⚫ فرجالله و فرجاللههای دیگر!- علی فتحی لقمانپیامک ساعت هفتوبیستودو دقیقهی صبح رسید: «شهروند گ…
انتشار: 2026/08/01 07:58 UTCدریافت: 2026/08/15 08:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 08:00 UTC
⚫ فرجالله و فرجاللههای دیگر!- علی فتحی لقمانپیامک ساعت هفتوبیستودو دقیقهی صبح رسید: «شهروند گرامی، بهدلیل مشاهدهی تشابه هویتی، برای اثبات یگانگی خود به مرکز یکپارچهسازی اطلاعات مراجعه فرمایید. عدم مراجعه بهمنزلهی پذیرش تشابه است.»فرجالله چند بار پیام را خواند. تا آن روز گمان میکرد یگانهبودن از معدود اموری است که برایش سند و گواهی نمیخواهند. آدم یا خودش بود یا نبود. ظاهراً این بخش از زندگی نیز به سامانه سپرده شده بود و سامانه دربارهی خودبودنِ او تردید داشت.صبح فردا به مرکز یکپارچهسازی رفت. نگهبان شمارهای به دستش داد و گفت طبقهی سوم، واحد «رفع همپوشانی اشخاص».سالن انتظار پر بود. فرجالله روی صندلی نشست و پوشهاش را روی زانو گذاشت. مردی کنار او پوشهای داشت دقیقاً همرنگ پوشهی خودش. کمی آنطرفتر، خانمی میانسال با همان پیامک آمده بود. پیرمردی عصا به دست، جوانی با لباس پیک موتوری، کتابفروشی با عینک تهاستکانی و کارگری که هنوز گچ سفید روی کفشهایش مانده بود، همگی منتظر اثبات تفاوتهایشان بودند.روی تابلو نوشته بودند: «هر شهروند، یک هویت منحصربهفرد.»زیر تابلو، دستگاه نوبتدهی یک شماره را برای سه نفر صادر کرده بود.وقتی نوبت فرجالله رسید، کارمند پشت باجه کد ملیاش را وارد کرد و گفت: «سامانه شما را با دویستوهفده نفر دیگر یکسان تشخیص داده.»فرجالله پرسید: «از نظر اسم؟»کارمند گفت: «از نظر الگوی رفتاری.»صفحهی مانیتور را چرخاند. جدولی باز بود که کنار هر ردیف، علامت سبز دیده میشد:پرداخت منظم قبوض؛نداشتن سابقهی اعتراض مؤثر؛تحمل کاهش مستمر قدرت خرید؛ثبت چند شکایت بینتیجه؛خرید دارو با حذف بخشی از نسخه؛بهتعویقانداختن تعمیرات ضروری؛استفادهی طولانی از لوازم دارای نقص؛ابراز امیدواری در جمع و نگرانی در خلوت.کارمند گفت: «شباهت بالاست. سامانه احتمال داده همهی شما یک نفر باشید.»فرجالله گفت: «به نظرتان، ممکن است یکی از آن دویستوهفده نفر بتواند قسط مرا بدهد؟»کارمند لبخند نزد. گفت: «برای اثبات یگانگی، باید تفاوت معنادار ارائه کنید.»فرجالله فکر کرد. گفت: «من از بادمجان خوشم نمیآید.»کارمند پرسید: «بهدلیل قیمت یا مزه؟»گفت: «مزه.»کارمند چیزی تایپ کرد. سامانه چند لحظه چرخید و نوشت: «تفاوت ناکافی.»فرجالله دوباره به سالن برگشت تا فرم تکمیلی را پر کند. مرد کناری پرسید: «شما هم الگوی فرجاللهی خوردهاید؟»فرجالله گفت: «اسم من واقعاً فرجالله است.»مرد گفت: «اسم من ناصر است. سامانه گفته از نظر اقتصادی فرجالله محسوب میشوم.»خانم میانسال گفت: «من مژگانم. معلم بازنشستهام. مرا هم زده فرجالله.»پیک موتوری خندید و گفت: «پس لابد فرجالله جنسیت هم ندارد.»فرمهایشان را کنار هم گذاشتند. زندگیهایشان شباهت عجیبی داشت. ناصر برای خرید خانه بیست سال پسانداز کرده بود و سرانجام با پولش توانسته بود ودیعهی یک آپارتمان کوچک را بدهد. مژگان بخشی از حقوق بازنشستگیاش را صرف درمان همسرش میکرد و برای خودش، داروها را یک روز در میان میخورد. جوان پیک، مهندس عمران بود و هر روز نقشهی ساختمانهایی را در کیف حمل غذا جابهجا میکرد. کتابفروش، مغازهاش را جمع کرده و کتابها را در انباری خانه نگه داشته بود؛ میگفت کتابها هنوز فروش نرفتهاند و از نظر آماری، زندهاند.کارگر گچکار گفت: «من هر بار که کار پیدا میکنم، قیمت مصالح بالا میرود. هر بار هم که قیمت مصالح پایین میآید، کسی پول ساختن ندارد.»پیرمرد عصابهدست گفت: «من سالها فکر میکردم فقط خودم بلد نیستم زندگی کنم.»چند لحظه همه ساکت شدند. این نخستینبار بود که هرکدامشان بدبختی شخصی خودش را در پوشهی دیگری میدید.مژگان گفت: «شاید ایراد از ما نیست.»ناصر فوری اطرافش را نگاه کرد و آهسته گفت: «اینجا بلند نگویید. ممکن است تشابهمان بیشتر شود.»کارمند آنها را صدا زد و چند فرم روی میز گذاشت. گفت هرکس باید تعهد بدهد که با سایر افراد پرونده، رابطهی مالی، شغلی، خانوادگی و سازمانیافته ندارد. همچنین باید بنویسند شباهتهای موجود تصادفی است و از شرایط فردی سرچشمه میگیرد.فرجالله پرسید: «اگر امضا نکنیم چه میشود؟»کارمند گفت: «حسابهای بانکیتان تا روشنشدن هویت مسدود میماند.»همه امضا کردند.ناصر نوشت مشکلاتش کاملاً شخصی است. مژگان تأیید کرد کاهش قدرت خریدش ارتباطی با کسی ندارد. جوان پیک اعلام کرد انتخاب مسیر شغلیاش آزادانه بوده است. پیرمرد هم با دستی لرزان نوشت که شباهت او به دیگران حاصل تصادف است.سامانه پس از دریافت امضاها، پیام داد: «یگانگی شهروندان با موفقیت احراز شد.»ادامه در 👇t.me/Avand_Andisheh/6886