✍ دنیای عجیب یک پنگوئن می گویند بیشتر از بیست سال است که مسؤول کتابخانه دانشکده است. از وقتی که دچا…
انتشار: 2026/07/28 11:07 UTCدریافت: 2026/08/15 04:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:47 UTC
✍ دنیای عجیب یک پنگوئن می گویند بیشتر از بیست سال است که مسؤول کتابخانه دانشکده است. از وقتی که دچار یک بیماری عصبی لاعلاج شده اما، اوقاتش را بیشتر با قدم زدن لابلای اتومبیل های پارک شده در حیاط دانشکده می گذراند. تقریباً همیشه آنجا او را می بینی که در حال سیگار کشیدن است. بدنش خمیده و تکیده است. لبخند تلخی روی لبانش خشک شده و چشم هایش درمانده و کم فروغ اند. راه رفتنش روز به روز بیشتر شبیه راه رفتن پنگوئن ها می شود و این باعث می شود که حرکاتش لابلای ماشین ها از فاصله دور، حتی از پشت پنجره های طبقات بالای ساختمان قابل تشخیص باشد. بار اولی که سعی کردم به او نزدیک شوم و بار تنهاییش را اندکی سبک کنم واکنش سردی نشان داد. شاید دلیلش این بود که سوالاتم بیش از اندازه کلیشه ای بودند. به هر حال بیمار شدن در جایی مثل کشور ما یکی از سختی هایش این است که از صبح تا شب باید سوال های تکراری بشنوی و جواب های تکراری بدهی.چند روز بعد اما خودش پیشقدم شد و باب صحبتی کاملاً متفاوت را گشود. داشتم بسمت ماشین می رفتم که دیدم روی جدول سیمانی پارکینگ نشسته است. سیگاری از دور به من تعارف کرد. رفتم جلو و گفتم ممنون، مدتی است نمی کشم. کنارش نشستم و بدون اینکه دوباره سوالات کلیشه ای بپرسم همانطور در سکوت کنارش ماندم. بعد از حدود یک دقیقه همانطور که به زمین خیره بود سکوت را شکست و گفت: «ما زنده ها از مرگ چی می فهمیم؟! فکر می کنیم مرگ یعنی کفن و دفن و مسجد و سیاه پوشیدن و تسلیت گفتن و این جور چیزاست. مرگ رو از چشم بازمونده ها می فهمیم. مرگ رو از چشم زنده ها می فهمیم. حتی وقتی به مرگ خودمون فکر می کنیم باز از چشم اونایی که بعد از ما زنده اند بهش نگاه می کنیم».پرسیدم: «خب، مرگ چیه بنظر تو؟» چند لحظه سکوت کرد و بعد برگشت به سمت من و با لحنی مطمئن جواب داد: «مرگ شبیه هیچ چیزی نیست. کلاً چیز دیگه ای است. متوجهی؟ یه چیز دیگه!»آرش موسوی@TheWorldasISee