اسطــوره_ قسمت_451دماغم را بالا کشیدم. - نخواستم مزاحم بشم. - شاداب؟شال را از دستش بیرون کشیدم و کم…
انتشار: 2026/08/21 19:39 UTCدریافت: 2026/08/21 19:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 19:50 UTC
اسطــوره_ قسمت_451دماغم را بالا کشیدم. - نخواستم مزاحم بشم. - شاداب؟شال را از دستش بیرون کشیدم و کمی فاصله گرفتم. - تو از چیزي ناراحتی؟ ناراحت بودم، خیلی زیاد. دروغ نگفتم، اما همه راست را هم به زبان نیاوردم. - دلم واسه خونه تنگ شده. انتظار داشتم بخندد، اما نخندید. نگاهش عجیب و مچ گیرانه بود. - فقط همین؟ خودش یادم داده بود که روراست باشم و صادق. گفته بود هیچ چیز ارزش دروغ گفتن و بی ارزش شدن خودم را ندارد. - نه! فقط همین نیست. - پس چیه؟ من با دانیار هیچ راز مگویی نداشتم. کم جان نفس کشیدم و گفتم: - از فکر کردن به روزي که ازدواج کنی و بري غصه م میشه. زد زیر خنده. - چی؟ دلخور نگاهش کردم. یعنی از عمق وابستگی من به خودش خبر نداشت؟ - نخند جدي میگم. - یعنی تو از غصه روزي که من ازدواج کنم و برم سر به بیابون گذاشتی؟ صادقانه سرم را بالا و پایین کردم. - زده به سرت نصفه شبی؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم. - حالا کی خواسته زن بگیره؟ آهی کشیدم و گفتم: - بالاخره که این اتفاق میفته. انگار موضوع برایش جالب شد. - خب بیفته. تو از چیش ناراحتی؟ یعنی براي او دور شدن از من مهم نبود؟ - از این که دیگه نمی تونم ببینمت، از این که اگه نزدیکت بشم زنت چشمامو در میاره. از این که تو هم مثل تبسم سرت گرم زندگیت میشه و منو فراموش می کنی. از این که تو تنها دوست من هستی و ... اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد.