بعضی آدما، دنیا رو زیبا میکنند!اونا که:هروقت ازشون میپرسی که حالِت چطوره؟میگن با تو احوالاتِ من ع…
انتشار: 2026/08/21 18:53 UTCدریافت: 2026/08/21 19:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 19:50 UTC
بعضی آدما، دنیا رو زیبا میکنند!اونا که:هروقت ازشون میپرسی که حالِت چطوره؟میگن با تو احوالاتِ من عالیه👌آدمایی که با صدتا غصهبازم صبورانه با تویه دنیای ناب و جدید میسازند...🫶
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- 💔 سوزدل 💔 · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۱۹:۰۵
- ❤️ حریم عشق ❤ · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۱۹:۲۵
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — 💔 سوزدل 💔
اسطــوره_ قسمت_452اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد.- خب؟ بقیه ش؟ رویم را برگرداندم و گفتم: - همین دیگه. - یعنی واسه عروسی منم میاي رو به روي خونه و یه گوشه می شینی و گریه می کنی؟ از این که خودش را با دیاکو مقایسه کرده بود بدم آمد. من رفتن دیاکو را با وجود او تاب آوردم، اما رفتن او تحمل نمی کردم. دیاکو فقط عشق بود، اما دانیار تمام ابعاد زندگی ام بود. - خیلی بدجنسی. دارم جدي حرف می زنم. یعنی اگه من شوهر کنم تو غصه نمی خوري؟ قیافه متفکري به خودش گرفت و گفت: - نه. غصه نمی خورم. غصه ام شد. چشمک زد و ادامه داد: - شوهرت رو می خورم. از شیطنت کلام و نگاهش تمام دلتنگی هایم فراموشم شد و از تصور حرفی که زده بود خنده ام گرفت. چند ثانیه به تماشاي خنده هایم نشست و بعد گفت: - پاشو بریم. چایی که بهمون ندادي حداقل کپه مرگمونو بذاریم. صبح باید زود بیدار شیم. تا کنار کانکس شانه به شانه رفتیم. موقع خداحافظی گفت: - نمی ترسی که؟ می خواي بیاي پیش من بخوابی؟ هواي خنک را به انتهایی ترین نقاط ریه ام فرستادم و گفتم: - نه. نمی ترسم. اگه ترسیدم مشت می زنم. لبخندي زد و گفت: - باشه. چیزي لازم داشتی خبرم کن. خودت راه نیفتی تو سایت. من اگر می مردم هم محال بود بی اطلاع او جایی بروم. دیگر طاقت فریادهایش را نداشتم. دستم را روي چشمم گذاشتم و گفتم: - چشم پسرم. - آفرین. حالا دیگه برو. شب بخیر. رفتم. صدایش را از پشت سرم شنیدم. - قفل در یادت نره. در را قفل کردم و روي تخت نشستم و فکر کردم "یعنی پیشنهاد خوابیدن در کانکسش را به مهتا هم می دهد؟"
اسطــوره_ قسمت_451دماغم را بالا کشیدم. - نخواستم مزاحم بشم. - شاداب؟شال را از دستش بیرون کشیدم و کمی فاصله گرفتم. - تو از چیزي ناراحتی؟ ناراحت بودم، خیلی زیاد. دروغ نگفتم، اما همه راست را هم به زبان نیاوردم. - دلم واسه خونه تنگ شده. انتظار داشتم بخندد، اما نخندید. نگاهش عجیب و مچ گیرانه بود. - فقط همین؟ خودش یادم داده بود که روراست باشم و صادق. گفته بود هیچ چیز ارزش دروغ گفتن و بی ارزش شدن خودم را ندارد. - نه! فقط همین نیست. - پس چیه؟ من با دانیار هیچ راز مگویی نداشتم. کم جان نفس کشیدم و گفتم: - از فکر کردن به روزي که ازدواج کنی و بري غصه م میشه. زد زیر خنده. - چی؟ دلخور نگاهش کردم. یعنی از عمق وابستگی من به خودش خبر نداشت؟ - نخند جدي میگم. - یعنی تو از غصه روزي که من ازدواج کنم و برم سر به بیابون گذاشتی؟ صادقانه سرم را بالا و پایین کردم. - زده به سرت نصفه شبی؟ سرم را به چپ و راست تکان دادم. - حالا کی خواسته زن بگیره؟ آهی کشیدم و گفتم: - بالاخره که این اتفاق میفته. انگار موضوع برایش جالب شد. - خب بیفته. تو از چیش ناراحتی؟ یعنی براي او دور شدن از من مهم نبود؟ - از این که دیگه نمی تونم ببینمت، از این که اگه نزدیکت بشم زنت چشمامو در میاره. از این که تو هم مثل تبسم سرت گرم زندگیت میشه و منو فراموش می کنی. از این که تو تنها دوست من هستی و ... اگر یک سانتی متر جلوتر می آمد دماغش به دماغ من می خورد.
اسطــوره_ قسمت_449 و لیوان ها را درونش گذاشتم و به جاي قند کمی شکلات توي ظرف ریختم. شالی روی موهایم انداختم و اتاقک را ترك کردم. با احتیاط از دو پله کانکس دانیار بالا رفتم، اما تا خواستم در بزنم صداي مهتا را شنیدم. دستم خشک شد و گوش هایم تیز. کمی گردنم…اسطــوره_ قسمت_450- ببخشید. دیگه تکرار نمی شه. حتی عذرخواهی مظلومانه ام هم آرامش نکرد.- اگه از پنجره ندیده بودمت، اگه دنبالت نیومده بودم، اگه نمی دونستم کجایی، می دونی چه بلایی به سرم می اومد؟ می دونی؟ می دانستم داد و بیدادش از نگرانی است، از احساس مسئولیت است، اما من از صداي بلند بیزار بودم. می ترسیدم. با پشت دست اشکم را زدودم و تکرار کردم. - ببخشید. کف دستش را روي تمام صورتش کشید و نشست و بعد از چند نفس عمیق گفت: - روي همین تپه من مردایی رو دیدم که با همدیگه ور میرن. منظورم رو متوجه میشی؟ مرد با مرد! خیلی از اینایی که اینجان تبعیدین. اون قدر بد و به درد نخور بودن که فرستادنشون اینجا بلکه آدم بشن. تو خیلی از کانکسا بساط مشروب و تریاك و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم برپاست. اینجا هم نزدیک سرویس بهداشتیشونه. کافیه چشمشون به تو بیفته. می دونی چی میشه؟ نفسش تند و کلافه شد. - می دونی چی میشه یا اینو هم باید واست تشریح کنم؟ اشک هایم از گوشه لب هایم نفوذ می کرد و به دهانم طعم شوري می بخشید. نگاهش کردم و گفتم: - ببخشید. به صورت خیسم خیره شد و پوفی کرد و گفت: - خیلی خب. اشکاتو پاك کن. دلم مادرم را می خواست، نه این دانیار میرغضب را. - من اگه چیزي میگم به خاطر خودته. ممکنه دو سال اینجا باشی و هیچ اتفاقی نیفته. ممکنم هست ... پر شالم را گرفت و کشید: - هی دختره بسه دیگه. گریه نکن. تموم شد. منو ببین. دیگه عصبانی نیستم. اصلا وایسا ببینم. مگه قرار نبود واسه من چاي بیاري؟ هنوز گوشه هاي لبم از شدت بغض به پایین متمایل می شد. - آوردم، اما مهمون داشتی برگشتم. دوباره شال را کشید. براي این که از سرم نیفتد گرفتمش و خودم هم به سمتش کشیده شدم. - مهمون کدوم خریه؟ تو چاي آوردي و به خاطر مهتا به من ندادیش؟ دماغم را بالا کشیدم. - نخواستم مزاحم بشم. - شاداب؟
آدميزاد فقط با آب و نان و هوا نيستكه زنده است !اين را دانستم و میدانم كه آدمبه آدم زنده است.آدم به عشقِ آدم زنده است ..
خیلے دوستت دارم خیلے دوستت دارم خیلے دوستت دارم خیلے دوستت دارم خیلے دوستت دارم خیلے دوستت دارم ♥️