تازگی گردآوری
تلاش دوباره برای گردآوری- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-08 00:11 UTC
- وضعیت گردآوری
- stats_running
- نسخه تجزیهگر
- web-v3

مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 27 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
انتشار ویژه نامه شانزدهمین سالگرد درگذشت حمید آرش آزاد به مناسبت شانزدهمین سالگرد درگذشت حمید آرش آزاد شاعر و طنزنویس شهیر آذربایجان ویژه نامه ای ادبی توسط نشریه پیک بامداد منتشر شد. در این ویژه نامه آثار ادبی و اشعاری وزین از نویسندگان و شعرای آذربایجانی در بزرگداشت مقام ادبی استاد حمید آرش آزاد چاپ شده است. گفتنی است ، در شانزدهمین ویژه نامه درگذشت حمید آرش آزاد که همزمان با سالگردش چاپ و منتشر شده، نوشتهها و آثاری ازدکتر اکبر باغبان سیروس، علی فلسفی،محمد حسین احمدزاده،بهمن رضا زاده،یوسف اوغلو، کاظم رستمی از زنجان،زینال محمودی،صمد محمدزاده از عجب شیر، شاهین بدر حیدری،حسن بابایی (عجب شِئرلی)، دکتر رضا عظیم آذری، محمد مهراب، علی کریم پور، م. ع. آرش (الفبا)، مسعود شريعتي، حسين شهرك ميرزا، ائل اوغلو، سیامک آرش آزادو نویسندگان دیگر به چاپ رسیده است. خاطرنشان میشود حمید آرش آزاد متولد ۴ دی ماه ۱۳۲۷ در محله کوره باشی، کوچه باغ دربندی تبریز بود. وی فعالیت جدی روزنامهنگاری خود را از سال ۱۳۶۹ و از روزنامه فروغ آذربایجان که بعدها به مهدآزادی تغییر نام داد آغاز و بعد از همکاری با آن روزنامه وچند روزنامه دیگر، از سال ۱۳۷۹ تا هنگام فوت در سال ۱۳۸۹ با روزنامه امین همکاری داشت. حمید آرش آزاد همچنین از سال ۱۳۷۴ همکاری خود با موسسه «گل آقا» را آغاز کرد و آثار طنزآمیز خود را در قالب شعر و نثر، در هفتهنامه و ماهنامهٔ «گل آقا» و نیز «بچهها... گل آقا» به چاپ رسانده است. او یکی از «همکاران پیوسته» در گل آقا بود که همکاری بسیار جدی و دایمی داشت و آثار طنزآمیزش با نامهای چون: «گول اوْغلان»، «قزلباش»، «طوطی بالاسی»، «بچه طوطی»، «بیگلر بیگی»، «وروجک تبریزی»، «لک لک کوتوله»، «خاندایی»، «کورهباشی اوشاغی»، «آراز» و... در نشریات مختلف «گل آقا» به چاپ رسیده است. در ضمن، او نخستین کسی بود که شعرهای طنزآمیز به زبان ترکی را در «هفتهنامهٔ گل آقا» به چاپ رساند. استاد آرش آزاد همچنین با ویژه نامه طنز روزنامه اعتماد هم همکاری داشت. از آرشآزاد تا امروز، کتابهای «مفتون خاک» اثر «طالب آب آیدین»، «یاغی» اثر «یاشار کمال»، «گرگهای قانلیدره» اثر «دورسون چاملیجا» و «مسافران سیارهٔ آلفا» اثر «امیل پتایا» ترجمه و منتشر شده و علاوه بر آن وی کتاب «هوپ- هوپنامه» اثر «میرزا علیاکبر طاهرزاده- صابر» را از الفبای سیریلیک به خط رایج در ایران برگردانده و به چاپ رسانده است. از اشعار «ترکی» و «فارسی» وی نیز دو کتاب به نامهای «جیزیغیندان چیخما بالا» و «جولو- جولویه قالمادی» منتشر شده که بلافاصله در نخستین ماههای بعد از چاپ، به فروش رسید ونایاب شد. در حال حاضر نیز، دهها داستان کوتاه طنزآمیز و بیشتر از دو هزار قطعه از اشعار طنز سیاسی- اجتماعی در انتظار چاپ و انتشار قرار دارند. گفتنی است آخرین کتاب آرش آزاد به نام «اوخو آت یایین گیزلت!» در سال ۱۳۹۰ منتشر شد. وی با بسیاری از شاعران، نویسندگان و مترجمان مطرح عصر خود نیز ارتباط کاری و دوستانه داشت که از آن جمله میتوان به مرحوم یحیی شیدا، مرحوم کیومرث صابری، مرحوم عمران صلاحی و دیگران اشاره کرد. درجشنواره آذربایجانشرقی در سال ۱۳۷۷ و یک بار در جشنواره استان زنجان ۱۳۸۴، توانسته است کسب مقام اول رشته «طنز» در میان طنزپردازان استانهای زنجان، اردبیل، آذربایجانغربی، آذربایجانشرقی طی سالهای ۷۷ و ۸۴ و کسب چندین رتبه برتر مسابقات سراسری طنز، شعر، مقاله و جدول، از مهمترین افتخارات این نویسنده پرکار و بیادعا به شمار میرود. همچنین در تیرماه سال ۱۳۸۹ و در جشنواره مطبوعات و خبرگزاریهای شمالغرب کشور. حمید آرش آزاد ضمن کسب مقام نخست رشته سرمقاله این جشنواره، به پاس سالها خدمت در عرصه روزنامه نگاری، به عنوان پیشکسوت مورد تجلیل مسوولان برگزاری این جشنواره قرار گرفت. وی سرانجام و پس از قریب به ۳۵ سال فعالیت فرهنگی و هنری در بیست و سوم مردادماه سال ۸۹ در اثر بیماری دار فانی را وداع گفت.
از نظر تحصيلات عاليه نيز، «آرش» در سال 1349 در كنكور سراسري، دررشتهي «زبان و ادبيات فارسي» از دورهي روزانهي دانشگاه تبريز قبول شده كه پس از سه سال تحصيل در اين رشته، موفق به ترك تحصيل اجباري شده است. بعد در رشتهي «حقوق قضايي» از دانشگاه تهران قبول شده و بعد از دو سال اقامت در تهران، به طرزي بسيار عارفانه و پيروزمندانه، توانسته است به افتخار «سه ترمه» شدن نايل شود و به آغوش تبريز بازگردد. البته در نهايت، دورههاي شبانهي رشتهي «علوم اجتماعي» در دانشگاه تبريز به دادش رسيده و آبرويش را خريده، وگرنه…! جالب است كه با اين همه افتخارات فراوان، هميشه به فرزندانش نصيحت ميكند كه به طور مرتب در كلاسهاي مدرسه و دانشگاه حاضر بشوند، شب و روز مطالعه بكنند، خوب درس بخوانند و…! از نظر شغلي نيز، جناب «آرش» چند سالي آموزگار مقطع ابتدايي و دبير مقطع «راهنمايي تحصيلي» بود. بعد از ترك موفقيتآميز اين شغل نيز، آن اندازه كه حاجي بازاريهاي پولدار «صيغه» عوض ميكنند، جناب «آرش» هم شغل عوض كرده و شايد بتوان گفت كه از نظر تعداد و تنوع مشاغل، ركورد شكسته و در نهايت، با تحريكات، زير پا نشستنها و از راه به در كردنهاي يك رفيق ناباب، به شغل «روزنامهنگاري» رو آورد. «آرش» كار روزنامهنگاري را با روزنامهي «فروغ آزادي» آغاز كرد و بعد از همكاري با سه روزنامه و هفتهنامههاي ديگر، بالاخره به صورت يك عنصر نفوذي و مشكوك، وارد روزنامهي «امين» شد كه سالها در آنجا كار كرد و بالاخره بازنشسته شد. «آرش» كار سرودن شعر را با «غزل» آغاز كرده و در 15 سالگي خيال ميكرد كه با ساختن غزل عاشقانه، ميتواند تبديل به يك «عارف وارسته» بشود. اما مادر مرحومهاش كه خيال كرده بود پسرش عاشق دختر فلان همسايه شده، چنان تجليل و تشويقي از او به عمل ميآورد كه اين «جوجه عارف» تا زمان 28 سالگي به بعد از انداختن طوق لعنت به گردنش، ديگر مرتكب هيچ غزل عارفانهاي نميشود. «آرش آزاد» هر دو زبان تركي و فارسي، غزلهاي بسياري سروده است و در ساختن غزل به اندازهاي تسلط و استعداد داشته كه زماني كه ميخواسته سرودن غزل را كنار بگذارد و به ساختن اشعار «طنز» بپردازد، استاد بزرگ و بزرگواري همچون جناب آقاي «يحيي شيدا» به او ميگويد: «آرش! حيف است كه تو غزل را كنار بگذاري. ادامه بده. تو ميتواني در غزل معاصر آذربايجان، تبديل به يك پديدهي بزرگ و درخشان بشوي.» اما «آرش» براي هميشه به «طنز» رو ميآورد. دليلي هم كه مطرح ميكند اين است كه: «چون ديدم كه تعداد غزلسرايان خوب و بااستعداد فراوان، اما جاي طنز، خالي است، به سرودن شعرهاي ساتيريك پرداختم.» كسي هم نبود از ايشان بپرسد كه: «مگر جناب عالي مسئول پر كردن همهي جاهاي خالي هستي؟ اگر واقعاً خودت را در اين مورد مسئول ميداني، بهتر است اول جاهاي خالي در وجود خودت، از قبيل جيب، چانه و… را پر بكني و بعد به فكر جاهاي خالي ديگر باشي!»
به مناسبت شانزدهمین سالگرد در گذشت حمید آرش آزاد شاهین بدر حیدری23 مرداد ماه امسال، شانزدهمین سالگرد درگذشت حمید آرش آزاد، شاعر، طنزپرداز،مترجم و روزنامه نگار کشورمان می گذرد شانزده سال پیش در همین روزهای گرم تابستانی، مردم آذربایجان به خصوص قشر فرهنگی و هنری، در سوگ از دست دادن بزرگمردی نشستند که هم معلمی دلسوز بود و هم روزنامه نگار، شاعر، نویسنده و طنرپرداز و همچنین از بنیان گزاران طنز ترکی و نیز طنز دو زبانه (فارسی و ترکی )که در نوع خود عجیب، منحصر بفرد و جالب توجه بود. وی طنز را به معنای واقعی خود یعنی به نقد کشیدن جامعه با استفاده از بذله، وارونه سازی، خشم و نقیضه، ضعفها و تعلیمات اجتماعی با دو زبان فارسی و ترکی پیاده می کرد و از هرگونه لودگی و بیهودگی که این روزها بیشتر افراد در جامعه با آنها درگیر شده اند، به دور ماند و همواره سعی داشت دردهای جامعه را به زبان طنز بیان کند. حمید آرش آزاد که سالیانی است با القاب گول اوغلان، قزلباش، وروجک تبریزی، بیگلر بیگی، طوطی بالاسی، لک لک کوتوله، کوره باشی اوشاغی و خان دایی در مجله گل آقا و سایر نشریات قلم چرخانده و کتاب هایی چون مفتون خاک، یاغی، گرگ های قانلی دره، مسافران سیاره آلفا را ترجمه و منتشر کرده و همچنین کتاب جاودانه "هوپ هوپ نامه" را از الفبای سیریلیک به خط رایج ایرانی برگرداننده و البته چند کتاب از جمله "جیزیغیندان چیخما بالا" ، "جولویه قالمادی" و "اوخو آت یایین گیزلت" منتشر کرده، 23 مرداد 1389 مردم آذربایجان را تنها گذاشت و به ابدیت پیوست ولی نام و یادش همواره در بین مردم و در این دنیا جاودانه خواهد ماند. حمید آرش آزاد نخستین کسی بود که از سال 1373 اشعار طنزآمیز به زبان ترکی را در هفته نامه و ماهنامه "گل آقا" و همچنین "بچه ها گل آقا" با القاب متفاوت به چاپ رساند و تا آخرین لحظات عمرش با این نشریه همکاری داشت؛ وی در متن ناتمام معرفی آرش آزاد که زندگی خود را در چند صفحه ی نوشته و به دلیل آرمیدن در خاک نتوانست آن را ادامه دهد، خود را به عنوان همکاران پیوسته با گل آقا معرفی کرده است. وی در قسمتی از این زندگینامه که به صورت طنز به نگارش درآمده، آورده است: آرش آزاد یک بار در جشنواره آذربایجان شرقی، یک بار در جشنواره مطبوعات شمالغرب کشور و یک بار در جشنواره استان زنجان توانسته است مقام اول رشته طنز در میان طنزپردازان شمالغرب به خود اختصاص دهد و از این بابت تعدادی تمام سکه بهار آزادی و لوح تقدیر کسب کند. وی همچنین در بخش دیگری ادامه می دهد: چندین بار هم در مسابقات سراسری طنز، شعر، مقاله و جدول، جزو هشت نفر اول بوده که البته تهرانی ها در حق او لطف کرده و اجازه نداده اند مقام اول را به دست بیاورد. حمید آرش آزاد همچنین ادامه می دهد: در یک کلام و به طور خلاصه، آدم به این نتیجه می رسد که جناب آرش چندین و چند دفعه، "شاخ غول"، "گرز رستم" و چیزهایی از این قبیل را شکسته است که باید جریمه هایش را بپردازد که البته همیشه هم جریمه پرداخته است اما هنوز که هنوز است، کسی نمی داند که شکسته های "شاخ غول" و "گرز رستم" را در کجا پنهان کرده است! وی که همواره وقایع اجتماعی و سیاسی را به صورت طنز و شیرین بیان می کرد، گویی در این نوشته کوتاه نیز از اهالی فرهنگ و مسئولان فرهنگی به صورت نامحسوس گلایه کرده است؛ چرا که در زمان حیات این روزنامه نگار برجسته کشورمان آنچنان که باید تقدیری از جایگاه وی نشد که امیدواریم در این سالها جشنواره هایی با عنوان این شاعر آذربایجانی برگزار شود. حال با اینکه حمید آرش آزاد در جمع ما نیست ولی نوشته ها و شوخی هایش هیچ گاه از اذهان مردم خارج نمی شود که امیدواریم مسئولان فرهنگی نیز چنین شخصیت های فرهنگی را فراموش نکرده و به صورت شایسته مقام آنان را تکریم کند. گفتنی است، حمید آرش آزاد در سال 1327 در كوچهي «باغ دربندي» بدنیا آمد. محل دربند يك متري و هزار پيچ كه يك سرش به كوي «سيداسلام» و سر ديگرش به «كورهباشي» ختم ميشود كه اينها هم به ترتيب، به خيابانهاي «ملل متحد» و «منجم» مربوط ميشوند. پس خيلي هم بيربط نيست كه يكي از نامهاي مستعار خودش را «كورهباشي اوشاغي» انتخاب كرده است. «حميد آرش» در مقطع ابتدايي، پنج سال در دبستان «نوروز» در همان كورهباشي درس خوانده، كلاس ششم ابتدايي را در مدرسههاي «ويچويهاي» و «كوزهكناني» در محلهي «كوزهگر خانا اوستو» ـ ابتداي خيابان حجتي فعلي ـ گذرانده، سه سال سيكل اول متوسطه را در دبيرستان «رازي» بوده و سيكل دوم را نيز در رشتهي «ادبي» در دبيرستانهاي «ضميمهي دانشسرا» و «دهخدا» خوانده و در واقع، مانند يك مردهي مشغول ذمه، از گوري به گور ديگر فرار كرده و بالاخره يك ورقهي ديپلم در رشتهي ادبي گرفته است.
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد به ياد شاعر باياتي لار اگر از خوانندگان هفتهنامه گلآقا بوديد بایاتیلار را حتما ميشناسيد، نام ستونی در اين نشريه که هرهفته خوانندگان ترک زبان گلآقا را مهمان ابیاتی به زبان ترکی میکرد. گول اوغلان نام مستعار حميد آرشآزاد شاعر اين ستون بود كه اين روزها اولين سالروز درگذشتش است. به همين مناسبت يكي از همين باياتي لارها را كه در شماره 438 هفتهنامه سال 1378 چاپ شده، تقديم شما ميكنيم. روحش شاد. - آمان مطبوعات اليندهن... بو مطبوعاتي تاني دوْلدورو بدور هر ياني ايشي- گوجو بو اوْلوب تشويش ائدير اذهاني! امان از دست اين مطبوعات... اين مطبوعات را بشناس همه جا را پر كرده است كار و تلاشش اين شده تشويش اذهان ميكند! *** - چوْخ لاري بير قوماش دير خالا بيشيرهن آش دير آپارسان جهنمه دئيهلر: «اوْدون ياش دير!» خيليهايشان از يك قماش هستند آش دستپخت خاله هستند اگر به جهنم ببري ميگويند: «هيزم، تر است!» *** - ايشلري وار چوْخ عجيب حيرت ده قالير طبيب ناغيل يازماق يئرينه ائدير نشرِ اكاذيب!
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد آرش جان آرش جان جاندان آيريلدي جان آرش جان الامان الامان آرش جان دوستلاري فرقته دچار ائتدين عرشه چاتدي فغان آرش جان وار سنه احتياجي جامعهنين گئتمه بيرآز دايان آرش جان آيريليق اودو وروبلا يانديراجاق اورك اولماقدا قان آرش جان سنه تاي بيبديل بير طناز دوغا بيلمز زمان آرش جان ملتي آشكار گولدوردون اوز غمين چوخ نهان آرش جان درد و غم اولدو سنه ال به ياخا وصفه قاصر بيان آرش جان گؤر نئجه قاره گئيميش ايفالي هم سهند ساوالان آرش جان دنيانين ايرانين دماوندين باشين آلدي دومان آرش جان سوگوارَ ياسه باتدي مطبوعات هم قلم هم يازان آرش جان آرش اولمازسا كيم يازار سويله طنزي ساده روان آرش جان سن اؤزون تكجه هيئت تحرير فعل و كارين عيان آرش جان لاجرم بو مكاني ترك ائتدين اولموسان لامكان آرش جان ايندي تزوير و زور راحتدي خلق گوردو زيان آرش جان آرش آزاد اؤلمهييب اؤلمز تا دورور بو جهان آرش جان سخايا عمرانا سلام آپار يالقيز و ميرزادان آرش جان 25/5/89 حسين شهرك ميرزا
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد بيان ائتدين ائلين دردين شعرينده ساتيريك آرش مسعود شريعتي اوزون گون گورمهدين، گوردون گوني يازدين كميك آرش ائلين دردين دوشونموشدون اوزون درده بورونموشدون سوزون تأثير قويمازدي يازيدين گرليريك آرش سوزون باشدان باشا منطق اوزون قدرتلي بير مفلق(1) نه صنعتلر يئرينده ايشلهديبسن چوخ تينك آرش بو تئزليكده گلنمز ژورناليستي شعرده سن تك كي آشسين زيروهسين طنزين چوخ آشميشدين گئديك آرش بودور يولداشليقين رسمي بيزي يالقيز قويوب گئتدين؟ ايتيرديم بير جواهر تك بير ارزشيلي ايتيك، آرش مفلق: مبدع، شاعري كه سخن شگفت و عجيب بياورد.
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد سني اورهكلرده گؤرورهم 89 اينجي ايلين مرداد آيي، استاد حميد آرش آزاد، 62 ياشدا، اول گؤزهل معلّم- شاعير وقتسيز اولاراق حياتين دييشركن، بيزي و ادبيّات دونياميزي، آجي كؤچمهسيله، كديرلنديردي. آمما نئيلهماق: سالدين مني آتشه هِيْ، نارا هِيْ، گؤزوم آغلار، ديليم چَكَر نَعره هِيْ. «عاشيق عَلَسكر» لازيم و ضروري چاقلاردا، گؤروشرديق، دانيشارديق اوندان بوندان، اوردان، بوردان، دردلرشرديق. دييرديلر: آرش دئيير: بيرجه گولمدي اوزوم دونيادا بير خوش گون گؤرمهييب گؤزوم سيزه تكجه بودور ديلگيم، سؤزوم: مني ده بير يادا سالين، آدوستلار. استاد حميد آرش آزاد توركجه و فارسجا شعرلرينده سياستي آزجا تومارلييه- تومارلييه آزجا! آلتدان- آلتادان طنزين گوجونه، جامعهنين چيركين يارالارين و انسانيّت يوللاريني گؤزهل و كسگين فورمالارينان آينايا ساليب گوسترهردي. و بونا اَن استادليق و مهارت لازيمدي. نييهكي سياسته توخونماق و آري يوواسينا چوپ اوزاتماق بو زامانادا چتين و به قول رحمتيك «عمران صلاحي» اودولا اويناماقدير؛ بونا گوره آرتيق دوشونجه (درك) طلب ائدر. آمما «آزاد» اوستاكاريدي بيلردي نه دئسين، نه يازسين، نئجه گولدورسون و نئجه گولدوره- گولدوره فيكيره انسانلاري سالسين. بو استادين ان مهّم فلسفهسيدور و بو مهّم هنر ساتيرا (Satira) گوجو ايله اولا بيلر. ساتيرا كي طنزه آذربايجان ادبيّاتيندا معروف اولوب بيزيم ئولكهميزده اسكي بير پديده سائيلار. ميرزه علياكبر صابيردن توت گهل بويانا. ميرزه علي معجز، استاد يالقيز، استاد سخامهر، استاد ميرزا (حسين شهرك)، نجّار اوغلو، ساپلاق و استاد ماراغلي كريمي و آيريلاري طنز هنرايله ياتميشلارين چوخلارين غفلت يوخوسوندان آييديبلار. (البتّه ئولولريله ايشيم يوخ!). يئري وار كي دييم استاد حميد آرش آزاد ان نهنگ اول شاعيرلرين بايراقچيسيدي. استادي ايلك دفعه حسين آغانين خورشيد چايخاناسيندا كي طالقاني خياوانينين قارشيندا اولاردي گؤرموشدوم. سونرالار باغدا- باغاتدا، دارغدا، كيتاب- خانالاردا و... گؤرهرديم. استاد گؤزهل- گؤزهل، جانلي شعرلرين اوخوياركن، منيمده شعرلريمه حوصله ايله قولاق آساردي. هاردا مني گؤرسايدي دئيرديكي: - آداش! هله «گَوَن» شعرينين چئويرميشين اوخو گؤراق! (گون شعري دكتر شفيعي كدكني دندي). منده باشلارديم: هاراسن قوچاق قاچئرسان قورو اوت سؤروشدو يئلدهن .... قوتارماق هامان استاد باشلاردي: من جهاندان گئدهر اوْلسام، گئنه ناميم قالاجاق «دوغرولهر بيرگون عدالت» دئديم، «آللرم كاميمي» درين حورمتله م. ع. آرش (الفبا)
تو لبخند بر لبشان نقش بسته رنگ بهار روی دیوارها پا گذاشته پاییز روی ایوان مادربزرگ زمزمه می کند "کوچه لره سو سپمیشم یار گلنده توز اولماسین" و تو همچنان با کلمات محو در فضای خانه همراه چای لب سوز نوشیده می شوی همراه ماه می تابی از پنجره نگاهت زیباست لبخندت فراموش ناشدنی تن به ارعاب شب نداده ای سکوت تو را آهسته آهسته می خواند صدای ضربان ساعت هارمونی صندلی های نشسته همصدا به صدای شعرهای تو خوانده می شوند قاب عکس ها هر شب شب شعری است اتاق به اتاق خونده می شوند صفحات مانده بر لبان تو گاهی شک می کنم به رفتنت شک می کنم به سکوت خوابهایت کاظم رستمی از زنجان
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد حرفهای ناگفته... گاهی دلت می گیرد شبیه قاصدکی پرپر می شود می شکند شبیه فنجان فال قهوه ، فالت خوب نیست حالت خوب نیست ، کسی نیست دردهایت را به او بگویی ، بشنوی حرفهای حال خوب گل بهار ، گل تابستان را ، درون خودت می پیچی شبیه پیچکی که مقصدی برای ایستادن ندارد ، دردهای تلنبار شده حرفهای نگفته ، منزوی ترت می کند ، منزوی ترت می کند حوادث روزگار ، خیلی از چیزها دست تو نیست خیلی از افکار و احساسات آمده و نیامده و گفته و نگفته دست تو نیست ، دست تو نیست چینش چیزی بنام قسمت یا تقدیر ، گویی سالها قبل و ماه ها قبل یا روزها قبل اتفاقات افتاده را نوشته اند و تو بازیگر نقش های از پیش تعیین شده ای ، بازیگری که حتا گاهی نمی داند نقش کدام مهره ی نمایش را بازی می کند ، گاهی خوب گاهی بد گاهی خاکستری ، خاکسترت را به باد می دهند خیل آشنایان تو ، از تو چیزی جز کلمات مانده روی کاغذ هیچ ، هیچ باقی نمی ماند ، گاهی بالاتر از ابرها همپا و همبال پرندگان گاهی پایین تر از سنگهای سرسخت کسی نگاهت نمی کند ، زندگی گاهی مشمئز کننده ترین صحنه ی نمایش می شود گاهی بهترین لحظات برایت ساخته می شود ، داد می زنی روی تمام افکارهای پوچ فریاد می زنی گاهی، آهای کارگردان زندگی بی بازگشت کمی نگاهم کن کمی نگاهمان کن شاید روزنه ای دریچه ای پنجره ای رو به جهانی دیگر باز شود جهانی که خبری از درد و رنج و گرسنگی و جنگ و فقر نیست جهانی که از عشق و دوستی و مهر و صفا و صمیمیت در آن جاری است درک جهان عاری از بدی ها دور از انتظار نیست و جهان شعر و داستان می تواند دنیایی فارغ از همه ی زشتیها را برایمان به ارمغان آورد . در نوک تمام اتهامهای روا و ناروا بود شاعر بیچاره وقتی دستها چیزی جز اسلحه و گلوله و خون و خونریزی نمی شناختند و نمی دانستند ، چاره ی شاعر در درک کلمات بود کلماتی که باید به جنگها و تبعیضها و خونریزیها پایان می داد ، شاعر وطن پرست ترین فرد زمانه ی خود بود وقتی کلماتش نیز نای و نوای وطن داشتند در بیت بیت شعرهایش می شد حس عشق به زادگاه و وطن را دید و چشید و شنید . دنیای شاعر عاری از خیانت بود حتا در لایه ها و لابلای نفس هایش حس عشق و دلدادگی به مردمان زادگاه و وطن را می شد ملاحظه کرد و دوباره او بود که از جنگ و وقایع ناخوشایند و خوشایند روزگار قلم در دست و شعر بر لب داشت ، آنگاه که همه از حزن روزهای تلخ می گفتند شاعر امید را در دلها زنده می کرد تا شاید باری از اشکهای مانده بر دلها و چشمها بکاهد ، بکاهد سنگینی تحمل مصیبتها را ، بکاهد تاریکی شب ها را ، بکاهد رنگ غم و اندوه را ... فضای هوای نفس های شاعر فضایی بکر بود وقتی دم خور لحظه ای از کلمات مانده بر دل او می شدی ، چقدر لذت بخش ، خالی از لطف نبود همکلام شدن با داستان شعرهای او ، و او بهترین بازیگر صحنه ی نمایش زندگی اش بود وقتی قلم احساسش دنیایی دیگر را ترسیم می کرد ، غرور قلم شاعر برای هر منصبی خم نمی شد و هر کاغذی را نمی نوشت ، وقتی آسمان بالای سرش سقف خانه و زمین فرش زیر پایش بود دل به خدا داده بود که همه ذرات کائنات با او همراه و همگام بودند برای گفتن حقیقتی در قالب احساس . افسوس که هیچ کس با دنیای او آشنا نبود و او در میان دریایی از کلمات تبدیل به شعر می شد از نوشته های او خیل فرشتگان دخیل می بندند به آسمان خدا دخیل می بندند عاشقان به انوار خورشید راه صد ساله را یک شبه پیموده بود شاعر ، خدا وعده ی دیدار می داد ، وعده ی خلاصی از زندان تن ، وعده ی دیداری دیرین وعده ای که شبیه هیچکدام از وعده ها نبود شاعر همچنان می نوشت ، خودش را دنیایش را همه ی اطرافش را کلمات بار تحمل غمهایش را نداشتند ، سخت بود نوشتن از لبخند روی لبهای کودکان یتیم ، کودکان جنگ زده ، کودکان ویرانی ، از همان خراب آباد دلهای زنده به امید می نوشت ترسیم بهشتی دست یافتنی و همچنان همه ی انگشتهای اتهام سمت او بود دل شاعر شبیه دریایی مواج بود ، آرام و قرار نداشت که تا صبح همه ورق پاره های ذهنش را نوشته بود تا شاید تغییری در دنیا پدید بیاید ، غافل از آنکه گلوله ها و دستهای پلید همه ی راههای منتهی به عشق را بسته بودند غافل از آنکه خیلی ها از شنیدن صدای شاعر حالشان خوب نبود . و شاعر رسالتی بزرگ برای جامعه داشت ، در همه ی لحظاتی که بنام عمر از خدا هدیه گرفته بود لحظه ای دور از هوای نوشتن نبود ، نوشتنی که جان و خونی دوباره در رگهای جامعه تزریق می کرد ، او کارش را درست انجام داده بود که بعد از گذشت سالها هنوز هم طعم لبخند با شعرهای او طعم دیگری داشت ... در پایان از سیامک جان عزیز تشکر می کنم که با وجود همه ی دغدغه ها همچنان نام و یاد پدر عزیز را گرامی می دارند ، باز فرصتی برای کلمات دادند تا بر صفحه نامه ی یاد استاد بدرخشند ، بهترینها را برایتان آرزومندم تقدیم به استاد هنوز هم با شعرهای
دانهی گیاهان کوهستانی سیر میشوند ولی مادران ما به حداقل غذا دسترسی ندارند، ضعیف میشوند و با اولین مشکل حیات تسلیم دیو مرگ میگردند. میشها و مادیانها صاحب دارند و مادران ما بیصاحب هستند. چوپان غذای میش خود را تأمین میکند ولی از عهده تأمین غذای همسر خود برنمیآید.» واقعاً نکتهسنجی آرشآزاد و عاریت گرفتن از فن فکاهینویسی خود چقدر با کلمات ساده سربی از گلوله می سازد. شادروان آرش افزود: «یکی از شومترین نتایج این زندگانیهای بیغذا، سستی، بیقیدی، بیحالی و افسردگی روحی و سرشکستگی اخلاقی است. غم و اندوه و سکوت و تسلیم از ثمرات این قبیل تغذیههای نارساست. قیافههای نحیف کسان و عزیزان ما را غالباً پردهای رخوت و کسالت و اندوهی عمیق فرو گرفته است. این گرسنگی مزمن و پایدار که گریبانگیر مردم محروم ماست دایماً از غرور، غیرت، شهامت و جاهطلبی آنان میکاهد و به میزان التماس، تضرع، تمنا و حقارت و جهل آنان میافزاید. شادروان آرش بیتأمل سخن میگفت. وی در حالی که کتاب فارسی و تاریخ دبستان را بالای سر گرفته و صفحه به صفحه نشان میداد فریاد میکشید: «نشان دادن تصاویر اغذیه و میوههای دهانپرکن در کتابهای درسی و نشان دادن بناهای باستانی و تاریخی به این قبیل مکتشفین شرمآور است. فقط با تاریخ کهن و... نمیتوان غرور را نگاه داشت. بین غرور و سیری و حقارت و گرسنگی ارتباطی منطقی و اجتنابناپذیر موجود است...».
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد حمید آرش و معلمانی چون او محمد مهراب در دهه اول انقلاب وقتی تصمیم گرفته شد کتاب «کندوکاو در مسایل تربیتی ایران» از صمد بهرنگی به شکل مصور بازنویسی شود، زندهیاد «غلامحسین فرنود» پیشقدم شد و مقالاتی که هیچوقت چاپ نشده بود، از معلمین همدوره صمد بهرنگی را جمعآوری کرد. از آن جمله قصههایی از مرضیه احمدی اسکویی، علیرضا نابدل، علی اشرف درویشیان، منصور یاقوتی، غلامحسین ساعدی و محمد بهمنبیگی و... . البته نه کتاب مصور صمد بهرنگی فرصت چاپ یافت و نه مقالاتی از یاران همدوره صمد. در این کشاکش یک نشست ادبی برپا گردید، که محصول کار مشترک شادروان حمید آرش از خطهی آذربایجان و محمد حسنبیگی از ایل عشایری بود. در این جلسه ادبی آرش با زبان گزنده فکاهی و بهمنبیگی با زبان ایما و اشاره به سخن پرداختند. این پیام مشترک ادبی که در دههی اول انقلاب و در سالگرد مرگ صمد بهرنگی در تالار آمفیتئاتر دانشگاه علوم پزشکی تبریز به نمایش گذاشته شد، واقعاً احساسبرانگیز بود و نشان میداد که معلمین دلسوزی چون آرش نه تنها با عشق و بردباری در کلاسهای مدارس مناطق محروم و عقب نگه داشته شده حضور مییافتند، بلکه با گوشت و پوست و عمق وجود خود دردها را لمس میکردند و از بازگفتن نارساییها و کاستیها و کجیها هیچ هراس و واهمهای نداشتند. این پیام دو نفره وضع اسفبار آن سالهای ابری را نشان میداد. دوران آری از مهر! آریامهری!؟ در این محفل ادبی حمید آرش ابتدا با شرح و حال مختصری از مناطق دورافتاده روستایی گفت: «مردمی که این جماعات را تشکیل دادهاند و میدهند پیوسته مردمی بودند گرسنه، برهنه، بیرفاه و بیآسایش و هنوز هم تا حدودی حال به همین منوال است. اشک بیش از آب چهرهی پدران و مادران ما را شسته است و خون بیش از شربت و شراب به کام نیاکان، کسان، خویشان و عزیزان ما فرو ریخته است. گرسنگی یار دیرین و وفادار ما بوده و برهنگی در کنار گرسنگی یک دم نسلهای ما را ترک نگفته است. مادران بسیاری را دیدهام که با پای برهنه ولی کفش به دست راههای دراز پیمودهاند و فقط هنگام رسیدن به نزدیکی مجلس مهمانی کفش به پا کردهاند. فرزند خردسالی را به خاطر دارم که پس از سالها انتظار اولین کفش نو را پوشیده بود و مادرش دایم با دلهره و اضطراب مراقبت میکرد که فرزند روی شن و سنگ قدم نگذارد. تعقیب گامهای طفل با آن نگاههای مراقب مادرانه از مناظر تکاندهندهایست که هیچگاه فراموشم نمیشود.» سکوت محض و غم بیپایان در سالن آمفیتئاتر حکمفرما بود. آرش به بهانه تمیز کردن شیشههای عینکش قطرههای اشک دیدگانش را سترد. بهمنبیگی ادامه داد: «چهار سال پیش در دو آبادی «چهچنار» و «بوان» که جمعاً دویست خانوار نیستند با ورود مهمان ناخوانده به نام سرخک، 93 طفل در طول دو ماه جان سپردند. به جای پارک و کودکستان، قبرستان کودکان بوجود آمد. ماههای متوالی شیون مادران و ضجهی خواهران در دل کوهستان طنینانداز بود. سرخک را ما به نام یک مرض کمخطر میشناسیم، ولی همین مرض کمخطر، هنگامی که با جماعت بیرمق، بیغذا، بیلباس و کملباس روبرو میشود، چنین عواقب سنگینی به بار میآورد. کودکی که شیر کافی نخورده است، رنگ میوه به چشم ندیده است، گوشت را فقط هنگام بیماری و مرگ گوسفند چشیده است نمیتواند در مقابل کمزیانترین انگلها و میکروبها تاب مقاومت داشته باشد. ارتباطی مسلم بین میزان تلفات و نوع و مقدار غذا موجود است. کمیابی و نایابی گوشت، تخممرغ، شیر، پنیر، میوه و سایر اغذیه مقوی و مغذی بیش از خود سرخک در قتل این کودکان مؤثر بوده است.» محمد بهمنبیگی با اندوه فراوان ادامه داد: «من ممنون و مدیون میزبانی و مهماننوازی بسیاری از خواهران ایلی خود بودهام. شهربانو نیز یکی از آنان بود. چادر سیاه شهربانوی کردانی در مسیر من بود. من هر سال دو سه بار با اتومبیل به این چادر فرود میآمدم. اسب میگرفتم و به سراغ دبستان سیار ایلی که در کوه بود میرفتم. بهار سال گذشته نیز در این چادر سیاه توقف کردم تا حالی بپرسم و اسبی بگیرم و به سوی دبستان روان شوم. از مهربانیها و گرمیها خبری نبود. همه گریان و سیاهپوش بودند. میزبان جوان و پرمهر ما کودکی به دنیا آورده و خود از دنیا رفته بود.» حاضرین در جلسه بهتزده بود. انگار با روان مادر سفر کرده همنوا شده بودند. بهمنبیگی با انگشتان هر دو دستش گویا دیدگانش را در بند کرده بود. اشک میریخت. آری معلم روستا میگریست. دیگر توان بازگفتن دردها را نداشت. آرش بار دیگر بپا خواست و چون ماه در کسوف زغال شده بود و چه بیمحابا و بیترس داد سخن سر داد: «آیا همهی این مرگ و میرها فقط از بیپزشکی است؟ اگر چنین است چرا حیوانات، میشها، مادیان ها، بزها و ماده گاوها به هنگام زایمان این همه تلفات ندارند؟ دلیل آن روشن است. حیوانات از علف صحرا و
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد طنز در مطبوعات تبریز هنوز رخت نبسته است؟! دکتر رضا عظیم آذری در روزهایی که باردیگر" پسر " همت کرده تا یاد پدر را زنده کند بر همه کسانی که استاد حمید آرش آزاد را می شناسند واجب است که دست به قلم برده و یادی از ایشان کنند، روزگاری بود که استاد کیومرث صابری فومنی " گل آقا "ابتدا با طنزهایش در روزنامه اطلاعات و سپس با راه اندازی هفته نامه گل آقا همراه با انتشار کاریکاتورهای طنز آمیزش گام های موثری در این حوزه برداشت در مطبوعات آذربایجان و تبریز تنها استاد حمید آرش آزاد بود که با شعرهای ترکی، فارسی و طنزآمیزش این عرصه از روزنامه نگاری را در تبریز به تسخیر خود در آورد گرچه بعدها با انتشار ماهنامه جوالدوز به صاحب امتیازی و مدیرمسئولی زهره وفایی در تبریز تلاشی جدید در این حوزه آغاز شد. البته نوشته های آرش آزاد نیز در این نشریه هم بود اما این نشریه بعدها نتوانست راه خود را ادامه دهد. طنز در دیگر مطبوعات آذربایجان جز در دوران آرش آزاد، پس از آن دیگر آن به جز چند مورد شکل تاثیرگذاری نداشته است اما در این میان همچنان نوشته ها و مهمتر از همه اشعار طنز آرش آزاد در این عرصه باقی مانده است نکته مهمی که مطبوعات ما از آن غافل شده، این است که با زبان طنز به خوبی و به ویژه شیوه طنز آرش آزاد به خوبی می توان مسایل و مشکلات را بیان کرد ظرفیت مسئولان را برای درک صحیح واقعیات بالا برد برای نمونه در عرصه نمایش که این روزها شاهد از دست رفتن اکبر عبدی بازیگر بزرگ سینمای طنز کشورمان هستیم به خوبی شاهدیم ،وی چگونه با زبان طنز مسایل را می شکافد آرش آزاد روزنامه نگار تبریزی نیز چنین بود اما به نظر می رسد دیگر مطبوعات ما در تبریز خود را در میان خبر خفه کرده اند از عرصه های دیگر روزنامه نگاری همچون کاریکاتور، صفحات اختصاصی ، طنزنویسی و.... خبری نیست عده ای بر این باورند با مرگ روزنامه نگاران فقیدی چون آرش آزاد زبان طنز نیز همچون گذشته نمی تواند روشن شود اما من بر این باورم با نگاه به آثار این روزنامه نگاران برحسته راهی را که خودمان مسدود کرده ایم باز می شود و هنوز طنز از مطبوعات رخت نبسته است.
ویریب آییلماق بیلمریک دوزدو بیزیم یوخولولوغوموزلا آییقلیغیمیزین بیر او قدر فرقی یوخدور !!!!!. یئنه سیامک بیگ مین یاشاسین ایلده بیر دؤنه بیزیم چورتوموزو پوزوب فیکره دالدیریر، سوزو اوزالتماغا گلمزبو قیسا یازییا کفایتلنیب ملانصرالدین ژورنالینین باش مدیری جلیلمحمد قلیزادهنین سوزونه سؤیکهنیب یازیمیزا سون نقطهسینی قویوب سوسوروق "" نهقدر یلزیریقسا بودونیا دوزلمیرکی دوزلمیر"" حسن بابایی ( عجبشئرلی )
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد دوشونجهلی شاعیریمیزحمیدآرش ین آرامیزدان کؤچمهسینین ۱۶ایلیگینه یازیلدی طنز ژانریندا اورتا شرقده آذربایجان ادبیاتینین اؤزونه مخصوص یئری اولدوقدا ، ادعا ائده بیلریکاؤنده گئدیب همی ده بایراقدار اولوب . ملانصیرالدین مکتبینین اویهلری بوتشبوثون قاباقجیللریندن ساییلیر .اوجملهدن میرزه علیاکبر صابر ، علیقلی غمگسار ، جلیل محمدقلیزاده وباشقالاریندان آد آپارماق اولار .بونلارلا یاناشی جنوبدا آنا دیلده مکتبین اولمادیغینا باخمایاراق حکیم لعلی اوزهللیکله شبسترلیمیرزه علی معجز اوزونه اوز باغلایب همی دیلین کئشینده اولوب همیده طنز ژانری نین چیچکلنمهسینه بو تایداسببکار ایشلهیب چاغداش دوورده اوتایلی- بوتایلی شاعیرلردن مجیدآغا یالقیز ، میرزه شهرک ، نجاراوغلو ، حمیدآغا آرش ، ساپلاق ، باباپنهان دان یاد ائتمک مومکوندور . بو یازیدا آتابابا سیدعلی اوغلو مددزاده ( باباپنهان ) دان قیساجا دانیشیب سونراکئچهجیک اؤز موضوموزا ، باباپنهان ۱۹۴۸م باکینین کوردهخانی قصبهسینده دونیایا گوز آچیب سونرالار گلیب باکیدا یاشایشینین آردینی توتوب یازیب یارادیب نهایت یاشایشدان داریخیب ۲۰۰۵م ایلینده حیاتلا وداعلاشیب آرامیزدان کوچوب (۱). باباپنهانین غزللرینین بیریندن اوچ بئیت اوخویوب سونرا یازیمیزین آردینی توتاق "" دووره اومید ائیلهدیک ، دووراندا ایت گونونده عالیمده ایت گونونده ناداندا ایت گونونده آدم گیریر مین دونا ، ماجال یوخدو شئیطانا اسیر دوشوب انسانا ، شئیطاندا ایت گونونده ایتیم گل دور اؤنومده ، گل باشینا دؤنومده سن پنهانین گونونده ، پنهاندا ایت گونونده"" شاعیرین بو بئیتلرینی سئچمکدن مقصده اویعون گلسین دئیه فیکریمیزی سؤیلهیجیک .شاعیر لیریکا ( سئوگی ) شعرلرینی نهقدر اورهیه یاتیم ، یوموشاق - اویناق وزنلرده یازسا بئله باشقا شعرلرینیده او جملهدن طنز ژانریندا یازدیقلاری مصراعلاری نازیک- شفاف شوشه کیمی بوتایدان باخارکن اوتای گورونور، دئمک اوخوجونو آردینجا چکیب هارا ایستهییرآپارا بیلیر.شاعیرچاغداش طنز اوسلوبونون قولاغیندان یاپیشیب بوروب اؤزونه قول ائیلیهبیلیر .سوسیال موضوعلاری تام بو سبکده اؤزوده او تایین فضاسیندا!!! اوخشاماق ایگنه اوجو بویدا جسارت ایستهییر بو تشبوثده آرشله باباپنهان اورتاق بیر نقطهده نئجهدئیرلر یولبیردیرلر . باباپنهان آچدیغی جیغیردا آتینی قورخمادان چاپدیریب ائلهکی شاعیر شعره تاپشیریق وئررکن سؤیلهییر: " گئت آدام اول" " آدام هر یئتنه دولاشماز" " هامییا ایلدیک آتماز" " هامینین دوواریندان آشیب آلچاسینی قوپارماز" بونونلا بئله بیر مجلسده ایسهنیلیر شاعیرایندیکی دوروملا باغلی بیر شعر اوخشاسین ، شاعیر ایسه آزجا فیکیرلشندن سونرا: هرنه دئیلیب دئیر . هرحالدا مجلس اشتراکچیلاریندان اصرار شاعیردن انکار ، نهایت شاعیر تسلیم دونونواگنینه آلیب اؤزشعرینی بالاجا دئیشدیریب بئله قرائت ائدیر: " ملت پنهان گونونده ، پنهان دا ایت گونونده " دئیب سوسور هر طرفدن صدالانان سسلر' ائلهبو " " بهآردی" " بیز دویمادیق" .بئله اولانداشاعیرین یاخینلاریندان بیری مجلسدن اجازه آلیب بو آلتی(۶) کلمهلی شعرین آچیقلاماسینا واریر.ایکی پنهان کلمهسی بیرده ملت وایت کلمهلری هر دؤردوده اسم ( آد) دیرلر، قالدی " گونونده" کلمه سی بیرباخیشدا زامان قیدی حسابلانیر، باشقادریافتدا حالت قیدی .دئمک ۴اسم ۲ قید دن جمعلشمیش سوز بیرلیینده گئدن هرمنوتیک اوسلوب اوخوجونو بوقناعته گتیریب چیخاریرآرتیق کلمهلرله اویناماغا یئر قالماییر .دئیلنلر دئیلیب هرنه بیتدی بیزیم آرشیمیز ۱۶ ایل اؤنجه یازدیغی شعر کیتابلارینین سئچدیگی آدلارا نظر سالساق اوست سطیرلرده گئدن فیکیرآیدینلاشار ۱- جیزیغیندان چیخما بالا ۲- جولویه جولویه قالمادی ۳- اوخو آت یایین گیزلت بواوج کتابین شعرلرینین محتواسی چوخ شیرین همیده آجی ( شکرپنیر سایاغی ) توپلومون ایستکلرینی ، چتینلیکلرینی بیزیم یوخاری سویهلی مسئول( محصول) لاریمیزین قولاقلارینا چاتدیریب اونلاریندا اللرینه دؤنوم بوقولاقدان آلیب اوبیریندن بوراخیب چوخ رئلکس دورومدا داورانیب شهرین آوادانلیغینا چالیشیبلار .اما بیر سوز وار آرش اؤلنهدک سوزونو دئدی ائله اوناگورهده خالقین یادداشیندا یاشاییر. ایندی ۱۳۸۹ جی ایلدن آددیملایا - آددیملایا ، زارییا-زارییا گلیب چاتمیشیق ۱۴۰۵جی گونش ایلینین یای دؤنمىنین اورتالارینا.نه یاخشی بیز چکنی شاعیرگورمهدی یوخسا ادبیاتیدا بوراخیب نم- نه گونه قالاردی ، آرش معلیمین اوغلان ائولادی " سیامک بیگ " بوایل دؤنومو توتماقلا برابر همی آتاسینین خاطیرهسینی دیری ساخلاییر ، اونونلادا بیزی قویماییر مورگولهیب یئتدی یوخویا گئدیب آرانداندااولاق - یاییلاق دان دا. یوخسا بیزی اؤزباشیمیزا قویسالار یاتماساقدا اؤزوموزو یوخویا
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد خاطره ای ازسنگ قبری که قبل ازوفات ساخته شده بود من با این سنگ خاطره دارم چندین سال قبل ازفوت شادروان حمید آرش آزاد ، برای زیارت قبورآشنایان به وادی رحمت رفته بودم ،آن زمان اطلاع رسانی مثل الان نبود،اصلا موبایل هم زیادمدنشده بودفکرش وبکن بااتوبوس رفته بودیم آنجا، موقع برگشتن جلوی یکی ازمغازه هایی که سنگ قبرآماده می کردند، چشمم افتادبه سنگ قبرحمید آقا،دنیادورسرم چرخید،باناراحتی وسردرگمی ازراننده اتوبوس خواهش کردم ماشین وتوقف کندتامن پیاده شده وازصاحب مغازه جریان وجویاشوم،(آخه همانطورکه درخاطرات واشعارسالهای قبل گفته ام وخواننده ها در جریان هستند حمیدآرش آزاددردهه پنجاه معلم ابتدایی بنده درمدرسه شربت زاده درمحله شاه آبادمفتح کنونی بودندو من بعدازنزدیک بیست سال ایشان را درانتشارات امین ملاقات کرده بودم) الان نمی توانم احوال آنموقع من وتو قبرستان توصیف کرد،بادلواپسی ونگرانی به طرف مغازه رفتم و علت ساخت سنگ قبرآرش وپرسیدم،گفتند به سفارش خودحمیدخان این سنگ وکارکردیم جای نگرانی نیست،خیالم راحت شد،خندیدم وآنجاراترک کردم، بعدها که در روزنامه امین ملاقاتشان کردم وجریان وبه خودش شرح دادم وگفتم استادمن بااین کارِت خیلی ترسوندی ونارحت کردی. گفت: بهمن خان هامیمیز بویوُلون کروانییق گئجی_تئزی وار روحوشاداوُلسون بااحترام بهمن رضازاده تبریز
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد برای مردی که به من «هنرِ دیدن» و «شجاعتِ خندیدن» را آموخت در دنیای روزنامهنگاران، حقیقت معمولاً میان دو ددلاینِ سخت و بیرحم گم میشود. حقیقت در دنیای ما، یعنی تقلا برای رسیدن به ساعت چاپ، فشار برای پر کردن ستونهای خالی و نبردی همیشگی با زمان؛ در حالی که هر ثانیهاش بوی اضطراب میدهد. اما در میانهی این هیاهوی خردکننده و شلوغیِ اتاق خبر، حضور استاد حمید آرش آزاد برای من، حکم یک «نقطه اتکای آرام» و یک پناهگاه امن را داشت. به یاد دارم روزهایی را که در تحریریه نشریه «پیام نو» کنار ایشان بودم؛ روزهایی که میزها از تپههایی از کاغذهای بازنویسیشده و پیشنویسهای خطخطی پر شده بود. در آن فضای پرتنش، استاد با آن متانت خاص و نگاهی که گویی لایههای پنهان هر اتفاق را میخواند، به من آموخت که روزنامهنگاری در «پیام نو»، صرفاً ردیف کردنِ کلمات یا گزارشِ خشکِ وقایع نبود؛ بلکه هنرِ «دیدنِ نادیدنیها» و شنیدنِ صدای کسانی است که در هیاهوی شهر، کسی به آنها گوش نمیدهد. حضور ایشان برای من، یک کلاس درسِ همیشگی بود؛ اما نه از آن کلاسهای خشک و قاعدهمند. آموزشهای استاد در قالب «طنز» جاری بود. او به من آموخت که طنز، نه برای گریز از حقیقت، بلکه برای مواجهه با حقیقت است. یادم هست وقتی متنی را با تمام غرور و اشتیاقِ جوانی به ایشان میدادم، او با آن لبخند کنایهآمیز و مهربانی که مخصوص خودش بود، عینکاش را روی بینی جابهجا میکرد و با یک تیکهی هوشمندانه یا اصلاحی ظریف در «تیتر» و «لید»، تمام دنیای متن مرا دگرگون میکرد. او با برخورد طنازانهاش به اشتباهات من، یاد داد که در نویسندگی، نباید با خودمان بیش از حد جدی باشیم. وقتی جملهای را بیش از حد پیچیده یا متکلف مینوشتم، با همان لحن خاصش و شوخیای ظریف به من میفهماند که «علی، داری با کلمات کشتی میگیری! رهایشان کن تا خودشان راهشان را پیدا کنند.» او به من آموخت که قلم، اگر با طنز و انسانیت عجین نشود، تبدیل به تیغی سرد میشود که تنها زخم میزند. او در کنار من بود تا بفهمم چطور در دنیای خاکستریِ خبرها، رنگِ حقیقت را پیدا کنم و چطور با زبانی که هم تند باشد و هم مهربان، با دنیا سخن بگویم تا هم حق را بازگو کنم و هم انسانیت را در کلماتم حفظ نمایم. در یادم هست که استاد، حتی در سختترین لحظات تحریریه «پیام نو»، وقتی فشار چاپ به اوج میرسید و استرس بر فضای نشریه حاکم بود، با یک جملهی کوتاه و طنزآمیز، تمام فضای متشنج را میشکست. این «طنزِ موقعیتی» او، در واقع یک درس عملی در مدیریت بحران بود؛ او به من یاد داد که نویسنده و روزنامهنگار باید بتواند در اوج تلاطم، لبخندی بر لب داشته باشد تا بتواند جهان را درستتر تحلیل کند. اکنون که قلم ایشان به سکوت ابدی رسیده و جای خالیاش در دفتر نشریه و اتاق خبر و در زندگی من، چون حفرهای عمیق است، هر بار که روی کاغذ مینویسم، حس میکنم سایهی آن نگاهِ سختگیر و در عین حال دلسوزش بر متنم است. انگار هنوز در گوشم میپیچد که: «علی، باز هم زیادهروی کردی! کمی از کلماتت کم کن تا معنایش بیشتر شود. یاد بگیر که در نویسندگی، حذف کردن، گاهی از اضافه کردن ارزشمندتر است.» استاد آزاد، شما با رفتنتان فقط یک استاد را از من نگرفتید، بلکه راهنمایی را گرفتید که به من یاد داد نویسنده بودن، یعنی تحملِ تنهایی در مسیرِ حقیقت و شجاعت در بیانِ آنچه دیگران از گفتنش میترسند. شما به من آموختید که طنز، بلندترین فریادِ انسانیت در برابر پوچی و نادانی است. سایهی شما در هر کلمهای که با صداقت مینویسم، در هر تیتری که با جسارت میزنم و در هر خطی که بوی حقیقت میدهد، جاری است. شما در من زندهاید؛ در هر تلاشی برای رشد و در هر کلمهای که سعی میکنم با همان خلوص و طنازیِ شما به دنیا عرضه کنم. روح شما در آرامش است و یاد شما، چون ستونی استوار در دنیای متزلزلِ امروز، برای من ابدی است. ارادتمند همیشگی شما، علی کریمپور
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد حمید آرش آزاد و من ،روایتی از یک همراهی فرهنگی نخستین بار، حدود سی سال پیش، حمید آرش آزاد را دیدم. قرارمان در خانهٔ مشروطه، محل کار آن روزهای من، بود. قرار بود صدای راویانی را که سالها در گوشه و کنار آذربایجان شرقی پای صحبتشان نشسته و قصههایشان را بر نوار ضبط کرده بودم، به واژههای ماندگار کاغذ بدل کند. وقتی وارد اتاق شد، سیگاری بر لب داشت. دود آرامآرام در فضا میپیچید و سبیلهای سپیدش، که از سالها همنشینی با دود سیگار رنگ زرد به خود گرفته بود، بیش از هر چیز جلب توجه میکرد. چهرهاش آرام، نگاهش عمیق و رفتارش آمیخته با وقار و دانایی بود. من جوانی پرشور بودم و او مردی میانسال، اهل قلم و آگاه به ارزش فرهنگ مردم. چهل کاست از قصههای مردم آذربایجان شرقی را، همراه با یک دستگاه ضبط صوت، به او سپردم. آن نوارها تنها چند حلقه کاست نبودند؛ هر کدام گنجینهای از خاطره، تخیل، حکمت و تجربهٔ نسلهایی بودند که قرنها قصههایشان را سینه به سینه و زبان به زبان به یکدیگر سپرده بودند. او قصهها را با دقت و حوصله پیاده میکرد و هر بار که بخشی از کار به پایان میرسید، دستنوشتهها را برایم میآورد. آن دیدارها هیچگاه تنها به تحویل چند صفحه ختم نمیشد. ساعتها کنار هم مینشستیم و دربارهٔ ارزش قصه، فرهنگ شفاهی و ضرورت حفظ میراث معنوی مردم سخن میگفتیم. در برق نگاهش میشد شوق مردی را دید که بهخوبی دریافته بود هر قصهای که ثبت شود، زندگی دوبارهای مییابد. حمید آرش آزاد بهدرستی میدانست که با خاموش شدن صدای راویان سالخورده، جهانی از روایتها نیز خاموش خواهد شد. او باور داشت که مرگ هر راوی، اگر قصههایش ثبت نشده باشد، به معنای دفن کتابخانهای است که دیگر هرگز گشوده نخواهد شد. امروز که سالها از آن روزها گذشته است، بیش از پیش به ارزش آن تلاش مشترک پی میبرم. قصههایی که قرنها در کوچههای روستاها، شبنشینیهای زمستان، کنار کرسیها و در دل زندگی مردم سفر کرده بودند، به یاری دستان او و عشق ما به فرهنگ این سرزمین، بر صفحهٔ کاغذ نشستند و از گزند فراموشی رهایی یافتند. شاید همین، بزرگترین پاداش برای همهٔ آنان باشد که عمر خود را وقف پاسداری از فرهنگ مردم کردند. زندهیاد حمید آرش آزاد بهخوبی دریافته بود که قصهها تنها روایتهایی برای سرگرمی نیستند، بلکه بخشی گرانبها از میراث فرهنگی ناملموس این سرزمیناند؛ میراثی که در تار و پود زندگی مردم تنیده شده و هویت تاریخی و فرهنگی آنان را در خود حفظ کرده است. از همین رو، با دقتی ستودنی، وسواسی پژوهشگرانه و امانتداری کمنظیر، واژه به واژهٔ روایت راویان را بر صفحهٔ کاغذ ثبت میکرد؛ بیآنکه لطافت زبان و رنگوبوی محلی آنها را قربانی یکدستنویسی کند. آذربایجان شرقی سرزمینی است با لهجههای رنگارنگ و شیرینِ زبان ترکی؛ هر شهرستان، هر روستا و حتی هر آبادی، آهنگ و واژگان ویژهٔ خود را دارد. هنر حمید آرش آزاد در این بود که این تفاوتهای ظریف را با چنان مهارت و امانتداری حفظ کرد که هر خوانندهٔ آشنا با گویشهای منطقه، تنها با خواندن متن قصه، میتواند زادگاه روایت و سرزمین راوی آن را حدس بزند. این دقت، تنها حاصل دانش زبانی نبود؛ از عشق او به فرهنگ مردم و احترام عمیقش به اصالت روایتها سرچشمه میگرفت. چند سالی است او به سفر بیبازگشت ابدیت رفته است، اما دستاورد آن روزهای پرفروغ همچنان زنده است. سهم او در ثبت و نجات بخشی از میراث فرهنگی ناملموس و ادبیات شفاهی آذربایجان شرقی، سهمی ماندگار و فراموشنشدنی است؛ خدمتی که ارزش آن با گذر زمان آشکارتر خواهد شد، زیرا آنچه او بر صفحهٔ کاغذ نشاند، بخشی از حافظهٔ فرهنگی مردمی است که قرنها با این قصهها زیستهاند. حمید آرش آزاد ، افزون بر این، شاعری خوشذوق، طناز و نویسندهای توانا بود؛ انسانی که قلم را نه فقط برای آفرینش ادبی، بلکه برای پاسداری از فرهنگ و هویت مردم به کار گرفت. یادش همواره در خاطر دوستداران فرهنگ و ادب این سرزمین زنده خواهد ماند و نامش در کنار راویان و پژوهشگرانی که چراغ ادبیات شفاهی را روشن نگاه داشتند، با احترام برده خواهد شد. روحش شاد، یادش گرامی و نامش جاودان باد. علی فلسفی میاب مردم شناس
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد به یاد استاد آرش آزاد بئش اونجه آرامیزدان گئتسهده دونیادان ال اوزوب سفرا ایئسهده اونون اولوموندن ایللر اوتسهده هله اورهکلره ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون * او ائلین اوغلودور داغلار آشسادا داغلار آشیب بیزدن اوزاق لاشسادا توپراقلار آلتیندا ایندی یاتسادا هله اورهکلره ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون **** او خالقین دردینی اوز دردی بیلن آغلار گوزلرین یاشینی سیلن ائلین اورهک دردین اوجا سسلین هله اورکلرده ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون **** او جهلین ریشهسین کوکوندن قازان او ظولمه، ظلمته قارشی، سوز یازان او «ایرینی ایری، دوزی دوز» یازان هله اورکلرده ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون **** سوزونده هم گولوش هم غم واریدی او شعر او لکهسینده طنز استادی ایدی "تعریف و مدح» یازماق اونا عاری ایدی هله اورکلرده ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون * ائلیمین دردینی بیلن هارداسان آغلار گوزلریمی سیلن هارداسان گولدورن، آغلادان شاعر هارداسان هله اورکلرده ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون **** بیر گون بو ائل سنه هیکل قوراجاق اونون چئورهسینده گوللر آچاجاق ائل ایچینده آدین سانین قالاجاق هله اورکلرده ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون ** دور آیاغا آرش گور دوستلار گلیب دوست آشنالار سنه گل چلنک هوروب سنین سوزلرووی حقیقت بولوب هله اورکلرده ایزی وار اونون هله ائل ایچینده سوزی وار اونون تبریز ـ تابستان 94 ـ محمدحسین احمدزاده
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد ویژهنامهای که پیشِ رو دارید، به مناسبت شانزدهمین سالگرد درگذشت زندهیاد حمید آرش آزاد منتشر شده است. نخستین ویژهنامه را در دیماه ۱۳۸۷، به مناسبت شصتمین سالروز تولد حمید آرش آزاد و در زمانی که در کنارمان بود، منتشر کردیم. پس از درگذشت ایشان در مرداد ۱۳۸۹ نیز به مناسبت سوم، چهلم، سالگردها و دیگر مناسبتهای مرتبط، طی شانزده سال گذشته ویژهنامههایی را در پاسداشت بیش از چهار دهه فعالیت ارزشمند او در عرصه روزنامهنگاری، ترجمه دهها کتاب، طنزپردازی و دیگر خدمات فرهنگی منتشر کردهایم. اما هر سال، پس از انتشار ویژهنامه، اندیشهای ذهنم را به خود مشغول میکند؛ اینکه شاید سال آینده دیگر دوستان، نویسندگان و همراهان همیشگی مطلبی ارسال نکنند و انتشار این ویژهنامه ادامه نیابد. با این حال، باز هم تیرماه از راه میرسد و با انتشار یک فراخوان، بار دیگر شاهد همدلی، همراهی و همکاری صمیمانه دوستان و نویسندگان عزیز هستیم؛ کسانی که همچون سالهای گذشته، ما را در انجام این کار فرهنگی تنها نمیگذارند و با مهر و قلم خود، یاد و نام حمید آرش آزاد را زنده نگه میدارند. بار دیگر از همه عزیزانی که از سال ۱۳۸۷ تاکنون در کنار ما بودهاند و با همدلی، همکاری و همراهی خود زمینه تداوم انتشار این ویژهنامه را فراهم کردهاند، صمیمانه سپاسگزارم. سیامک آرش آزاد
جسمانی (جیب، چانه) برای ملموستر کردن نقد. • ساختار پرسشی که مخاطب را به تفکر وامیدارد. • لحن صمیمی و شکسته که فاصلهٔ نویسنده و خواننده را از بین میبرد. این دقیقاً همان هنری است که آرش آزاد در تمام آثارش به کار میگرفت؛ نقدی تلخ اما در لفافهٔ لبخند، و پیامی عمیق اما با زبانی ساده و بیپیرایه. بخش پنجم: نتیجهگیری؛ پیام آرش برای نسل امروز حمید آرش آزاد در بیست و سوم مرداد ۱۳۸۹، پس از سالها جدال با بیماری ریوی، در بیمارستان امامرضای تبریز دار فانی را وداع گفت و در قطعهٔ هنرمندان وادی رحمت تبریز به خاک آرمید. اما آنچه از او باقی ماند، تنها اشعار و مقالات نیست؛ بلکه سبک و سیاقی است در نگاه به زندگی، که میآموزد حتی تلخترین حقایق را میتوان با لبخند بیان کرد. نسل امروز، چه در روزنامهنگاری، چه در ترجمه و چه در شعر، میتواند از آرش بیاموزد که: ۱. طنز، سلاحی مؤثرتر از فریاد است؛ زیرا به جای آنکه مخاطب را برنجاند، او را به فکر وامیدارد. ۲. تسلط بر دو یا چند زبان، تنها به معنای ترجمهٔ واژهها نیست، بلکه درک عمیق فرهنگها و انتقال حس و طنز میان آنهاست. ۳. خودزنی طنزآمیز، نه تنها از تکبر میکاهد، بلکه اعتماد مخاطب را جلب میکند و پیام را مؤثرتر منتقل میسازد. و به قول خودش، آنجا که میگوید: «خلقی اگر آگاه شود یا خندان، آن وقت جهان شود به کام آرش.» راستی، چه زیبا این دو هدف را در کنار هم نشانده: آگاهی و خنده. شاید بزرگترین میراث آرش آزاد، همین باشد که به ما آموخت میتوان هم آگاه بود و هم خندان، هم نقد کرد و هم محبوب ماند. روحش شاد و راهش پررهرو باد.
برای مردی که به من «هنرِ دیدن» و «شجاعتِ خندیدن» را آموختدر دنیای روزنامهنگاران، حقیقت معمولاً میان دو ددلاینِ سخت و بیرحم گم میشود. حقیقت در دنیای ما، یعنی تقلا برای رسیدن به ساعت چاپ، فشار برای پر کردن ستونهای خالی و نبردی همیشگی با زمان؛ در حالی که هر ثانیهاش بوی اضطراب میدهد. اما در میانهی این هیاهوی خردکننده و شلوغیِ اتاق خبر، حضور استاد حمید آرش آزاد برای من، حکم یک «نقطه اتکای آرام» و یک پناهگاه امن را داشت.به یاد دارم روزهایی را که در تحریریه نشریه «پیام نو» کنار ایشان بودم؛ روزهایی که میزها از تپههایی از کاغذهای بازنویسیشده و پیشنویسهای خطخطی پر شده بود. در آن فضای پرتنش، استاد با آن متانت خاص و نگاهی که گویی لایههای پنهان هر اتفاق را میخواند، به من آموخت که روزنامهنگاری در «پیام نو»، صرفاً ردیف کردنِ کلمات یا گزارشِ خشکِ وقایع نبود؛ بلکه هنرِ «دیدنِ نادیدنیها» و شنیدنِ صدای کسانی است که در هیاهوی شهر، کسی به آنها گوش نمیدهد.حضور ایشان برای من، یک کلاس درسِ همیشگی بود؛ اما نه از آن کلاسهای خشک و قاعدهمند. آموزشهای استاد در قالب «طنز» جاری بود. او به من آموخت که طنز، نه برای گریز از حقیقت، بلکه برای مواجهه با حقیقت است. یادم هست وقتی متنی را با تمام غرور و اشتیاقِ جوانی به ایشان میدادم، او با آن لبخند کنایهآمیز و مهربانی که مخصوص خودش بود، عینکاش را روی بینی جابهجا میکرد و با یک تیکهی هوشمندانه یا اصلاحی ظریف در «تیتر» و «لید»، تمام دنیای متن مرا دگرگون میکرد. او با برخورد طنازانهاش به اشتباهات من، یاد داد که در نویسندگی، نباید با خودمان بیش از حد جدی باشیم. وقتی جملهای را بیش از حد پیچیده یا متکلف مینوشتم، با همان لحن خاصش و شوخیای ظریف به من میفهماند که «علی، داری با کلمات کشتی میگیری! رهایشان کن تا خودشان راهشان را پیدا کنند.» او به من آموخت که قلم، اگر با طنز و انسانیت عجین نشود، تبدیل به تیغی سرد میشود که تنها زخم میزند. او در کنار من بود تا بفهمم چطور در دنیای خاکستریِ خبرها، رنگِ حقیقت را پیدا کنم و چطور با زبانی که هم تند باشد و هم مهربان، با دنیا سخن بگویم تا هم حق را بازگو کنم و هم انسانیت را در کلماتم حفظ نمایم.در یادم هست که استاد، حتی در سختترین لحظات تحریریه «پیام نو»، وقتی فشار چاپ به اوج میرسید و استرس بر فضای نشریه حاکم بود، با یک جملهی کوتاه و طنزآمیز، تمام فضای متشنج را میشکست. این «طنزِ موقعیتی» او، در واقع یک درس عملی در مدیریت بحران بود؛ او به من یاد داد که نویسنده و روزنامهنگار باید بتواند در اوج تلاطم، لبخندی بر لب داشته باشد تا بتواند جهان را درستتر تحلیل کند.اکنون که قلم ایشان به سکوت ابدی رسیده و جای خالیاش در دفتر نشریه و اتاق خبر و در زندگی من، چون حفرهای عمیق است، هر بار که روی کاغذ مینویسم، حس میکنم سایهی آن نگاهِ سختگیر و در عین حال دلسوزش بر متنم است. انگار هنوز در گوشم میپیچد که: «علی، باز هم زیادهروی کردی! کمی از کلماتت کم کن تا معنایش بیشتر شود. یاد بگیر که در نویسندگی، حذف کردن، گاهی از اضافه کردن ارزشمندتر است.»استاد آزاد، شما با رفتنتان فقط یک استاد را از من نگرفتید، بلکه راهنمایی را گرفتید که به من یاد داد نویسنده بودن، یعنی تحملِ تنهایی در مسیرِ حقیقت و شجاعت در بیانِ آنچه دیگران از گفتنش میترسند. شما به من آموختید که طنز، بلندترین فریادِ انسانیت در برابر پوچی و نادانی است.سایهی شما در هر کلمهای که با صداقت مینویسم، در هر تیتری که با جسارت میزنم و در هر خطی که بوی حقیقت میدهد، جاری است. شما در من زندهاید؛ در هر تلاشی برای رشد و در هر کلمهای که سعی میکنم با همان خلوص و طنازیِ شما به دنیا عرضه کنم.روح شما در آرامش است و یاد شما، چون ستونی استوار در دنیای متزلزلِ امروز، برای من ابدی است.ارادتمند همیشگی شما، علی کریمپور
خاطره ای ازسنگ قبری که قبل ازوفات ساخته شده بودمن بااین سنگ خاطره دارمچندین سال قبل ازفوت خدابیامرز پدرت، شادروان حمیدخان آرش آزاد من رفته بودم وادی رحمت برای زیارت قبورآشنایان،اونموقع اطلاع رسانی مثل الان نبود،اصلا موبایل هم زیادمدنشده بودفکرش وبکن بااتوبوس رفته بودیم آنجا،موقع برگشتن جلوی یکی ازمغازه هایی که سنگ قبرمیفروختن چشمم افتادبه سنگ قبرحمید آقا،دنیادورسرم چرخید،باناراحتی وسردرگمی ازراننده اتوبوس خواهش کردم ماشین وتوقف کندتامن پیاده شده وازصاحب مغازه جریان وجویاشوم،(آخه همانطورکه درخاطرات واشعارسالهای قبل گفته ام وخواننده ها میدونن حمیدآرش آزاددردهه پنجاه معلم ابتدایی بنده درمدرسه شربت زاده درمحله شاه آبادمفتح کنونی بودندو من بعدازنزدیک بیست سال ایشون و درانتشارات امین افتخارملاقاتش وبدست آورده بودم)الان نمیشه احوال آنموقع من وتو قبرستان توصیف کرد،بادلواپسی ونگرانی به طرف مغازه رفتم و علت ساخت سنگ قبرآرش وپرسیدم،گفتند به سفارش خودحمیدخان این سنگ وکارکردیم جای نگرانی نیست،خیالم راحت شد،خندیدم وآنجاراترک کردم،بعدها که توانتشارات امین دیدمش وجریان وبه خودش شرح دادم وگفتم استادمن بااین کارِت خیلی ترسوندی ونارحت کردی.گفت: بهمن خان هامیمیز بویوُلون کروانییقگئجی_تئزی وارروحوشاداوُلسونبااحترام بهمن رضازاده تبریز
سلام مهندسمن بااین سنگ خاطره دارمچندین سال قبل ازفوت شادروان حمیدخان من رفته بودم وادی رحمت برای زیارت قبورآشنایان،اونموقع اطلاع رسانی مثل الان نبود،اصلا موبایل هم زیادمدنشده بودفکرش وبکن بااتوبوس رفته بودیم موقع برگشتن ازآنجابیرون یکی ازمغازه هایی که سنگ قبرمیفروختن چشمم افتادبه سنگ قبر،دنیادورسرم چرخید،باناراحتی وسردرگمی ازراننده اتوبوس خواهش کردم ماشین توقف کندتامن پیاده شده وازصاحب مغازه جریان وجویاشوم،الان نمیشه احوال آنموقع من وتوصیف کردبادلواپسی ونگرانی به طرف مغازه رفتم و علت ساخت سنگ قبرآرش وپرسیدم،گفت به سفارش خودحمیدخان این سنگ وکارکردیم جای نگرانی نیست،خیالم راحت شد،خندیدم وآنجاراترک کردم،بعدها که توانتشارات امین ملاقاتش کردم به خودش گفتم که استادمن وجزجگر کردی باایت کارِتگفت: بهمن خان هامیمیز بویوُلون کروانییقگئجی_تئزی وارروحوشاداوُلسونبهمن رضازاده
حمید آرش آزاد و من ،روایتی از یک همراهی فرهنگی نخستین بار، حدود سی سال پیش، حمید آرش آزاد را دیدم. قرارمان در خانهٔ مشروطه، محل کار آن روزهای من، بود. قرار بود صدای راویانی را که سالها در گوشه و کنار آذربایجان شرقی پای صحبتشان نشسته و قصههایشان را بر نوار ضبط کرده بودم، به واژههای ماندگار کاغذ بدل کند. وقتی وارد اتاق شد، سیگاری بر لب داشت. دود آرامآرام در فضا میپیچید و سبیلهای سپیدش، که از سالها همنشینی با دود سیگار رنگ زرد به خود گرفته بود، بیش از هر چیز جلب توجه میکرد. چهرهاش آرام، نگاهش عمیق و رفتارش آمیخته با وقار و دانایی بود. من جوانی پرشور بودم و او مردی میانسال، اهل قلم و آگاه به ارزش فرهنگ مردم. چهل کاست از قصههای مردم آذربایجان شرقی را، همراه با یک دستگاه ضبط صوت، به او سپردم. آن نوارها تنها چند حلقه کاست نبودند؛ هر کدام گنجینهای از خاطره، تخیل، حکمت و تجربهٔ نسلهایی بودند که قرنها قصههایشان را سینه به سینه و زبان به زبان به یکدیگر سپرده بودند. او قصهها را با دقت و حوصله پیاده میکرد و هر بار که بخشی از کار به پایان میرسید، دستنوشتهها را برایم میآورد. آن دیدارها هیچگاه تنها به تحویل چند صفحه ختم نمیشد. ساعتها کنار هم مینشستیم و دربارهٔ ارزش قصه، فرهنگ شفاهی و ضرورت حفظ میراث معنوی مردم سخن میگفتیم. در برق نگاهش میشد شوق مردی را دید که بهخوبی دریافته بود هر قصهای که ثبت شود، زندگی دوبارهای مییابد. حمید آرش آزاد بهدرستی میدانست که با خاموش شدن صدای راویان سالخورده، جهانی از روایتها نیز خاموش خواهد شد. او باور داشت که مرگ هر راوی، اگر قصههایش ثبت نشده باشد، به معنای دفن کتابخانهای است که دیگر هرگز گشوده نخواهد شد. امروز که سالها از آن روزها گذشته است، بیش از پیش به ارزش آن تلاش مشترک پی میبرم. قصههایی که قرنها در کوچههای روستاها، شبنشینیهای زمستان، کنار کرسیها و در دل زندگی مردم سفر کرده بودند، به یاری دستان او و عشق ما به فرهنگ این سرزمین، بر صفحهٔ کاغذ نشستند و از گزند فراموشی رهایی یافتند. شاید همین، بزرگترین پاداش برای همهٔ آنان باشد که عمر خود را وقف پاسداری از فرهنگ مردم کردند. زندهیاد حمید آرش آزاد بهخوبی دریافته بود که قصهها تنها روایتهایی برای سرگرمی نیستند، بلکه بخشی گرانبها از میراث فرهنگی ناملموس این سرزمیناند؛ میراثی که در تار و پود زندگی مردم تنیده شده و هویت تاریخی و فرهنگی آنان را در خود حفظ کرده است. از همین رو، با دقتی ستودنی، وسواسی پژوهشگرانه و امانتداری کمنظیر، واژه به واژهٔ روایت راویان را بر صفحهٔ کاغذ ثبت میکرد؛ بیآنکه لطافت زبان و رنگوبوی محلی آنها را قربانی یکدستنویسی کند. آذربایجان شرقی سرزمینی است با لهجههای رنگارنگ و شیرینِ زبان ترکی؛ هر شهرستان، هر روستا و حتی هر آبادی، آهنگ و واژگان ویژهٔ خود را دارد. هنر حمید آرش آزاد در این بود که این تفاوتهای ظریف را با چنان مهارت و امانتداری حفظ کرد که هر خوانندهٔ آشنا با گویشهای منطقه، تنها با خواندن متن قصه، میتواند زادگاه روایت و سرزمین راوی آن را حدس بزند. این دقت، تنها حاصل دانش زبانی نبود؛ از عشق او به فرهنگ مردم و احترام عمیقش به اصالت روایتها سرچشمه میگرفت. چند سالی است او به سفر بیبازگشت ابدیت رفته است، اما دستاورد آن روزهای پرفروغ همچنان زنده است. سهم او در ثبت و نجات بخشی از میراث فرهنگی ناملموس و ادبیات شفاهی آذربایجان شرقی، سهمی ماندگار و فراموشنشدنی است؛ خدمتی که ارزش آن با گذر زمان آشکارتر خواهد شد، زیرا آنچه او بر صفحهٔ کاغذ نشاند، بخشی از حافظهٔ فرهنگی مردمی است که قرنها با این قصهها زیستهاند. حمید آرش آزاد ، افزون بر این، شاعری خوشذوق، طناز و نویسندهای توانا بود؛ انسانی که قلم را نه فقط برای آفرینش ادبی، بلکه برای پاسداری از فرهنگ و هویت مردم به کار گرفت. یادش همواره در خاطر دوستداران فرهنگ و ادب این سرزمین زنده خواهد ماند و نامش در کنار راویان و پژوهشگرانی که چراغ ادبیات شفاهی را روشن نگاه داشتند، با احترام برده خواهد شد. روحش شاد، یادش گرامی و نامش جاودان باد. علی فلسفی میاب مردم شناس