الیاسا برای چند ثانیه ماتش برد.هنرمند…و اثر…برای نخستین بار کسی نوشتههایش را «اثر» نامیده بود و خو…
انتشار: 2026/08/09 21:22 UTCدریافت: 2026/08/13 21:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 21:58 UTC
الیاسا برای چند ثانیه ماتش برد.هنرمند…و اثر…برای نخستین بار کسی نوشتههایش را «اثر» نامیده بود و خودش را هنرمند.آن کلمات برای الیاسا از صدها اسکناس باارزشتر بودند.با دستهایی لرزان، از میان دفترها، دفتر سبزرنگی را انتخاب کرد و گفت: فکر میکنم این یکی را بیشتر دوست داشته باشید، خانم.زن دفتر را گرفت و با احترام داخل کیفش گذاشت؛ طوری که انگار چیزی بسیار باارزش در اختیار دارد.نام آن زن نگیهان بود.و همان روز، بیآنکه خودش بداند، سرنوشت یک جوان را تغییر داد.روز بعد، الیاسا دوباره همان ساعت وارد مترو شد.هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای آشنایی را شنید: «هی، پسر! یکی دیگر از آن رمانهای زیبایت را به من میدهی؟ باور نمیکنی… دیشب که داستانت را خواندم، هنوز مزهاش زیر زبانم مانده!الیاسا لبخند زد.چند مسافر که هر روز سرگرم کار خودشان بودند، برای نخستین بار به او و دفترهای قدیمیاش توجه کردند.یکی از آنها گفت: من هم یکی میخواهم.دیگری پرسید: داستان جدید نوشتهای؟الیاسا با شادی دفترهایش را میان مردم میچرخاند.اما خوشحالیاش بیشتر از پولی بود که به دست میآورد.برای اولین بار، کسی به نوشتههایش ارزش داده بود.و او از همان روز، بهترین داستانهایش را برای نگیهان کنار میگذاشت.روزها گذشت.کمکم مسافران مترو او را میشناختند.دیگر کمتر کسی او را تحقیر میکرد.مردم هنگام دیدنش میگفتند: «من هم یک رمان میخواهم.یا میپرسیدند: داستان جدید نوشتهای؟و گاهی میگفتند: رمان دیروزت هنوز از ذهنم بیرون نرفته.و هر بار، چشمان الیاسا از شوق پر از اشک میشد.دفترهای قدیمی یکییکی تمام شدند.سبد کوچکی که سالها دفترهای نوشتهشدهاش را در آن جمع کرده بود، روزبهروز خالیتر میشد.مدتی بعد، دیگر به جای دفترهای پیدا شده از میان زبالهها، دفترهای نو و تمیز از لوازمالتحریر میخرید و داستانهایش را در آنها مینوشت.اما هنوز هم زیباترین داستانهایش را برای نگیهان نگه میداشت.نگیهان وقتی دفتر جدیدی را از دست او میگرفت، آن را با همان احترام همیشگی ورق میزد.برای او، آن دفتر فقط چند صفحه کاغذ نبود.بخشی از روح یک انسان بود.یک روز، الیاسا دیگر به مترو نیامد.نگیهان منتظر ماند.روز بعد هم نیامد.روز سوم نیز خبری از او نبود.نگیهان نگران شد.از دستفروشها، نانواها و فروشندگان اطراف ایستگاه درباره الیاسا پرسید، اما هیچکس خبری نداشت.ماهها گذشت.بعد یک سال.بعد دو سال.نگیهان هر روز سوار همان مترو میشد و ناخودآگاه چشمش به گوشهای از واگن میافتاد که الیاسا زمانی آنجا مینشست.اما دیگر خبری از آن جوان و دفترهایش نبود.سه سال گذشت.یک روز فرزندان نگیهان که سالها خارج از کشور زندگی میکردند، به دیدنش آمدند.همه با هم به گردش رفتند، در رستورانی زیبا شام خوردند و در پایان روز، به تماشای فیلمی رفتند که مدتی بود در سراسر شهر دربارهاش صحبت میشد.فیلم فوقالعاده بود.تماشاگران گاهی خندیدند، گاهی گریه کردند و وقتی فیلم تمام شد، تمام سالن از جا بلند شد و چند دقیقه بیوقفه دست زد.سپس شهردار و تعدادی از بازیگران روی صحنه آمدند.در پایان، مجری نام نویسنده و تهیهکننده فیلم را اعلام کرد.اکنون از آقای الیاسا آکیورک دعوت میکنیم روی صحنه بیایند.نگیهان با شنیدن این نام، خشک شد.مردی بلندقد، لاغراندام و میانسال با لبخندی درخشان روی صحنه آمد.نگیهان فقط چند ثانیه به او نگاه کرد.اما همان چند ثانیه کافی بود.او خودش بود.همان جوان.همان الیاسا.مجری و بازیگران از فیلمنامهاش تعریف کردند و سپس میکروفون را به دست گرفت.آقای آکیورک، سالن پر از تماشاگر است، فیلم رکورد فروش زده، مردم شما را تشویق میکنند و همه از موفقیتتان حرف میزنند. از میان همه اینها، کدام لحظه بیش از همه شما را خوشحال کرده است؟»سالن ناگهان ساکت شد.الیاسا سرش را پایین انداختچند ثانیه گذشت.بعد صدای گریهای از میان جمعیت بلند شد.الیاسا سرش را بالا آورد.چشمانش خیس شده بود.به تمام سالن نگاه کرد و گفت:ده سال پیش بود…آن زمان، برای مادرم که بیمار بود پول خرید دارو نداشتم. حتی میخواستم برای خانه کوچکمان یک تکه نان حلال ببرم.هر کاری که میتوانستم انجام دادم، اما یا مأموران جلوی کار کردنم را گرفتند، یا پولی نصیبم نشد.یک آرزو داشتم…میخواستم نویسنده شوم.از میان زبالهها دفترهای قدیمی پیدا میکردم و داستانهایی را که در ذهنم بود در آنها مینوشتم.بعد سوار مترو میشدم و از مردم میخواستم نوشتههایم را بخرند و بخوانند.اما بیشتر مردم فقط لباسهای کهنهام را میدیدند.یکی تحقیرم میکرد.یکی ناسزا میگفت.یکی من را هل میداد.و یک روز حتی به دروغ مرا متهم به دزدی کردند و کتکم زدند…تا اینکه یک روز، در همان مترو، فرشتهای سر راه من قرار گرفت.@AgahiTaamol
