💠مقاومت ستارخان و باقرخان در تبریز؛ مشعلافروزی که تاریکی استبداد را به خاکستر بدل کرد✍️دکتر اسماعی…
انتشار: 2026/08/05 20:12 UTCدریافت: 2026/08/15 01:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:37 UTC
💠مقاومت ستارخان و باقرخان در تبریز؛ مشعلافروزی که تاریکی استبداد را به خاکستر بدل کرد✍️دکتر اسماعیل خلفازاده دانش آموخته مدیریت توسعه✳️به مناسبت تشکیل اولین روز مجلس شورای ملی مشروطه 🟩چکیدهچهاردهم مرداد ۱۲۸۵، روزی که مشعشعترین خورشید عدالت بر افق ایران طلوع کرد، اما این طلوع، بیدوران غروب نبود. استبداد صغیر، شبی تاریک و سرد را بر پیکر این سرزمین نشاند و مشروطه را به نالهای محبوس در سردابِ کاخ شاه تبدیل کرد. اما در دل این شبِ ستم، تبریز چون پارهآتشی سرکش روشن ماند. ستارخان قراچهداغی، آن دلاور ایرانی که نعلهای مرکبش بوی آزادی میداد، و باقرخان بنّا، آن مردِ کوچههای خیابان که با آجرهای غیرتش، سنگرهای ایمان را بنا نهاد، مشعل مشروطه را از خاموشی نجات دادند. این مقاله، روایتِ آتشین آن روزهای خونین است؛ حماسهی یازدهماهۀ محاصره، گرسنگیای که علف را نان کرد، و سرانجام، آن کوهِ عزم که از تبریز تا تهران غرش کرد و استبداد را چون کاخی پوسیده، فرو ریخت. این داستانِ دو مردِ از خاکبرخاسته است که فریاد «مشروطه خواهیم» آنچنان بلند شد که طنین آن، سردمداران روس و انگلستان را به لرزه انداخت.✅مقدمه:روزگار که ستم، افسار گسیخته میتاختهنگامی که محمدعلی شاه، آن کوروشِ خودکامه، توپهای مجلس را نشانه گرفت و خاکسترِ آزادی را بر چهرهی ایران پاشید، دل مردانِ حقجو به خون نشست. هر شهر زانوی تسلیم خم کرد، اما تبریز، این شهرِ همیشهبیدار، دژِ مستحکم آزادگان شد. در آن روزگار، آنچه این دو سردار را از دیگران جدا میساخت، نه بلندای نسب، که عمقِ پیوندشان با رنجِ مردم بود. ستارخان، که روزگاری در قرهداغ اسبفروشی میکرد، در سینۀ سینهاش، نه نعلِ اسب، که زخمِ تازیانههای ظلم را جای داده بود. باقرخان، کوزهگری از محلهی خیابان، که گِلِ دستانش را عرقِ غیرت سیراب کرده بود. این دو یارِ دیرین، وقتی انجمن ایالتی را بیپناه دیدند، بازوانی ستبرتر از هر لشکری شدند و علمِ «یا مرگ یا مشروطه» را برافراشتند. آنها ثابت کردند که مشروطه، یادگارِ روشنفکرانِ قلم به دست نیست؛ نعرهای است از گلویِ گرسنگانی که جز آزادی، دوا نمیخواهند.✅مقاومت تبریز؛ مشعلی که کوروشِ مستبد را به وحشت افکندمحمدعلی شاه که از غرورِ کینهاش از تبریز، خوب میدانست که این شهر، خارِ راهِ تاجوتختِ اوست، لشکری انبوه را به فرماندهیِ عینالدوله به سویش روانه کرد. اما در محلهی امیرخیز و خیابان، دو شیرِ دلاور، سنگربندی کردند که خاکش را خونِ غیرت آبیاری میکرد. یازده ماه، یازده ماه که عمری در تاریخِ ایران میارزد، این دو سردار در برابر توپ و تفنگ و خیانتِ خوانینِ محلی، چون کوهِ دماوند ایستادند. نه از گلوله هراسیدند و نه از محاصرهای که شکمِ کودکان را به پشتِ چسباند. آنچنان قحطی بر تبریز تاخت که مادران، علفِ یونجه را با اشکِ خود نرم میکردند تا نوزادانشان را بخورانند. اینجاست که ضربالمثلِ «یونجه یئیب، مشروطه آلمیشیق» نه یک شوخی، که فریادی از اعماقِ رنج است؛ یعنی «به قربانِ مشروطه، علف خوردیم و باز هم نایستادیم!»نام ستارخان و باقرخان، در آن روزها، از مرزهای ایران فراتر رفت و در روزنامههای پاریس و لندن، چون برقِ امیدی در تاریکیِ استبداد جهانی درخشید. آنها نه فقط تبریز، که آبرویِ ایرانِ آزاده را نگه داشتند و فریاد زدند: «مشروطه نمرده است، مشروطه در دلِ مردانِ میدان است!» علامه قزوینی، آن پیرِ دانا، درست گفته که اگر این دو نبودند، مشروطه «تا سالها در تبعیدگاهِ فراموشی میپوسید». مقاومت تبریز، نه یک جنگِ محلی، که پیامی بود برای تمامِ ایران که عزمِ ملّی، از زنجیرِ توپ و تفنگ، سنگینتر است.✅از محاصره تا فتح تهران؛ شعلهای که قصرِ ظلم را در آتش کشیدپس از ماهها ایستادگیِ بیامان، روسِ استکبار، از ترسِ آنکه مبادا این شعله، به سیبریهایشان نیز سرایت کند، با چراغِ سبزِ محمدعلی شاه، از مرز گذشت و راه جلفا را گشود. اما این دو سردارِ زیرک، در اوجِ شرمندگی از حضورِ بیگانه، تلگرافی کوبنده به شاه فرستادند: «شهر را به تو میسپاریم، به شرطی که نان به گرسنگان برسد و پایِ روسی از خاکِ ما کنده شود!» این، عینِ غیرت بود که در کالبدِ جنگزدگان میتپید.پس از آن، به همراهیِ سردار اسعد بختیاری و محمدولیخان تنکابنی، آن کاروانِ آزادی، از تبریز تا تهران، چون سیلی خروشان پیش تاخت. در تیرماه ۱۲۸۸، تهران، آن پایتختِ هراسزده، زیر ضرباتِ مشروطهخواهان به لرزه درآمد. محمدعلی شاه، که کاخِ گلستان را چون گوری برای خویش میدید، به سفارتِ روسیه پناه برد تا سرافکندگیِ خود را با ذلتِ استعمار بیامیزد. مجلس عالی، او را خلع و احمدشاهِ کودک را به تخت نشاند، اما این پیروزی، خونِ دلِ دو سردار را داشت. لقبِ «سردارِ ملّی» و «سالارِ ملّی» که بر تارکِ ستار و باقر نشست، نه یک عنوان، که زخمنامهی مجاهدتهای آنان بود.