اسطــوره_ قسمت_449 و لیوان ها را درونش گذاشتم و به جاي قند کمی شکلات توي ظرف ریختم. شالی روی موهایم…
انتشار: 2026/08/21 19:38 UTCدریافت: 2026/08/21 19:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 19:50 UTC
اسطــوره_ قسمت_449 و لیوان ها را درونش گذاشتم و به جاي قند کمی شکلات توي ظرف ریختم. شالی روی موهایم انداختم و اتاقک را ترك کردم. با احتیاط از دو پله کانکس دانیار بالا رفتم، اما تا خواستم در بزنم صداي مهتا را شنیدم. دستم خشک شد و گوش هایم تیز. کمی گردنم…اسطــوره_ قسمت_450- ببخشید. دیگه تکرار نمی شه. حتی عذرخواهی مظلومانه ام هم آرامش نکرد.- اگه از پنجره ندیده بودمت، اگه دنبالت نیومده بودم، اگه نمی دونستم کجایی، می دونی چه بلایی به سرم می اومد؟ می دونی؟ می دانستم داد و بیدادش از نگرانی است، از احساس مسئولیت است، اما من از صداي بلند بیزار بودم. می ترسیدم. با پشت دست اشکم را زدودم و تکرار کردم. - ببخشید. کف دستش را روي تمام صورتش کشید و نشست و بعد از چند نفس عمیق گفت: - روي همین تپه من مردایی رو دیدم که با همدیگه ور میرن. منظورم رو متوجه میشی؟ مرد با مرد! خیلی از اینایی که اینجان تبعیدین. اون قدر بد و به درد نخور بودن که فرستادنشون اینجا بلکه آدم بشن. تو خیلی از کانکسا بساط مشروب و تریاك و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم برپاست. اینجا هم نزدیک سرویس بهداشتیشونه. کافیه چشمشون به تو بیفته. می دونی چی میشه؟ نفسش تند و کلافه شد. - می دونی چی میشه یا اینو هم باید واست تشریح کنم؟ اشک هایم از گوشه لب هایم نفوذ می کرد و به دهانم طعم شوري می بخشید. نگاهش کردم و گفتم: - ببخشید. به صورت خیسم خیره شد و پوفی کرد و گفت: - خیلی خب. اشکاتو پاك کن. دلم مادرم را می خواست، نه این دانیار میرغضب را. - من اگه چیزي میگم به خاطر خودته. ممکنه دو سال اینجا باشی و هیچ اتفاقی نیفته. ممکنم هست ... پر شالم را گرفت و کشید: - هی دختره بسه دیگه. گریه نکن. تموم شد. منو ببین. دیگه عصبانی نیستم. اصلا وایسا ببینم. مگه قرار نبود واسه من چاي بیاري؟ هنوز گوشه هاي لبم از شدت بغض به پایین متمایل می شد. - آوردم، اما مهمون داشتی برگشتم. دوباره شال را کشید. براي این که از سرم نیفتد گرفتمش و خودم هم به سمتش کشیده شدم. - مهمون کدوم خریه؟ تو چاي آوردي و به خاطر مهتا به من ندادیش؟ دماغم را بالا کشیدم. - نخواستم مزاحم بشم. - شاداب؟