کتاب: مغازهی جادویینویسنده: جیمز آر.دوتیمترجم: زهرا اسکندریموضوع: سرگذشتنامهانتشارات: آبیژنویسنده…
انتشار: 2026/07/10 13:12 UTCدریافت: 2026/08/15 04:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:17 UTC
کتاب: مغازهی جادویینویسنده: جیمز آر.دوتیمترجم: زهرا اسکندریموضوع: سرگذشتنامهانتشارات: آبیژنویسندهی این سرگذشتنامه، یکی از جراحان مغز و اعصاب در ایالات متحده آمریکا و بنیانگذار مرکز تحقیقات و آموزش "شفقت و نوعدوستی" (CCARE) در دانشگاه استنفورد میباشد. او در این کتاب سفر پر فراز و نشیب زندگیاش را از کودکی تا رسیدن به جایگاه کنونی به رشته تحریر درآورده است؛ روایتی با چندین نقطه عطف که مسیر زندگیاش را به طور جدی تحت تاثیر قرار دادهاند.این روایت از ده سالگی و مکانی آغاز میشود که اولین تحول در زندگیاش رخ میدهد؛ مغازهی جادویی!گزیدهای از کتاب: -"چه کمکی از دستم بر میآد تا برات انجام بدم؟" برای یک لحظه ذهنم خاموش شد. پاک از ذهنم پریده بود که چرا به این مغازه آمده بودم. درست حس کسی را داشتم که مدت زیادی روی صندلی نشسته و وقتی پشتی صندلی میافتد، یک دفعه قبل از اینکه پهن زمین شود خودش را جمعوجور میکند. او همچنان که لبخند از لبش نمیرفت، با شکیبایی منتظر پاسخ من بود. ناگهان کلمهای به مغزم خطور کرد. گفتم: "شستم." -"شستت؟!" -"من سرانگشت پلاستیکیم رو گم کردم. شما دارید؟" به من نگاه کرد و طوری شانههایش را بالا داد که انگار نمیدانست دربارهی چه چیزی صحبت میکنم. -"برای شعبدهبازیمه. یه حقهی جادویی. یه سرانگشت پلاستیکی! فکر میکنم بدونین چیه." -"میخوام یه راز کوچیک بهت بگم؛ من از حقههای جادویی چیزی سردرنمیآرم." به نمایش بیپایان وسیلهها و حقههای جادویی که اطرافم را محاصره کرده بودند، نگاه کردم و بعد متعجبانه به چشمهای روث زل زدم. -"صاحب مغازه پسرمه، اما الآن اینجا نیست. من تو مغازه منتظرش نشستم و کتاب میخونم تا کارش تموم بشه و برگرده. من اصلاً چیزی دربارهی شعبدهبازی یا حقهی سرانگشت شست چیزی نمیدونم." -"اشکالی نداره. اگه بشه میخوام به این وسایل یه نگاهی بندازم."


