کوی غزلهانور ابوزید مفتخر است به آنکه نخستین کسی است از خانواده که به دانشگاه راه یافته و آیندهای…
انتشار: 2026/07/26 20:40 UTC
کوی غزلهانور ابوزید مفتخر است به آنکه نخستین کسی است از خانواده که به دانشگاه راه یافته و آیندهای درخشان پیش رو دارد. دلباخته دخترعمویش ثریا است، مانوس است با شعر و اندیشه و مهمتر پسر محمود ابوزید؛ این سرمایهدار بزرگ و از سرشناسان کشور. آن آینده روشن تباه میشود وقتی حین شنا جراحت میبیند. مداوا بی حاصل میماند، معلول میشود و حالا خانهنشین. تلخ کام است و محبوس روی ویلچر از پس سادهترین کارها هم بر نمیآید. ثریا در آغاز دنیای بدون نور را تاریک میدید اما زندگی گاه نیرویی دارد اگرچه نادیدنی اما غالب بر هر مقاومتی. ثریا ارزش زندگی را خوب میفهمد. دختری در سودان اوایل دهه 1950، کشوری در تقلای استقلال از انگلستان که میگویند همه کارها تمام شده و مسئله فقط امروز و فردا است و در همسایگی مصر بزرگ که طمع دارد به انضمام سودان. ثریا میخواهد تحصیل کند، بخواند و کار کند اما گرفتار پدرش ادریس شده. مردی متعصب و متصلب که در نظرش زنان را چه به تحصیلات، سخت گیر بر دختران تا بدان جا که بی اعتناست به ضعف بینایی دختر و اخطار داده که مبادا دختر از عینک استفاده کند که وسیلهای است خاص مردان و ناپسند برای زنان. اما زمانه پرشتاب است و او که مقهور برادر بزرگتر ناچار باید کنار بیاید. «کوی غزلها»، رمانی نوشته لیلا ابوالعلا داستان این زمانه و تب و تابهای آن است. محمود بیگ نفوذ سیاسی دارد، شرکتش مجری بزرگترین پروژهها است؛ در حال ساخت اولین مجتع مسکونی طبقاتی در شهر. زندگی او اما دوپاره است، تقریباً به مانند همه شخصیتهای داستان. دوپاره میان گذشته و آینده و ارزشهای مختلف. همسر اولش وهیبه زنی است سودانی و سنتی، مادر ناصر و نور؛ که خرافاتی است و متصل به سنتها با تمام خوبیها و البته بدیهایش از جمله خرافات. حالش از او بهم میخورد. نبیله زن دوم، مادر فریال و فاروق مصری است، بسیار جوانتر و مدرن. تقابل این دو اما تقابل خیر و شر نیست. که مدرن چه زیباست و آنکه پیوند با گذشته دارد تباه است یا بالعکس. البته خوانندگان شوکه میشوند و منزجر وقتی وهیبه در خفا فریال را کناری میکشد تا طبق رسوم سودانی ختنه شود یا کارهای دیگری از این دست. محمود گاه به تنگ میآید از این دوپارگی اما به شهود دریافته که ناچار باید تغییر کرد؛ تو گویی جبر روزگار را دریافته که زایمان بدون درد نیست. اما نیک میداند که در نهایت سودانی است«ام دورمان جایی بود که محمود به آن تعلق داشت . روزی اینجا روی همین تخت خواهد مرد و مراسم تشیعش را در همین کوچه خواهند گرفت. و کسبه بازار و تجار زیر تابوتش را خواهند گرفت و گدایان و همسایهها همه میدانند محمود بیگ که بود و چه کرد و چه نکرد». ثریا به دانشگاه راه مییابد و تابوی دختران را میشکند، نور در خانه و روی ویلچر اگرچه اغلب ملول است و در خیالات و کج خلق اما عشقش به ثریای از دست رفته پیوند دیرینش با کلمه و شعر را احیا میکند. شعر میگوید و ترانه میسراید و کارهایش از رادیو پخش میشود. تابویی دیگر شکسته میشود. گذشتگان این امور را مطربی و مصداق غنا و ناخوشایند میدانستند، مقاومت میکنند، حتی محمود، اما در نهایت کنار میآیند؛ انگار خیزش آرام، پر نوسان و سنگر به سنگر آزادی. اگر نویسندهای بخواهد داستانی بنویسد درباره جامعهای تاکنون سنتی و حالا در مواجهه با امر جدید چه فرمی باید بر گزیند؟ گاه به تیپ سازی گرایش مییابد که در آن آدمها هریک نمایندگان تفکر یا جهانبینی خاصی هستند و سرسخت در آن. اگر چنین کند کارش کاریکاتوری از وضعیت میشود یا فروکاسته به بیانیهای سیاسی. اما اگر شخصیتها علی رغم داشتن برداشتی از زندگی و خواستههایشان، خود در تلاطم و تب و تاب باشند و دائم در حال مجادله نه فقط با دیگران که با خود نیز، و زندگیشان توام باشد با اضطراب و عدم قطعیت و گاه پشیمانی و حسرت، آن وقت میشود امید داشت به ساختن شخصیتهایی و ارائه تصویری از یک دوران بی ادعای واقعنمایی محض. اثر در این حالت بیش از آنکه پاسخگوی پرسشها باشد خود پرسش برانگیز است. لیلا ابوالعلا در رمان «کوی غزلها» به چنین چیزی نزدیک شده است. محمد هدایتیhttps://t.me/fusionofhorizons/982