کتاب: حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطهنویسنده: مصطفی مستورموضوع: مجموعه داستان (ایرانی)انتشارات: چش…
انتشار: 2026/07/12 17:54 UTCدریافت: 2026/08/15 04:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:17 UTC
کتاب: حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطهنویسنده: مصطفی مستورموضوع: مجموعه داستان (ایرانی)انتشارات: چشمه این مجموعه داستان در سال ۹۵ منتشر گردیده است. مستور در این کتاب هم از نامها و مکانهای آشنا نام برده است و ذهن مخاطب دیرینش را به سمت دیگر داستانهایش میکشاند.خواندن این کتاب به فرو رفتن در عمق معانی میماند و بیگمان مخاطب این کتاب از مرور جملات و واژگان جاندار، مفاهیم عمیق و عواطف کمیاب آن، گریزی نخواهد داشت!گزیدهای از داستان "مردی که تا پیشانی در اندوه فرورفت": من در برابرش، در برابر داناییاش، در برابر فهمیدنهایش، مثل کودکی بودم در برابر دریایی از ماشینها در بزرگراهی بیانتها. وحشتزده و ناتوان و پر از بهت و حیرت و ترس. من هیچگاه از زیبایی چهرهای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، اینچنین درمانده نمیشوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع. انگار در او شنا میکردم. نه آنچنان که در استخری حقیر که دایم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرفش یا پاهاتان برسد به کف کم عمقش. دریا بود انگار. میگفت بیا و من فرو میرفتم در او. میدویدم در او. انگار دیوار نداشت. کف نداشت. سقف نداشت. تُنگ تنگی نبود که ماهی روحتان مدام دیوارههایش را لمس کند. هرچه بود آب بود و امکان. امکان دویدن. پریدن. شنا کردن. جیغ کشیدن. ستایش کردن. سجده کردن. گریستن. و همین مرا بیشتر میهراساند. همهی ترس من از این حقارت بود. از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت. دست کم برای من نداشت. برای همین بود که نقطه را گذاشتم...


