تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 04:17 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
بهترین دوست انسان،انسان است نه کتاب!کتابها تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت بیاموزند معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مرده از کلمات مرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.تو در کوچهها انسان خواهی شدنه فقط در لابهلای کتابها...(نادر ابراهیمی)
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 4 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
کتاب: از کشمیر تا کاراکاسنویسنده: سرباز روحالله رضویموضوع: سفرنامه - خاطرهانتشارات: سوره مهر این سفرنامه دارای هشت فصل است که در هر کدام، خاطرات و یادداشتهای سفر به یک یا دو کشور گنجانده شده است. سفرهایی به "غزه، لبنان، سوریه، مصر، تونس، هند، کشمیر، بنگلادش، عربستان و ونزوئلا" که غالباً همراه گروهی بینالمللی و با اهداف صلحطلبانه صورت گرفتهاند.کتاب روایتی ساده و خودمانی دارد و به صورت یادداشتهای کوتاه نگاشته شده است. گزیدهای از سفر به بنگلادش: ...اینکه در آن گوشهی دنیا یک رفیق کشمیری پیدا کرده بودم که خانهاش درست پشت هتل من بود و آنطور با هم ایاغ شده بودیم موهبتی بود. موقع برگشت، مزمل تا هتل همراهم آمد. پیاده، حدود ده دقیقه فاصله بود. یکدیگر را بغل کردیم و از من خواست تا وقتی در کاکسبازار هستم شبها برای شام و گپ زدن پیش او بروم. من هم قبول کردم. از آن روز به بعد برنامهی کاریام اینطور شد که صبحها صبحانه را در هتل میخوردم و بعد میزدم بیرون به سمت اردوگاه. تا عصر هم، که پیگیر اوضاع اردوگاه بودم، لب به چیزی نمیزدم؛ یعنی اصلاً وسط آن همه فلاکت آدم به خوردن چیزی میل پیدا نمیکرد. شب هم که از اردوگاه برمیگشتم مزمل منتظر بود تا بروم به آپارتمانش و با هم شام بخوریم. گاهی که دیر میکردم، عکس سفرهی شام را با واتسآپ برایم میفرستاد که یعنی منتظرم داداش! قربان خدا بروم.
کتاب: آبنبات نارگیلینویسنده: مهرداد صدقیموضوع: رمان طنز (ایرانی)انتشارات: سوره مهرآبنبات نارگیلی، چهارمین جلد داستانهای "آبنباتی" مهرداد صدقی است. داستانهایی طنز با روایت "محسن"، پسر دهه شصتیِ بازیگوش و حاضرجواب بجنوردی. این داستان حال و هوای دانشجویی در دهه هفتاد را دارد، هر چند محسن را در جستوجوی هر چیزی مییابیم غیر از دانش!از آنجا که محسن در دانشگاه گرگان پذیرفته شده است، لابلای ماجراها با جاذبههای گردشگری استان گلستان نیز آشنا میشویم.گزیدهای از داستان: من و مرتضی تصمیم گرفته بودیم دیگر کسی را سرکار نگذاریم و مدتها هم طاقت آوردیم با کسی از این شوخیها نکنیم؛ اما دیگر نشد. به خاطر عوارض جانبی سرکار گذاشتن ابی، تصمیم گرفته بودیم بیخیال شویم. اما هورمون لذت سرکارگذاری در وجودمان ترشح شده بود و مقاومت در برابر آن سخت بود. سربهسر گذاشتنهای حسام با ابی هم مزید بر علت شده بود. من به حسام گفته بودم درست نیست ابی را به خاطر عاشق شدنش دست بیندازد؛ چون به هر حال ابی ویژگیهای دیگری هم داشت که به خاطر آنها میشد او را دست انداخت. اما حسام خودش داشت میخارید و سفارش میکرد. وقتی مرتضی پیشنهاد کرد با حسام هم همان شوخیِ بدفرجام ابی را اجرا کنیم، اول، مثل داییاکبر که توی عروسیها میگوید نمیرقصم و آخر بهزور هم نمینشیند، گفتم نه. بعد، مثل مخالفتهای عمهبتول، گفتم چندان موافق نیستم و بهصورت کمرنگ مخالفت کردم؛ اما از آن مخالفتهای مبهمی که اگر جواب داد یعنی که من نگفته بودم مخالفم و اگر جواب نداد بگویم: "من که گفته بودم نه که!"