⚫ خانم اسکندری و دیگِ سوم - علی فتحی لقمانناهید اسکندری بیستوهفت سال ادبیات درس داده بود و از آن آ…
انتشار: 2026/08/11 22:29 UTCدریافت: 2026/08/15 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 08:00 UTC
⚫ خانم اسکندری و دیگِ سوم - علی فتحی لقمانناهید اسکندری بیستوهفت سال ادبیات درس داده بود و از آن آدمهایی بود که هنوز عقیده داشت بسیاری از مشکلات بشر، اگر با خط خوش روی مقوا نوشته شوند، دستکم از شدتشان کم میشود. برای همین، وقتی «خانهی محله» مسؤولیت «پویش یک روز مهربانی» را به او سپرد، پیش از هر کار دیگری سه مقوای رنگی خرید و روی اولی نوشت: «همسایه، سهمی از خانوادهی ماست.» روی دومی: «لبخند هزینهای ندارد.» و روی سومی، پس از کمی فکر: «بخشیدن، داشتنِ بیشتر نیست؛ خواستنِ کمتر است.» بعد از نصب مقوای سوم، آقای نقدی، سرایدار خانهی محله، گفت: «خانم، برای فردا چند دیگ غذا داریم؟» خانم اسکندری گفت دو دیگ. آقای نقدی پرسید چند نفر ثبتنام کردهاند. گفت صدوهشتادوشش نفر. سرایدار نگاهی به مقوای «خواستنِ کمتر» انداخت و گفت: «پس این آخری خیلی کاربردی نوشته شده.»قرار بود ظهر، آش رشته میان خانوادههای محله توزیع شود و پیش از آن نیز چند برنامهی فرهنگی اجرا کنند: شعرخوانی بچهها، نمایشگاه نقاشی و اجرای سهتار یکی از نوجوانان. از ساعت ده صبح، کسی به نقاشیها نگاه نکرد. مردم آمده بودند ظرفهایشان را در صف بگذارند. نخست قابلمه آمد، بعد سطل ماست، بعد ظرف بستنی، بعد ظرفی که خانم اسکندری مطمئن بود زمانی برای نگهداری رنگ ساختمانی ساخته شده و اکنون با شستوشوی مختصری وارد چرخهی مواد غذایی شده است. هنوز آش نرسیده بود که نخستین اختلاف بر سر این آغاز شد که آیا ظرف، خودش نمایندهی صاحبش محسوب میشود یا صاحب ظرف باید شخصاً در صف حضور داشته باشد. خانم اسکندری اعلام کرد: «هر نفر فقط یک نوبت.» پنج دقیقه بعد زنی با سه کودک آمد و توضیح داد چهار نفرند. مردی اعتراض کرد که کودکی که هنوز نمیتواند «آش» را درست تلفظ کند، نباید سهم مستقل داشته باشد. مادر کودک گفت پسرش «پاستا» را کاملاً درست تلفظ میکند و سطح واژگان نباید ملاک برخورداری از حبوبات باشد.تا ساعت یازده، پویش مهربانی به یک آزمایش اجتماعی تبدیل شده بود که اگر نتیجهاش را چاپ میکردند، احتمالاً نام مجله را هم عوض میکردند. دو خواهر که سالها با هم رفتوآمد داشتند، بهدلیل تقدم یک ظرف پلاستیکی رابطهشان را به وضعیت تعلیق درآوردند. آقای کاظمی، که در همهی جلسات ساختمان دربارهی لزوم گذشت سخن میگفت، یک صندلی تاشو، یک کیسهی خرید و نوهاش را در سه نقطهی صف گذاشته بود و معتقد بود اینها سه «موقعیت حقوقی مستقل» هستند. پیرمردی ظرف کوچکش را روی جدول گذاشت و برای خوردن قرصش رفت؛ وقتی برگشت، ظرف سه متر عقبتر رفته بود. همه قسم میخوردند دست نزدهاند و ظرف احتمالاً خودش، تحت فشار جمعیت، عقبنشینی کرده است.خانم اسکندری بلندگو را برداشت و دربارهی همدلی حرف زد. گفت محله با آدمهایش معنا پیدا میکند، گفت ما کنار هم قویتریم، گفت فرهنگ از همین رفتارهای کوچک ساخته میشود. وسط جملهی «مهربانی سرمایهای است که با خرجکردن بیشتر میشود»، باتری بلندگو تمام شد. جمعیت متوجه نشد. مشغول محاسبهی قطر ملاقه بود. خانم اسکندری برای حفظ عدالت، خودش کنار دیگ ایستاد و اعلام کرد هر ظرف فقط دو ملاقه. خانمی ظرفی آورد که ارتفاعش کم و قطرش تقریباً هماندازهی ماهواره بود و گفت: «دو ملاقه بریزید، ما قانونمداریم.» مرد پشت سرش گفت ظرف ایشان در تعریف متعارف ظرف نمیگنجد و بیشتر «زیرساخت ذخیرهسازی» است. بحث تازهای دربارهی تعریف ظرف درگرفت.در همین گیرودار، وانت سفید رستوران «شاندیز نوین» جلوی خانهی محله ایستاد. جشن نامزدیای در آن سوی شهر بههم خورده بود و خانوادهی داماد، که احتمالاً در آن لحظه نسبت به اصل نهاد ازدواج دیدگاههای تازهای پیدا کرده بودند، چهار دیگ غذای آماده را بخشیده بودند. راننده پرسید: «اینجا غذا لازم دارید؟» آقای نقدی به صف نگاه کرد و گفت: «از لحاظ نظری، همهچیز داریم. از لحاظ عملی، شما پیاده کنید.»تغییر از همان لحظه شروع شد؛ با سرعتی که هیچ سخنرانیِ تربیتی در تاریخ محله به آن نرسیده بود. وقتی مردم دیدند غذا بیش از جمعیت است، آقای کاظمی نوهاش را از یکی از موقعیتهای حقوقی پس گرفت و گفت: «اول سالمندان.» زن صاحبِ ظرفِ ماهوارهای داوطلب شد برای همسایهی بیمارش هم ببرد، البته این بار با ظرفی معمولی. دو خواهری که رابطهشان را تعلیق کرده بودند دوباره با هم حرف زدند و یکی به دیگری گفت: «تو بگیر، من بعداً میگیرم.» مردی که ده دقیقه قبل دربارهی سهم کودک سهساله استدلال حقوقی داشت، ظرف کودک را خودش پر کرد و رویش کمی پیازداغ اضافه ریخت. حتی آقای نقدی برای رانندهی وانت یک کاسه آش کشید و راننده گفت: «من خوردهام.» سرایدار جواب داد: «ببر، عصر میخوری.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6897