این نقشهایی که هرکس آنرا به عهده دارد.یکی تحصیلات عالیه دارد.یکی قاتل است .یکی تاجر است.یکی دیکتاتور است ..چطور به عهده هرکس گذاشته شده.اگر هیچکس پشت ان نیست. #جواب هیچ نقشی به کسی داده نشده، چون اصلاً «کسی» جدا وجود نداره که نقش بگیره. مثلاً توی طبیعت…عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتادحُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاداین همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمودیک فروغِ رخِ ساقیست که در جام افتادغیرتِ عشق زبانِ همه خاصان بِبُریدکز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟من ز مسجد به خرابات نه خود افتادماینم از عهدِ ازل حاصلِ فرجام افتادچه کند کز پی دوران نرود چون پرگار؟هر که در دایرهٔ گردشِ ایام افتاددر خَمِ زلفِ تو آویخت دل از چاهِ زَنَخآه، کز چاه برون آمد و در دام افتادآن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینیکار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتادزیرِ شمشیرِ غمش رقصکُنان باید رفتکـآن که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتادهر دَمَش با منِ دلسوخته لطفی دگر استاین گدا بین که چه شایستهٔ انعام افتادصوفیان جمله حریفند و نظرباز ولیزین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد#جواب «من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم»یعنی حتی این رفتن هم «کار من» نبود.فکر میاد، عشق میاد، مسیر عوض میشه، اتفاق میفته... بعد ذهن میگه «من کردم».حرف همینجاست؛ اتفاق هست، ولی اون «منِ کننده» پیدا نمیشه. 🌱@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمسلام و دروداینجا یه بدن هست که داره حس میکنه و متعلق به زندگیه و یه نفر هم داره فکر میکنه، حرف میزنه و قصه میگه... و کسی که خبر داره که این حس ها و صحبت ها هستاین کسی که خبر داره کیه! ؟؟و کلا اگر من لازم نبود الان چرا هست!؟؟#جوابهمین که میگی «یه نفر داره فکر میکنه» و بعد «یه کسی هم هست که از فکرها خبر داره»، دوباره دوتا آدم ساختیم 😄مثلاً صدای ماشین میاد و شنیده میشه.واقعاً لازمه یه «کسی» توی سرت نشسته باشه که صدا رو بشنوه؟یا گرسنگی میاد و حس میشه. لازمه یکی پشت بدن وایساده باشه و گرسنگی رو تماشا کنه؟فکر میاد، حس میاد، صدا شنیده میشه، حتی فکرِ «من از اینا خبر دارم» هم میاد.اما وقتی میپرسی اون کسی که خبر داره کیه؟بگرد ببین واقعاً «کسی» پیدا میشه؟ یا فقط خبر داشتن و تجربه کردن هست؟ 😉و اینکه «اگه من لازم نبود چرا هست؟»اتفاقاً حرف اینه که حسِ من هست؛ ولی اون شخصِ جدایی که این حس ادعا میکنه هست، پیدا نمیشه.مثل خواب که «منِ داخل خواب» هست و کلی هم داستان داره؛ ولی وقتی بیدار میشی میبینی اون آدمی که فکر میکردی واقعاً اونجاست، فقط بخشی از خود خواب بوده. 😁@Hich6o
سوالی بود بپرسید جواب میدمشما جواب نمیدید،مدام تکرار میکنید...بله توهم جدایی و دوگانگی ولی بهرحال این توهم واقعی و موجوده و مسبب رنج ودرد#جوابنه، کسی نمیگه درد و رنج نیست. درد هست، رنج هم هست.حرف سر اینه که چون حس میکنی «منِ جدا هستم»، دلیل نمیشه واقعاً یه «منِ جدا» وجود داشته باشه.مثلاً تو خواب از یه چیزی میترسی؛ ترست واقعیه، ولی چیزی که ازش ترسیدی ممکنه اصلاً واقعی نباشه.اینجا هم رنج هست، ولی اون «منی» که میگه این رنج مال منه، پیدا نمیشه.درد هست؛ صاحبِ جدا براش پیدا نمیشه.همین. 🙃مثل تپش قلب؛ تپش کاملاً واقعیه، ولی «تپشدهنده»ای پشت قلب ننشسته که هی دکمه بزنه 😉@Hich6o
سلام و عرض ادب یه سوال لطفا ایا انسان جبر داره یا اختیار؟ #جواب نه جبر، نه اختیار شخصی. چون هر دوتاش اول فرض میکنن یه «منِ جدا» وجود داره: اختیار یعنی «من انتخاب کردم». جبر یعنی «من مجبور شدم». ولی سؤال اساسیتر اینه: این «من» که یا آزاده یا مجبوره، کجاست؟…درود واحترام بزرگوار چه تفاوتی داره حالا، منِ جدا هس یا نگرچه ک از هر طرف حلاجی کردم منِ هست به زبون ساده ما ک داریم تجربه می کنیم درد میکشیم، میخندیم، ناکامی ها رو تجربه میکنیم، گریه می کنیم، لذت میبریم زجر میکشیم حالا چه تفاوتی داره چیزی جدا وجود داره یا ن در هر حال ما حسش می کنیم#جواببله، درد حس میشه، خنده و گریه و لذت و ناکامی همگی اتفاق میفتن. قرار نیست اینا انکار بشن.تفاوت فقط اینجاست:درد یه چیزه، «این درد مالِ منه و چرا باید برای من اتفاق میافتاد؟» یه چیز دیگه.مثلاً درد جسمی میاد و درد داره. ولی بعد فکر شروع میکنه: «چرا من؟» «نباید اینجوری میشد.» «زندگی من خراب شد.» «اگه اون تصمیمو گرفته بودم الان این نبودم...»اینجاست که علاوه بر خودِ درد، یه داستانِ «من» هم دورش پیچیده میشه و رنج چند برابر میشه.👈پس بحث این نیست که چون «منِ جدا» نیست، دیگه درد و گریه و لذت نیست.👈همهش هست؛ فقط صاحبِ جداگانهای که اینا دارن برای اون اتفاق میفتن، پیدا نمیشه.و اینکه میگید «منِ جدا هست»، اتفاقاً اصل بحث همونجاست 😄اگه هست، کجاست؟ غیر از بدن، فکر، خاطره و احساس، خودِ اون «من» رو میشه پیدا کرد؟@Hich6o