تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 00:45 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
❇️ #صدای_نوین_خراسان تلاشی در تداوم اندیشههای ملی-مذهبی استاد شريعتى و آئینه روشنفکری دینی است. ❇️ انتشار مطالب الزاماً به معنی تایید دیدگاه نویسنده نیست.❇️ ارتباط با ادمین و ارسال مطالب:@VoNoKhAdmin
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 3 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
🔘در ستایش عدالت بیاعدام؛ تأملی دیگر✍️ مصطفی حیدرزادگاندر برابر مخالفت با اعدام، معمولاً نقطهای فرا میرسد که بحث از فلسفه و حقوق فاصله میگیرد و به دشوارترین مصادیق کشیده میشود: قاتل زنجیرهای چه؟ کسی که چند کودک را کشته یا به آنان تجاوز کرده چه؟ کسی که انسانی را شکنجه کرده، مثله کرده یا آگاهانه جان دهها نفر را گرفته است چه؟ آیا واقعاً چنین انسانی نیز نباید اعدام شود؟قدرت این پرسش را نباید دستکم گرفت. مواجهه با برخی جنایتها خشم، انزجار و میل به مجازات را برمیانگیزد و این واکنش نه عجیب است و نه لزوماً مذموم. حتی ممکن است برای خانواده قربانی تحمل اینکه قاتل عزیزشان همچنان زنده است بسیار دشوار باشد. اما درست در همین نقطه است که باید میان «احساس موجه در برابر جنایت» و «قاعدهای که باید بر نظام عدالت حاکم باشد» تمایز گذاشت. اینکه ما از دیدن یک جنایت خشمگین شویم یک چیز است و اینکه از این خشم نتیجه بگیریم دولت باید مجاز به کشتن مرتکب آن باشد، چیز دیگری.در واقع اگر اصل مخالفت با اعدام معنایی داشته باشد، باید دقیقاً در سختترین موارد آزموده شود. گفتن اینکه انسان بیگناه، مجرم خُرد یا کسی که مرتکب جرمی قابلبخشش شده نباید اعدام شود، موضع دشواری نیست. مسئله زمانی جدی میشود که بپرسیم آیا حتی انسانی که مرتکب عملی هولناک شده نیز از حداقلی از حقوق انسانی برخوردار است یا خیر. حقوق بنیادین، اگر واقعاً بنیادین باشند، نمیتوانند صرفاً پاداش خوشرفتاری باشند. وگرنه دیگر «حق» نیستند، بلکه امتیازهاییاند که جامعه هر زمان فردی را ناشایست تشخیص داد میتواند از او پس بگیرد.البته نباید به نتیجهای در جهت مخالف لغزید و گفت مخالفت با اعدام به معنای مخالفت با مجازات شدید است. جامعه حق دارد و حتی موظف است فردی را که خطر جدی برای دیگران ایجاد میکند از جامعه جدا کند. کسی که آگاهانه چند انسان را کشته، تجاوز کرده یا مرتکب جنایات سنگین شده است، میتواند دههها یا حتی تا پایان عمر آزادی خود را از دست بدهد. مخالفت با اعدام قرار نیست شدت جرم را انکار کند؛ تنها میان «مجازات کردن» و «کشتن» مرز میگذارد.در اینجا معنای «مجازات متناسب» اهمیت پیدا میکند. تناسب الزاماً به معنای همانندسازی مجازات با جرم نیست. اگر کسی دیگری را شکنجه کرده باشد، او را شکنجه نمیکنیم؛ اگر کسی مرتکب تجاوز شده باشد، پاسخ عدالت تجاوز متقابل به او نیست؛ اگر کسی انسانی را مثله کرده باشد، بدن او را مثله نمیکنیم. بنابراین از اینکه قاتل جان دیگری را گرفته، به لحاظ منطقی نتیجه نمیشود که تنها مجازات متناسب با او گرفتن جان خودش است. عدالت مدرن مدتهاست از اصل ساده «همان کاری را با او بکن که با دیگری کرده» فاصله گرفته است.مجازات متناسب را بهتر است برایند چند ملاحظه بدانیم: شدت جرم، میزان مسئولیت و عمد مرتکب، خطری که برای جامعه ایجاد میکند، ضرورت حفاظت از دیگران، بازدارندگی، امکان اصلاح و بازپروری و در نهایت رعایت حدودی که یک جامعه متمدن برای اعمال قدرت بر انسان تعیین کرده است. بنابراین میتوان گفت فردی مستحق مجازاتی بسیار سنگین است، بدون آنکه نتیجه بگیریم مستحق مرگ است. حبس بسیار طولانی یا در موارد ضروری محرومیت دائمی از آزادی میتواند بیانگر قضاوت اخلاقی بسیار شدید جامعه درباره جرم باشد و همزمان جامعه را از خطر مجرم محافظت کند، بیآنکه دولت ناچار شود جان او را بگیرد.اتفاقاً این تمایز میان «تاوان دادن» و «کشته شدن» بسیار مهم است. گاهی چنان سخن گفته میشود که گویی اگر قاتل اعدام نشود، از مجازات گریخته است. حال آنکه انسانی که بیست، سی یا چهل سال، یا حتی باقی عمر خود را در زندان میگذراند، بخش عظیمی از آزادی، انتخاب، روابط، زندگی خانوادگی و امکان حضور در جامعه را از دست داده است. زنده ماندن مترادف بیمجازات ماندن نیست. میان بخشیدن یک قاتل و نکشتن او فاصلهای بسیار بزرگ وجود دارد. میتوان او را نبخشید، میتوان جرمش را نابخشودنی دانست، میتوان آزادیاش را برای همیشه محدود کرد و در عین حال گفت دولت حق ندارد او را بکشد.ادامه متنـــــــــــــــــــــــ🆔@VoNoKh
🔘 نسل شیک پاسارگادی!✍️ هادویاین روزها در گوشهوکنار فضای مجازی، عنوانی عجیب و در عین حال تأملبرانگیز به گوش میرسد؛ عنوانی که بهنظر میرسد بیش از آنکه زاییده تأملی عمیق باشد، حاصل شور زودگذر جمعی و شیفتگی سطحی به یک نام باستانی است. «نسل شیک پاسارگادی!»؛ ترکیب واژگانیای نه چندان دلچسب و بسی سبک و تهی از معنا که بیش از آنکه برآمده از تعلقی ملی باشد، حاصل فهمی سطحی از تاریخ پیچیدهی این سرزمین است؛ برآمده از نیازی فردی برای ساخت آرمانشهری خیالی که در آن، تخیل آسودهپسند مخاطب، برای آسایش خیال خود، جای واقعیتهای تلخ تاریخی را میگیرد و گذشتهای چنان که باید باشد، میسازد، نه چنان که بوده است.▪️با این حال، چهبسا پشت این ظاهر سادهانگارانه، ادعایی جدی پنهان باشد: بازتعریف هویت ملی بر پایه گذشتهای اسطورهای که بیش از آنکه به واقعیتهای تاریخی این سرزمین وفادار باشد، به خواست مخاطبی پاسخ میدهد که دلخوشی چندانی به زمانه خویش ندارد. این نوشتار، نه از سر دشمنی با تاریخ کهن، که از سر دغدغهای برای آینده، میکوشد تا این رویکرد ابزاری به تاریخ و اساطیر ملی را واکاوی کند؛ رویکردی که در آن، میراث مشترک یک سرزمین، به کالایی برای مشروعیتبخشی به قدرت یک جریان خاص بدل میشود.▪️نکته آغازین در این واکاوی، پرسش از ریشههای این قرائت ویژه از ملیگرایی است. آنچه امروز با نام «بازگشت به عظمت باستانی» یا احیای «هویت آریایی» شناخته میشود، برخلاف تصور رایج که آن را یک بیداری خودجوش ملی میداند، در واقع پدیدهای است که ریشه در فضای فکری سدههای پیشین اروپا دارد؛ دورانی که در آن، نظریههای نژادمحورانه، تصویری خاص از «هویت اصیل ایرانی» را ترسیم کردند و آن را به تمدن کهن هخامنشی و ساسانی پیوند زدند. این ایدهها، بعدها و در بستر شکستهای تاریخی و عقبماندگی ایران در قیاس با غرب، بهعنوان پاسخی برای بازگرداندن عزت ازدسترفته، مورد استقبال قرار گرفت و راه را برای پروژهای هموار کرد که در آن، «ایران باستان» بهعنوان دوران طلایی و «ایران پس از اسلام» بهعنوان دوران انحطاط معرفی میشد. این دوگانه، که بعدها به یکی از ستونهای اصلی گفتمان ناسیونالیستی در ایران تبدیل شد، نه برآمده از یک واقعیت تاریخی عینی، که زاییده نیاز یک جامعه سرخورده به یک آرمانشهر خیالی برای فرار از سختیهای حال بود.▪️این دوگانهسازی، اما در دوران معاصر و بهویژه در گفتمان سلطنتطلبان امروزی، به شکلی تازه بازتولید شده است؛ جایی که جمهوری اسلامی بهمثابه «تازیان دور از تمدن» تصویر میشود که تمدن درخشان ایرانی را غارت کردهاند، و دوره پهلوی بهعنوان ادامه طبیعی دوران شکوهمند هخامنشی و ساسانی معرفی میگردد؛ روایتی که با شعارهایی چون «عظمت را به ایران بازخواهیم گرداند» در سطح عمومی نیز بازتولید میشود.▪️این پروژه فکری، اما تا زمانی که به یک پروژه سیاسی رسمی تبدیل نشد، در محافل نخبگانی باقی ماند. نقطه عطف این تحول، دوران پهلوی بود؛ جایی که یک دودمان نوپا که از دل کودتا برآمده و مشروعیت تاریخیاش در هالهای از ابهام قرار داشت و ذات روی کار آمدنش با روح جنبش مترقی و مردمی مشروطه در تضادی آشکار بود، بهسرعت به این ایدئولوژی باستانگرا پناه برد تا برای خویش، ریشهای در اعماق تاریخ کهن ایران بسازد. شاهان پهلوی، با برگزاری جشنهای پرهزینهای چون جشنهای ۲۵۰۰ ساله، استفاده افراطی از واژگان و نمادهای باستانی، و بازنویسی کتب درسی تاریخ، میکوشیدند تا خود را وارثان هخامنشیان و ساسانیان معرفی کنند و بدینشکل، بر مشروعیت خویش که همواره با تردیدهایی جدی روبهرو بود، هالهای از شکوه باستانی بیافکنند.▪️اما این پروژه، در عمل، نه فقط برای مشروعیتبخشی به یک دودمان، بلکه در امتداد همان اقدامات رضاخان در اوایل قرن چهاردهم بود که میکوشید با توسل به زور و اسلحه، چهرهای یکپارچه از کشور به نمایش بگذارد. از دل این رویکرد، چارچوب هویتی یگانهای شکل گرفت که با تکیه بر زبان فارسی و نژاد آریایی ترسیم میشد و در عمل، اقوام و خردهفرهنگهای متعددی را که هر یک بهخودیخود، گنجینههایی از عناصر فرهنگی غنی و ارزشمندند، به حاشیه میراند و آنها را در موقعیتی فروتر از هویت رسمی ملی قرار میداد. این رویکرد، هرچند در ظاهر توانست مدتی چهرهای یکپارچه از کشور به نمایش بگذارد، اما به بهای ایجاد جریانهای پانناسیونالیستی واگرا و تشدید التهابات قومی تمام شد؛ التهاباتی که فضای جامعه را به خشونت و سرکوب کشاند و بذرهای چنددستگی و بیاعتمادی را در دل اقوام مختلف پراکند.ادامه متن🆔@VoNoKh
🔘 روایت بیاعتبار غنینژاد!✍️ مجید شیعهعلیصحبتهای آقای غنینژاد در مورد علی شریعتی نه تنها جدید نیست بلکه تکرار دقیق همان ادعاهای چند دهه پیش است. آقای مرتضی مطهری هم معتقد بود شریعتی مارکسیست است و هیچ اسلام را نمیشناسد و مبانی مارکسیستی را لباس اسلامی پوشانده است. اما آیا این چنین است؟▪️یکم، مسئله اینجا است که این انتقاد تکراری به جای اشاره به محورهای اساسی ایدههای شریعتی تلاش میکند با تأکید بر حواشی سخنان او مسئله را اثبات کند. در صورتی که بررسی این موضوع نیاز به دانش عمیقی نه در مورد مارکسیسم دارد نه در مورد شریعتی! رجوع به محور اصلی ایدههای هر کدام تفاوت اساسی در مبانی نظری را روشن میسازد. اگر مارکسیسم را به یک محور اساسی تقلیل بدهیم این است که نهادهای اقتصادی زیربنای سایر نهادهای فرهنگی، سیاسی و … است و برای تغییر در تمام نهادها ابتدا باید نهاد اقتصادی را دچار تحول کرد. اگر ادبیات شریعتی را در این خصوص بررسی کنیم، با یک سهگانه برابر مواجه میشویم. سهگانهٔ مشهور، زر و زور و تزویر؛ تیغ و طلا و تسبیح؛ و استعمار، استثمار و استحمار. این سهگانه نهتنها به دلیل تکرار در آثار، جایگاه مهمی در اندیشهٔ او دارد بلکه در آخرین گفتوگوهای دوران حصر خانگی مطرح میکند که هر چه جز این گفته زائد بوده و تمام تأکید را باید بر این سه میگذاشت. در حقیقت با تأکید بر این سه محور، او سلطه را دارای مبانی سهگانهٔ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی میبیند و نهادهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را درهمتنیده نشان میدهد، بهگونهای که هیچکدام زیربنای دیگری نیست و نفی هیچیک از این سلطهها بهتنهایی، نفی سلطهٔ دیگر نیست. بلکه نفی سلطه به هر شکل و تغییر نهادهای انحصاری، مورد تأکید اوست. به همین جهت، روشن است حتی در ابتداییترین محور، ایدههای شریعتی در مقابل مارکسیسم میایستد!▪️دوم، یکی از آسانترین روشهای نقد این است که شما فردی یا ایدهای را مدعی چیزی بدانید که در آن ادعایی نداشته و سپس در آن حوزه نقدش کنید. شریعتی نه ادعای اسلامشناس بودن را داشته است نه آثارش مقالات علمی و پژوهشی محسوب میشود. اگر کسی خود را فقیه اعلام کند اما اصول فقه را نخوانده باشد ادعای خلافی کرده. اما اگر روایت نوینی از متون مختلف از جمله متون اسلامی ارائه کند این ارتباطی با اسلامشناسی ندارد. قطعاً اگر یک پژوهشگر در یک مقاله علمی ارجاع به مقاله ناموجودی دهد آن پژوهشگر از لحاظ جایگاه علمی با مسئله مواجه میشود. اما اگر همان پژوهشگر برای طرح عمومی ایدهاش در یک کتاب غیردانشگاهی روایتی شخصی نقل کند که ریشه در واقعیت ندارد اما ایده را به خوبی در ذهن مخاطب جا میاندازد یا تأثیر ادبی مثبتی دارد هیچ گناهی بر او نیست.▪️سوم، اگر نقل خلاف واقع شیاد بودن است آقای غنینژاد برای خود چنین چالشی فراهم کرده است. این مسیر استدلالی سادهسازی شده که در دوران پهلوی شرایط اقتصادی خوب بود، شریعتی گفت وضع شما اگر از سرمایهدارها پولشان بگیرید بهتر میشود و جوانها انقلاب کردند بیشتر به شوخی میماند. ابتدا آقای غنینژاد یک واقعیت تاریخی بزرگ را انکار میکند آن هم بحران اقتصادی دهه ۵۰ است که رکود تورمی ساخت و منجر شد نخستوزیری که طولانیترین دوران خدمت را در تاریخ ایران داشته عزل شود و یک اقتصاددان به جای او منصوب گردد. همچنین، کجای آثار شریعتی چنین توصیه مسخرهای ارائه شده است؟ و اصولاً آثار شریعتی مورد توجه جریانهای سیاسی بسیار متنوعی از مجاهدین خلق تا حوزه علمیه بوده است این توجه گسترده را با تأثیر تکمحوری مورد ادعا چطور میشود مطابق دانست؟ علاوه بر این، ایشان که مدعی ارجاع دقیق هستند بفرمایند کدام نظریهپرداز در علوم سیاسی اقتدارگراییها را به اقتدارگرایی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تقسیم کرده است؟ متأسفانه ایشان ارجاع به خلاف واقع میدهند!▪️بررسی علل وقوع انقلاب، تأثیر علی شریعتی بر وقوع انقلاب، جایگاه اندیشههای شریعتی در ادبیات سیاسی و اندیشه اسلامی و… هر کدام موضوعات مهمی است که نیاز به بررسی مستقل دارد. پاسخ یکخطی عجیب آقای غنینژاد به این مسائل گسترده و پیچیده مانند پاسخ یک کلمه دانشآموزی بر روی برگه امتحان به سوالی است که بارم ۱۰ نمرهای دارد، نیاز به بررسی نیست قطعاً نادرست است.لینک صحبت های آقای غنینژاد🆔@VoNoKh