#دفترهای_قدیمیالیاسا هنوز بیستوچند ساله هم نشده بود؛ جوانی نحیف و استخوانی که فقر، چهرهاش را زودت…
انتشار: 2026/08/09 21:20 UTCدریافت: 2026/08/13 21:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 21:58 UTC
#دفترهای_قدیمیالیاسا هنوز بیستوچند ساله هم نشده بود؛ جوانی نحیف و استخوانی که فقر، چهرهاش را زودتر از سنش خسته کرده بود. آنقدر لاغر بود که میشد خطوط استخوانهایش را از زیر لباسهای کهنهاش دید.هر روز، درست در یک ساعت مشخص، از ایستگاه شمالی شهر سوار مترو میشد. در دستش چند دفتر قدیمی و پاره بود؛ دفترهایی که از میان زبالهها پیدا کرده بود و با دقت فراوان تمیزشان میکرد. بعد، با همان دستهای لاغر و خسته، داستانهای کوتاهی را که خودش نوشته بود، صفحهبهصفحه با دستخطی زیبا در آنها مینوشت و به مسافران مترو پیشنهاد میکرد.ظاهر دفترها کهنه و فرسوده بود، اما خود الیاسا برخلاف لباسهای وصلهدارش جوانی بسیار تمیز بود. ناخنهایش همیشه مرتب کوتاه شده بودند و از لباسهای قدیمیاش بوی خوش گل رز به مشام میرسید.با لبخندی آرام به مردم نزدیک میشد و میگفت: این هفته یک داستان کوتاه نوشتهام. دوست دارید آن را بخوانید؟ اگر بخرید، هم من را از یک وضعیت سخت نجات میدهید و هم بعد از خواندنش، شما خوشحال میشوید. مطمئن باشید.اما بیشتر مردم حتی حاضر نبودند حرفش را تا آخر بشنوند.بعضیها با نفرت نگاهش میکردند و میگفتند:اَه! باز هم همان داستان همیشگی! مزاحم نشو. با این لباسهای کثیف و قیافه فقیرت منظره را خراب کردهای!گاهی حتی کسانی پیدا میشدند که او را از مترو بیرون هل میدادند.اما الیاسا دل بسیار حساسی داشت. هیچوقت جواب توهینها را با توهین نمیداد. حتی اگر کسی غرورش را میشکست، سرش را پایین میانداخت، با احترام کنار میرفت و تنها با چشمانی خیس از آنجا دور میشد.یک روز، در میان شلوغی مترو، اتفاقی تلختر از همیشه رخ داد.الیاسا طبق معمول مشغول فروش داستانهایش بود که ناگهان زنی فریاد زد:دزد! کیف پولم را دزدیدهاند! همین جوان چند لحظه پیش کنار من بود. حتماً خودش برداشته! نگذارید فرار کند! پولهای شما را هم میدزدد!هنوز الیاسا فرصت نکرده بود حتی یک کلمه از خودش دفاع کند که جمعیت، خشمگین، دورش حلقه زد.یکی هلش داد. دیگری سیلی زد و چند نفر دیگر نیز بدون آنکه حتی لحظهای فکر کنند، بر سرش ریختند و کتکش زدند.الیاسا فقط دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود و تلاش میکرد از خودش محافظت کند.در همان لحظه، صدای زنی سالخورده از میان جمعیت بلند شد؛ زنی که با تمام توان مردم را کنار میزد و راهی برای رسیدن به جوان باز میکرد.رهایش کنید! میگویم رهایش کنید!اما کسی گوش نمیداد.زن با صدایی بلندتر فریاد زد: «این جوان دزد نیست! نگاه کنید! کیف پولتان زیر صندلی افتاده! خودتان ببینید! چرا قبل از اینکه بدانید چه اتفاقی افتاده، این بچه را به این روز انداختید؟!جمعیت آرام شد.چند نفر خم شدند.کیف پول واقعاً زیر صندلی افتاده بود. آن را برداشتند و به صاحبش دادند. تمام پولها داخلش بود؛ حتی یک سکه هم کم نشده بود.اما عجیبتر از همه این بود که هیچکس از الیاسا عذرخواهی نکرد.انگار فقر، او را در چشم بعضی آدمها آنقدر بیارزش کرده بود که حتی یک ببخشید هم شایستهاش نبود.مترو در ایستگاه بعدی توقف کرد. الیاسا میخواست هرچه زودتر از آنجا فرار کند. میخواست خودش را به بیرون بیندازد و جایی دور از نگاه مردم، گریه کند.اما تا آن لحظه همانجا روی زمین نشسته بود، سرش را به شیشه تکیه داده و بیصدا اشک میریخت.زن سالخوردهای که او را از دست مردم نجات داده بود، آرام به سمتش آمد. کنار او زانو زد و دستش را روی موهایش کشید.با صدایی مادرانه گفت:پسرم… خواهش میکنم گریه نکن. تو هیچ کار شرمآوری نکردهای. آنهایی که بدون دلیل به تو حمله کردند باید خجالت بکشند.الیاسا چیزی نگفت. اشکهایش هنوز روی گونههایش جاری بود.زن برای اینکه شاید کمی حالش بهتر شود، با لبخندی صمیمی پرسید: لباسهایت چه بوی خوبی میدهند! بوی گل رز است؟الیاسا با چشمانی پر از اشک، لبخند بسیار کمرنگی زد و آرام گفت: «در خانهمان حتی پول خرید مواد شوینده هم نداریم. لباسهایم را با خاکسترهایی که مردم کنار خیابان میریزند میشویم. برای اینکه بوی خوبی بدهند، هنگام آبکشی چند گلبرگ رز داخل آب میریزم.زن لحظهای به او خیره ماند. پاسخ آن جوان بیشتر از هر چیزی دلش را به درد آورد.سپس چشمش به دفترهای پراکنده روی زمین افتاد. خم شد و یکییکی آنها را برداشت.دفترها را ورق زد و پرسید:اینها را خودت نوشتهای؟الیاسا سرش را تکان داد.بله.زن یکی از دفترها را در دست گرفت و گفت: «رمان مینویسی؟الیاسا با خجالت جواب داد:بله… داستانهای کوتاه.زن لبخند زد و گفت:پس من یکی میخواهم.الیاسا با تعجب نگاهش کرد.زن پولی درآورد و به طرفش گرفت: این هم پولش. و یک چیز دیگر… اصلاً فکر نکن از روی ترحم میخرم. من عاشق خواندن هستم. برای هنر و هنرمند ارزش قائلم. به همین دلیل اثرت را میخرم.
