.اگر میخواهید آرش را بیشتر بشناسید، این یادداشتی است که برای یادنامهاش نوشتم:▫️آرش، معلّم من بودجای آرش موسوی خالی است؛ برای من به عنوان یک دوست خیلی عزیز و معلّمی قدیمی، برای جامعه علمی کشور به عنوان پژوهشگری خلاق و جستجوگر و برای همه کسانی که او را میشناختند به عنوان مردی مهربان، مراقب و دوستداشتی. نوشتن از او کاری سهلِ ممتنع است. حرفهای زیادی در مورد او میتوان زد ولی نوشتن از او با افعال ماضی کاری است که به سختی از عهده من بر میآید. امّا حالا این نوشتن از معدود کارهایی است که میتوانم بکنم؛ در قدردانی از او و برای التیام خودمان که بیاو شدهایم. در ادامه در چند عنوان شناختم از او را صورتبندی میکنم: ۱. آرش موسوی پژوهشگری میانرشتهای و بسیار کنجکاو بود و این ویژگی او را خاص و متمایز کرده بود. او در پیِ پاسخ به سوالاتش بود و نه مقیم شدن در قلمرو خاصی از دانش. گشودگی او به هر ایده و الهام جدیدی، از هرکجا که باشد، همیشه گفتگو با او را برای من جذاب میکرد.۲. آرش موسوی حساسیت اخلاقی زیادی داشت و این هم فرصتِ کمک به دیگران و مراقبتِ اثربخش از آنها را به او می داد و هم درد و رنجی گاه عمیق را به جانش مینشاند.۳. خیلی از دوستان و دانشجویان آرش، او را به مراقبتگری و الهامبخشی میشناختند. او بیدریغ از دانشاش میبخشید و اگر مایهای در کسی میدید، او را تشویق به پرورشاش میکرد. تحسینها و حمایتهای آرش در این دوستی بیست ساله، همیشه مایه دلگرمی من بود. او آدمها (از دوستانش گرفته تا دانشجویانش) را در زمانهایی به رسمیت میشناخت و تشویق میکرد که دیگران شاید چندان دغدغهاش را نداشته باشند: در گاهِ بالقوّگی و در زمانِ افتادگی (بیماری و حال بد). ۴.زیباییشناسی در زندگی و نگاه آرش به جهان، جایگاه ویژهای داشت.او رنجهای بزرگ را میدید و به زیباییهای کوچک دل خوش میکرد. سینما، ادبیات و به طور خاص موسیقی مامن او بود. او زیبایی را چارهای گاه موقت و گاه دیرپا برای پوچی یا سبکی تحملناپذیر هستی میدانست. زیست مینیمال او زیبایی و سادگی را توامان داشت یا بهتر است بگویم زیبایی برای او امری آرام، بیهیاهو و ساده اما عمیق و پیچیده بود.۵. آرش تماشاگری محزون بود. جهانی چنین شلوغ و پرهمهمه جایی نبود که او تمایل چندانی به درگیر شدن در آن را داشته باشد. علاقه دیرپای او به بودیسم از همینجا بود. گویی مشتِ وسوسههای زندگی برایش باز شده بود و سرشت فریبآمیز آنها را به خوبی میدید. با این همه ناگزیر بود از درآویختن با امر روزمرّهی گاه ناخوشایند. یادم هست یک بار تمثیلی از مولانا را برایم گفت. از خزینهای گفت که به تعبیر مولانا اهلِ دنیا با ریختنِ فضولات حیوانات در زیر آن، آتشی را زنده نگه میدارند که گرمای خزینه را تامین میکند و عارف آن بالا در آب زلالِ گرمشده خود را از آلودگی پاک میکند. میگفت هم اینها برای دنیا لازمند و هم آنها. امّا در جهان مدرن، هر کسی هم باید آن پایین باشد و فضولات به آتش بیفزاید و آلوده شود و هم بعد بتواند خودش را بالا بکشد و در زلالیِ آبِ گرم شوخ از تن باز کند. این تقلای شخصی خود او هم بود: درگیر شدن و آلوده شدن و پیراستن؛ تقلّایی که در ایران امروز دشوار است و گاه چارهای جز انزوا و کناره گرفتن یا به سختی خود را در میانه نگه داشتن برای افراد باقی نمیگذارد. اینگونه بود که آرش با آن ذهن درخشان و آتیه امیدوارکننده، میل چندانی به مسابقه دادن و ارتقا و درگیر شدن در بازیهای آکادمیک نداشت و آرامآرام از همه اینها کناره گرفت.۶. آرش ساده امّا عمیق مینوشت. قلمش آمیزهای بود از همه آنچه در بالا گفتم. او از هر چیزی که مینوشت ردپایی از سادگی، صراحت، عمق و خلاقیت را میشد در آن دید. او از استعاده و تمثیل بهره زیادی میگرفت. گویی در هر اتفاق سادهای حکمتی برای زیستن میدید. کاری که او می کرد چنین چیزی بود: خوب تماشا کردن، قواعد و منطق بنیادین اتفاقات را بیرون کشیدن، آن را بسط دادن و در حوزههای مختلف به کار بستن و در نهایت چارهای برای حل مسئلهای در جایی دیگر (خصوصاً در زندگی روزمرّه) یافتن و سپس همه اینها را به سادهترین زبان ممکن بیان کردن. اینگونه بود که هر نوشتهای از او دعوتی بود به آموختن و لذّت بردن و به سختی ممکن بود شروع به خواندنش کنی و نیمهکاره رهایش کنی. میخواندی، مکث میکردی، به فکر فرو میرفتی و در نهایت احساس میکردی چیزی مهم را فهمیدهای که پیشتر نمیدانستی یا فکر نمیکردی اینگونه هم میشد به آن نگاه کرد. 7. آرش واجد گونهای از مردانگی بود که کمیاب است و در عین دلنشین بودن هزینههای گاه زیادی را برای صاحبش در پی دارد.
.▫️بشقابِ بیمرزیبشقاب غذای من مرز من است. نه میخواهم کسی بیاجازه چیزی از آن بردارد و نه کسی از روی مهر و بیاجازه چیزی به آن اضافه کند. نمیخواهم کسی برایم غذای بیشتری بریزد. نمیخواهم کسی بگوید که نمیفهمم چقدر باید بخورم، چرا از فلان چیز کم خوردم یا چرا فلان چیز را میخورم. بشقاب غذای من از اولین مرزهای من است. بشقاب غذا از اولین جاهایی است که در خانه یاد میگیرم دیگری حق دارد یا ندارد که بیاجازه و حتی از روی محبت از مرزهای من عبور کند. بشقاب غذا جایی است که بسیاری از ما با آن بیمرز بودن، بدیِ مرز داشتن و ناتوانی در نه گفتن را آموختهایم. این مفاهیمِ عجیبِ لطف و تعارف، این نههای شنیده نشده و بهرسمیت شناختهنشده، این محبّتهای مرزشکنِ ظاهراً بیهزینه، این من دوستت دارم پس حق دارم هرکجای زندگیات که خواستم حضور داشته باشمها، این من خیرت را میخواهم و بهتر از تو میدانمها، این پدر و مادر را به بهای رنجیدنِ مدام خود نرنجاندنها، این ناراحت نشو که فلانی نرنجدها، این لبخندهای زورکی برای خوشآمدن دیگری از نوزادی تا بررگسالی، این به احساس و عواطف و عقل خود شک کردنها، این نه گفتن را گناه و مرز داشتن را بیحترامی دانستنها، این حتی مالک بدن خود نبودنها، این همه مرز نیاموختنهای پرهزینه، همه اینها از خانه، از سفره غذا، از لباس و از بدن در کودکی آغاز میشوند و به همه جا، به بدن و ذهن در بزرگسالی، به وقت و عمر، به کار و روابط و پول و هر مرز و حریم دیگری کشیده میشوند. عاقبتش هم خیلی وقتها میشود اضطراب و خشم و شرم. چه کسی فکرش را میکند که بخش زیادی از اضطراب در بزرگسالی از همان سفره و بشقابِ غذا آغاز شده باشد. باید به پشت مرزها برگشت. باید پاسِ ظرف غذا و تن و لبخندهای خود را داشت. باید آزادی و مرز داشتن (که واقعاً با خودخواهی و ندیدن دیگری فرق دارد) را از کوچکترین چیزها آغاز کنیم. باید بتوانیم نه بگوییم، اول به لقمههای غذا و بعد به لقمههای اجبار در همه جا. پس زنده باد بشقاب غذای من وقتی که تنها خودم برای آن تصمیم میگیرم. @TheWorldasISee
.▫️بِگو تا بفهمیم و آرام شویگاهی بزرگترین همدلی، پرسیدن سوالی است که به دیگری امکان ابراز کردن و فهمیدن خودش را میدهد. میگویی این روزها نمیتوانم کنار رنجِ کسی بایستم. میگویی نمیدانم وقتی کسی از رنجش میگوید چه کار باید بکنم و چطور آرامش کنم. میگویم از او سوال بپرس؛ نه پرسیدنِ کنجکاوانه، نه پرسیدنِ فارغدلانه، که پرسیدنِ همدلانه: کدام بخش این ماجرا برایت از همه سختتر است؟ کدام قسمتِ آن را بیش از همه تنها تحمل میکنی؟ وقتی از این رنج حرف میزنی، دوست داری فقط گوش کنم یا دلت میخواهد با هم کاری برایش بکنیم؟ در این لحظه بیش از همه به چه چیزی احتیاج داری؟ از چه چیزی میترسی؟ چه چیزی در این اتفاق بیشتر از خودِ آن به تو آسیب زده؟ وقتی این اتفاق افتاد، دربارهی خودت چه فکری کردی؟ این رنج تو را به یاد کدام تجربهی قدیمیتر انداخته؟ چه چیزی را از دست دادهای که شاید دیگران حتی متوجهِ از دسترفتنش هم نشدهاند؟ کدام بخشِ تو در این ماجرا بیشتر زخمی شده؟ چیزی هست که بابتش خودت را سرزنش میکنی؟ اگر قرار نبود خودت را قوی نشان بدهی، چه میگفتی؟ دوست داشتی در آن لحظه چه کسی چه کاری برایت میکرد؟ آیا جایی در این رنج هست که خودت هم هنوز آن را نمیفهمی؟و شاید گاهی همدلانهترین پرسش این باشد:«میخواهی بیشتر برایم بگویی؟» پرسشی که دیگری را وادار به پاسخدادن نمیکند؛ فقط دری را باز میگذارد. پرسشی که نمیخواهد زود به نتیجه برسد، مسئله را حل کند یا رنج را به درسی امیدوارکننده تبدیل کند. پرسشی که میگوید: من هنوز اینجا هستم؛ عجلهای برای بیرون آمدن از این گفتوگو ندارم و آنچه در تو میگذرد، برایم ارزش شنیدن دارد.پانوشت: البته میدانم که پرسیدن این سوالات و شنیدن پاسخهایشان شجاعت میخواهد. اصلاً خیلی وقتها برای همین است که ناخودآگاه حرفهای امیدوارانه یا تسلیبخش میزنیم تا بحث جمع شود و با احساسات سخت و سنگین دیگری روبرو نشویم. @TheWorldasISee
.▫️مشتِ خالی اضطراب اضطراب نمیپرسد چه چیزی برایم بهتر است یا چه کار باید بکنم. اضطراب تنها یک دغدغه دارد: چطور میتوانم فوراً از این شرایط خلاص شوم. برای همین است آن همه انکار و اجتناب و کار دیگری کردن. برای همین است آن همه کار و حرفِ تکانشیِ هزینهساز. برای همین است آن همه به تعویق انداختن و بدهیِ روانی بزرگتر برای آینده ساختن. ذهن در اضطراب سوالِ درست نمیپرسد و پاسخ درستی هم نمیگیرد. اضطراب از کارِ درست، از خوشبختی و صمیمیت و از امنیت نمیپرسد. اضطراب تنها در پیِ خلاصی است و از گریز میپرسد. اضطراب میگوید بیا همین حالا خلاص شویم، آینده هرچه که شد. بیا حالا آرام شو هر بهایی که داشت، بیا همین لحظه تصمیم بگیر، هر اتفاقی که افتاد.گاهی دلم میخواهد میتوانستم مشتِ همه اضطرابهای آدمها را برایشان باز کنم و بگویم ببینید خیلی وقتها آن چیزی که فکر میکنید نیست، ببینید خطری وجود ندارد، ببینید آن همه سر و صدا برای هیچ بود. ببینید چطور هراسِ تکرار گذشته و نشدنِ خواسته آینده پریشانمان میکند. ببینید گاهی چطور صبر و مواجهه به جای فرار، اوضاع را بهتر و این آژیر را خاموش می کند. امّا نمیشود. آدم بقا میخواهد، اضطراب آژیر خطر برای بقاست و این جهان گذشته و اکنونش در بلاست. ذهن آدم هم که پر از خاطره آسیب و فکرهای بیراه و آموختههای خطاست. برای همین است که زور هیچ کس به این همه اضطرابِ بیپیامِ پر سر و صدای برآمده از گذشتهی پر آسیب و اکنونِ پر التهاب و درونِ پر تمنّای ناکامِ ما نمیرسد. و برای همین است که صدای اضطراب بلند میماند و خوشبختی در این همهمه هراسآلود گم میشود.@TheWorldasISee
✍ دنیای عجیب یک پنگوئن می گویند بیشتر از بیست سال است که مسؤول کتابخانه دانشکده است. از وقتی که دچار یک بیماری عصبی لاعلاج شده اما، اوقاتش را بیشتر با قدم زدن لابلای اتومبیل های پارک شده در حیاط دانشکده می گذراند. تقریباً همیشه آنجا او را می بینی که در حال سیگار کشیدن است. بدنش خمیده و تکیده است. لبخند تلخی روی لبانش خشک شده و چشم هایش درمانده و کم فروغ اند. راه رفتنش روز به روز بیشتر شبیه راه رفتن پنگوئن ها می شود و این باعث می شود که حرکاتش لابلای ماشین ها از فاصله دور، حتی از پشت پنجره های طبقات بالای ساختمان قابل تشخیص باشد. بار اولی که سعی کردم به او نزدیک شوم و بار تنهاییش را اندکی سبک کنم واکنش سردی نشان داد. شاید دلیلش این بود که سوالاتم بیش از اندازه کلیشه ای بودند. به هر حال بیمار شدن در جایی مثل کشور ما یکی از سختی هایش این است که از صبح تا شب باید سوال های تکراری بشنوی و جواب های تکراری بدهی.چند روز بعد اما خودش پیشقدم شد و باب صحبتی کاملاً متفاوت را گشود. داشتم بسمت ماشین می رفتم که دیدم روی جدول سیمانی پارکینگ نشسته است. سیگاری از دور به من تعارف کرد. رفتم جلو و گفتم ممنون، مدتی است نمی کشم. کنارش نشستم و بدون اینکه دوباره سوالات کلیشه ای بپرسم همانطور در سکوت کنارش ماندم. بعد از حدود یک دقیقه همانطور که به زمین خیره بود سکوت را شکست و گفت: «ما زنده ها از مرگ چی می فهمیم؟! فکر می کنیم مرگ یعنی کفن و دفن و مسجد و سیاه پوشیدن و تسلیت گفتن و این جور چیزاست. مرگ رو از چشم بازمونده ها می فهمیم. مرگ رو از چشم زنده ها می فهمیم. حتی وقتی به مرگ خودمون فکر می کنیم باز از چشم اونایی که بعد از ما زنده اند بهش نگاه می کنیم».پرسیدم: «خب، مرگ چیه بنظر تو؟» چند لحظه سکوت کرد و بعد برگشت به سمت من و با لحنی مطمئن جواب داد: «مرگ شبیه هیچ چیزی نیست. کلاً چیز دیگه ای است. متوجهی؟ یه چیز دیگه!»آرش موسوی@TheWorldasISee
روی دسکتاپ کامپیوتر اتاق کارم عکس سیاه و سفیدی از یک دختر بچه قرار دارد که در حال تاب خوردن است. بدن دخترک در این لحظه در وضعیتی نزدیک به زاویه 180 درجه نسبت به سطح زمین قرار گرفته و موهایش در باد رهاست. اسم عکاس یادم نیست اما یادم هست که عنوان عکس این است: شادی! یادم هست که روزهای اول بشدت مجذوب این عکس شده بودم و هر روز چند دقیقه به تصویر روی دسکتاپ زل می زدم و غرق در لذت و آزادی می شدم. اما الان ماه هاست که واقعاً تصویر دخترک را ندیده ام! عکس البته هنوز آنجاست اما من هر روز بمحض بالا آمدن ویندوز بشکل خودکار بسراغ فایل های سمت راست دسکتاپ می روم که هر کدامشان از کاری حکایت می کنند؛ کارهایی که باید سریعاً انجامشان بدهم. باید اعتراف کنم که این روزها دلم برای دخترک و حقیقتی که در گیسوانش جاری است تنگ می شود. دلم برای شادی، برای آزادی تنگ می شود. برای چیزی که همیشه و هر روز و هر لحظه روبرویم قرار می گیرد و من نمی بینمش، دلم تنگ می شود!آرش موسوی yon.ir/Zfmek