https://t.me/Avand_Andisheh/6896ادامه از ☝️ نوجوان سهتارنواز که از صبح سازش را در اتاق نگهبانی گذا…
انتشار: 2026/08/11 22:29 UTCدریافت: 2026/08/15 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 08:00 UTC
t.me/Avand_Andisheh/6896%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ نوجوان سهتارنواز که از صبح سازش را در اتاق نگهبانی گذاشته بود، بالاخره بیرون آمد. حالا کسی عجله نداشت. چند نفر روی صندلیها نشستند، بچهها دور نقاشیها جمع شدند، زنی که همیشه میگفت «این کارهای هنری شکم کسی را سیر نمیکند» از پسر پرسید چه دستگاهی میزند. پسر گفت شور. زن گفت: «خدا را شکر، امروز بهاندازهی کافی داریم.» کسی نفهمید منظورش آش بود یا دستگاه موسیقی.عصر، خانم اسکندری گزارش پویش را نوشت. زیر عنوان «دستاوردهای فرهنگی» ثبت کرد: «افزایش محسوس روحیهی ایثار، همدلی، احترام به سالمندان، توجه به هنر و تقویت سرمایهی اجتماعی، بهویژه از حوالی ساعت دوازده و چهلوپنج دقیقه.» گزارش را برای امضای آقای نقدی گذاشت. سرایدار چند دقیقه بعد برگه را برگرداند. چیزی را خط نزده بود؛ فقط کنار ساعت نوشته بود: «۱۲:۴۳ ـ دیگ سوم رسید.»📌 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C t.me/wikianalysis%F0%9F%93%8C whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
پستهای تلگرام — آوند اندیشه
⚫ استبدادِ خودمانی- علی فتحی لقمانمجسمهی جناب رئیس را که پایین کشیدند، تازه معلوم شد پایهاش از بتن مسلح نیست؛ از قبضهای جریمهی بخشودهشده، مجوزهای خارج از نوبت، استخدام پسرخالهها، وامهای بیضامن و چند هزار «این یکی را کش ندهید» ساخته شده. کارگر شهرداری کلنگ را که زد، به جای سیمان، یک پروانهی ساخت سهطبقه برای ساختمان هفتطبقه بیرون افتاد. کلنگ دوم به حکم استخدام مردی خورد که هنگام صدور حکم، هنوز شانزدهسالش تمام نشده بود. سرکارگر نگاهی به کاغذها کرد و گفت: «یارو عجب پیِ محکمی داشته.»مردم شهر قبلاً هم دیکتاتور دیده بودند. حاکم پیشتری را دولت همسایه فرستاده بود؛ مردی استخوانی با سبیل باریک که حتی اسم بیشتر محلهها را هم درست تلفظ نمیکرد. مالیات میگرفت، مخالفان را میانداخت زندان، و هر سال روز تولدش، خیابان اصلی را چراغانی میکرد. مردم از او متنفر بودند و این، دستکم، کار را ساده کرده بود. وقتی مأمورش میآمد، همه میدانستند مأمورِ اوست. وقتی پولی گم میشد، مردم حدس میزدند در کدام جیب پیدایش کنند. حتی چاپلوسانش هم موقع چاپلوسی کمی خجالت میکشیدند و بعد از مراسم، یواشکی میگفتند: «بالاخره زن و بچه داریم!»تا این که حاکمِ تُحفه رفت و شهر تصمیم گرفت این بار کسی از خودشان بالا بیاید.آمد.جناب رئیس بچهی همان شهر بود؛ کوچهها را میشناخت، لهجهی مردم را داشت، اسم پدر مغازهدارها را میدانست و مهمتر از همه، دقیقاً میفهمید هرکس را از کدام قسمتِ وجدانش میشود خرید. برای بقالها سهمیهی ویژه گذاشت، برای بسازوبفروشها طبقهی اضافه، برای استادان عنوان، برای شاعران جشنواره، برای بازاریها معافیت، برای مدیران خودرو، و برای مردمی که هیچکدام از اینها نصیبشان نمیشد، دشمن خارجی فراهم کرد تا دستکم چیزی برای نفرتداشتن داشته باشند.شهر عاشقش شد؛ البته آن بخش از شهر که چیزهایی برای دوستداشتن دریافت کرده بود.اولین بار که روزنامهای دربارهی فساد رئیس نوشت، قصاب سر کوچه عصبانی شد. گفت: «فساد یعنی چی؟! این مرد داره کار میکنه.» پدرآمرزیده.ای از او پرسید چه کاری؟ گفت: «همین دیگه. از وقتی ایشون اومده، پروانهی مغازهی من که هشت سال گیر بود، یهشبه درست شد.» یادآوری کردند پروانهی ایشان با پرداخت مبلغی زیر میزی صادر شده. قصاب گفت: «برادر من، شما اسم سرعت عمل رو گذاشتید فساد.»رانندهی تاکسی هم مدافع رئیس بود، چون سال قبل جریمههایش یکجا بخشوده شده بود. میگفت: «مردمیه. درد مردم رو میفهمه.» مسافر پرسید: «درد کدوم مردم؟» راننده گفت: «مردم دیگه.» و چون در آن لحظه، خودش نزدیکترین نمونهی در دسترس از «مردم» بود، بحث عملاً خاتمه یافت.رئیس خیلی زود فهمید برای حکومتکردن بر مردم لازم نیست همه را راضی نگه دارد؛ کافی است تعداد مناسبی از آدمها را در چیزهای نامناسب شریک کند. برای همین، امتیازها را با مهارت تقسیم میکرد. کسی زمین میگرفت، کسی مجوز، کسی سکوت در برابر تخلفش، و کسی هم فقط اجازه پیدا میکرد به کسی ضعیفتر از خودش زور بگوید. نظام سلسلهمراتبی باشکوهی شکل گرفت که در آن تقریباً هر مظلومی، یک مظلومتر برای جبران داشت.وقتی مأمور شهرداری بساط دستفروش را جمع میکرد، صاحب مغازه تشویق میکرد. وقتی مالیات مغازهدار بالا میرفت، کارمند اداره میگفت: «باید قانون اجرا بشه.» وقتی حقوق کارمند عقب میافتاد، پیمانکار میگفت: «طبیعیه؛ وضع کشور رو درک کنید.» و بالای همه، جناب رئیس با آرامش ایستاده بود و با رضایت میدید که عدالت به شکل بسیار منظمی از بالا به پایین توزیع میشود؛ فقط سهم هرکس از آن، لگدی بود که به نفر پایینتر میزد.سالها بعد، شهر فقیرتر، کثیفتر و عصبانیتر شده بود، اما محبوبیت رئیس در میان هواداران اصلیاش عجیب دوام داشت. هر بار کسی میگفت «این مرد دارد شهر را نابود میکند»، یکی جواب میداد: «ولی از خودمونه.» گویا اگر کسی خانهتان را آتش بزند، مشترکبودن محل تولدتان، اندکی از حرارت شعلهها کم میکند.سرانجام اوضاع چنان خراب شد که حتی کسانی که امتیاز گرفته بودند دیگر چیزی برای بردن پیدا نمیکردند. پس جمعیت به میدان آمد. مجسمه را با طناب پایین کشیدند. برنز غولپیکر روی زمین افتاد و بینی رئیس شکست. مردم کف زدند.همان موقع کارگران مشغول شکافتن پایه شدند و آن کاغذها یکییکی بیرون آمدند.قصاب پروانهی مغازهاش را شناخت و آرام از جمعیت عقب رفت. رانندهی تاکسی برگهی بخشودگی جریمههایش را دید و گفت: «خب، این که ربطی نداره.» استاد دانشگاه حکم عضویت خودش در هیئت امنای فرهنگستان را پیدا کرد و زیر لب گفت: «به هر حال، باید زمینهی تاریخی موضوع را دید.»تا غروب، تقریباً هرکس کاغذ کوچکی از زیر پایه پیدا کرده بود که بهنحوی امضای خودش پای آن بود.مجسمه روی زمین افتاده بود. اما پایه، هرچه بیشتر میکندند، پهنتر میشد.
t.me/Avand_Andisheh/6898%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ همان لحظه رئیس تشریفات به اطراف نگاه کرد و با نگرانی فهمید تقریباً تمام کسانی که پایین ایستادهاند حقوقشان را از خود حکومت میگیرند. آهسته به فرمانده گفت: «مردم واقعی کجان؟»فرمانده گفت: «طبق معمول، پراکندهان.»بالا، حاکم همچنان دربارهی عظمت پادشاهی سخن میگفت. پایین، کارگردانِ تلویزیون، قاب را تنگتر کرد. آنقدر تنگ که در تصاویر نهایی فقط بالکن ماند و پادشاه.📌 کانال تلگرام:🔗 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C کانال واتساپ:🔗 whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
⚫ مملکتِ بدونِ مزاحمتِ مردم - علی فتحی لقمانروزى که میدان شهر برای اولین بار کاملاً از مردم خالی شد، حکومت تصمیم گرفت همانجا جشن «پیوند ناگسستنی ملت و حاکمیت» برگزار کند.مشکل کوچکی وجود داشت: برای بخش «ملت» کسی پیدا نمیشد.رئیس تشریفات گفت جای نگرانی نیست و دستور داد سه ردیف صندلی بچینند. روی صندلیها پلاک زدند: «کارگران»، «بازاریان»، «دانشجویان»، «فرهنگیان»، «خانوادهها» و «اقشار مختلف». دوربین تلویزیون هم طوری تنظیم شد که از پایین فیلم بگیرد؛ در این زاویه، صندلیهای خالی وقار خاصی داشتند و اگر آدم صدای گوینده را زیاد میکرد، تقریباً احساس میکرد جمعیت عظیمی حاضر است.گوینده گفت: «حضور پرشور مردم بار دیگر نشان داد...»فیلمبردار آهسته پرسید: «کدوم مردم؟»کارگردان گفت: «تو تصویرتو بگیر.»خالیشدن میدان نتیجهی یک برنامهی بلندمدت بود؛ «طرح ملی پراکندگی برای حفظ انسجام». چند سال پیش، حاکم متوجه شده بود هرجا مردم زیاد میشوند، حرف میزنند. حرفزدن هم معمولاً با موضوعات بیخطری مثل هوا آغاز میشد و عجیب بود که پس از هفت دقیقه به قیمت گوشت، حقوق عقبافتاده، زندانیان سیاسی و غیرسیاسی و علت ثروتمندشدن برادرزادهی وزیر میرسید. بنابراین شورای امنیت نتیجه گرفت ریشهی اصلی بسیاری از مشکلات، نزدیکی فیزیکی انسانهاست.اول نیمکتهای میدان را برداشتند. بعد قهوهخانهها مؤظف شدند فاصلهی میزها را زیاد کنند. تجمع مقابل نانوایی ممنوع شد؛ برای نان شمارهی اینترنتی تعیین کردند. بازار سنتی را به چند بازارچهی پراکنده منتقل کردند. دانشگاهها بخشی از کلاسها را مجازی کردند، کارخانهها سرویسهای کارگران را جدا انداختند و مراسم عروسی به شرطی مجاز شد که داماد از تعداد مهمانها اطلاع دقیق نداشته باشد.وزیر کشور با افتخار گفت: «هدف ما این است که هر شهروند، بدون مزاحمت سایر شهروندان، زندگی اجتماعی خودش را ادامه دهد.»مدتی طرح فوقالعاده موفق بود.کارگران دیگر یکدیگر را نمیدیدند و نمیفهمیدند حقوق همه عقب افتاده است. مستأجران تصور میکردند فقط صاحبخانهی خودشان دیوانه شده. بازنشستهها هرکدام جداگانه گمان میکردند مشکل مستمریشان حاصل اشتباه پروندهی شخصی است. حتی وقتی برق نصف شهر میرفت، هر خانواده در تاریکی خانهی خودش مینشست و احتمال میداد فیوزشان پریده باشد.حاکم از این آرامش بسیار خرسند بود. یک شب در جلسهی سران قوا گفت: «مردم بالاخره یاد گرفتهاند سرشان به کار خوشان باشد.»مشاور اقتصادی آهسته گفت: «البته اقتصاد هم یه مقدار به زندگی مردم وابستهست.»حاکم پرسید: «چهطور؟»مشاور توضیح داد مغازهها مشتری ندارند، کارخانهها کارگر کم آوردهاند، بازار کساد است و مالیات وصول نمیشود. بخش بزرگی از جوانان شهر را ترک کردهاند و بقیه هم ترجیح میدهند پولشان را خرج چیزهایی کنند که در صورت مهاجرت بتوانند داخل چمدان بگذارند.حاکم گفت: «پس مشکل اقتصادی داریم.»مشاور گفت: «تا حدی مشکلِ مردم داریم.»این عبارت خوشایند نبود و از صورتجلسه حذف شد.برای بازگرداندن اقتصاد، «پویش ملی حضور» آغاز شد. روی بیلبوردها نوشتند: «شهر به لبخند شما نیاز دارد.» فروشگاهها جشنواره گذاشتند، شهرداری کنسرت خیابانی ترتیب داد و دولت از مردم خواست «با حضور مسؤولانهی خود به رونق شهر کمک کنند».کسی نیامد. ... بعد از سالها آموزشِ پراکندگی، مردم بالاخره شاگردان خوبی شده بودند.دولت مجبور شد برای حضور در مراسمها امتیاز بدهد. هرکس در میدان قدم میزد، اینترنت رایگان میگرفت. برای خرید از بازار قرعهکشی خودرو گذاشتند. به دانشجویانی که در برنامههای عمومی شرکت میکردند دو واحد «مشارکت اجتماعی» تعلق میگرفت. کار به جایی رسید که وزارت کشور بخشنامه کرد: «عدم حضور شهروندان در اجتماعات مورد تأیید، موجب اخلال در نمایش همبستگی است.»مردم تازه فهمیدند تجمع میتواند هم ممنوع باشد و هم اجباری؛ ظاهراً مسألهی اصلی، فعل «تجمع» نبود، فاعلش بود.بحران واقعی روز تاجگذاری سیام آغاز شد. حاکم قرار بود از بالکن کاخ برای ملت سخنرانی کند. از یک هفته قبل خیابانها را شستند، پرچم زدند، گل کاشتند و حتی برای این که جمعیت بهتر دیده شود، چند نقطهی مناسب فیلمبرداری علامتگذاری کردند.روز مراسم، حاکم آمد روی بالکن. ... پایین را نگاه کرد. ... میدان خالی بود. رئیس تشریفات گفت: «مردم قلباً حضور دارن.»حاکم پرسید: «قلباً به چه درد دوربین میخوره؟!»نیروهای دولتی مأمور شدند مردم را از خانهها بیرون بیاورند. چند اتوبوس کارمند آوردند، سربازها لباس شخصی پوشیدند، مدیران خانوادههایشان را آوردند. سرانجام جمعیتی نسبتاً مناسب درست شد.حاکم سخنرانی را آغاز کرد: «قدرت این کشور از شما مردم است...»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6899
⚫ خانم اسکندری و دیگِ سوم - علی فتحی لقمانناهید اسکندری بیستوهفت سال ادبیات درس داده بود و از آن آدمهایی بود که هنوز عقیده داشت بسیاری از مشکلات بشر، اگر با خط خوش روی مقوا نوشته شوند، دستکم از شدتشان کم میشود. برای همین، وقتی «خانهی محله» مسؤولیت «پویش یک روز مهربانی» را به او سپرد، پیش از هر کار دیگری سه مقوای رنگی خرید و روی اولی نوشت: «همسایه، سهمی از خانوادهی ماست.» روی دومی: «لبخند هزینهای ندارد.» و روی سومی، پس از کمی فکر: «بخشیدن، داشتنِ بیشتر نیست؛ خواستنِ کمتر است.» بعد از نصب مقوای سوم، آقای نقدی، سرایدار خانهی محله، گفت: «خانم، برای فردا چند دیگ غذا داریم؟» خانم اسکندری گفت دو دیگ. آقای نقدی پرسید چند نفر ثبتنام کردهاند. گفت صدوهشتادوشش نفر. سرایدار نگاهی به مقوای «خواستنِ کمتر» انداخت و گفت: «پس این آخری خیلی کاربردی نوشته شده.»قرار بود ظهر، آش رشته میان خانوادههای محله توزیع شود و پیش از آن نیز چند برنامهی فرهنگی اجرا کنند: شعرخوانی بچهها، نمایشگاه نقاشی و اجرای سهتار یکی از نوجوانان. از ساعت ده صبح، کسی به نقاشیها نگاه نکرد. مردم آمده بودند ظرفهایشان را در صف بگذارند. نخست قابلمه آمد، بعد سطل ماست، بعد ظرف بستنی، بعد ظرفی که خانم اسکندری مطمئن بود زمانی برای نگهداری رنگ ساختمانی ساخته شده و اکنون با شستوشوی مختصری وارد چرخهی مواد غذایی شده است. هنوز آش نرسیده بود که نخستین اختلاف بر سر این آغاز شد که آیا ظرف، خودش نمایندهی صاحبش محسوب میشود یا صاحب ظرف باید شخصاً در صف حضور داشته باشد. خانم اسکندری اعلام کرد: «هر نفر فقط یک نوبت.» پنج دقیقه بعد زنی با سه کودک آمد و توضیح داد چهار نفرند. مردی اعتراض کرد که کودکی که هنوز نمیتواند «آش» را درست تلفظ کند، نباید سهم مستقل داشته باشد. مادر کودک گفت پسرش «پاستا» را کاملاً درست تلفظ میکند و سطح واژگان نباید ملاک برخورداری از حبوبات باشد.تا ساعت یازده، پویش مهربانی به یک آزمایش اجتماعی تبدیل شده بود که اگر نتیجهاش را چاپ میکردند، احتمالاً نام مجله را هم عوض میکردند. دو خواهر که سالها با هم رفتوآمد داشتند، بهدلیل تقدم یک ظرف پلاستیکی رابطهشان را به وضعیت تعلیق درآوردند. آقای کاظمی، که در همهی جلسات ساختمان دربارهی لزوم گذشت سخن میگفت، یک صندلی تاشو، یک کیسهی خرید و نوهاش را در سه نقطهی صف گذاشته بود و معتقد بود اینها سه «موقعیت حقوقی مستقل» هستند. پیرمردی ظرف کوچکش را روی جدول گذاشت و برای خوردن قرصش رفت؛ وقتی برگشت، ظرف سه متر عقبتر رفته بود. همه قسم میخوردند دست نزدهاند و ظرف احتمالاً خودش، تحت فشار جمعیت، عقبنشینی کرده است.خانم اسکندری بلندگو را برداشت و دربارهی همدلی حرف زد. گفت محله با آدمهایش معنا پیدا میکند، گفت ما کنار هم قویتریم، گفت فرهنگ از همین رفتارهای کوچک ساخته میشود. وسط جملهی «مهربانی سرمایهای است که با خرجکردن بیشتر میشود»، باتری بلندگو تمام شد. جمعیت متوجه نشد. مشغول محاسبهی قطر ملاقه بود. خانم اسکندری برای حفظ عدالت، خودش کنار دیگ ایستاد و اعلام کرد هر ظرف فقط دو ملاقه. خانمی ظرفی آورد که ارتفاعش کم و قطرش تقریباً هماندازهی ماهواره بود و گفت: «دو ملاقه بریزید، ما قانونمداریم.» مرد پشت سرش گفت ظرف ایشان در تعریف متعارف ظرف نمیگنجد و بیشتر «زیرساخت ذخیرهسازی» است. بحث تازهای دربارهی تعریف ظرف درگرفت.در همین گیرودار، وانت سفید رستوران «شاندیز نوین» جلوی خانهی محله ایستاد. جشن نامزدیای در آن سوی شهر بههم خورده بود و خانوادهی داماد، که احتمالاً در آن لحظه نسبت به اصل نهاد ازدواج دیدگاههای تازهای پیدا کرده بودند، چهار دیگ غذای آماده را بخشیده بودند. راننده پرسید: «اینجا غذا لازم دارید؟» آقای نقدی به صف نگاه کرد و گفت: «از لحاظ نظری، همهچیز داریم. از لحاظ عملی، شما پیاده کنید.»تغییر از همان لحظه شروع شد؛ با سرعتی که هیچ سخنرانیِ تربیتی در تاریخ محله به آن نرسیده بود. وقتی مردم دیدند غذا بیش از جمعیت است، آقای کاظمی نوهاش را از یکی از موقعیتهای حقوقی پس گرفت و گفت: «اول سالمندان.» زن صاحبِ ظرفِ ماهوارهای داوطلب شد برای همسایهی بیمارش هم ببرد، البته این بار با ظرفی معمولی. دو خواهری که رابطهشان را تعلیق کرده بودند دوباره با هم حرف زدند و یکی به دیگری گفت: «تو بگیر، من بعداً میگیرم.» مردی که ده دقیقه قبل دربارهی سهم کودک سهساله استدلال حقوقی داشت، ظرف کودک را خودش پر کرد و رویش کمی پیازداغ اضافه ریخت. حتی آقای نقدی برای رانندهی وانت یک کاسه آش کشید و راننده گفت: «من خوردهام.» سرایدار جواب داد: «ببر، عصر میخوری.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6897
t.me/Avand_Andisheh/6894%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️دیوان را بست، اما خودکار را روی میز باقی گذاشت. صبح، پیش از رفتن به مؤسسه، دید جوهر قرمز از نوک آن بیرون زده و روی میز لکهی کوچکی ساخته است؛ لکهای که به هیچ توضیحی تن نمیداد.📌 t.me/Avand_Andisheh%F0%9F%93%8C t.me/wikianalysis%F0%9F%93%8C whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaN…
t.me/Avand_Andisheh/6893%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ حافظ تبریزی جواب داده بود: «مردم گرفتاری دارند. ادبیات نباید گرفتاری تازهای باشد.»پروژهی تازه، تدوین «گزیدهی روشن و کاربردی حافظ برای خانوادهی معاصر» بود. مدیر نشر تأکید داشت کتاب باید در مدارس، جشنهای سازمانی، برنامههای مناسبتی و بستههای فرهنگی قابلاستفاده باشد. گفته بود: «ما حافظی میخواهیم که همه دوستش داشته باشند و هیچکس از جانبِ جنابشان ناراحت نشود.»حافظ تبریزی طی نه ماه، شراب را به «شربت»، ساقی را به «مسؤول پذیرایی»، رند را به «شهروند منعطف»، خرابات را، بسته به وزن شعر، به «فرهنگسرا» یا «مجموعهی پذیرایی دارای مجوز» و محتسب را به «ناظر اجتماعی» تبدیل کرده بود. دشوارترین بخش، بیتهایی بودند که همزمان چند نفر را ناراحت میکردند. در چنین مواردی، او صورت مسأله را چنان اصلاح میکرد که بیت بیشتر از همه به خودش شبیه شود: آرام، مؤدب، بیخطر و دارای درآمد ثابت.مؤسسه تصمیم گرفته بود در پایان پروژه، شبی با عنوان «حافظ برای همه» برگزار کند. پوستر برنامه، تصویر شاعری را نشان میداد که جام را از دستش گرفته و به جایش کتابی دربارهی مهارتهای زندگی داده بودند. زیر تصویر نوشته بودند: «رونمایی از نخستین دیوان شفاف، سازنده و عاری از ابهام حافظ.»سالن پر شد. مدیران فرهنگی در ردیف جلو نشستند، چند دانشآموز برای تکمیل ظرفیت آوردند و دانشجویان ادبیات هم به امید پذیرایی آمده بودند. مجری گفت: «امشب با حافظی روبهرو میشویم که دیگر پشت کلمات پنهان نمیشود.» سپس حافظ تبریزی را دعوت کرد تا نمونهای از بازآفرینیهای خود را بخواند.حافظ کت خاکستری تازهاش را پوشیده بود. مهسا هم آمده بود و در ردیف سوم نشسته بود. حضور دخترش برایش اهمیت داشت. سالها تصور میکرد او کار پدر را نوعی دستکاری محترمانه میداند؛ چیزی میان ویراستاری و جابهجایی اثاثیهی مردگان.مدیر نشر پشت تریبون گفت: «استاد تبریزی با حفظ روح اثر، موانع ارتباطی آن را برطرف کردهاند.» سپس افزود: «ایشان چیزی از حافظ شیرازی کم نکردهاند؛ فقط فاصلهی حافظ با مخاطب را کم کردهاند.»حافظ تبریزی وقتی تشویقش کردند، سرش را پایین انداخت. جمله را خودش چند ماه پیش در بروشور نوشته بود.نوبت شعرخوانی رسید. کتاب را باز کرد. قرار بود غزل اصلاحشده را بخواند. سطر نخست روی صفحه چنین بود: «دوش دیدم که ملائک در فرهنگخانه زدند.»حافظ به جمعیت نگاه کرد، نفس گرفت و خواند: «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...»صدا پیش از آنکه صاحب صدا بفهمد چه گفته، از سیمها عبور کرد، از بلندگوها خارج شد و در سالن نشست.مدیر نشر تکانی خورد. مجری لبخندش را جمع کرد. مسؤول صدا دستش را روی دکمه گذاشت، اما اتفاق دیگری نیفتاد. کسی از سالن بیرون ندوید. دانشآموزان منحرف نشدند. سقف فرهنگسرا هم پایین نیامد.حافظ به صفحه نگاه کرد. «فرهنگخانه» با حروف درشت حاضر بود، اما از دهانش «میخانه» درآمده بود؛ میخانهای که سالها قبل، پیش از استخدام، پیش از وام مسکن، پیش از خودکار قرمز، در گوشش نشسته بود و گویا هنوز از آنجا اخراج نشده بود.سرفهای کرد و گفت: «ببخشید، گویا نسخهی قدیمی در ذهنم مانده.» سپس بیت را از نو خواند: «دوش دیدم که ملائک در فرهــــنگخانه زدند...» این بار وزن شعر با اکراه همراهش آمد؛ مثل کارمندی که حکم انتقالش را گرفته باشد.برنامه ادامه یافت. چند بیت خواند، دربارهی ضرورت گفتوگوی نسلها سخن گفت و لوح تقدیرش را گرفت. هنگام پایینآمدن از صحنه، مهسا ایستاده بود. لوح را از دست پدر گرفت و آهسته پرسید: «بابا، آن چیزی که اشتباهی خواندید، درستتر نبود؟»حافظ گفت: «نه، درستتر نبود؛ گوشآشناتر بود.»مهسا دوباره پرسید: «پس چرا همه ساکت شدند؟»حافظ نگاهی به مدیر نشر انداخت که کنار میز پذیرایی ایستاده بود و با اخم، شیرینی کوچکی را توی دهانش میگذاشت. گفت: «چون اشتباه لُپّی در برنامهی رسمی، مردم را غافلگیر میکند.»مهسا چیزی نگفت. لوح را به او برگرداند. روی لوح نوشته بودند: «به پاس صیانت خلاقانه از میراث ادبی.»شب، حافظ تبریزی حافظ شیرازی را از قفسه بیرون آورد؛ نسخهای که سالها پیش در دانشگاه خریده بود. جلدش ترک خورده و حاشیههایش پر از یادداشتهایی بود که با خط جوانی خودش نوشته بود. صفحهی غزل را پیدا کرد. کنار «میخانه» با مداد نوشته بود: «جایی بیرون از حسابگری روزانه.»مدت زیادی به دستخط نگاه کرد. یادش نیامد دقیقاً چه منظوری داشته است. آن زمان، هنوز از منظورهای مبهم خجالت نمیکشید.خودکار قرمز را برداشت. نوکش را روی کلمهی «میخانه» گذاشت. دستش چند لحظه همانجا ماند. سپس در حاشیه، با خطی کوچک نوشت: «بررسی مجدد شود.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6895