⚫ استبدادِ خودمانی- علی فتحی لقمانمجسمهی جناب رئیس را که پایین کشیدند، تازه معلوم شد پایهاش از بت…
انتشار: 2026/08/13 21:31 UTCدریافت: 2026/08/15 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 08:00 UTC
⚫ استبدادِ خودمانی- علی فتحی لقمانمجسمهی جناب رئیس را که پایین کشیدند، تازه معلوم شد پایهاش از بتن مسلح نیست؛ از قبضهای جریمهی بخشودهشده، مجوزهای خارج از نوبت، استخدام پسرخالهها، وامهای بیضامن و چند هزار «این یکی را کش ندهید» ساخته شده. کارگر شهرداری کلنگ را که زد، به جای سیمان، یک پروانهی ساخت سهطبقه برای ساختمان هفتطبقه بیرون افتاد. کلنگ دوم به حکم استخدام مردی خورد که هنگام صدور حکم، هنوز شانزدهسالش تمام نشده بود. سرکارگر نگاهی به کاغذها کرد و گفت: «یارو عجب پیِ محکمی داشته.»مردم شهر قبلاً هم دیکتاتور دیده بودند. حاکم پیشتری را دولت همسایه فرستاده بود؛ مردی استخوانی با سبیل باریک که حتی اسم بیشتر محلهها را هم درست تلفظ نمیکرد. مالیات میگرفت، مخالفان را میانداخت زندان، و هر سال روز تولدش، خیابان اصلی را چراغانی میکرد. مردم از او متنفر بودند و این، دستکم، کار را ساده کرده بود. وقتی مأمورش میآمد، همه میدانستند مأمورِ اوست. وقتی پولی گم میشد، مردم حدس میزدند در کدام جیب پیدایش کنند. حتی چاپلوسانش هم موقع چاپلوسی کمی خجالت میکشیدند و بعد از مراسم، یواشکی میگفتند: «بالاخره زن و بچه داریم!»تا این که حاکمِ تُحفه رفت و شهر تصمیم گرفت این بار کسی از خودشان بالا بیاید.آمد.جناب رئیس بچهی همان شهر بود؛ کوچهها را میشناخت، لهجهی مردم را داشت، اسم پدر مغازهدارها را میدانست و مهمتر از همه، دقیقاً میفهمید هرکس را از کدام قسمتِ وجدانش میشود خرید. برای بقالها سهمیهی ویژه گذاشت، برای بسازوبفروشها طبقهی اضافه، برای استادان عنوان، برای شاعران جشنواره، برای بازاریها معافیت، برای مدیران خودرو، و برای مردمی که هیچکدام از اینها نصیبشان نمیشد، دشمن خارجی فراهم کرد تا دستکم چیزی برای نفرتداشتن داشته باشند.شهر عاشقش شد؛ البته آن بخش از شهر که چیزهایی برای دوستداشتن دریافت کرده بود.اولین بار که روزنامهای دربارهی فساد رئیس نوشت، قصاب سر کوچه عصبانی شد. گفت: «فساد یعنی چی؟! این مرد داره کار میکنه.» پدرآمرزیده.ای از او پرسید چه کاری؟ گفت: «همین دیگه. از وقتی ایشون اومده، پروانهی مغازهی من که هشت سال گیر بود، یهشبه درست شد.» یادآوری کردند پروانهی ایشان با پرداخت مبلغی زیر میزی صادر شده. قصاب گفت: «برادر من، شما اسم سرعت عمل رو گذاشتید فساد.»رانندهی تاکسی هم مدافع رئیس بود، چون سال قبل جریمههایش یکجا بخشوده شده بود. میگفت: «مردمیه. درد مردم رو میفهمه.» مسافر پرسید: «درد کدوم مردم؟» راننده گفت: «مردم دیگه.» و چون در آن لحظه، خودش نزدیکترین نمونهی در دسترس از «مردم» بود، بحث عملاً خاتمه یافت.رئیس خیلی زود فهمید برای حکومتکردن بر مردم لازم نیست همه را راضی نگه دارد؛ کافی است تعداد مناسبی از آدمها را در چیزهای نامناسب شریک کند. برای همین، امتیازها را با مهارت تقسیم میکرد. کسی زمین میگرفت، کسی مجوز، کسی سکوت در برابر تخلفش، و کسی هم فقط اجازه پیدا میکرد به کسی ضعیفتر از خودش زور بگوید. نظام سلسلهمراتبی باشکوهی شکل گرفت که در آن تقریباً هر مظلومی، یک مظلومتر برای جبران داشت.وقتی مأمور شهرداری بساط دستفروش را جمع میکرد، صاحب مغازه تشویق میکرد. وقتی مالیات مغازهدار بالا میرفت، کارمند اداره میگفت: «باید قانون اجرا بشه.» وقتی حقوق کارمند عقب میافتاد، پیمانکار میگفت: «طبیعیه؛ وضع کشور رو درک کنید.» و بالای همه، جناب رئیس با آرامش ایستاده بود و با رضایت میدید که عدالت به شکل بسیار منظمی از بالا به پایین توزیع میشود؛ فقط سهم هرکس از آن، لگدی بود که به نفر پایینتر میزد.سالها بعد، شهر فقیرتر، کثیفتر و عصبانیتر شده بود، اما محبوبیت رئیس در میان هواداران اصلیاش عجیب دوام داشت. هر بار کسی میگفت «این مرد دارد شهر را نابود میکند»، یکی جواب میداد: «ولی از خودمونه.» گویا اگر کسی خانهتان را آتش بزند، مشترکبودن محل تولدتان، اندکی از حرارت شعلهها کم میکند.سرانجام اوضاع چنان خراب شد که حتی کسانی که امتیاز گرفته بودند دیگر چیزی برای بردن پیدا نمیکردند. پس جمعیت به میدان آمد. مجسمه را با طناب پایین کشیدند. برنز غولپیکر روی زمین افتاد و بینی رئیس شکست. مردم کف زدند.همان موقع کارگران مشغول شکافتن پایه شدند و آن کاغذها یکییکی بیرون آمدند.قصاب پروانهی مغازهاش را شناخت و آرام از جمعیت عقب رفت. رانندهی تاکسی برگهی بخشودگی جریمههایش را دید و گفت: «خب، این که ربطی نداره.» استاد دانشگاه حکم عضویت خودش در هیئت امنای فرهنگستان را پیدا کرد و زیر لب گفت: «به هر حال، باید زمینهی تاریخی موضوع را دید.»تا غروب، تقریباً هرکس کاغذ کوچکی از زیر پایه پیدا کرده بود که بهنحوی امضای خودش پای آن بود.مجسمه روی زمین افتاده بود. اما پایه، هرچه بیشتر میکندند، پهنتر میشد.