🔴 باغچهی هماهنگی- علی فتحی لقمان در مجتمع مسکونی «سروستان»، ساکنان به چیزی بیش از آسانسور و پارکین…
انتشار: 2026/08/05 06:55 UTCدریافت: 2026/08/15 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 08:00 UTC
🔴 باغچهی هماهنگی- علی فتحی لقمان در مجتمع مسکونی «سروستان»، ساکنان به چیزی بیش از آسانسور و پارکینگ مشترک افتخار میکردند: آنها معتقد بودند ساختمانشان خانوادهای بزرگ است. این عبارت را مدیر ساختمان، آقای نیکپی، در هر جلسه دستکم هفت بار به کار میبرد؛ معمولاً درست پیش از آن که پیشنهاد کند یکی از اعضای این خانوادی بزرگ جریمه شود.سروستان پنج طبقه داشت و تقریباً همهی ساکنانش دربارهی همهچیز توافق داشتند. گلدان باید سفالی میبود، پرده باید کرم میبود، مهمانی باید جمعه برگزار میشد و چای باید آنقدر پررنگ میبود که قاشق داخلش احساس غروب کند. حتی اختلافهای کوچک نیز با رأیگیری حل میشد. یکبار خانم روشنضمیر پیشنهاد کرده بود در حیاط شمعدانی قرمز بکارند، اما اکثریت صورتی را «هماهنگتر با روح ساختمان» تشخیص دادند و او نیز، برای حفظ صلح، از آن پس قرمز را رنگی تحریکآمیز دانست.مشکل از وقتی آغاز شد که مردی به نام بهرامی واحد طبقهی چهارم را خرید. بهرامی مترجم بود، تنها زندگی میکرد و عادت داشت عصرها روی بالکن بنشیند، قهوه بنوشد و کتابهایی بخواند که جلدشان حتی از دور هم مشکوک به نظر میرسید. در نخستین جلسۀ ساختمان، وقتی نیکپی گفت «همهی ما اینجا یک خانوادهایم»، بهرامی پاسخ داد: «ترجیح میدهم همسایه باشیم. خانواده مسؤولیتهای بیشتری دارد.»جلسه برای چند ثانیه ساکت شد؛ همان سکوتی که معمولاً پیش از سقوط قابلمه یا اعتبار اجتماعی اتفاق میافتد.خانم روشنضمیر پرسید: «یعنی از بودن کنار ما ناراحتید؟»بهرامی گفت: «خیر. فقط لازم نمیبینم همه مثل هم فکر کنیم.»آقای نیکپی لبخند زد و در دفتر صورتجلسه نوشت: «ساکن جدید، دربارهی ضرورت همبستگی ابهاماتی دارد.»روزهای بعد، ابهامات بیشتر شد. بهرامی در جشن تولد ساختمان شرکت نکرد، چون کار داشت. در نظرسنجی گروه پیامرسان نوشت موسیقی راهرو لازم نیست هر صبح پخش شود. وقتی همه تصمیم گرفتند روی درِ واحدها تابلوی یکسان «خوش آمدید» نصب کنند، گفت روی در خانهی خودش چیزی نمیخواهد. هیچکس دقیقاً نمیتوانست بگوید او چه آسیبی رسانده، اما حضورش مانند دکمهی ناجوری بود که بر کت رسمی ساختمان دوخته باشند.خانم روشنضمیر نخستین کسی بود که گفت: «آدمی که اینهمه فاصله میگیرد، حتماً چیزی برای پنهانکردن دارد.»همسایهها تصمیم گرفتند با محبت محاصرهاش کنند. برایش آش آوردند، بیخبر به خانهاش رفتند، او را به سه گروه پیامرسان افزودند و هر شب پرسیدند چرا پیامها را دیده اما پاسخ نداده است. بهرامی مؤدبانه تشکر کرد، ظرفها را شست و گفت ترجیح میدهد رفتوآمدها با هماهنگی باشد. این جمله در گروه ساختمان چنین نقل شد: «ایشان از دیدن همسایهها ناراحت میشوند.»نیکپی برای حل مسئله کمیتهی «تقویت پیوندها» تشکیل داد. نخستین مصوبه این بود که هر ساکن مؤظف است ماهی دو بار در دورهمی عمومی شرکت کند. بهرامی نوشت: «من هزینههای ساختمان را میپردازم و مزاحم کسی نیستم. معاشرت اجباری معنایی ندارد.»آقای کاظمی، بازنشستهی طبقهی دوم، گفت: «کسی که از جمع فرار میکند، دشمن جمع است.»بهرامی پاسخ داد: «ممکن است فقط جمع را دوست نداشته باشد.»این احتمال چنان عجیب بود که تا چند دقیقه کسی نتوانست خشم خود را به واژه تبدیل کند.از آن پس، هر رفتار بهرامی تفسیری تازه یافت. پایینآوردن صدای تلویزیون، تحقیر شادی دیگران بود. بستهنگهداشتن درِ خانه، بیاعتمادی به همسایهها بود. سلام کوتاه، تکبر بود؛ سلام بلند، تمسخر. حتی وقتی در جلسهای شرکت نکرد، حاضران نیم ساعت دربارۀ مقصود واقعی غیبتش بحث کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که او با غیبت خود میخواهد حضور دیگران را بیارزش کند.نیکپی پیشنهاد کرد برای بازگرداندن آرامش، بالکن بهرامی با دیوارک شیشهای پوشانده شود تا «فاصلهی بصری» کاهش یابد. بهرامی مخالفت کرد. سپس نامهای رسمی به مدیریت نوشت و خواست کسی زنگ خانهاش را جز در موارد ضروری نزند.نامه در گروه منتشر شد. خانم روشنضمیر زیر آن نوشت: «دیدید؟ حالا دیگر رسماً میگوید صدای ما را نمیخواهد بشنود.»همان شب، ساکنان در حیاط جمع شدند. کسی پیشنهاد کرد با او صحبت کنند؛ دیگری گفت صحبت قبلاً امتحان شده و فایده ندارد؛ سومی افزود بعضی آدمها آزادی را بهانه میکنند تا جامعه را تکهتکه کنند. تا نیمهشب، مردی که فقط میخواست در خانۀ خودش تنها بماند، به تهدیدی علیه بنیان زندگی جمعی تبدیل شد.صبح، بهرامی دید جلوی درِ واحدش گلدان بزرگی گذاشتهاند؛ هدیهای از سوی ساختمان، با تابلویی کوچک: «به نشانۀ دوستی و رفع جدایی». گلدان راه خروج را نیمهبسته بود. آن را کنار زد. ظهر دوباره سر جایش بود. شب سوم، دو گلدان شد. هفتهی بعد، راهرو چنان پر شد که برای بیرونآمدن باید از میان شاخهها خم میشد.ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6888