https://t.me/Avand_Andisheh/6893ادامه از ☝️ حافظ تبریزی جواب داده بود: «مردم گرفتاری دارند. ادبیات…
انتشار: 2026/08/09 12:30 UTCدریافت: 2026/08/15 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 08:00 UTC
t.me/Avand_Andisheh/6893%D8%A7%D8%AF%D8%A… از ☝️ حافظ تبریزی جواب داده بود: «مردم گرفتاری دارند. ادبیات نباید گرفتاری تازهای باشد.»پروژهی تازه، تدوین «گزیدهی روشن و کاربردی حافظ برای خانوادهی معاصر» بود. مدیر نشر تأکید داشت کتاب باید در مدارس، جشنهای سازمانی، برنامههای مناسبتی و بستههای فرهنگی قابلاستفاده باشد. گفته بود: «ما حافظی میخواهیم که همه دوستش داشته باشند و هیچکس از جانبِ جنابشان ناراحت نشود.»حافظ تبریزی طی نه ماه، شراب را به «شربت»، ساقی را به «مسؤول پذیرایی»، رند را به «شهروند منعطف»، خرابات را، بسته به وزن شعر، به «فرهنگسرا» یا «مجموعهی پذیرایی دارای مجوز» و محتسب را به «ناظر اجتماعی» تبدیل کرده بود. دشوارترین بخش، بیتهایی بودند که همزمان چند نفر را ناراحت میکردند. در چنین مواردی، او صورت مسأله را چنان اصلاح میکرد که بیت بیشتر از همه به خودش شبیه شود: آرام، مؤدب، بیخطر و دارای درآمد ثابت.مؤسسه تصمیم گرفته بود در پایان پروژه، شبی با عنوان «حافظ برای همه» برگزار کند. پوستر برنامه، تصویر شاعری را نشان میداد که جام را از دستش گرفته و به جایش کتابی دربارهی مهارتهای زندگی داده بودند. زیر تصویر نوشته بودند: «رونمایی از نخستین دیوان شفاف، سازنده و عاری از ابهام حافظ.»سالن پر شد. مدیران فرهنگی در ردیف جلو نشستند، چند دانشآموز برای تکمیل ظرفیت آوردند و دانشجویان ادبیات هم به امید پذیرایی آمده بودند. مجری گفت: «امشب با حافظی روبهرو میشویم که دیگر پشت کلمات پنهان نمیشود.» سپس حافظ تبریزی را دعوت کرد تا نمونهای از بازآفرینیهای خود را بخواند.حافظ کت خاکستری تازهاش را پوشیده بود. مهسا هم آمده بود و در ردیف سوم نشسته بود. حضور دخترش برایش اهمیت داشت. سالها تصور میکرد او کار پدر را نوعی دستکاری محترمانه میداند؛ چیزی میان ویراستاری و جابهجایی اثاثیهی مردگان.مدیر نشر پشت تریبون گفت: «استاد تبریزی با حفظ روح اثر، موانع ارتباطی آن را برطرف کردهاند.» سپس افزود: «ایشان چیزی از حافظ شیرازی کم نکردهاند؛ فقط فاصلهی حافظ با مخاطب را کم کردهاند.»حافظ تبریزی وقتی تشویقش کردند، سرش را پایین انداخت. جمله را خودش چند ماه پیش در بروشور نوشته بود.نوبت شعرخوانی رسید. کتاب را باز کرد. قرار بود غزل اصلاحشده را بخواند. سطر نخست روی صفحه چنین بود: «دوش دیدم که ملائک در فرهنگخانه زدند.»حافظ به جمعیت نگاه کرد، نفس گرفت و خواند: «دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...»صدا پیش از آنکه صاحب صدا بفهمد چه گفته، از سیمها عبور کرد، از بلندگوها خارج شد و در سالن نشست.مدیر نشر تکانی خورد. مجری لبخندش را جمع کرد. مسؤول صدا دستش را روی دکمه گذاشت، اما اتفاق دیگری نیفتاد. کسی از سالن بیرون ندوید. دانشآموزان منحرف نشدند. سقف فرهنگسرا هم پایین نیامد.حافظ به صفحه نگاه کرد. «فرهنگخانه» با حروف درشت حاضر بود، اما از دهانش «میخانه» درآمده بود؛ میخانهای که سالها قبل، پیش از استخدام، پیش از وام مسکن، پیش از خودکار قرمز، در گوشش نشسته بود و گویا هنوز از آنجا اخراج نشده بود.سرفهای کرد و گفت: «ببخشید، گویا نسخهی قدیمی در ذهنم مانده.» سپس بیت را از نو خواند: «دوش دیدم که ملائک در فرهــــنگخانه زدند...» این بار وزن شعر با اکراه همراهش آمد؛ مثل کارمندی که حکم انتقالش را گرفته باشد.برنامه ادامه یافت. چند بیت خواند، دربارهی ضرورت گفتوگوی نسلها سخن گفت و لوح تقدیرش را گرفت. هنگام پایینآمدن از صحنه، مهسا ایستاده بود. لوح را از دست پدر گرفت و آهسته پرسید: «بابا، آن چیزی که اشتباهی خواندید، درستتر نبود؟»حافظ گفت: «نه، درستتر نبود؛ گوشآشناتر بود.»مهسا دوباره پرسید: «پس چرا همه ساکت شدند؟»حافظ نگاهی به مدیر نشر انداخت که کنار میز پذیرایی ایستاده بود و با اخم، شیرینی کوچکی را توی دهانش میگذاشت. گفت: «چون اشتباه لُپّی در برنامهی رسمی، مردم را غافلگیر میکند.»مهسا چیزی نگفت. لوح را به او برگرداند. روی لوح نوشته بودند: «به پاس صیانت خلاقانه از میراث ادبی.»شب، حافظ تبریزی حافظ شیرازی را از قفسه بیرون آورد؛ نسخهای که سالها پیش در دانشگاه خریده بود. جلدش ترک خورده و حاشیههایش پر از یادداشتهایی بود که با خط جوانی خودش نوشته بود. صفحهی غزل را پیدا کرد. کنار «میخانه» با مداد نوشته بود: «جایی بیرون از حسابگری روزانه.»مدت زیادی به دستخط نگاه کرد. یادش نیامد دقیقاً چه منظوری داشته است. آن زمان، هنوز از منظورهای مبهم خجالت نمیکشید.خودکار قرمز را برداشت. نوکش را روی کلمهی «میخانه» گذاشت. دستش چند لحظه همانجا ماند. سپس در حاشیه، با خطی کوچک نوشت: «بررسی مجدد شود.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6895