکار 😂اصلاً دوتایی در کار نیست.سرکار رفتن هست، خسته شدن هست، سفر رفتن هست، هواپیما سوار شدنم هست.اینکه میگیم «شخصی نیست» یعنی زندگی تعطیل نمیشه 😄همه چی مثل قبل سر جاشه، فقط اون «منِ جدا» که میگه من دارم همه این کارا رو میکنم، وقتی دنبالش میگردی پیداش نمیکنی.روزهای هفته، مرز کشورا، پول، پاسپورت و اینا هم قراردادای همین زندگی انسانیه. استفاده هم میشن، بدون اینکه لازم باشه یه «منِ جدا» پشت بدن نشسته باشه و همه چی رو بچرخونه @Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…N.M:مثال خوبی نبود ، اون درختها در اثر وضعیت محیطی چنین شرایطی را پیدا کردند ، یعنی عامل بیرونی باعثش شده ، قیاس مع الفارق کردید !اون ادمها هم در شرایط محیطی چنین نقش هایی را پیدا میکنند#جوابدقیقاً، آدم هم از شرایط جدا نیست.ژنتیک، خانواده، محیط، تربیت، اتفاقات، فکرها و تجربهها همه در شکل گرفتن رفتارش نقش دارن.بحث فقط اینه که وسط همهی این عوامل، یه «منِ مستقل» که جدا از این جریان ایستاده و همهچیز رو کنترل میکنه پیدا نمیشه.شرایط هست، واکنش هست، رفتار هست؛ ولی اون «کنندهی جدا» کجاست؟@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…چقدر مزخرف راستش. تسلیم شدن تام در برابر تمام ظلمها و اتفاقات زندگی،توجیه با اینکه کسی وجود نداره که تسلیم بشه و ظلم و تسلیمشدگی خودشون به وجود میان رد آرمانهای مبارزهی فردی با انواع استبدادها به دلیل عدم وجود فرد.!!!!#جواباین حرف اصلاً نمیگه جلوی ظلم وایسا نکن یا تسلیم شو.همونطور که ظلم خودبهخود رخ میده، خشم، اعتراض، دفاع و مبارزه با ظلم هم رخ میده.نبودن «منِ جدا» یعنی کنندهی مستقلی پشت این اتفاقات نیست، نه اینکه هیچ اتفاقی نباید بیفته.اتفاقاً ممکنه همین بدن تا آخرین لحظه جلوی ظلم وایسه، بدون اینکه یه «من» پشتش نشسته باشه و حرکتش بده. نه دعوت به تسلیمه، نه توجیه ظلم.@Hich6o
این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…شما تصمیم میگیری بری شمالحرکت می کنیتوی مسیر چنتا پروانه میبینیپیش خودت میگی وای چه موجودات قشنگی و کاش میشد من همیشه پیششون بمونم؟یا به مسیرت ادامه میدی؟#جوابپروانهها دیده میشن، حس قشنگی میاد، شاید توقفی اتفاق بیفته، شاید هم مسیر ادامه پیدا کنه.ولی «من» هیچکدوم از این کارها رو انجام نمیدم، چون اصلاً منِ جدا و کنندهای این وسط نیست.فکر میاد، تصمیم میاد و عمل هم اتفاق میفته.نه اینکه «من» تصمیم بگیرم و بعد انجامش بدم.حتی رفتن به شمال هم همینجوری اتفاق افتاده.@Hich6o
تا قبل از بحث پرسش و پاسخ،مطالب کانال عالی بود این گزینه پرسش و پاسخ خوبه ولی چون سوالات فلسفی و گاهی عرفانی هستش جواب دادن به اونها به این راحتی نیست و جوابها گاهی گیج کننده و گمراه کننده بهتره ادمین محترم منبع جوابهاشو بگه یا اینکه بگه نظر شخصیه طی این مرحله…🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣الان این جدی بود؟هیچ کتابی؟ هیچ مکتبی؟#جوابمنظور از «کتابی نیست» این نیست که هیچکس قبلاً این حرفا رو نزده یا هیچ کتاب و مکتبی دربارهش وجود نداره.معلومه که حرفهای مشابهش رو میشه تو نادوگانگی، عرفان پیدا کرد.منظور اینه که جوابها از روی یه کتاب خاص برداشته و کپی نمیشن و قرار هم نیست یه مکتب یا عقیده آموزش داده بشه.این حرفا فقط اشارهان به چیزی که همین الان میشه دید:فکر میاد، احساس میاد، تصمیم گرفته میشه، زندگی جلو میره... ولی وقتی دنبال اون «منِ جدا» که میگه همهی اینا کار منه میگردی، پیداش نمیکنی.کتاب و حرف مشابه هست؛ ولی حقیقت مالِ کتاب و مکتب خاصی نیست. @Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدماین نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست.#جواباینجا نقش هست، رفتار هست، نتیجه و پیامدش هم هست؛ ولی یه «منِ جدا» پشت صحنه که این نقش بهش سپرده شده باشه، پیدا نمیشه.زندگی داره به شکلهای مختلف ظاهر میشه، همین.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمباز برمیگردیم سراغ سوال اولتو کی هستی که همه چیو میدونی؟تو چه فرقی با ما داری؟چرا ؟!گفت.یکی رفت مغازه گفت اقا رببببببب داری؟گفت دارم اما نه به این غلیظی که میگویی😂که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو#جوابفرق خاصی در کار نیست، اصلاً «یکی اینجا» نیست که همهچیزو بدونه و بقیه ندونن.همین تصور که «تو کی هستی که میدونی؟» دوباره دنبال یه شخص میگرده؛ یه نفر که به چیزی رسیده، چیزی فهمیده و حالا از بقیه بالاتره.حرف دقیقاً اینه که چنین کسی پیدا نمیشه.حتی «یکی هست و هیچ نیست جز او» اگه تبدیل بشه به اینکه یه «او»ی بزرگ یه جایی هست و ما هم جدا از اونیم، دوباره دوتا ساختیم؛ «او» و «ما».اینجا اشاره اینه که اصلاً دوتایی نیست.نه من اینطرفم، نه شما اونطرف.فقط همین اتفاقه؛ سؤال، جواب، خنده، شک، فهمیدن و نفهمیدن... همهش همین. 🌱@Hich6o
هرگز کسی اینجا نبوده که زندگی را اداره کند. فقط زندگی است که در حال رخ دادن است. @Hich6oوقتی تو انسان و شخص نیستی به تو چه ارتباطی داره دنیای انسانی و داستانهاشاین «تو» که مخاطب قرار گرفته شده و بهش گفته شده دنیای انسانی بهش ارتباطی نداره کیه؟#جوابهمینجا زبان یه کم گولمون میزنه 😄وقتی گفته میشه «تو انسان و شخص نیستی»، این «تو» اسمِ یه چیز یا موجود دیگه نیست که پشتِ آدم قایم شده باشه.چون زبان مجبوره بگه «تو»، «من»، «ما» تا اصلاً بشه حرف زد.ولی وقتی دنبال اون «تو» میگردی، یه موجود جدا که صاحب این بدن و زندگی باشه پیدا نمیشه.پس سؤالِ «این تو کیه؟» جوابش این نیست که یه «تو»ی واقعیتر پشت شخص وجود داره.هیچکس.فقط این زندگیه که داره خودش رو به شکل بدن، فکر، سؤال، جواب و همین گفتوگو نشون میده.حتی همین سؤال که «پس این تو کیه؟» خودش همین الان داره اتفاق میفته. 🌱@Hich6o
هرگز کسی اینجا نبوده که زندگی را اداره کند. فقط زندگی است که در حال رخ دادن است.@Hich6o
تو اصلا انسان نیستی شخص نیستی این بدن بدن تو نیستتو هیچی هیچ کس هیچ چیز آیا یه فضای خالی یک برگه سفید توضیحی داره؟اسم داره؟ تعریفی داره؟@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدماین نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست.#جوابهیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره.مثلاً توی طبیعت 🌳یه درخت بلند میشه، یکی کوتاه، یکی خشک میشه، یکی پرمیوه.نمیگیم: «کی نقش درخت خشک رو به این داد؟»فقط اینطوری ظاهر شده.در مورد آدمها هم یکی دکتر ظاهر میشه،یکی تاجر،یکی دزد،یکی دیکتاتور...نه اینکه یه نفر پشت صحنه نقشها رو تقسیم کرده باشه.فقط زندگی به شکلهای مختلف ظاهر میشه.حتی سؤالِ «چرا این یکی اینطوری شد و اون یکی اونطوری؟»هیچ چرای نهاییای وجود نداره که بشه پیداش کرد. فقط این، همونطور که هست، ظاهر میشه. و البته در همین ظاهر، دزد ممکنه دستگیر بشه و دیکتاتور با مقاومت روبهرو بشه. اونها هم بخشی از همین اتفاقاند.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدم
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من #جواب گفتگو هست، ولی دو «منِ جدا» پشت گفتگو پیدا نمیشه. زندگی هست، ولی صاحبِ جدا برای زندگی پیدا نمیشه خیام چند قرن پیش…خیام میگه: الان فکر میکنیم «من هستم، تو هم هستی و داریم با هم حرف میزنیم.»ولی حقیقتِ اینکه این دنیا چیه و چرا هست رو نه من میدونم نه تو.و اون مصرع آخر اصل حرفشه:«چون پرده درافتد، نه تو مانی و نه من»یعنی وقتی توهمِ جدایی کنار بره، معلوم میشه اصلاً «من» و «توی» جدایی در کار نبوده.مثلاً الان گفتگو هست، ولی لازم نیست دو تا «منِ مستقل» صاحب گفتگو باشن.حرف زدن هست، شنیدن هست، زندگی هست؛ولی من و تویِ جدا پیدا نمیشه.همین 🙂❤️@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدماسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حرف معما، نه تو خوانی و نه منهست از پس پرده گفتگوی من و توچون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من#جوابگفتگو هست، ولی دو «منِ جدا» پشت گفتگو پیدا نمیشه.زندگی هست، ولی صاحبِ جدا برای زندگی پیدا نمیشه خیام چند قرن پیش خیلی شیک گفته:پرده که بیفته، بازی ادامه داره، ولی بازیگرِ جدایی که خیال میکرد صاحب بازیه، دیگه پیدا نیست.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمN.M:احتمالا ، با نقطه نظرات هیچ ، درون و بیرونی وجود نداره جستجویی وجود نداره ،M.a Ehsani:پس گفتگویی هم نباید وجود داشته باشههمه چیو قاطی کردی#جواباین دوتا با هم تناقض ندارن.گفتگو وجود داره، جستجو هم وجود داره، فکر کردن هم وجود داره 😁حرف این نیست که این اتفاقها وجود ندارن.حرف اینه که یک «منِ جدا» پشت این اتفاقها پیدا نمیشه که بگیم من دارم گفتگو میکنم، من دارم جستجو میکنم.گفتگو رخ میده.جستجو رخ میده.فکر میاد.جواب میاد.پس نگفتیم «جستجویی وجود نداره»؛ دقیقترش اینه: جستجو هست، ولی جستجوگرِ جدا پیدا نمیشه.این دقیقتره، چون نمیافته توی دامِ «پس هیچی وجود نداره». @Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمهمه چیز در درون توست چرا در بیرون جستجویش میکنی؟!#جوابوقتی میگیم «همهچیز درون توئه، بیرون دنبالش نگرد» هنوز داریم فرض میکنیم یه «تو» هست که یه داخل داره و یه بیرون.ولی نه داخل داریم، نه بیرون. فقط همین چیزی که الان هست.مثلاً صدای پرنده میاد لازم نیست بگی صدا «بیرونه» و شنیدنش «تو منه».فقط صدا هست. فقط شنیدن هست.همین الان، همین زندگی،همونه که دنبالش میگردی. فقط ذهن میگه: نه، یه چیز دیگه باید پیدا کنم!نه درون خودت دنبالش بگرد، نه بیرون خودت؛چیزی گم نشده که نیاز به پیدا کردن داشته باشه. همین که هست، همینه. ❤️جستجو وقتی شروع میشه که این فکر میاد:«یه چیزی کمه و من باید پیداش کنم.» و طنز ماجرا اینجاست که خودِ جستجوگر هم همون چیزیه که پیدا نمیشه. 😄@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمکسی که ظلم میکنه وباعث مرگ میلیونها انسان میشه.مقصرنیست؟چون ظلمی بوده که بایدظاهرمیشده#جواباینکه بگیم «این ظلم باید اتفاق میافتاد» دقیق نیست. «باید» انگار میگه از قبل یه نقشه و برنامهای بوده که طبق اون میلیونها نفر باید کشته میشدن. این دیدگاه چنین چیزی رو ادعا نمیکنه.آن اتفاق رخ داده، اما یک «منِ مستقل و آزاد» که بیرون از کل ماجرا ایستاده باشه و همه علتها رو خودش ساخته باشه، پیدا نمیشه.ولی در سطح زندگی انسانی، کسی که آدم میکشه همچنان عامل اون عمل شناخته میشه و باهاش برخورد میشه. جلوش گرفته میشه، محاکمه میشه، زندان میره و جامعه از خودش دفاع میکنه. نادوگانگی به معنی «هر کاری کردی اشکالی نداره» نیست.مثلاً آتیش دستت رو میسوزونه. نمیگی: «خب آتیش مقصر نیست، پس بذار دستم توش بمونه!» 😄 دست خودبهخود عقب کشیده میشه.در مورد ظلم هم همینه. ظلم رخ میده و مقاومت در برابر ظلم هم رخ میده.پس دو تا چیز رو قاطی نکنیم:«فاعلِ مستقل و جدا وجود نداره» ≠ «پس جنایت مهم نیست و هیچ پیامدی هم نداره.»حتی مجازات، دادگاه، اعتراض، جلوگیری از جنایت و تلاش برای نجات آدمها هم بیرون از «کل» نیستند؛ اونا هم اتفاقات همین زندگیاند.و درباره اینکه «پس مقصره یا نه؟» جواب بستگی به سطح حرف داره: در زبان معمول و حقوقی، بله، مسئول اعمالشه. در نادوگانگی ، یک «خودِ مستقل» که خالق نهایی اعمال باشه پیدا نمیشه. این دوتا رو باید از هم جدا نگه داشت.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمدرود وعشقدرسته که ما تکه ای از روح الهی هستیم که او به واسطه ما زندگی فیزیکی رو تجربه میکنه؟واگه اینطوره چه نیازی به این تجربه داره وقتی همه چیز از خودشه؟#جوابنه اینطوری گفته نمیشه که «ما تکههایی از روح الهی هستیم و خدا از طریق ما اومده دنیا رو تجربه کنه.» چون همین حرف هنوز دوتایی میسازه: یه طرف خدا، یه طرف ما؛ بعد خدا از طریق ما چیزی رو تجربه میکنه.اصلاً جداییای رخ نداده که ما «تکهای» از کل باشیم. فقط کل هست. مثلاً موج تکهای جداشده از دریا نیست که دریا بگه: «بذار از طریق این موج، موجبودن رو تجربه کنم!» 😄همین موج، دریاست در شکلِ موج.سؤال دوم : «خدا چه نیازی به این تجربه داشت؟» از همین تصور جدایی درمیاد.هیچ نیازی نداشت.قرار نیست خدا چیزی کم داشته باشه و با ساختن جهان کاملش کنه. اصلاً لزوماً «کسی» پشت صحنه نیست که تصمیم گرفته باشه: «خب، حالا میخوام زندگی فیزیکی رو تجربه کنم.»فقط این هست.بدن، درخت، درد، شادی، من، تو، ستاره، فکر... شکلهای مختلف همین یکپارچگیاند.چرا این همه ظاهر شده؟ معلوم نیست.برای چی؟ برای هیچ هدفی که بشه شناخت.چه کسی داره تجربهش میکنه؟ هیچکسِ جدا.پس چی هست؟ همین که هست. ❤️نه «ما تکههای خدا هستیم»، بلکه هیچ تکهای وجود نداره؛ جدایی از اول اتفاق نیفتاده.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدماز دید شخصی یا اصلا از دید منه هیچ برای شما هیچ...یا از دید منی که هنوز باور به شخص بودن دارمچجوری به این بینش و دیگاه رسیدین فرآیندش چگونه بودقبلش چگونه؟#جوابقبلش کاملاً حسِ شخص بودن بود. یعنی انگار «من اینجام، داخل این بدن، دارم زندگیمو پیش میبرم.» انتخاب میکنم، تصمیم میگیرم، اشتباه میکنم، باید خودمو بهتر کنم و یه روز هم باید به حقیقت برسم.جستوجو هم از همینجا شروع میشه: کتاب، مراقبه، معنویت، سؤال، پیدا کردن جواب و...اما چیزی که دیده شد این نبود که «من بالاخره به هیچ رسیدم.»برعکس، روشن شد همون «منی» که تمام مدت دنبال رسیدن بود، اصلاً بهعنوان یک موجود مستقل وجود نداشته.مثلاً فکر میکردم «من افکارمو میسازم».ولی وقتی نگاه شد، معلوم شد فکر خودش میاد.فکر میکردم «من تصمیم میگیرم».ولی خودِ تصمیم، سبکسنگین کردن، شک کردن و در آخر عمل کردن، همگی خودشون ظاهر میشن.پس کمکم سؤال عوض میشه از:«من چطور به رهایی برسم؟»به: «اصلاً این منی که میخواد برسه کجاست؟»و چیزی پیدا نمیشه.البته حتی گفتن «کمکم به این بینش رسیدم» دقیق نیست؛ چون ممکنه این تصور رو بسازه که یک شخص مسیری رو طی کرده و آخرش بیدار شده.کسی به هیچ نرسید؛ فقط توهمِ وجودِ یک کسی ممکنه فرو بریزه.مثل اینکه تمام عمر فکر کنی داخل ماشین یه رانندهی نامرئی نشسته، بعد کاپوت و صندوق و صندلیها رو بگردی و ببینی اصلاً چنین کسی اونجا نبوده. ماشین تمام مدت حرکت خودش رو داشته. 😄و «بعدش» هم آسمون بنفش نمیشه و آدم سه متر بالاتر از زمین راه نمیره 😂زندگی معمولی ادامه داره؛ فکر، احساس، ناراحتی، خوشحالی، تصمیم...فقط دیگه لزوماً یک «منِ صاحب همهی این اتفاقها» وسطش پیدا نمیشه.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدممن و تو کیستیم؟و چرا هستیم؟#جوابمن و تو اون چیزی نیستیم که فکر میکنیم هستیم.ظاهرش اینه که «من اینجام، تو اونجایی؛ من یه آدمم، تو یه آدم دیگهای.»ولی وقتی دقیق نگاه میکنی، یه «منِ جدا» که صاحب بدن و فکر و زندگی باشه پیدا نمیشه.بدن هست، فکر هست، احساس هست، حرف زدن هست، خندیدن و گریه کردن هست...ولی وسط اینا یه صاحبِ جدا به اسم «من» پیدا نمیکنی.مثلاً الان قلب داره میزنه.تو داری قلبتو میزنی؟ نه.فکر بعدی رو قبل از اومدنش انتخاب میکنی؟ نه.پس زندگی داره خودش زندگی میشه. پس من و تو کی هستیم؟در این نگاه، در اصل «دو تا موجود جدا» نیستیم. همین چیزی که الان هست، همین زندگی، همین ظاهرشدن.چرا هستیم؟هیچ چرای نهاییای معلوم نیست.زندگی برای رسیدن به مقصد خاصی اتفاق نمیافته. فقط اتفاق میافته.مثل گل که نمیشینه بگه:«من چرا شکوفا شدم؟ مأموریتم چیه؟» 🌸شکوفا شدن، خودش اتفاقه.نه «منی» هست که زندگی رو زندگی کنه،نه «تویی» جدا از زندگی.فقط همین زندگیه که به شکل من و تو، فکر و سؤال، خنده و گریه ظاهر شده.حتی همین سؤالِ «من و تو کیستیم و چرا هستیم؟» هم خودش یکی از حرکتهای همین زندگیه. 🙂@Hich6o
وقتی توهمِ «من هستم» ظاهراً پایان مییابد، دیگر هیچ جایی برای باور به مفاهیمی مانند پیشرفت فردی یا رشد معنوی باقی نمیماند.دلیلش این است که دیگر توهمِ وجودِ یک «من» که در حال پیمودن سفری باشد وجود ندارد؛ بنابراین، آن حسِ تداومی که معمولاً «زمان» مینامیم نیز از میان میرود؛ زمانی که قرار بود در آن چیزی واقعاً رخ دهد.«کل» یا «تمامیت» ذاتاً و جاودانه بیزمان است؛ اما در عین حال، هیچ چیز جداگانهای وجود ندارد که از بیزمان بودنِ آن آگاه باشد یا آن را تجربه کند.آنچه ظاهراً در حال رخ دادن است، از پیش کامل و پایانیافته است؛ بنابراین، هیچ مجالی برای شکل گرفتنِ قصد، اراده یا نیت واقعی باقی نمیماند. در اینجا (خودش) چیزی وجود ندارد که بتواند خود را با چیزی که «واقعیت طبیعی» نامیده میشود درگیر کند یا آن را مشاهده کند؛ زیرا واقعیت طبیعی، همان "همهی آنچه هست" است. در بیواسطگیِ بیزمانِ این «آنچه هست»، حتی زمانی و مکانی وجود ندارد تا بتوان از «این» سخن گفت. به همین دلیل، در حقیقت هیچ اتفاقی رخ نمیدهد. در نهایت نیز هیچ «کسی» یا «چیزی» وجود ندارد که بتواند یا بخواهد با آن درگیر شود؛ زیرا آن «من» که زمانی گمان میرفت قدرت انتخاب و تعیین مسیر زندگی خود را دارد، دیگر به هیچ وجه واقعیتی ندارد.#نیل_دنهام@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدم
یعنی همه ما انعکاس هستیم ؟ هویت نداریم ؟ #جواب حتی «انعکاس» هم یه مفهومه. چیزی که بهش میگیم «من» یا «هویت»، فقط یک داستان ذهنیه. بدن هست، فکر هست، احساس هست، حرف زدن هست؛ اما یک «شخصِ جدا» که صاحب اینها باشه پیدا نمیشه. نه عروسک، نه انعکاس، نه هویتِ…پس چرا میگن شکر کنید و .... شخص جدایی وجود نداره#جوابسؤال از همون فرضِ اولیه شروع میشه که انگار یک «شخص» وجود داره که باید شکر کنه. «شکر کنید» هم بخشی از داستان زندگیه. اگر شکر کردن رخ بده، رخ میده؛ اگر هم رخ نده، رخ نمیده.کسی جدا نیست که موظف باشه شکر کنه یا نکنه. هم شکر کردن، هم دعا کردن، هم ناراحت شدن، هم خندیدن، همش اتفاقهاییه که ظاهر میشن.همونطور که باد میوزه، بارون میاد یا گل شکوفه میده، شکر کردن هم اگر ظاهر بشه، خودش رخ داده؛ نه اینکه یک «منِ جدا» اون رو انجام داده باشه.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدماگه من نباشه اومیاد تو وجودمون؟#جواباگر منظورت «او» همون خدا یا کل باشه این سؤال از قبل فرض گرفته که یک «من» هست و یک «او».اما اگر «منِ جدا» پیدا نشه، «او» هم بهعنوان یک موجودِ جدا پیدا نمیشه.دو تا نیست که یکی بیاد توی وجودِ اون یکی.فقط همین هست؛ بیمرز، بیدوگانگی.اگر «من» نباشه، دیگر «او» هم روبهروی «من» نیست. فقط این هست؛ نه من، نه او، نه فاصلهای بین این دو.@Hich6o
حرفه شما درست. با این حال بد که باید تجربه کنیم چه کنیم #جواب این سؤال باز هم فرض میکند که یک «منِ جدا» وجود دارد که باید کاری بکند. میپرسی: «بد که باید تجربه کنیم، چه کنیم؟» اول باید دید این «ما» که قرار است کاری بکند، کجاست؟ اگر درد باشد، درد هست. اگر…یعنی همه ما انعکاس هستیم ؟ هویت نداریم ؟#جوابحتی «انعکاس» هم یه مفهومه.چیزی که بهش میگیم «من» یا «هویت»، فقط یک داستان ذهنیه.بدن هست، فکر هست، احساس هست، حرف زدن هست؛ اما یک «شخصِ جدا» که صاحب اینها باشه پیدا نمیشه. نه عروسک، نه انعکاس، نه هویتِ مستقل؛ فقط این زندگیه که همین الان داره خودش رو به شکلهای مختلف نشون میده.هویتِ جدا پیدا نمیشه؛ اما ظاهر شدنِ شخصیت، اسم، بدن و خاطره رخ میده. اینها هستن، ولی صاحبِ مستقلی براشون پیدا نمیشه. از نگاه نادوگانگی، فقط زندگی در حال رخ دادنه.@Hich6o
درود ومهر 💟 ما عروسک ها هستیم و یک عروسک گردان کلّ هست ، #جواب اگر عروسکی باشه، ناخودآگاه یک عروسکگردان هم فرض میشه. اما نه عروسکی پیدا میشه، نه عروسکگردانی. فقط حرکت هست، فقط زندگی در حال رخ دادنه. جدا کردن «کل» بهعنوان یک عروسکگردان هم یعنی دوباره…همهچیز داره بیمعنا میشه. پس احساس چیه؟احساس آیا همون هیچ شدنه؟ تعلق و تسلیم تام دربرابر معشوق؟#جوابنه، این یه مفهومه.احساس، عشق، تعلق، تسلیم... همه رخدادن.«هیچ شدن» هم اتفاقی نیست، چون از اول کسی نبوده که بخواد هیچ بشه.فقط این زندگیه که گاهی به شکل عشق ظاهر میشه، گاهی غم، گاهی سکوت و گاهی سؤال.اما هیچ صاحب و تجربهکنندهی جدایی برای اینها پیدا نمیشه.احساس هم رخ میده؛ اما احساسکنندهای جدا پیدا نمیشه.نه کسی باید تسلیم بشه، نه کسی باید به هیچ تبدیل بشه؛ چون از اول «کسی» وجود نداشته. فقط اینِ بیواسطه داره خودش رو به شکل احساس، فکر و زندگی نشون میده.@Hich6o
درود ومهر 💟 ما عروسک ها هستیم و یک عروسک گردان کلّ هست ، #جواب اگر عروسکی باشه، ناخودآگاه یک عروسکگردان هم فرض میشه. اما نه عروسکی پیدا میشه، نه عروسکگردانی. فقط حرکت هست، فقط زندگی در حال رخ دادنه. جدا کردن «کل» بهعنوان یک عروسکگردان هم یعنی دوباره…ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست، قصّه مخوانکدام مَحرمِ دل ره در این حرم دارد؟#جواب حرف زده میشه؛ ولی کسی نگفته «من حقیقت رو میدونم». فرق هست بین حرف زدن و ادعای دانستن.حافظ هم داره میگه: «قصه مخوان»؛ یعنی نگو راز غیب دست منه.حرف زدن خودش رخ میده، ولی این به معنی فهمیدن یا صاحبِ حقیقت بودن نیست. چون هیچ «منِ» جدا و صاحبی برای هیچچیز پیدا نمیشه.حرف زدن رخ میده، شعر گفتن رخ میده، سکوت هم رخ میده. اما کسی نیست که بگه: «راز غیب مال منه» یا «من حقیقت رو فهمیدم».دقیقاً برای همینه که حافظ میگه: «ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست...»@Hich6o
دقیقا هرچی در مورد هیچ بگی هیچی از بین میره پس ... #جواب حتی تعریف کردن از «هیچ» هم فقط یک رخداده. اینطور نیست که یک «شخص» نشسته باشه و درباره خودش حرف بزنه. کلمات ظاهر میشن، توضیح ظاهر میشه، سؤال ظاهر میشه، پاسخ ظاهر میشه. اما گویندهای بهعنوان…چرا اینقدر پیچیدش میکنی؟بشوی اوراق اگر همدرس ماییکه علم عشق در دفتر نباشد#جوابآره هرچی درباره «هیچ» بگی، دیگه «هیچ» نیست؛ شده یه فکر، یه کلمه، یه تعریف. «هیچ» تا وقتی دربارهش حرف نزدی، هیچ تعریفی نداره. همین که خواستی تعریفش کنی، از «هیچ» تبدیلش کردی به یه مفهوم.همون چیزی که مولانا میگه:بشوی اوراق اگر همدرس ماییکه علم عشق در دفتر نباشدیعنی این چیزا با حرف و کتاب و تعریف به دست نمیاد. هرچی بیشتر بخوای توضیحش بدی، از خودِ اون دورتر میشی. فقط هست؛ نه میشه توصیفش کرد، نه توی کلمه جا میشه.👈حتی گفتنِ این حرف هم خودش رخ میدهحرف زدن رخ میده، سکوت هم رخ میده.توضیح دادن رخ میده، توضیح ندادن هم رخ میده. اما هیچ گویندهی جدایی پشتش پیدا نمیشه.اگر حرفی زده میشه، همون هم بخشی از رخداد زندگیه؛ نه اثباتِ وجود یک «من»، نه نفیِ آن.@Hich6o
هیچ کاری لازم نیست واسه انجام کارها انجام شود چون تمام کارها انجام می شود توسط زندگی @Hich6oدرود ومهر 💟ما عروسک ها هستیم و یک عروسک گردان کلّ هست ،#جواباگر عروسکی باشه، ناخودآگاه یک عروسکگردان هم فرض میشه. اما نه عروسکی پیدا میشه، نه عروسکگردانی.فقط حرکت هست، فقط زندگی در حال رخ دادنه.جدا کردن «کل» بهعنوان یک عروسکگردان هم یعنی دوباره یک فاعلِ جدا برای زندگی ساختن؛ در حالی گفته میشه هیچ جداییای وجود نداره.@Hich6o
فکر نمیکنید این هیچی که شما تعریف کردید هنوز خیلی مونده تا هیچ بشه؟ #جواب نه، منظورم این نیست که «من یه هیچم». منظورم اینه که چیزی که واقعا هست، نه اسم داره، نه شکل، نه آدرس، نه مرز. کلمهی «هیچ» فقط از سرِ بیزبونیه. چون هر اسمی روش بذاری، همون لحظه محدودش…دقیقا هرچی در مورد هیچ بگی هیچی از بین میرهپس ...#جوابحتی تعریف کردن از «هیچ» هم فقط یک رخداده. اینطور نیست که یک «شخص» نشسته باشه و درباره خودش حرف بزنه.کلمات ظاهر میشن، توضیح ظاهر میشه، سؤال ظاهر میشه، پاسخ ظاهر میشه.اما گویندهای بهعنوان یک «منِ مستقل» پیدا نمیشه.برای همین، هر تعریفی فقط یک اشاره است، نه حقیقتِ «هیچ».هر چیزی درباره «هیچ» گفته بشه، دیگه «هیچ» نیست؛ تبدیل به یک مفهوم شده.پس «هیچ» نه قابل تعریفه، نه قابل توصیفه، نه قابل فهمیدن با ذهن.به همین خاطر، هر حرفی دربارهاش فقط یک اشاره است، نه خودِ آن.@Hich6o
من نه شخصم، نه بدنم، نه انسانم، نه فردی جدا. نه اسم دارم، نه شکل، نه مرز، نه مکان، نه تعریفی که بشه بهش چسبوند. 👈«هیچ» فقط یه کلمهست برای اشاره به چیزی که اصلاً توی هیچ قالبی جا نمیگیره. 👈مثل فضا؛ نه مرده، نه زنه، نه کوچیکه، نه بزرگ. ولی همهچیز توش ظاهر…مثال فضا رو زدیدفضا طول و عرض و مختصات دارهفضا روی حرکت اشیا تاثیر دارههیچ هیچهساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود#جواب«هیچ» فقط اشارهایه به نبودِ یک «منِ جدا»، نه معرفی یک موجود یا یک فضا.@Hich6o
فکر نمیکنید این هیچی که شما تعریف کردید هنوز خیلی مونده تا هیچ بشه؟ #جواب نه، منظورم این نیست که «من یه هیچم». منظورم اینه که چیزی که واقعا هست، نه اسم داره، نه شکل، نه آدرس، نه مرز. کلمهی «هیچ» فقط از سرِ بیزبونیه. چون هر اسمی روش بذاری، همون لحظه محدودش…من نه شخصم، نه بدنم، نه انسانم، نه فردی جدا. نه اسم دارم، نه شکل، نه مرز، نه مکان، نه تعریفی که بشه بهش چسبوند.👈«هیچ» فقط یه کلمهست برای اشاره به چیزی که اصلاً توی هیچ قالبی جا نمیگیره.👈مثل فضا؛ نه مرده، نه زنه، نه کوچیکه، نه بزرگ. ولی همهچیز توش ظاهر میشه.@Hich6o
شما کی هستید؟ #جواب : هیچفکر نمیکنید این هیچی که شما تعریف کردید هنوز خیلی مونده تا هیچ بشه؟#جوابنه، منظورم این نیست که «من یه هیچم».منظورم اینه که چیزی که واقعا هست، نه اسم داره، نه شکل، نه آدرس، نه مرز.کلمهی «هیچ» فقط از سرِ بیزبونیه. چون هر اسمی روش بذاری، همون لحظه محدودش کردی.مثلا فضا رو در نظر بگیر. میشه گفت فضا قدبلنده؟ کوتاهه؟ مرده؟ زنه؟ ایرانیه؟ نه. هیچکدوم نیست، ولی همهچیز توش ظاهر میشه.یا مثل یه صفحهی سفید که هزار تا نقاشی روش کشیده میشه، ولی خود صفحه هیچوقت نقاشی نیست.منظور من از «هیچ» هم همینه. نه یه چیزه، نه یه شخصه، نه یه هویت جدیده. فقط نمیشه براش هیچ تعریفی گذاشت. هر تعریفی هم بذاری، دیگه اون نیست؛ فقط یه فکر دربارهشه.@Hich6o
وقتی این متن رو خوندم پیش خودم گفتم وای بر ما موقعه ای که قضاوت میکنیم چون داریم خدا رو قضاوت میکنیم #جواب حتی این جمله که «داریم خدا را قضاوت میکنیم» هم بر این فرض است که یک «من» وجود دارد که دارد قضاوت میکند و یک «خدا» هم جدا از او وجود دارد که مورد قضاوت…پس باید بی واکنش و خنثی باشیم#جوابنه. گفته نمیشه «باید بیواکنش باشی» یا «باید خنثی باشی.»همین کلمهی «باید» فرض میکنه یک «من» وجود داره که میتونه تصمیم بگیره خنثی باشه یا نباشه.اگر خشم ظاهر بشه، خشم هست.اگر گریه ظاهر بشه، گریه هست.اگر سکوت ظاهر بشه، سکوت هست.اگر واکنش ظاهر بشه، واکنش هم هست.👈گفته نمیشه واکنش نده.گفته میشه هیچ «منِ مستقلی» پیدا نمیشه که واکنش را انتخاب کرده باشد یا بتواند تصمیم بگیرد بیواکنش باشد. حتی بیواکنشی هم اگر رخ بده، خودش یک رخداده؛ نه دستاورد یک شخص.@Hich6o
چه کسی از چه کسی چه بپرسد؟😂 #جواب گفتوگو همچنان رخ میدهد؛ فقط مالک و انجامدهندهی مستقلی برای آن پیدا نمیشود. آنچه هست فقط ظاهر شدن سؤال و ظاهر شدن پاسخ است. @Hich6oگفتگو درچه ساحتی رخ می دهد و ظاهر می شود؟اگر سوال کننده و جواب دهنده ای مستقل نیست چرا پیش از آن یا بعد از آن، سوال و جوابی ظاهر نشده ...#جوابهیچ ساحتی جداگانه، هیچ ظرفی و هیچ صحنهای برای رخدادها پیدا نمیشود.گفتوگو فقط همین حالا ظاهر میشود؛ نه در جایی، نه برای کسی.اینکه میپرسی «چرا قبلش نبود و بعدش نیست؟» هم از این فرض میآید که زمان واقعیتی مستقل دارد.👈گذشته فقط یک فکر است که اکنون ظاهر میشود و آینده هم فقط یک فکر است که اکنون ظاهر میشود.همین حالا سؤال ظاهر شده، همین حالا پاسخ ظاهر شده، و اگر لحظهای بعد سکوت باشد، سکوت ظاهر میشود.نه کسی سؤال را شروع کرده، نه کسی پاسخ را تولید کرده.فقط این است؛ ظهور بیواسطهی آنچه هست.@Hich6o
غذا خورده میشه،نفس کشیده میشه و پول هم به همین صورت.(توحید افعالی)برای خدا باوران. #جواب در توحید افعالی گفته میشود: خدا فاعل واقعی همه افعال است و انسان ظهور اراده خداست. 👈اما اصلاً «خدا به عنوان یک فاعل جداگانه» هم صحبت نمیشود. فقط این گفته میشود که…وقتی این متن رو خوندم پیش خودم گفتم وای بر ما موقعه ای که قضاوت میکنیم چون داریم خدا رو قضاوت میکنیم#جوابحتی این جمله که «داریم خدا را قضاوت میکنیم» هم بر این فرض است که یک «من» وجود دارد که دارد قضاوت میکند و یک «خدا» هم جدا از او وجود دارد که مورد قضاوت قرار گرفته است.در این پیام، نه قضاوتکنندهای پیدا میشود، نه فاعلِ جداگانهای به نام خدا که آن سوی ماجرا ایستاده باشد.اگر قضاوتی ظاهر شود، قضاوت رخ داده است. اگر سکوتی باشد، سکوت رخ داده است.این به معنی تأیید یا رد قضاوت نیست؛ فقط گفته میشه که صاحبِ مستقلی برای آن پیدا نمیشود.نه «من» خدا را قضاوت میکنم و نه «من» از قضاوت خودم جلوگیری میکنم؛ فقط آنچه هست، در حال رخ دادن است.@Hich6o
فرزندی که با یه نصیحت یا بحث. نه به مادرش سلام میکنه نه احترامی میزاره چه عکس العملی نشون بدیم #جواب هیچ نسخهای وجود نداره. چون هیچ «کسی» نیست که تصمیم بگیرد چه واکنشی نشان بدهد. اگر قرار باشد مادر ناراحت شود، ناراحتی رخ میدهد. اگر قرار باشد سکوت کند،…حرفه شما درست. با این حال بد که باید تجربه کنیم چه کنیم#جواباین سؤال باز هم فرض میکند که یک «منِ جدا» وجود دارد که باید کاری بکند.میپرسی: «بد که باید تجربه کنیم، چه کنیم؟»اول باید دید این «ما» که قرار است کاری بکند، کجاست؟اگر درد باشد، درد هست.اگر غم باشد، غم هست.اگر مقاومت باشد، مقاومت هم هست.اگر پذیرش باشد، پذیرش هم هست.هیچ نسخهای وجود ندارد که بگوید «این کار را بکن تا رنجت تمام شود.»چون هیچکس اینجا نیست که بتواند زندگی را کنترل کند یا آن را جور دیگری کند.اگر قرار باشد تلاشی برای تغییر رخ دهد، همان تلاش هم رخ میدهد.اگر قرار باشد سکوت باشد، سکوت هم رخ میدهد.این پیام نمیگوید با رنج بجنگ یا تسلیمش شو؛ فقط میگوید هیچ «منِ مستقلی» پیدا نمیشود که انتخاب کند با رنج چه کند.فقط این، همانگونه که هست، در حال رخ دادن است @Hich6o
وقتی هیچ منی وجود نداره ، عقوبت کارهای بد انسانها که اختیاری است چه میشود ؟ #جواب وقتی میپرسی: «اگر هیچ منی وجود نداره، عقوبت کارهای بدِ اختیاری چی میشه؟» هنوز فرض کردی یک "انسانِ جدا" وجود داره که اختیار داره. اماچنین انسانی وجود نداره. اگر انسانیِ جدا…با سلام.یعنی بعد از ترک این کالبد.هیچگونه تنبیه و تشویق و کیفر و مجازاتی نیست؟پس ادمی که در زمان حیاتش اینهمه جنایت و قتل کرده باشد و یا آن دیگری که جز خوبی و خدمت به دیگران کاری نکرده باشد در دنیای موازی یکسان هستند؟پس نعوذ و بالله کار خدا بیهوده است؟و بدونه مقصود جهانی ساخته با ادمهایی که بیایند و بخورند و بکشند و برون و همین؟وانگهی اینطور نظرات رد صدرصدی کل ادیان و انبیاست.لطفا پاسخ بفرمایید#جواباین پرسشها همگی بر یک پیشفرض استوارند؛ اینکه انسانی جدا و دارای اختیار وجود دارد که باید بعد از مرگ پاداش یا مجازات شود.اما همین پیشفرض از ابتدا درست نیست.گفته نمیشه: «آدم بد و آدم خوب در آخرت یکساناند.»بلکه گفته میشه: «اصلاً آن شخصِ جدا که صاحب اعمال باشد، پیدا نمیشود.»در این نگاه، قتل رخ میدهد، مهربانی هم رخ میدهد. زندان هم ممکن است رخ دهد، پشیمانی هم ممکن است رخ دهد. اما هیچ «منِ مستقلی» وجود ندارد که انتخاب کرده باشد و بعد سزاوار پاداش یا مجازات شود.این فقط «آنچه هست» است؛ بیآنکه مقصد، هدف یا برنامهای برای اثباتش ارائه کنند. این دیدگاه قصد رد یا اثبات دین را ندارد؛ فقط گفته میشه: اگر واقعاً هیچ «منِ جداگانهای» وجود نداشته باشد، سؤالِ «چه کسی بعد از مرگ پاداش یا مجازات میشود؟» نیز دیگر موضوعیتی نخواهد داشت، چون صاحبِ مستقلی برای آن اعمال پیدا نمیشود.@Hich6o
شما کی هستید؟ #جواب : هیچمن که به اختیار خودم نیست و دوست ندارم درد بکشم تمامی مسائل زندکی با سختی هاش و رنجها غم و غصه شادی و خوشحالی کی برای من انتخاب میکنه؟فرزند من اعتیاد داره آیا من مقصرم یا موثر که دردشا بکشم؟؟؟#جواباول ببین اصلاً این «من» که ازش حرف میزنی کجاست؟مگه تو یک شخصِ جدا و مستقل هستی که این اتفاقها «برای تو» انتخاب بشه؟اگر واقعاً دیده بشه که چنین «منی» وجود نداره، دیگه سؤال «چه کسی برای من انتخاب میکنه؟» هم از بین میره.👈نه کسی این زندگی را برای «تو» انتخاب کرده، نه «تو» انتخابکنندهای.درد هست، غم هست، شادی هست، اعتیاد هم ممکنه باشه، اما آن «منِ جدا» که بگه «این درد مال منه» یا «این زندگی برای من طراحی شده»، پیدا نمیشه.همهی اینها رخ میدن، اما صاحبِ مستقلی برای آنها پیدا نمیشه.@Hich6o
شما کی هستید؟ #جواب : هیچهیچ مگه گوشی موبایل داره و کامنت و پاسخ مینویسه؟؟#جواب «نه، هیچ گوشی دستش نگرفته و کامنت نمینویسه. نوشتن در حال رخ دادنه، اما نویسندهای بهعنوان یک "منِ مستقل" پیدا نمیشه.»«کامنت نوشته میشه؛ اما نویسندهای بهعنوان یک شخصِ جدا پیدا نمیشه.»گفته نمیشه «هیچ» یک موجوده که داره تایپ میکنه. «هیچ» فقط اشاره به اینه که صاحبِ مستقلِ این عمل پیدا نمیشه. نوشتن هست، اما «نویسنده» بهعنوان یک هویت جدا پیدا نمیشود.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمفرزندی که با یه نصیحت یا بحث. نه به مادرش سلام میکنه نه احترامی میزاره چه عکس العملی نشون بدیم#جوابهیچ نسخهای وجود نداره.چون هیچ «کسی» نیست که تصمیم بگیرد چه واکنشی نشان بدهد.اگر قرار باشد مادر ناراحت شود، ناراحتی رخ میدهد. اگر قرار باشد سکوت کند، سکوت رخ میدهد. اگر قرار باشد با فرزند صحبت کند، صحبت کردن رخ میدهد. اگر قرار باشد او را از خانه بیرون کند، آن هم رخ میدهد.همه اینها فقط رخدادند.گفته نمیشه :ببخش.تنبیه کن.نصیحت کن.سکوت کن.چون هیچکس انتخابکننده نیست.مثال:باد میوزد و شاخه درخت تکان میخورد.شاخه نمیپرسد: «الان بهتره به چپ برم یا راست؟»فقط حرکت رخ میدهد.زندگی انسان هم همینطور است. اگر قرار باشد مادر حرف بزند، حرف زدن رخ میدهد. اگر قرار باشد هیچ واکنشی نباشد، همان رخ میدهد.به همین دلیل : «هیچ کاری برای انجام دادن وجود ندارد.»این به این معنا نیست که هیچ واکنشی اتفاق نمیافتد؛ بلکه یعنی واکنش از قبل توسط یک "منِ مستقل" انتخاب نمیشود، بلکه خودش رخ میدهد.@Hich6o
وقتی تو انسان و شخص نیستی به تو چه ارتباطی داره دنیای انسانی و داستان هاش 😉 @Hich6oپس غذا نخوریم، نفس نکشیم، پول درنیاریم چون یک فعل انسانیه#جوابتو انسان نیستی که بخوای کنترل انسان رو به دست بگیری.بدن داره نفس میکشه. بدن غذا میخوره. بدن کار میکنه. بدن پول درمیاره.اما اینها به این معنی نیست که یک «منِ جدا» پشتشون نشسته و داره هدایتشون میکنه.مثل قلب.آیا تو قلبت رو میزنی؟ نه. قلب میزنه.وقتی گرسنه میشی، آیا اول یک «من» میاد و تصمیم میگیره گرسنه بشه؟ نه. گرسنگی خودش ظاهر میشه. بعد میل به غذا خوردن ظاهر میشه. بعد دست حرکت میکنه و غذا خورده میشه.بقیهی زندگی هم همینطوره؛ فقط ذهن میاد بعدش میگه: «من این کار رو کردم.»انسانِ جدا و کنترلکننده وجود نداره، فقط زندگی در حال رخ دادنه.@Hich6o
تو اصلا انسان نیستی شخص نیستی این بدن بدن تو نیستتو هیچی هیچ کس هیچ چیز آیا یه فضای خالی یک برگه سفید توضیحی داره؟اسم داره؟ تعریفی داره؟@Hich6o
هیچ چیز جدا از چیز دیگر نیست. نه: من و جهان، من و خدا، من و دیگری، روح و بدن، درون و بیرون. اینها تقسیمبندیهای ذهن هستند. یک مثال ساده: فرض کن موجی روی دریا بلند میشود. اگر موج بگوید: «من از دریا جدا هستم.» این فقط یک فکر است. موج هیچوقت از دریا جدا…اگر هیچی به انتخاب ما نیست..پس چرا واسه یک سری فکر خوب میاد واسه یکسری فکر بد..خب همه واسشون فکر خوب بیاد که دیگه این همه ظلم وجنایت رخ ندهد#جواب «هیچکس انتخاب نمیکند که چه فکری به ذهنش بیاید.» همانطور که تو انتخاب نمیکنی خواب دیشب چه باشد، یا قلبت چه زمانی بتپد، فکرها هم خودشان ظاهر میشوند.«پس چرا یکی فکر مهربانی دارد و یکی فکر قتل؟»«نمیدانم. زندگی همینطور ظاهر میشود. هیچ توضیح نهایی برایش ندارم.»اما این به این معنا نیست که ظلم وجود ندارد. اگر کسی به دیگری آسیب بزند، آن آسیب واقعی است و ممکن است پلیس بیاید، دادگاه تشکیل شود و زندان هم اتفاق بیفتد. فقط این هم بخشی از همان جریان زندگی است، نه نتیجهی انتخاب یک «منِ مستقل».«اگر هیچکس انتخاب نمیکند، پس چرا بعضی آدمها ظالماند و بعضی مهربان؟» «نمیدانم. ذهن دنبال دلیل است، اما زندگی قول نداده که برای همهچیز دلیل قابلفهمی داشته باشد.» پاسخ این نیست که «همه باید فکر خوب داشته باشند»، بلکه این است که ، اینکه چه فکری ظاهر میشود هم بخشی از همان جریان ناشناختهی زندگی است، نه چیزی که یک «منِ جدا» آن را طراحی یا انتخاب کرده باشد.@Hich6o
از من به ما رسیدن کار سختیه #جواب «چه کسی قراره از "من" به "ما" برسه؟» «ما» هم یک هویت جدای دیگه است. مقصد از «من» به «ما» نیست.اصلاً هیچ مقصدی وجود نداره. با یه مثال ساده: فرض کن توی خواب فکر میکنی باید از اتاق اول به اتاق دوم بری. وقتی بیدار میشی،…پس اینجوری که میگید باید گیاه باشیم#جواباگر احساس «منِ جدا» نباشه، قرار نیست آدم مثل گیاه بیحرکت بشه.راه رفتن، کار کردن، عاشق شدن، خندیدن، گریه کردن، حتی فکر کردن و سؤال پرسیدن، همه میتونن ادامه پیدا کنن.فرقش اینه که دیگر این احساس نیست که:«یک مدیر داخل سرم نشسته و همه چیز را کنترل میکند.»مثلاً وقتی تشنه میشی، آیا قبلش یک جلسه تشکیل میدی و تصمیم میگیری آب بخوری؟نه. تشنگی میاد، دست میره سمت لیوان، آب خورده میشه.بخش بزرگی از زندگی همینطوره؛ اتفاق میافته، بعد ذهن میگه: «من انجامش دادم.»نادوگانگی یعنی کم شدن زندگی نیست؛ کم شدن داستانی است که دربارهی یک "منِ کنترلکننده" ساخته میشود.@Hich6o
پس داستان این روح که در بدن است چیست؟؟؟؟؟ #جواب فکر میاد و میگه: «من داخل این بدنم.» «من یک روحم که این بدن رو هدایت میکنم.» این فقط یک فکره. وقتی میگی: «دستم رو بلند کردم.» اگر دقیق نگاه کنی، اول دست بالا رفت، بعد فکر گفت: «من بلندش کردم.» ذهن همیشه…تفاوتی میکنه اینجور ب قضیه نگاه کنیم یا مثلا به بودن من مستقل باور داشته باشیم؟ چ فرقی داره برای زندگی#جواباین سؤال خیلی مهمه.اگر از نگاه زندگی روزمره بپرسی، بله، میتواند تفاوت ایجاد کند. اما نه به این معنا که ناگهان همه مشکلات از بین بروند.مثلاً فرض کن کسی در ترافیک جلوی تو میپیچد.اگر باور محکم داشته باشی که:«او به من توهین کرد.»ممکن است ساعتها عصبانی بمانی.اما اگر آن حسِ «منِ جدا که باید همیشه دفاع شود» کمتر باشد، احتمال دارد همان اتفاق بیاید و زودتر بگذرد. چسبندگی ذهن کمتر میشود.یا مثال دیگر:یکی از تو تعریف میکند.اگر یک «منِ مستقل» را خیلی واقعی بدانی، ممکن است خیلی خوشحال شوی. فردا یکی انتقاد کند، خیلی ناراحت شوی.اما اگر آن «من» آنقدر سفت و سخت احساس نشود، تعریف و انتقاد همچنان شنیده میشوند، ولی کمتر تو را بالا و پایین میکنند.فرق اصلی اینجاست:با باور به «منِ جدا»، زندگی بیشتر شبیه یک جنگ برای محافظت از این «من» میشود.اگر آن جدایی فروبریزد، زندگی همچنان ادامه دارد؛ کار، غذا، خنده، گریه و رابطه هست، اما احساسِ بارِ «من باید همهچیز را کنترل کنم» ممکن است نباشد.البته یک نکته مهم هم هست: این یک روش برای بهتر زندگی کردن نیست. نمیگیم: «این دیدگاه را بپذیر تا آرامتر شوی.»اگر این دگرگونی رخ دهد، نتیجهاش ممکن است چنین چیزهایی باشد، اما قرار نیست بهعنوان یک تکنیک برای بهبود زندگی دنبال شود.چون در کل من جدا وجود ندارهکه بتونه راهی رو بلد بشه و بکار ببره😉@Hich6o
ادمین جان سلام بهتون نظرتون ؟ #جواب «نه زندانی وجود دارد، نه زندانبان، نه روحی که اسیر شده باشد، نه سفری برای برگشت. فقط این است که هست.» این تفاوت خیلی مهم است. این متن هنوز یک داستان معنوی تعریف میکند: روحی هست، از جایی آمده، اینجا گیر افتاده، باید حقیقت…همون یگانگی ...و همه اوست اصن همه ایی هم نیست خودشه... خالق ♾❤️#جواب«نمیشود در کلمه گذاشت. هر اسمی که رویش بگذاری، دوباره ذهن آن را به یک مفهوم تبدیل میکند.»حتی واژههای «او»، «خالق» یا «یگانگی» هم فقط اشارهاند، نه خودِ واقعیت. «آنچه هست، همین است.»@Hich6o
ادمین جان سلام بهتون نظرتون ؟ #جواب «نه زندانی وجود دارد، نه زندانبان، نه روحی که اسیر شده باشد، نه سفری برای برگشت. فقط این است که هست.» این تفاوت خیلی مهم است. این متن هنوز یک داستان معنوی تعریف میکند: روحی هست، از جایی آمده، اینجا گیر افتاده، باید حقیقت…هیچ چیز جدا از چیز دیگر نیست.نه:من و جهان،من و خدا،من و دیگری،روح و بدن،درون و بیرون.اینها تقسیمبندیهای ذهن هستند.یک مثال ساده:فرض کن موجی روی دریا بلند میشود.اگر موج بگوید: «من از دریا جدا هستم.»این فقط یک فکر است.موج هیچوقت از دریا جدا نشده؛ فقط شکلی از دریاست.انسان هم همینطور است. احساس میشود یک «منِ جدا» وجود دارد، اما اگر دقیق نگاه شود، آن جدایی پیدا نمیشود.«همهچیز یکی نیست؛ بلکه دو تا هم نیست.»این جمله مهم است. معمولاً نمیگیم «همهچیز یکی است»، چون حتی کلمهی «یکی» در مقابل «دو» معنا پیدا میکند. واقعیت فراتر از یکی و دوتاست.جداییای که ذهن احساس میکندواقعیت مستقل ندارد.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمادمین جان سلام بهتوننظرتون ؟#جواب«نه زندانی وجود دارد، نه زندانبان، نه روحی که اسیر شده باشد، نه سفری برای برگشت. فقط این است که هست.»این تفاوت خیلی مهم است.این متن هنوز یک داستان معنوی تعریف میکند:روحی هست،از جایی آمده،اینجا گیر افتاده،باید حقیقت را بفهمد.حتی «روحِ جدا» هم بخشی از همان روایت ذهن دربارهی یک موجود مستقل است.@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمپس داستان این روح که در بدن است چیست؟؟؟؟؟#جوابفکر میاد و میگه: «من داخل این بدنم.» «من یک روحم که این بدن رو هدایت میکنم.» این فقط یک فکره.وقتی میگی:«دستم رو بلند کردم.»اگر دقیق نگاه کنی، اول دست بالا رفت، بعد فکر گفت: «من بلندش کردم.»ذهن همیشه بعد از اتفاقها یک «من» میسازه و میگه:«کار من بود.»به زبان خیلی ساده :قلب خودش میزنه.نفس خودش میاد و میره.فکرها خودشون ظاهر میشن.حرف زدن اتفاق میافته.بعد ذهن یک داستان تعریف میکنه:«همه این کارها رو یک روح به اسم "من" انجام میده.»اگر دنبال آن «منِ کنترلکننده» بگردی، چیزی پیدا نمیکنی؛ فقط زندگی در حال رخ دادنه.@Hich6o