به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد حمید آرش و معلمانی چون او محمد مهراب در دهه اول انقلاب وقت…
انتشار: 2026/08/09 14:30 UTCدریافت: 2026/08/16 22:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 22:45 UTC
به مناسبت شانزدهمین سالگرد حمید آرش آزاد حمید آرش و معلمانی چون او محمد مهراب در دهه اول انقلاب وقتی تصمیم گرفته شد کتاب «کندوکاو در مسایل تربیتی ایران» از صمد بهرنگی به شکل مصور بازنویسی شود، زندهیاد «غلامحسین فرنود» پیشقدم شد و مقالاتی که هیچوقت چاپ نشده بود، از معلمین همدوره صمد بهرنگی را جمعآوری کرد. از آن جمله قصههایی از مرضیه احمدی اسکویی، علیرضا نابدل، علی اشرف درویشیان، منصور یاقوتی، غلامحسین ساعدی و محمد بهمنبیگی و... . البته نه کتاب مصور صمد بهرنگی فرصت چاپ یافت و نه مقالاتی از یاران همدوره صمد. در این کشاکش یک نشست ادبی برپا گردید، که محصول کار مشترک شادروان حمید آرش از خطهی آذربایجان و محمد حسنبیگی از ایل عشایری بود. در این جلسه ادبی آرش با زبان گزنده فکاهی و بهمنبیگی با زبان ایما و اشاره به سخن پرداختند. این پیام مشترک ادبی که در دههی اول انقلاب و در سالگرد مرگ صمد بهرنگی در تالار آمفیتئاتر دانشگاه علوم پزشکی تبریز به نمایش گذاشته شد، واقعاً احساسبرانگیز بود و نشان میداد که معلمین دلسوزی چون آرش نه تنها با عشق و بردباری در کلاسهای مدارس مناطق محروم و عقب نگه داشته شده حضور مییافتند، بلکه با گوشت و پوست و عمق وجود خود دردها را لمس میکردند و از بازگفتن نارساییها و کاستیها و کجیها هیچ هراس و واهمهای نداشتند. این پیام دو نفره وضع اسفبار آن سالهای ابری را نشان میداد. دوران آری از مهر! آریامهری!؟ در این محفل ادبی حمید آرش ابتدا با شرح و حال مختصری از مناطق دورافتاده روستایی گفت: «مردمی که این جماعات را تشکیل دادهاند و میدهند پیوسته مردمی بودند گرسنه، برهنه، بیرفاه و بیآسایش و هنوز هم تا حدودی حال به همین منوال است. اشک بیش از آب چهرهی پدران و مادران ما را شسته است و خون بیش از شربت و شراب به کام نیاکان، کسان، خویشان و عزیزان ما فرو ریخته است. گرسنگی یار دیرین و وفادار ما بوده و برهنگی در کنار گرسنگی یک دم نسلهای ما را ترک نگفته است. مادران بسیاری را دیدهام که با پای برهنه ولی کفش به دست راههای دراز پیمودهاند و فقط هنگام رسیدن به نزدیکی مجلس مهمانی کفش به پا کردهاند. فرزند خردسالی را به خاطر دارم که پس از سالها انتظار اولین کفش نو را پوشیده بود و مادرش دایم با دلهره و اضطراب مراقبت میکرد که فرزند روی شن و سنگ قدم نگذارد. تعقیب گامهای طفل با آن نگاههای مراقب مادرانه از مناظر تکاندهندهایست که هیچگاه فراموشم نمیشود.» سکوت محض و غم بیپایان در سالن آمفیتئاتر حکمفرما بود. آرش به بهانه تمیز کردن شیشههای عینکش قطرههای اشک دیدگانش را سترد. بهمنبیگی ادامه داد: «چهار سال پیش در دو آبادی «چهچنار» و «بوان» که جمعاً دویست خانوار نیستند با ورود مهمان ناخوانده به نام سرخک، 93 طفل در طول دو ماه جان سپردند. به جای پارک و کودکستان، قبرستان کودکان بوجود آمد. ماههای متوالی شیون مادران و ضجهی خواهران در دل کوهستان طنینانداز بود. سرخک را ما به نام یک مرض کمخطر میشناسیم، ولی همین مرض کمخطر، هنگامی که با جماعت بیرمق، بیغذا، بیلباس و کملباس روبرو میشود، چنین عواقب سنگینی به بار میآورد. کودکی که شیر کافی نخورده است، رنگ میوه به چشم ندیده است، گوشت را فقط هنگام بیماری و مرگ گوسفند چشیده است نمیتواند در مقابل کمزیانترین انگلها و میکروبها تاب مقاومت داشته باشد. ارتباطی مسلم بین میزان تلفات و نوع و مقدار غذا موجود است. کمیابی و نایابی گوشت، تخممرغ، شیر، پنیر، میوه و سایر اغذیه مقوی و مغذی بیش از خود سرخک در قتل این کودکان مؤثر بوده است.» محمد بهمنبیگی با اندوه فراوان ادامه داد: «من ممنون و مدیون میزبانی و مهماننوازی بسیاری از خواهران ایلی خود بودهام. شهربانو نیز یکی از آنان بود. چادر سیاه شهربانوی کردانی در مسیر من بود. من هر سال دو سه بار با اتومبیل به این چادر فرود میآمدم. اسب میگرفتم و به سراغ دبستان سیار ایلی که در کوه بود میرفتم. بهار سال گذشته نیز در این چادر سیاه توقف کردم تا حالی بپرسم و اسبی بگیرم و به سوی دبستان روان شوم. از مهربانیها و گرمیها خبری نبود. همه گریان و سیاهپوش بودند. میزبان جوان و پرمهر ما کودکی به دنیا آورده و خود از دنیا رفته بود.» حاضرین در جلسه بهتزده بود. انگار با روان مادر سفر کرده همنوا شده بودند. بهمنبیگی با انگشتان هر دو دستش گویا دیدگانش را در بند کرده بود. اشک میریخت. آری معلم روستا میگریست. دیگر توان بازگفتن دردها را نداشت. آرش بار دیگر بپا خواست و چون ماه در کسوف زغال شده بود و چه بیمحابا و بیترس داد سخن سر داد: «آیا همهی این مرگ و میرها فقط از بیپزشکی است؟ اگر چنین است چرا حیوانات، میشها، مادیان ها، بزها و ماده گاوها به هنگام زایمان این همه تلفات ندارند؟ دلیل آن روشن است. حیوانات از علف صحرا و