آمریکا: به نام چه ایدهای؟(این یادداشت نخستین بار در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در همین کانال انتشار یافته…
انتشار: 2026/06/19 13:48 UTCدریافت: 2026/08/15 01:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:53 UTC
آمریکا: به نام چه ایدهای؟(این یادداشت نخستین بار در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۴۰۳ در همین کانال انتشار یافته است)سازوکار سلطه در نظام نابرابر بین الملل عموما ترکیبی بوده است از روشها و ابزارهای مختلف و نه فقط قدرت نظامی. «هژمونی» ترکیبی است از قوه قهریه و ایدههایی فرهنگی و اقتصادی. ناپلئون که خود بساط جمهوری را جمع کرده بود و سودای جهان گستری داشت به نام ارزشهایی لشکر میکشید که گویا کشورش منادی آنها بود. بزرگترین انقلاب تاریخ در فرانسه رخ داده بود و شاهان و اشراف، این قدرتهای انگار ازلی را به زیر کشیده بودند. فیگور ناپلئون در مقام فردی از پایین آمده خود نشان دهنده جهان جدیدی بود. امپراتوری بریتانیا اقسای عالم را در نوردید و دوام امپراتوریاش بسته به عواید استعمار بود؛ اما این ابرقدرت وعده استقرار نهادهای کارآمد مثل نظام حقوقی، نوسازی اجتماعی و رونق اقتصادی و صنعتی را میداد. بریتانیا از قدرتی صحبت میکرد که میتوانست وضع بشر را از اساس دگرگون کند و آن قدرت صنعتی بود. ظهور آمریکا در مقام ابرقدرت جهان، پس از افکندن بمبهای اتم بر سر ژاپن، با شعار یا ایدئولوژی «جهان آزاد» محقق شد. در خود آمریکا تا مدتها و شاید تا اوایل قرن بیستم ایده «استثناگرایی» حاکم بود که بر مبنای آن آمریکا جدای از جهان یا اساساً جهان دیگری است؛ سرزمین امکانهای بسیار و جامعه فراوانی.؛ پس چه نیاز به مشارکت در جهان و صرف هزینه برای آن. از آغاز قرن بیستم و با افول انگلستان بود که آمریکاییان دریافتند ثروت بیشتر منوط به پیوستن به جهان است و از آنِ خودکردن مواهب آنجا هم. هرچند حضور دیرهنگامشان در جنگهای جهانی را ماموریتی برای نجات جهان تعریف کردند. در نظمِ جهانِ پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا دیگر نمیتوانست منفک بماند. آنها با ایدئولوژی جدید وارد شدند و حالا نه فقط به نمایندگی از آمریکا در مقام سرزمین ثروت و امکان، که در جایگاه نماینده «غرب» که مدعی گسترش دموکراسی و «جامعه باز» در مقابل شرور شوروی و تمام جوامع بسته بود. به تعبیر پری اندرسون در کتاب درخشانش با عنوان «فرمان و دیوان» آمریکا وظیفه رستگاری جهان را بر عهده گرفت البته با تغییراتی تدریجی در شعارهایش که امروز به نهایت منطقی خود رسیده است: اگر آمریکا زمانی مدعی بود که «هر آنچه برای جهان خوب باشد، برای آمریکا هم خوب است» امروز فقط با این شعار همراه میشود که «هر آنچه برای آمریکا خوب است برای جهان هم خوب است». آمریکا در دوره بعد از جنگ بازسازی کشورهای جنگ زده را بر عهده گرفت و پایگاه نظامی ساخت، به آنها وام داد و بازپرداخت سنگینی را گرفت، با دیکتاتوریهایی درافتاد و در عین حال حامیِ سرسخت دیکتاتوریهای دیگر؛ و کماکان «خانه آزادی» بود. عاشق ایده «اجماع» جهانی بود و او هم نماینده جهان. آری سلطه بدون ایدئولوژی ناممکن مینمود و مهمتر ناکارآمد. اما آمریکای ترامپ چه؟ این آمریکا انگار نماینده هیچ ایده «متمدنانهای» نیست؛ صحبت از دموکراسی و جهان آزاد ملولش میکند، از مهاجران و رنگین پوستان متنفر است ولی نه به نام تقابلهایی مثل غرب و شرق؛ خود ایده غرب در نظر ترامپ و هم فکرانش بی معناست و دست و پاگیر. ترامپ گویا فقط به آمریکا فکر میکند در عین حالی که بخش زیادی از تاریخ کشورش را و بحثهای بسیار بر سر قانون اساسی و آزادی و دموکراسی را منزجرکننده مییابد؛ انگار مخالف هر ایده کلی. آمریکای او آمریکایی شخصی است؛ آمریکایی با پادشاهیِ دونالد ترامپ و جماعتی مدهوش قدرتش. اگر سویه نرم قدرت زایل شود چه، یا وجه مشخصاً ایدئولوژیک آن که به اعمال قدرت و اساساً حضور مشروعیت میدهد؟ دوران ابر قدرت دیگری به سر میآید؟ نه هنوز. به ایدههای آلوده به توهمی که از فروپاشی یا تضعیف آمریکا صحبت میکنند وقعی نباید نهاد. این ایده را اتفاقاً خود آمریکاییها و در قالب عبارات چون «جهان پساآمریکایی» مطرح کردند و از آغاز هم جدی نبود. حداقل در کوتاه مدت. اما شاید افول ایده، اتکا به قدرت عریان و حتی میل به نمایش سادیستی آن به نوعی مرکززدایی از جهان راه برد، متفاوت از چیزهایی مثل چندجانبهگرایی ادعاییِ برخی قدرتهای نوظهور. شاید به ظهور نظمی جدید که حتی تغییراتی در مناسبات اقتصادی و لاجرم سیاسی ایجاد کند. توماس مان بود که گفته بود «همه نشانههای تغییر و حتی زوال دقیقاً در روزهای اوج است که سر بر میآورند». محمد هدایتیhttps://t.me/fusionofhorizons/939