
خودباوری برآمده از عزت نفس و آگاهی است.t.me/AgahiTaamol?directارتباط با ادمین : @Sodmandsaedpanah
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 80 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/17
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 80 پست مشاهدهشده و 2 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
«چطور دوام آوردی؟»«نیاوردم... الان یکی دیگهام.»گاهی تمام تراژدیِ زیستن در همین دو جمله خلاصه میشود.ما معمولاً دوام آوردن را با نماندنِ زخمها اشتباه میگیریم ،خیال میکنیم کسی که هنوز ایستاده، همان آدمِ سابق است که فقط کمی خستهتر شده.اما حقیقت این است که بعضی رنجها از آدم چیزی کم نمیکنند، او را به کسی دیگر بدل میکنند.آنچه دوام میآورد، همیشه خودِ انسان نیست،گاهی فقط پوستهای است که خاطرات را بر دوش میکشد.آن «منِ پیشین»، جایی میان شکستها، فقدانها، انتظارهای بیپاسخ و شبهای طولانی جا مانده است.آنچه امروز نفس میکشد، نسخهای است که از دل ویرانی سر برآورده....آشنایی که دیگر کاملاً آشنا نیست.دوام آوردن، همیشه به معنای حفظ کردن نیست، گاهی یعنی از دست دادنِ خودی که میشناختی و ساختنِ خودی که هرگز قصد ساختنش را نداشتی....زندگی، گاه از ما قهرمان نمیسازد، شاهدی خاموش میسازد که هر صبح با چهرهای تازه در آینه روبهرو میشود و در دل میداند: آن آدمِ سابق دیگر برنمیگردد ،نه چون شکست خورده، بلکه چون رنج، زبان دیگری برای زیستن به اوآموخته است.گاهی پاسخِ صادقانه به «چطور دوام آوردی؟» این نیست که «قوی بودم»، بلکه این است که «دوام نیاوردم، فقط کسی شدم که توانست با این ویرانی زندگی کند.».زندگی، بعضی آدمها را درمان نمیکند، بازنویسی میکند!#دکتر_رضا_صائمی@AgahiTaamol
🍃چند راهکار برای مدیریت استرس:🔹بپذیرید که رویدادهایی وجود دارند که نمیتوانید آنها را کنترل کنید🔹نفس عمیق بکشید،مدیتیشن کنید🔹در مورد نگرانیتان با جزئیات بنویسید🔹به دنبال حمایت اجتماعی باشید🔹برای مدتی از فضای مجازی و رسانه ها دوری کنید🔹زمانی را در طبیعت بگذرانید و از ورزش کمک بگیر .@AgahiTaamol
سلام بر نوربر صبحی که امید را در تن ریشه می زند ...@AgahiTaamol
هر شب قبل از خواب، وقتی همه چیز آرام میشود لحظهای با خودم فکر میکنم: برای خوشحال کردن خودم چه کردهام؟@AgahiTaamol
زندگیِ نزیسته همیشه زیباتر به نظر میرسد...اگر ازدواج میکردم. یا اگر هرگز ازدواج نمیکردم. یا اگر بچهدار میشدم. یا اگر بچهدار نمیشدم... اگر مهاجرت میکردم... اگر در همان شهرم میماندم... اگر آن شغل را قبول میکردم... اگر استعفا نمیدادم... اگر رشتهی دیگری را انتخاب میکردم... اگر زودتر شروع کرده بودم... اگر دیرتر تصمیم گرفته بودم...و یا ...ذهن میتواند از هر مسیری که نرفته ، بهشتی خیالی بسازد؛ چون آن مسیر هرگز در معرض اصطکاکِ واقعیت(مثل مسئولیت، ناکامی و محدودیتهای زندگی) قرار نگرفته است.بینش یافتن به این نکته میتواند آغاز آشتی با زندگی باشد که هم اکنون درون آنی ...@AgahiTaamol
برخیز و برفروز چراغ سپیده راتا بنگرم به روی تو صبح ندیده را فریدون_مشیری@AgahiTaamol
آهسته بشتاب ….@AgahiTaamol
به او گفتم من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم فقط به امید نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.»#آنتوان_چخوف@AgahiTaamol
گاهی خوشبختی می تونه توانایی لذت بردن از صدای پرنده ها باشه !همینقدر ساده …#آدینه_تان_شاد@AgahiTaamol
ای که میپرسی نشان عشق چیستعشق چیزی جز ظهور مهر نیستعشق یعنی مشکلی آسان کنیدردی یک درماندهای درمان کنیدر میان این همه غوغا و شر#عشق یعنی کاهش رنج بشر@AgahiTaamol
ما فکر میکنیم فقط با «کار» میراث میسازیم.اما میراثِ واقعیِ تو،کیفیتی است که در برخورد با دیگران میگذاری.وقتی میروی،دیگران قرار نیست کارنامهی تحصیلی یا بانکیات را یادشان بماند.آنها یادشان میماند کهدر کنارِ تو،«چه حسی» داشتهاند.انسان،در حافظهی عاطفیِ دیگران زنده میماند؛نه در فایلهای بایگانی..@AgahiTaamol
صبح شد ؛ برخیز و بنشین روبروی آینه تا ببینی بهتر از خورشید رویاروی توست … حسین_منزوی@AgahiTaamol
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بسزین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس …#حافظ@AgahiTaamol
وقتی جامعه ای دچار بهران اقتصادی میشه چه اتفاقی میوفته ؟@AgahiTaamol
از همنشینی استاد معروفی و استاد شجریان باید همچین شاهکاری خلق بشه@AgahiTaamol
کجای این جهان صبح هاطعم دلچسب زندگی داردجز گوشه ی دنج مهربانی تو …ساناز_قاسمیان@AgahiTaamol
تنها افـرادی که رنج نمی کشند و نـاراحت نمی شوند مـرده ها هستند . زنـده بودن یعنی گاهی آسیب دیدن ، شکست خوردن ، دچـار استرس شدن ، اشتبـاه کردن و همچنـان ادامه دادن ..@AgahiTaamol
راستی و یکرویی موهبتی است که به اندازهی هوش و زیبایی نادر است وبیانصافی است که انسان آن را از همه کس طلب کند.#رومن_رولان@AgahiTaamol
من محو خدایم و خدا آن منستهر سوش مجوییدکه در جان منست … 🍃#مولانا@AgahiTaamol
الیاسا برای چند ثانیه ماتش برد.هنرمند…و اثر…برای نخستین بار کسی نوشتههایش را «اثر» نامیده بود و خودش را هنرمند.آن کلمات برای الیاسا از صدها اسکناس باارزشتر بودند.با دستهایی لرزان، از میان دفترها، دفتر سبزرنگی را انتخاب کرد و گفت: فکر میکنم این یکی را بیشتر دوست داشته باشید، خانم.زن دفتر را گرفت و با احترام داخل کیفش گذاشت؛ طوری که انگار چیزی بسیار باارزش در اختیار دارد.نام آن زن نگیهان بود.و همان روز، بیآنکه خودش بداند، سرنوشت یک جوان را تغییر داد.روز بعد، الیاسا دوباره همان ساعت وارد مترو شد.هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آشنایی را شنید: «هی، پسر! یکی دیگر از آن رمانهای زیبایت را به من میدهی؟ باور نمیکنی… دیشب که داستانت را خواندم، هنوز مزهاش زیر زبانم مانده!الیاسا لبخند زد.چند مسافر که هر روز سرگرم کار خودشان بودند، برای نخستین بار به او و دفترهای قدیمیاش توجه کردند.یکی از آنها گفت: من هم یکی میخواهم.دیگری پرسید: داستان جدید نوشتهای؟الیاسا با شادی دفترهایش را میان مردم میچرخاند.اما خوشحالیاش بیشتر از پولی بود که به دست میآورد.برای اولین بار، کسی به نوشتههایش ارزش داده بود.و او از همان روز، بهترین داستانهایش را برای نگیهان کنار میگذاشت.روزها گذشت.کمکم مسافران مترو او را میشناختند.دیگر کمتر کسی او را تحقیر میکرد.مردم هنگام دیدنش میگفتند: «من هم یک رمان میخواهم.یا میپرسیدند: داستان جدید نوشتهای؟و گاهی میگفتند: رمان دیروزت هنوز از ذهنم بیرون نرفته.و هر بار، چشمان الیاسا از شوق پر از اشک میشد.دفترهای قدیمی یکییکی تمام شدند.سبد کوچکی که سالها دفترهای نوشتهشدهاش را در آن جمع کرده بود، روزبهروز خالیتر میشد.مدتی بعد، دیگر به جای دفترهای پیدا شده از میان زبالهها، دفترهای نو و تمیز از لوازمالتحریر میخرید و داستانهایش را در آنها مینوشت.اما هنوز هم زیباترین داستانهایش را برای نگیهان نگه میداشت.نگیهان وقتی دفتر جدیدی را از دست او میگرفت، آن را با همان احترام همیشگی ورق میزد.برای او، آن دفتر فقط چند صفحه کاغذ نبود.بخشی از روح یک انسان بود.یک روز، الیاسا دیگر به مترو نیامد.نگیهان منتظر ماند.روز بعد هم نیامد.روز سوم نیز خبری از او نبود.نگیهان نگران شد.از دستفروشها، نانواها و فروشندگان اطراف ایستگاه درباره الیاسا پرسید، اما هیچکس خبری نداشت.ماهها گذشت.بعد یک سال.بعد دو سال.نگیهان هر روز سوار همان مترو میشد و ناخودآگاه چشمش به گوشهای از واگن میافتاد که الیاسا زمانی آنجا مینشست.اما دیگر خبری از آن جوان و دفترهایش نبود.سه سال گذشت.یک روز فرزندان نگیهان که سالها خارج از کشور زندگی میکردند، به دیدنش آمدند.همه با هم به گردش رفتند، در رستورانی زیبا شام خوردند و در پایان روز، به تماشای فیلمی رفتند که مدتی بود در سراسر شهر دربارهاش صحبت میشد.فیلم فوقالعاده بود.تماشاگران گاهی خندیدند، گاهی گریه کردند و وقتی فیلم تمام شد، تمام سالن از جا بلند شد و چند دقیقه بیوقفه دست زد.سپس شهردار و تعدادی از بازیگران روی صحنه آمدند.در پایان، مجری نام نویسنده و تهیهکننده فیلم را اعلام کرد.اکنون از آقای الیاسا آکیورک دعوت میکنیم روی صحنه بیایند.نگیهان با شنیدن این نام، خشک شد.مردی بلندقد، لاغراندام و میانسال با لبخندی درخشان روی صحنه آمد.نگیهان فقط چند ثانیه به او نگاه کرد.اما همان چند ثانیه کافی بود.او خودش بود.همان جوان.همان الیاسا.مجری و بازیگران از فیلمنامهاش تعریف کردند و سپس میکروفون را به دست گرفت.آقای آکیورک، سالن پر از تماشاگر است، فیلم رکورد فروش زده، مردم شما را تشویق میکنند و همه از موفقیتتان حرف میزنند. از میان همه اینها، کدام لحظه بیش از همه شما را خوشحال کرده است؟»سالن ناگهان ساکت شد.الیاسا سرش را پایین انداختچند ثانیه گذشت.بعد صدای گریهای از میان جمعیت بلند شد.الیاسا سرش را بالا آورد.چشمانش خیس شده بود.به تمام سالن نگاه کرد و گفت:ده سال پیش بود…آن زمان، برای مادرم که بیمار بود پول خرید دارو نداشتم. حتی میخواستم برای خانه کوچکمان یک تکه نان حلال ببرم.هر کاری که میتوانستم انجام دادم، اما یا مأموران جلوی کار کردنم را گرفتند، یا پولی نصیبم نشد.یک آرزو داشتم…میخواستم نویسنده شوم.از میان زبالهها دفترهای قدیمی پیدا میکردم و داستانهایی را که در ذهنم بود در آنها مینوشتم.بعد سوار مترو میشدم و از مردم میخواستم نوشتههایم را بخرند و بخوانند.اما بیشتر مردم فقط لباسهای کهنهام را میدیدند.یکی تحقیرم میکرد.یکی ناسزا میگفت.یکی من را هل میداد.و یک روز حتی به دروغ مرا متهم به دزدی کردند و کتکم زدند…تا اینکه یک روز، در همان مترو، فرشتهای سر راه من قرار گرفت.@AgahiTaamol
#دفترهای_قدیمیالیاسا هنوز بیستوچند ساله هم نشده بود؛ جوانی نحیف و استخوانی که فقر، چهرهاش را زودتر از سنش خسته کرده بود. آنقدر لاغر بود که میشد خطوط استخوانهایش را از زیر لباسهای کهنهاش دید.هر روز، درست در یک ساعت مشخص، از ایستگاه شمالی شهر سوار مترو میشد. در دستش چند دفتر قدیمی و پاره بود؛ دفترهایی که از میان زبالهها پیدا کرده بود و با دقت فراوان تمیزشان میکرد. بعد، با همان دستهای لاغر و خسته، داستانهای کوتاهی را که خودش نوشته بود، صفحهبهصفحه با دستخطی زیبا در آنها مینوشت و به مسافران مترو پیشنهاد میکرد.ظاهر دفترها کهنه و فرسوده بود، اما خود الیاسا برخلاف لباسهای وصلهدارش جوانی بسیار تمیز بود. ناخنهایش همیشه مرتب کوتاه شده بودند و از لباسهای قدیمیاش بوی خوش گل رز به مشام میرسید.با لبخندی آرام به مردم نزدیک میشد و میگفت: این هفته یک داستان کوتاه نوشتهام. دوست دارید آن را بخوانید؟ اگر بخرید، هم من را از یک وضعیت سخت نجات میدهید و هم بعد از خواندنش، شما خوشحال میشوید. مطمئن باشید.اما بیشتر مردم حتی حاضر نبودند حرفش را تا آخر بشنوند.بعضیها با نفرت نگاهش میکردند و میگفتند:اَه! باز هم همان داستان همیشگی! مزاحم نشو. با این لباسهای کثیف و قیافه فقیرت منظره را خراب کردهای!گاهی حتی کسانی پیدا میشدند که او را از مترو بیرون هل میدادند.اما الیاسا دل بسیار حساسی داشت. هیچوقت جواب توهینها را با توهین نمیداد. حتی اگر کسی غرورش را میشکست، سرش را پایین میانداخت، با احترام کنار میرفت و تنها با چشمانی خیس از آنجا دور میشد.یک روز، در میان شلوغی مترو، اتفاقی تلختر از همیشه رخ داد.الیاسا طبق معمول مشغول فروش داستانهایش بود که ناگهان زنی فریاد زد:دزد! کیف پولم را دزدیدهاند! همین جوان چند لحظه پیش کنار من بود. حتماً خودش برداشته! نگذارید فرار کند! پولهای شما را هم میدزدد!هنوز الیاسا فرصت نکرده بود حتی یک کلمه از خودش دفاع کند که جمعیت، خشمگین، دورش حلقه زد.یکی هلش داد. دیگری سیلی زد و چند نفر دیگر نیز بدون آنکه حتی لحظهای فکر کنند، بر سرش ریختند و کتکش زدند.الیاسا فقط دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود و تلاش میکرد از خودش محافظت کند.در همان لحظه، صدای زنی سالخورده از میان جمعیت بلند شد؛ زنی که با تمام توان مردم را کنار میزد و راهی برای رسیدن به جوان باز میکرد.رهایش کنید! میگویم رهایش کنید!اما کسی گوش نمیداد.زن با صدایی بلندتر فریاد زد: «این جوان دزد نیست! نگاه کنید! کیف پولتان زیر صندلی افتاده! خودتان ببینید! چرا قبل از اینکه بدانید چه اتفاقی افتاده، این بچه را به این روز انداختید؟!جمعیت آرام شد.چند نفر خم شدند.کیف پول واقعاً زیر صندلی افتاده بود. آن را برداشتند و به صاحبش دادند. تمام پولها داخلش بود؛ حتی یک سکه هم کم نشده بود.اما عجیبتر از همه این بود که هیچکس از الیاسا عذرخواهی نکرد.انگار فقر، او را در چشم بعضی آدمها آنقدر بیارزش کرده بود که حتی یک ببخشید هم شایستهاش نبود.مترو در ایستگاه بعدی توقف کرد. الیاسا میخواست هرچه زودتر از آنجا فرار کند. میخواست خودش را به بیرون بیندازد و جایی دور از نگاه مردم، گریه کند.اما تا آن لحظه همانجا روی زمین نشسته بود، سرش را به شیشه تکیه داده و بیصدا اشک میریخت.زن سالخوردهای که او را از دست مردم نجات داده بود، آرام به سمتش آمد. کنار او زانو زد و دستش را روی موهایش کشید.با صدایی مادرانه گفت:پسرم… خواهش میکنم گریه نکن. تو هیچ کار شرمآوری نکردهای. آنهایی که بدون دلیل به تو حمله کردند باید خجالت بکشند.الیاسا چیزی نگفت. اشکهایش هنوز روی گونههایش جاری بود.زن برای اینکه شاید کمی حالش بهتر شود، با لبخندی صمیمی پرسید: لباسهایت چه بوی خوبی میدهند! بوی گل رز است؟الیاسا با چشمانی پر از اشک، لبخند بسیار کمرنگی زد و آرام گفت: «در خانهمان حتی پول خرید مواد شوینده هم نداریم. لباسهایم را با خاکسترهایی که مردم کنار خیابان میریزند میشویم. برای اینکه بوی خوبی بدهند، هنگام آبکشی چند گلبرگ رز داخل آب میریزم.زن لحظهای به او خیره ماند. پاسخ آن جوان بیشتر از هر چیزی دلش را به درد آورد.سپس چشمش به دفترهای پراکنده روی زمین افتاد. خم شد و یکییکی آنها را برداشت.دفترها را ورق زد و پرسید:اینها را خودت نوشتهای؟الیاسا سرش را تکان داد.بله.زن یکی از دفترها را در دست گرفت و گفت: «رمان مینویسی؟الیاسا با خجالت جواب داد:بله… داستانهای کوتاه.زن لبخند زد و گفت:پس من یکی میخواهم.الیاسا با تعجب نگاهش کرد.زن پولی درآورد و به طرفش گرفت: این هم پولش. و یک چیز دیگر… اصلاً فکر نکن از روی ترحم میخرم. من عاشق خواندن هستم. برای هنر و هنرمند ارزش قائلم. به همین دلیل اثرت را میخرم.
آدمی اگر هیچ چیز در این دنیا نداشته باشد، باز هم چیزی هست که باید بابت آن هر ثانیه شادی کرد و آن "وجود داشتن" است.وجود داشتن برای عشق ورزیدن به تمام کسانی که ما را در زندگیشان پذیرفتهاند.📕 میخواهم سهمم را ببخشم✍️ #فردریک_بکمن@AgahiTaamol
هر که باشیم، هر کجای دنیا زندگی کنیم، همگی جایی در اعماقمان نوعی حس کمبود داریم. انگار چیزی اساسی گم کردهایم و میترسیم نتوانیم آن را پس بگیریم. آنهایی هم که میدانند چه چیزی کم دارند، واقعا انگشت شمارند...✍🏻 الیف شافاک@AgahiTaamol
اگر دوام آوردن خود یک هنر باشد، ما این روزها بی آنکه بدانیم در حال خلق یک شاهکاریم.@AgahiTaamol
کنار باور سبز صنوبرهامیان شمعدانی ها و شبدرهاجهان در لحظهای زیباست ؛ اگر این ظلمت و زنگارکه می بندد ره دیدار ، بگذارد ....تمام روشنائی نامهی بارانمدیح رستگاری هاستاگر این دیو و این دیوار بگذارد ...#محمدرضا_شفیعی_کدکنی@AgahiTaamol
تحلیل جامع پدیده نگهداری از حیوانات خانگی: میان نیاز عاطفی و چالشهای ساختاریروند رو به رشد نگهداری از حیوانات خانگی در خانوادهها، پدیدهای فراتر از یک سرگرمی ساده است؛ این حرکت بازتابی از تغییرات عمیق در ساختار جامعه، روانشناسی فردی و تحولات اقتصادی است. برای درک کامل این پدیده، باید آن را از دو زاویه «مزایای تکاملی-اجتماعی» و «پیامدهای منفی-انتقادی» مورد بررسی قرار داد.۱. تحلیل ابعاد مثبت (چرا خانوادهها به سمت حیوانات میروند؟)الف) بُعد روانشناختی: پناهگاه عاطفیدر دنیای مدرن که سرعت زندگی بالا رفته و روابط انسانی گاهی سطحی و پر از قضاوت شدهاند، حیوانات خانگی نقش «لنگرگاه عاطفی» را ایفا میکنند.تسکین تنهایی: حضور موجودی که بدون قضاوت و صرفاً بر پایه حضور فیزیکی، عشق میورزد، سطح کورتیزول (استرس) را کاهش و اکسیتوسین (پیوند) را افزایش میدهد.هدفمندی: مسئولیت مراقبت از یک موجود زنده، به افراد (بهویژه سالمندان یا کسانی که با افسردگی دست و پنجه نرم میکنند) احساس مفید بودن و داشتن یک روتین روزانه را بازمیگرداند.ب) بُعد تربیتی و اجتماعی: مدرسه مهارتهای زندگیخانوادهها از حیوانات به عنوان ابزاری برای رشد شخصیت فرزندان استفاده میکنند:آموزش مسئولیت و همدلی: کودک با مدیریت نیازهای حیوان، مفاهیم پیچیدهای مثل مسئولیتپذیری، مراقبت و درک زبان غیرکلامی (همدلی) را به صورت عملی میآموزد.تلطیف ساختار خانواده: در خانوادههای کوچک یا هستهای، حیوان میتواند نقش ایجادکننده شور و هیجان و پیوند میان اعضای خانواده را ایفا کند.ج) بُعد سلامت جسمانیوجود حیوان (بهویژه سگها) خانواده را به سمت فعالیت بدنی و پیادهروی سوق میدهد که با کاهش نرخ چاقی و بیماریهای قلبی مرتبط است.۲. تحلیل ابعاد منفی و انتقادی (سایههای پنهان پدیده)با وجود تمام مزایا، این پدیده با چالشهای جدی و انتقادات ساختاری روبروست که نباید از آنها چشمپوشی کرد:الف) مسئله «جایگزینی» و ابتلای عاطفی (Substitution Crisis)یکی از بزرگترین انتقادات روانشناسان، استفاده از حیوان به عنوان جایگزین بیجای برای روابط انسانی یا فرزندآوری است.فرار از پیچیدگی: اگر فردی به دلیل ترس از تعاملات پیچیده و چالشبرانگیز با انسانها، تنها به حیوان پناه ببرد، در واقع از رشد عاطفی و حل تعارضات انسانی فرار کرده است. این کار میتواند باعث انزوای بیشتر فرد در دنیای واقعی شود.ب) چالشهای اخلاقی و حقوق حیواناتبسیاری از حیوانات در خانه نه به عنوان «عضو»، بلکه به عنوان «شیء» یا «اکسسوری» نگهداری میشوند.تجاریسازی موجودات زنده: صنعت حیوانات خانگی با بازاریابی هوشمندانه، حیوان را به یک کالای مصرفی تبدیل کرده است. این امر منجر به خرید حیوانات با نژادهای خاص (که اغلب مشکلات ژنتیکی دارند) و رهاسازی آنها در صورت تغییر سلیقه یا عدم توانایی مالی شده است.بیمسئولیتی در نگهداری: عدم آگاهی از نیازهای بیولوژیکی حیوان میتواند منجر به آزار پنهان (Neglect) شود که از نظر اخلاقی به شدت مورد انتقاد است.ج) فشار اقتصادی و محیط زیستیهزینههای پنهان: نگهداری از حیوان فراتر از خرید اولیه است؛ هزینههای درمان، تغذیه و نظافت میتواند فشار مالی قابل توجهی بر خانوادههای کمدرآمد وارد کند.ردپای کربن: مطالعات نشان میدهند که تولید مواد غذایی مخصوص حیوانات خانگی (بهویژه گوشتخواران) اثرات مخربی بر محیط زیست و منابع زمین دارد که با رویکردهای پایداری در تضاد است.د) چالشهای بهداشتی و اجتماعی در محیطهای شهریدر آپارتماننشینی، تداخل میان نیازهای حیوان و حقوق همسایگان (مثل صدا، بو یا نظافت) میتواند منجر به تنشهای اجتماعی و کاهش کیفیت زندگی در مجتمعهای مسکونی شود.جمعبندی نهایینگهداری از حیوانات خانگی یک «شمشیر دو لبه» است. اگر با آگاهی، مسئولیتپذیری و درک درست از جایگاه حیوان به عنوان یک موجود زنده انجام شود، میتواند به سلامت روان، رشد تربیتی و انسجام عاطفی خانواده کمک کند. اما اگر از روی فرار از مسئولیتهای انسانی، یا به منظور نمایش سبک زندگی (Status Symbol) و به صورت مصرفگرایانه انجام شود، هم به سلامت روان فرد آسیب میزند و هم منجر به رنج موجود زنده و چالشهای اجتماعی میگردد.@AgahiTaamol
کافکا جایی در نامههایش مینویسد که بعضی کلمات نباید گفته شوند، چون اگر بر زبان بیایند، دیگر راهی برای پس گرفتنشان نیست.ما اغلب فکر میکنیم حرفها پر میکشند و میروند.اما حقیقت این است که کلمات ته نشین میشوند.در تاریکیِ ذهنِ دیگری میمانند،ریشه میزنند،و روزی که اصلاً انتظارش را نداری،شکلِ رفتارِ او با تو را عوض میکنند.گاه سخن نگفتن،تنها راهِ زنده نگه داشتنِ یک حرمت است...@AgahiTaamol
زندگی رقـص دونفـرهی انـدوه و شـادیِ است….@AgahiTaamol
نیچه میگفت:«آدمها تعصب بر باورهایشان را نشانهی وفاداری میدانند، حال آنکه گاهی فقط نشانهی ترس از نوسازیِ خویشتن است.»چقدر از تصمیمهای ما،چقدر از رابطههایی که در آنها سوختهایم،و چقدر از ایدههایی که از پا افتادهاند،فقط به این دلیل ادامه پیدا میکنند که «روزی» انتخابشان کرده بودیم؟شجاعتِ واقعی در ادامه دادنِ همهچیز نیست؛گاهی در اعتراف به این است که:«آن انتخاب، متعلق به نسخهی دیروزِ من بود.»@AgahiTaamol
هانریش بل یا هانا آرنت، هرکدام از زاویهای به یک کابوسِ مشترک اشاره کردهاند:ابتذال و فاجعه با فریاد شروع نمیشود؛با سکوتِ آدمهای بیتفاوت شروع میشود.وقتی در برابرِ یک بیحرمتیِ کوچک سکوت میکنی،در واقع داری مرزِ بعدیِ تجاوز به حریمت را امضا میکنی.سکوت، همواره نشانهی وقار نیست؛گاهی صریحترین چراغِ سبز برای نابودیِ خودت است...@AgahiTaamol
مدیتیشن چیه و چه اثراتی در روحیه و تفکرات ما داره و چطور کمک میکنه جند نفس عمیق بکش و به هیچی فکر نکن. بعد به تمام اتفاقات خوب و کوچکی که امروز تجربه کردی، فکر کن. بگو شکرگزارم برای سلامتیام و انرژی که بهم اجازه داد زندگی کنم.شکرگزارم برای آرامش خانهام و پناهگاهی که دارم. برای عشق و حضور عزیزانم که قلبم رو گرم نگه میدارن .🤍🙏@AgahiTaamol
حقیقتِ زندگی همین ۲۰ثانیهس که داریم میشنویم …بهقول #خیامدنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچدانی که پس از مرگ چه ماند باقیعشق است و محبت است و باقی همه هیچ…@AgahiTaamol
ﻋﺸﻖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﭘﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖﺍﺩﺏ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝِ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﺸﻮﯾﻢ#ﺻﺎﺋﺐ_ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ@AgahiTaamol
کتاب صوتی قسمت ۳۷ _ «ملت عشق» اثر الیف شافاک @AgahiTaamol
این روزها انگار همه منتظریم.نه منتظر خبر خوش. نه منتظر اتفاق خاصی.منتظریم ببینیم کی قرار است این حالِ عجیب تمام شود.این حالی که نه غم است، نه خشم، نه حتی ترس.چیزی شبیه بیحسیِ پس از یک حادثه که هنوز نفهمیدهای چقدر آسیب دیدهای.✍🏻 عادل دانتیسم@AgahiTaamol
در اندوهِ من،شادی رها شدن پرندهایست که به او دل بسته بودم ...#علیرضا_روشن@AgahiTaamol
یکی از زیباترین جملاتی که آویزه زندگی منه .@AgahiTaamol
من همصدا با همه پرندههابه خوشبختی لبخند خواهم زد.آغوشم را از آرامش صبح پر میکنمتا آغاز شوم مانند روزهای آفتابی...#فروغ_فرخزاد@AgahiTaamol
خیلیها با خشونت از بین نمیروند؛با ملاحظهی بیش از حد از بین میروند.همیشه کوتاه میآیند،همیشه میفهمند،همیشه سکوت میکنندکه چیزی بههم نریزد.بعد یک روز میبینند چیزی که بههم ریخته،خودشاناند.نجابت اگر مرز نداشته باشد،فضیلت نیست؛خودفرساییِ شیک است.از آن مدل مرگهایی که سر و صدا ندارنداما جسدش تا سالها راه میرود...@AgahiTaamol
کتاب صوتی قسمت ۳۶ _ «ملت عشق» اثر الیف شافاک @AgahiTaamol
بعضی آدمها را وقتی از دست میدهی میفهمی.تا وقتی هستند،طبیعی بهنظر میرسند؛مثل هوا،مثل نور،مثل چیزی که فکر میکنی همیشه هست.بعد نبودنشاننه فقط جای آنها،که شکلِ اتاق را عوض میکند.فقدان، عجیبترین معلمِ جهان است.خیلی چیزها را فقط وقتی میفهماندکه دیگر برای جبران،دیر شده...@AgahiTaamol
🎙ژینا🎶 لای لای سوره گول@AgahiTaamol
خستگیِ روحریلكه و کافکا، هرکدام به شکلی میفهمیدند که روح،بیشتر از آنکه از فاجعههای بزرگ خسته شود،از فرسایشِ مداوم خسته میشود.انسان را همیشه یک ضربه نابود نمیکند.گاهی هزار خراشِ ریز این کار را میکند:نادیده گرفته شدن،توضیح دادنِ مداوم،فهمیده نشدن،بازی کردنِ نقشِ آدمِ قوی.و بعد همه میپرسند:«چی شد که یکدفعه بریدی؟»یکدفعه؟نه.هیچ فروپاشیِ مهمییکدفعه اتفاق نمیافتد...@AgahiTaamol
با همه سرخوردگیهایی که در زندگی هستخیلی لذتبخش است که آدم بتواندفکرش را روی شخصیتهایی والا،احساسهایی پاک و چشماندازهایپر از خوشبختی متمرکز کند#گوستاو_فلوبر @AgahiTaamol
هوشِ سیاه و تنهاییِ سپیدشاید شنیده باشی که میگویند افراد با بهره هوشی بالاتر، دوستانِ کمتری دارند. این یک انتخابِ مغرورانه نیست، یک اجبارِ زیستی است.وقتی لایههای زیرینِ رفتارها را میبینی، وقتی کنایهها را قبل از بیان شدن میفهمی و وقتی دروغها را از لرزشِ پلکها تشخیص میدهی، معاشرت سخت میشود.هوشِ زیاد، یک جور “نفرینِ پیشآگاهی” است. تو چیزهایی را میبینی که بقیه از آن بیخبرند و همین باعث میشود ترجیح بدهی در خلوتِ خودت با “کافکا” چای بنوشی تا اینکه در مهمانیهای پرزرقوبرق، حرفهای پوچ بزنی. تنهایی، هزینهیِ شفاف دیدنِ دنیاست...@AgahiTaamol
اریک فروم میگفت:«عشق یک احساس صرف نیست؛ یک هنر است..»و مثل هر هنر دیگری،انضباط میخواهد،فهم میخواهد،تمرین میخواهد.برای همین است که خیلیها هیجان را با عشق اشتباه میگیرند.هیجان، آسان است.کششی ناگهانی، چند شب بیخوابی، کمی خیالبافی؛ تمام.اما عشقِ واقعیآنجاست که بعد از فروکشِ شور،هنوز انتخاب میکنی دقیق بمانی،صادق بمانی،و دیگری را نه ابزارِ تسکین،بلکه یک جهانِ مستقل ببینی.آدمِ بیظرفیت،از عشق فقط قسمتِ لرزشش را میخواهد؛نه مسئولیتش را..@AgahiTaamol
پارادوکس تفریح و سلامت؛ نگاهی به فرهنگ جدید استفاده از قلیاندر بررسی رفتارهای اجتماعی در فضاهای عمومی، اخیراً شاهد یک تغییر الگوی نگرانکننده هستیم. حضور پررنگ خانوادهها در پارکها نشاندهنده نیاز مبرم جامعه به تعاملات اجتماعی در شرایط سخت اقتصادی و روانی است؛ اما همزمان، همهگیریِ استفاده از قلیان در این جمعها، یک بحران فرهنگی-بهداشتی را پنهان میکند.ما با یک پارادوکس روبرو هستیم:۱. تغییر الگوی مصرف: قلیان از یک فعالیت فردی یا محدود به یک فعالیت جمعی و حتی خانوادگی تبدیل شده است.۲. نادیده گرفتن علم: غفلت از دانش پزشکی مبنی بر خطرات بسیار بالای قلیان نسبت به دخانیات دیگر.۳. خلاء نظارتی: نبود برنامههای حمایتی یا محدودیتهای شفاف از سوی حاکمیت برای مدیریت مصرف دخانیات در فضاهای عمومی و خانوادگی.اگر فرهنگ «تفاوت بین تفریح و آسیب» در ذهن نسل جدید جای نیفتد، ما با جامعهای روبرو خواهیم بود که سلامت را فدای لذتهای زودگذر و بیمحتوا کرده است. ضرورت دارد که نه تنها در سطح فردی، بلکه در سطح سیاستگذاریهای اجتماعی، نگاهی جدی به مدیریت این پدیده در فضاهای عمومی صورت گیرد.@AgahiTaamol
تولستوی جملهی مشهوری دارد:«همهی خانوادههای خوشبخت شبیه هماند، اما هر خانوادهی بدبختی به شیوهی خودش بدبخت است..»رابطهها هم همیناند.سلامت، ساختارِ سادهای دارد:صداقت، احترام، امنیت، گفتوگو.اما ویرانی، هزار مدل دارد.سوءتفاهم، غرور، سکوت، وابستگی، تحقیر، رقابت، خستگی، ترس.برای همین تعمیرِ بعضی رابطهها سخت است؛چون مشکلِ آنها «یک چیز» نیست.یک سیستمِ معیوب استکه هر بار از جای تازهای نشتی میدهد..@AgahiTaamol
در کشاکش تمام "سختیها" و کم آوردنهایی که زندگی برایمان رقم میزند.... هیچگاه اسیرِ عظمت "درد و غم" مباش؛که خدای تو از تمام آنچه که دلت را آزرده،بزرگتر است...@AgahiTaamol
کتاب صوتی قسمت ۳۵ _ «ملت عشق» اثر الیف شافاک @AgahiTaamol
در عیش نقد کوش …این کلیپ رو با دقت نگاه کنید. به خودمون بیاییم، برای خودمون وقت بزاریم. برای خودمون هم خرج کنیم. برای خودمون هم زندگی و تفریح کنیم.موقع دورهمیها نگیم این کار مونده، اون کار باید انجام بشه و ...@AgahiTaamol
امید چونان پرنده ایست ..که در روح آشیان دارد ...و آواز سر می دهد ..با نغمه ای بی کلام ...و هرگز خاموشی نمیگزیند ..!و شیرین ترین آوایی ست ..که در تندباد حوادث ..به گوش میرسد ...@AgahiTaamol
چشمها غالبا آنچه را که سعی داریم با زبان انکار کنیم،بی پروا نشان میدهند~ ژوزه ساراماگو@AgahiTaamol
چشمها غالبا آنچه را که سعی داریم با زبان انکار کنیم،بی پروا نشان میدهند~ ژوزه ساراماگو@AgahiTaamol
کتاب صوتی قسمت ۳۴ _ «ملت عشق» اثر الیف شافاک @AgahiTaamol
کتاب صوتی قسمت ۳۳_ «ملت عشق» اثر الیف شافاک @AgahiTaamol
بگذار آنچه می آید، بیایدو آنچه باید برود، برود! تو دوباره سبز خواهی شد...🌱@AgahiTaamol
روانشناسی توده روانشناسی توده (Crowd Psychology) یعنی وقتی آدمها توی یک جمع بزرگ قرار میگیرند، انگار بخشی از هویت فردیشان کنده میشود و به یک «هویت جمعی» میچسبد. در این حالت، منطق و کنترل فردی معمولاً کمرنگ میشود و جای خودش را به هیجان، احساسات شدید و گاهی رفتارهای پیشبینیناپذیر میدهد؛ یعنی فرد دیگر بر اساس ارزشهای خودش تصمیم نمیگیرد، بلکه تحت تأثیر موجِ احساسیِ بقیه حرکت میکند. خلاصه اینکه وقتی توده تشکیل میشود، «من» تبدیل به «ما» میشود و آن «ما» ممکن است کارهای خیلی قهرمانانه یا خیلی بیمنطقی انجام دهد که هیچکدام از افرادِ داخل آن، به تنهایی حاضر نبودند انجام دهند!@AgahiTaamol
«از هشتگهایِ لحظهای تا مطالبهگریِ هوشمندانه»این که ما فقط «آتشنشانِ بحرانهای از پیش تعیینشده» شدهایم، نه فقط خستهکننده، که نشانه یک عقبگردِ جمعی است؛ ما در فضای مجازی چنان غرق در «موجسواریِ زرد» شدهایم که انگار رسالتمان فقط این است که بعد از هر فاجعه، با چند تا استوری و هشتگِ هیجانی، وجدانِ ناآراممان را برای چند ساعت خوابِ راحت، راضی کنیم! این «مطالبهگریِ بعد از حادثه»، عملاً نوشدارو بعد از مرگ سهراب است و فقط به کارِ این میآید که حس کنیم «بودیم و گفتیم»، غافل از اینکه سکوتِ ما قبل از وقوع حادثه و فریادهایِ دیرهنگاممان بعد از آن، دقیقاً همان چیزی است که ساختارهای ناکارآمد دوست دارند؛ چرا؟ چون وقتی میدانند ما فقط در «لحظه» واکنش نشان میدهیم و بعد از چند روز یادمان میرود، خیالشان از بابتِ بیتفاوت بودنِ ما نسبت به «فرایندها» راحت است. بیایید یک بار هم که شده، این «تنبلیِ ذهنی» را کنار بگذاریم، «دیده شدن» را فدای «تأثیرگذاری» کنیم و به جای اینکه منتظر باشیم اتفاقی بیفتد تا دستوپایمان را گم کنیم، قبل از طوفان، سقفهایِ لرزانِ محیط پیرامونمان را نشانه بگیریم و با مطالبهگریِ هوشمندانه و مستمر، کاری کنیم که مسئولان نه از هشتگهایِ لحظهای ما، که از «بیداریِ مدامِ» ما بترسند؛ چون تا وقتی فقط در «پس از بحران» نفس میکشیم، بازیگرِ نمایشِ دیگرانیم، نه نویسندهی سرنوشت خودمان.@AgahiTaamol
زیرِ سنگِ آسیابِ روزگار افتادهایمخوشهی زرّینِ عمرِ ما چه ارزان آرد شد... 👤محمد نوروزی@AgahiTaamol
غم فردا را نخور حال را دریاب "🌺زندگی را بر امید فردا بنا مکنبلکه حال را دریاب و غنیمت شماراز آینده وام مگیرتا دین امروز را ادا کنیو به دست باش که عهد امروز را وفا کنی و وظیفۀ حال را به جای آریچه تلخ و چه شیرین،هر چه هست دل به آن بسپارگاه باشد که خداوند ما را غمی می فرستدو روزمان را تیره می کنداما صبح فردا باز خورشید لطفش می درخشدو راه ما را روشن می کند.@AgahiTaamol
شایان اویس قرن، دانشمند رایانه ایرانیتبار دانشگاه واشنگتن بهخاطر استفاده از ابزارهای ریاضی نوین برای پیشبرد الگوریتمهای رایانهای، برنده مدال آباکوس اتحادیه بینالمللی ریاضیات شد@AgahiTaamol
هر کاری از دستمان برمیآیدانجام بدهیم؛ حتّی اگر بدانیمفردا دنیا تمام میشود،باز هم امروز درخت سیب بکاریم،آنهایی را که میتوانیم، نجات بدهیم...@AgahiTaamol
گر شاخهها دارد تری ور سرو دارد سروریور گل کند صد دلبری , ای جان توچیزی دیگری درود بر شما یاران جان …🍀#مولانای_جان@AgahiTaamol
کتاب صوتی قسمت ۳۲ _ «ملت عشق» اثر الیف شافاک @AgahiTaamol
سهیلا گلستانیستاره آهو@AgahiTaamol
ما نسلِ دویدنهای بیپایان بودیم. جادههایی را رفتیم که هیچکدام به مقصد نمیرسید، اما یاد گرفتیم که زیبایی در “رسیدن” نیست، در همان لرزشِ زانوهایی است که با وجود خستگی، هنوز هم فرمانِ رفتن میدهند. ما زخمی هستیم، اما از پا نیفتادهایم…»@AgahiTaamol
یک نمایش زنده و پر از شگفتی … که بیانگر زندگی ما ست ....🤔@AgahiTaamol
درود بر آنان که در اوج گرفتاریها گرهگشای دیگرانند. آنان که گویی جانشینان مهر خدا بر زمیناند…@AgahiTaamol
یادتان باشد تا زمانی که نفس میکشید برای آغاز دوبارههرگز دیر نیست...@AgahiTaamol
«مثلثِ ادراک: همسویی عقل، دل و دیده»عقل، دل و دیده، سه ضلع مثلث وجود آدمی هستند که هر یک با زبانی متفاوت، حقیقت را برای ما روایت میکنند؛ «دیده» با گشودن پنجرههای حواس بر جهانِ مادی، نقشِ ثبتِ ظواهر و صورِ محسوس را بر عهده دارد و نخستین جرقههای ادراک را در ذهن میافروزد، «عقل» بهعنوان معمارِ اندیشه و تحلیلگرِ دادههایِ خامِ دیده، آنها را به رشتهی منطق میکشد، سبک و سنگین میکند و با تمیز دادنِ خیر از شر و حق از باطل، نقشه راهِ زیستن را ترسیم مینماید، و در نهایت «دل»، آن حقیقتجویِ بیتاب و کانونِ شهود، فراتر از استدلالهای خشکِ ذهنی و تماشایِ سطحیِ چشم، به عمقِ وقایع نفوذ کرده و با درکِ انوارِ نهفته در پسِ پردهیِ هستی، به ما میآموزد که همهی حقیقت در مرزهایِ دیدنیها و شنیدنیها محدود نمیشود، بلکه پیوندی است عمیق میانِ آنچه میبینیم، آنچه میفهمیم و آنچه با تمامیِ ذراتِ وجودمان حس میکنیم تا در این تعاملِ سهجانبه، آدمی نه تنها جهان را مشاهده و درک کند، بلکه آن را با تمامیِ شکوه و معنایش لمس نماید.@AgahiTaamol
تنها چیزیکه در زندگی هیچوقت تغییر نمیکند،این است کهزندگی همیشه تغییر میکند...👤رابین_نیکسون@AgahiTaamol
ایرانِ من،این روزها دلمان بیشتر از همیشه برای لبخندهایت تنگ شده.کاش دوباره آسمانت پر از آرامش شود و دل مردمت بینگرانی بتپد... @AgahiTaamol
همه ی ماتو این روزها روزای بد داشتیم،اما یه چیزی رو یادمون نره :"هیچ ابریاونقدر تیره نیست که نذاره خورشید بدرخشه …@AgahiTaamol
صبورانه در انتظار زمان بمانهر چیز در زمان خودش رخ میدهدباغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند،درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند ...🌱@AgahiTaamol
سلامتی شما ارزشمندترین سرمایهای است که در اختیار دارید؛ دارایی بیجایگزینی که نباید اجازه دهید در غبار روزمرگی و مشغلههای زندگی کمرنگ شود. شرکت در همایش پیشگیری از سرطانهای دستگاه گوارش، تنها یک حضور ساده در یک جلسه نیست؛ بلکه تصمیمی جسورانه برای «آگاهی» و «قدرت بخشیدن به خود» است تا به جای آنکه نگران آینده باشید، افسار سلامت خود را در دست بگیرید. بیایید با اختصاص تنها چند ساعت از زمان خود، دانشی را کسب کنیم که میتواند ورق را به نفع زندگی برگرداند و به ما یادآوری کند که گاهی یک آگاهی کوچک، بزرگترین سپر دفاعی در برابر بزرگترین طوفانهای زندگی است؛ حضورتان در این همایش، پیامی قاطع به خودتان است که: «من برای فردایم ارزش قائلم.»
«عجله؛ سرعتی که از درون میسوزاند»عجله فقط یک رفتار سطحی نیست؛ یک الگوی روانی عمیق است که از دلِ اضطراب، ترسِ مقایسه و نیاز به تأیید بیرون میآید. روانشناسی میگوید وقتی ذهن در حالت «تهدید» قرار میگیرد، بدن وارد حالت جنگ یا گریز میشود و ما بیاختیار سرعت میگیریم؛ انگار اگر لحظهای مکث کنیم، چیزی از دست میرود. اما واقعیت این است که عجله بیشتر وقتها نه نشانهی تلاش، بلکه نشانهی ناتوانی در مدیریت هیجانهاست. ما آنقدر میدویم که صدای درونیمان را نشنویم، آنقدر کار میکنیم که با احساسات واقعیمان روبهرو نشویم. عجله یعنی فرار از خود، در لباس بهرهوری. و اگر صادق باشیم، خیلی از این شتابها فقط برای این است که ثابت کنیم «کم نمیآوریم»، در حالی که روان ما مدتهاست خسته است. پس مکث کردن ضعف نیست؛ شجاعت روبهرو شدن با حقیقتی است که سرعت همیشه پنهانش میکند.@AgahiTaamol