تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-14 10:33 UTC
- وضعیت گردآوری
- stats_ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 36 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
hey - you should join us sep 5 at 2:00pm for "شرم روانشناختی و شرم اگزیستانسیال / سروش دباغ". https://www.clubhouse.com/i/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%BA/RNv8evmk
🏛 مرکز علم و الهیات دانشگاه شهید بهشتی برگزار میکند🔹 مرزبان زبان و جهان: نسبت زبان، معنا و زندگی در فلسفۀ ویتگنشتاین متقدم و متأخر📌 از «سکوت پرمعنای رساله» تا گستردگی «بازیهای زبانی»؛ لودویگ ویتگنشتاین چگونه مرزهای واقعیت، معنا و زیستجهان انسانی را بازتعریف کرد؟در ادامۀ سلسلهنشستهای علم، فلسفه و الهیات، میزبان دکتر سروش دباغ خواهیم بود تا سیر دگردیسیِ یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان قرن بیستم و پیوندِ عمیقِ اندیشههای او با دغدغههای اگزیستانسیل، زبان و معنای زندگی را واکاوی کنیم.👤 سخنران: دکتر سروش دباغدکترای داروسازی از دانشگاه علوم پزشکی تهراندکترای فلسفه تحلیلی از دانشگاه واریک انگلستان🗓 زمان برگزاری:شنبه، ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ (مصادف با ۱۵ آگوست ۲۰۲۶)⏰ ساعت ۱۹:۳۰ به وقت ایران⏰ ساعت ۱۷:۰۰ به وقت انگلستان📍 مکان/بستر برگزاری:[لینک ورود به جلسه و بستر برگزاری متعاقبا اطلاع رسانی خواهد شد]🔸 میزبان: مرکز علم و الهیات، پژوهشکدۀ مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی🆔 @The_Science_and_Theology_Center
✨در هوای بوستان جلسه چهلمدکتر سروش دباغ
https://t.me/theopensociety?livestream=39e0285a19bc617e54✨ “در هوای بوستان” جلسه چهلم بازخوانى هرمنوتيكى بوستان سعدىامروز یکشنبه ساعت ۴ عصر بوقت آمریکای شمالی و ۲۳:۳۰ بوقت تهران
.« سهراب از « سورۀ تماشا» سخن گفت و آیات روح نواز آنرا در کتاب « حجم سبز» به تصویر کشید: « به تماشا سوگند/ و به آغاز کلام/ و به پرواز کبوتر از ذهن/ واژه ای در قفس است/ حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود/... پی گوهر باشید/ لحظه ها را به چراگاه رسالت/ ببرید/...هر که با مرغ هوا دوست شود/ خوابش/ آرامترین خواب جهان خواهد بود/ آنکه نور از سرانگشت زمان بر چیند/ می گشاید گره پنجره ها را با آه». بر همین سیاق، نگارنده سرود «سورۀ حضور» را خوانده و بر کشیده: حضوری که با دست ردّ زدن به سینۀ گذشتۀ از میان رخت بربسته و آیندۀ نیامده و به محاق راندن پریشانی و پاشانی، میتوان لمس اش کرد. حضوری که به مدد «تراوش بی واسطۀ نگاه» و نظاره کردنِ نابِ امور پیرامونی در فضای « سکوت معنوی»، میتوان استنشاق اش کرد. حضوری که با خاموش کردن تموّجات ذهنی و قیل و قالهای درونی، آرامشی آبی رنگ را در روان من و تو می کارد.حضوری که تماما دربرگیرنده است و افزون بر جان و روان، بدنت را هم احاطه می کند و در کام می کشد؛ بسان موجی که به ساحل می رسد و همۀ خانه ای را که کودکی سه ساله با ماسه ساخته، فرا می گیرد، در خود می شوید و فرو می برد و چیزی از آن بر جای نمی گذارد.حضوری که از جنس آب و خرد و روشنایی است، با «تنهایی مخملین» و « مرگ آگاهی» در می رسد و سبکباری و سبکبالی را برای سالک مدرن رقم می زند.حضوری که بسان نسیمی که میان شاخه های درخت بید می وزد و با برگهایش معاشقه می کند، در تار و پودِ بدن و روان من و تو می تند و آنرا به اهتزاز در می آورد. حضوری که با « زمان-در» و زمانیدن عجین گشته، پس زنندۀ ملال است و تازگی و طراوتی انبوه را به سمت ات می کوچاند. حضوری که از غم و شادی های متعارف عبور می کند، فراتر از « خوشحالی» می نشنید و با «خرسندی» و «دل خرّم» در می رسد و « اصلِ اصلِ شادمانی» را در زیست-جهان ات می کارد تا سبز شود. حضوری که .....» نقل از کتاب « زمزمه های مخملین: نجواهای اگزیستانسیل» نوشته سروش دباغ نشر سهروردی پاییز 1404 خورشیدی https://www.instagram.com/reel/Db095BbRdci/?igsh=MWY1bHV6eHhvbmxkNg==
📝 *-شریعتی، شاندل و مسلمانی*✍ دکتر "سروش دباغ"، فیلسوف و روانشناس، در واکنش به اظهارات موسی غنینژاد، در مورد مرحوم دکتر "علی شریعتی" در مقالهای نوشت:✍ پس از انتشار مطلب هفتۀ گذشتهام در نقدِ صریحِ «شیاد» خوانده شدنِ علی شریعتی توسط موسی غنینژاد و تاکید بر «سخنان غرضورزانه، خصمانه و سستِ» متعددِ پیشین ایشان دربارۀ شریعتی و دیگر نواندیشان دینی، پرسشهای حقیقت جویانه متعددی دریافت کردم. سطور پیش رو را در پاسخ به این عزیزان مینویسم. برای دیگرانی که فرصت را برای هتاکی و فحاشی و عقدهگشایی مناسب دیدند و به یمین و یسار زدند و دوغ و دوشاب را به هم آمیختند، پاسخی جز بیاعتنایی و دعا کردن ندارم:*۱-* دوازده سال پیش، مورخۀ اول اسفند ماه سال ۱۳۹۲ خورشیدی، در روزنامۀ «اعتماد»، پاسخی مکتوب به سخنان موسی غنینژاد دربارۀ میراث نواندیشی منتشر کردم. نقد آثار دیگر اهالی فکر و قلم، کار نیکویی است و به غنای فضای معرفتی و مباحث روشنفکری البته کمک میکند. ✍در همین راستا، به قدر وسع، طی بیست سال گذشته، بارها به صورت شفاهی و مکتوب، به آثار متفکران و اندیشهوران پرداختهام. سخنان و مکتوبات انتقادیِ متعددی نیز طی این سالیان دربارۀ آثار و کارهایم منتشر شده، که حقیقتا از نقدهای عالمانۀ دیگران بهره بردهام. در عین حال، شرط اول برای قدم گذاشتنِ رهگشا در این وادی، آشنایی مکفی با ادبیات هر بحث است.✍ نقدهای غنینژاد، انصافا از این شرط اولیه برخوردار نیست و آشکارا حکایت از این مهم میکند که ایشان با تکیه بر آشنایی اجمالی و تورق کردن آثار نواندیشان دینی و بیخبری از حجم انبوه کارهایی که طی نیم قرن اخیر در این حوزه انجام شده، پای در این میدان نهاده، گز نکرده بریده و سخنان ناسنجیدۀ متعددی گفته است.*۲-* دربارۀ استفادۀ دکتر شریعتی از «شاندل» و سخنان خود را بر دهان او گذاشتن، عدهای مراد و منظور مرا درست در نیافتند و اشاره به «پروفسور» بودن شاندل کردند و یا به نحوۀ انتشار مقالات آکادمیک و تقلب کردن ( plagiarism) در دنیای کنونی پرداختند؛ گویی که امئال بنده دستمان در کار نیست و از این امور بیخبریم!✍صورت مسئله از این قرار است. کسی، برخی از ایدههای خودش را، بنا به هر علت و انگیزه و ملاحظهای تحت نام دیگری منتشر کرده و سخنانش را بر زبان شخص دیگری گذاشته است. نه ادعای انتشار مقالۀ و کتاب آکادمیک کرده، و نه ایدهها و سخنان دیگران را سرقت کرده است. ✍در این باب چه میتوان گفت؟ پاسخ ساده است. در تاریخ فلسفه و ادبیات، به علل گوناگونی این کار طی چند سده اخیر توسط نویسندگان برجستهای صورت گرفته، از "اسپینوزا" و "کِیر کگور" گرفته تا "سن زون پرس"، شاعر فرانسوی برنده جایزه نوبل ادبیات در سده بیستم.✍ روشن است که با هر انگیزه و علتی این نویسندگان از اسامی مستعار برای نشر آثارشان استفاده کرده باشند، اطلاق صفت «شارلاتان» بر آنها زشت و سخت غیرمنصفانه است؛ قصۀ شاندل و شریعتی هم از این سنخ است. ✍اگر کسی با تاریخ ادبیات، هنر و فلسفه و چند و چون انتشار آثار خلّاقه آشنا باشد، نیک میداند که برخی از نویسندگان، گویندگان و هنرمندان از سدههای گذشته تا امروز از چنین شگردی بهره بردهاند. اگر غنینژاد این مطلب را میدانست، مرتکب چنین خطای سهمگینی نمیشد و مشت خود را باز نمیکرد.*۳-* افزون بر خطای زشت و زنندۀ «شارلاتان» خواندن علی شریعتی، موسی غنینژاد ابراز تردید در اسلام و مسلمانی او کرده و تلویحا حکم به خروج او از دایرۀ اسلام او داده؛ عملی به غایت دلآزار، غیراخلاقی و خطرناک. بگذریم از اینکه یک اقتصاددان که کارش اقتصاد است، نه الاهیات و فلسفه و دین شناسی؛ چه صلاحیتی دارد که دربارۀ چند و چون مسلمانیِ فلانی و بهمانی اظهار نظر کند؛ بپرسیم ایشان چگونه به این نتیجه رسیده و از ما فی الضمیر نویسندۀ « کویریات» با خبر گشته؟ ✍شیخ اجلّ میگفت: « در باطنش غیب می نمیدانم» و رند رواقیِ شیراز نشین میگفت:«ناامیدم مکن از سابقۀ لطف ازل/ تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟»✍اگر موسی غنینژاد با میراث حکمی- عرفانیِ مروّت محور ما قدری آشنایی داشت و اهل مدنّیت و مدارا بود؛ بر بغض و کینتوزیِ ریشهدار خود مهار میزد، پا در کفش جماعت اهل تکفیر نمیکرد، چنین اتهام درشت و سخیفی به کسی که دستش کوتاه از دنیاست نمیزد و چنین بدنامیای را به جان نمیخرید:چون غرض آمد، هنر پوشیده شدصد حجاب از دل، بسوی دیده شد__📢 #خبرستان | #دیلیتلگرام【صحت✦دقت✦سرعت】📲 تلگرام:https://t.me/khabarestan_ir💬 واتساپ:https://chat.whatsapp.com/FwlbOGIITib4o69VukOKC0🗨 بله:https://ble.ir/khabarestan_dailytelegram
.زمزمۀ 7. « زندگی یعنی : یک سار پرید/از چه دلتنگ شدی ؟/دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید/کودک پس فردا/کفتر آن هفته/یک نفر دیشب مرد/ و هنوز، نان گندم خوب است/و هنوز، آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند/قطره ها در جریان/برف بر دوش سکوت.» روزگاری که مشغول درس و مشق فلسفی بودم و رسالۀ دکتری خود درحوزۀ فلسفۀ اخلاق و فلسفۀ زبان را می نوشتم، روی آراء دیوید راس، فیلسوف انگلیسی معاصر و مکتبِ « اخلاق در نظر اولِ» اش و بصیرت هایی که در آن موج می زد،کار می کردم. به روایت او « سپاسگزاری»، یکی از وظایف اخلاقیِ در نظر اولِ( prima facie) من و توست؛ که اگر مانع و رادعی در میان نباشد و با وظیفۀ اخلاقی در نظر اول دیگری تعارض نداشته باشد، بدل به « وظیفۀ واقعی( actual duties) می گردد و قوام بخش داوری و کنش اخلاقیِ موجه. دو دهه گذشت و مجددا با مفهوم سپاسگزاری ( gratitude) مواجه گشتم، اما این بار در حوزۀ روان درمانی و سلامت روان. « سپاسگزاری از خود»، « سپاسگزاری از دیگران» و « سپاسگزاری از هستی»، به رغم همۀ کژیها، کمبودها و کاستی هایی که من و تو در زندگی داریم و به رغم تمام بادهای ناموافق و تلخی که در پیرامون می وزد، بر حجم سلامت روان ما می افزاید. ثبت کردن و نگاشتنِ آنها برای خود، در قالب نامۀ سپاسگزاری (gratitude journal)، چنانکه روان درمانگران توصیه می کنند، در جای خود روحنواز است و بر میزان هیجانات مثبت می افزاید؛ سپاسگزاری های واقع بینانه ای که داشته ها و برخورداریهای خرد و درشت را در خود، دیگران و هستی می بیند، برجسته می کند و فرا یاد می آورد. سهراب، در فقراتی از شعرِ « پاکی خوشۀ زیست» که در پیشانیِ این زمزمه قرار گرفته، با یاد کردن از خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته، نان گندمِ خوب، آب نوشیدنِ اسبان، «سپاسگزاری از هستی» را به تصویر کشیده؛ همچنان که در دفترهای «صدای پای آب» و «حجم سبز»، «سپاسگزاری از خود» را با خویش زمزمه کرده و بر صفحۀ کاغذ آورده؛ سپاسگزاری هایی که بر میزان سلامت روان و « آرمیدگی» او البته افزوده:« روزگارم بد نیست/تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی/ مادری دارم، بهتر از برگ درخت» و « من چه سبزم امروز/ و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی سر رسد از پس کوه...» روزگاری که دلمشغول مفهوم «سپاسگزاری» در حوزۀ اخلاق بودم؛ هیچ تصور نمی کردم که دفتر روزگار ورق آشکاری می خورد و در حوزۀ روان پژوهی و روان درمانی، مجددا با مقولۀ «سپاسگزاری» مواجه می شوم و سر و کار پیدا می کنم. زندگی و تجربۀ زیستۀ آدمیان، بسان طوماری است که رفته رفته باز میشود و متضمنِ نادیده ها، ناشنیده ها، ناخوانده ها، ناگفته ها و شگفتی های فراوانی است؛ ناشنیده ها و ناخوانده هایی که گاه من و تو را غافلگیر میکند، در کام میکشد و لبخندی بر لبانمان می نشاند.» نقل از : کتاب « زمزمه های مخملین»، جلد دومنویسنده: سروش دباغ https://www.instagram.com/reel/Dbtac_aK_sa/?igsh=MWFwdGMxZmIxdWRkNQ==
شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،وقتی میخواند نمی شنیدم...وقتی دیدم که نبود...وقتی شنیدم که نخواند...!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،تشنه آتش باشی و نه آب...و چشمه که خشکید، ...تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش، و بعد ِعمری گداختناز غم ِنبودن کسی که، تا بود،از غم نبودن تو میگداخت. #علی_شریعتی #کویر_علی_شریعتی #کویریات#عبدالکریم_سروش#سروش_دباغ
کارگاه خودکاوی فلسفی ✍️وقتی زندگی دیگر مثل گذشته بدیهی و معنادار به نظر نمیرسد، چگونه باید ادامه داد؟رنجهای ناشی از مصائبی چون جنگ، فقر، مرگ عزیزان... را چگونه میتوان تحمل کرد؟چطور میان رفتن و ماندن تصمیم بگیریم؟آیا فرزندی به جهانی نامطمئن بیاوریم؟تنهایی، شرم و نگاه دیگران چه اثری بر انتخابهای ما دارند؟📌در «کارگاه خودکاوی فلسفی» با تدریس سروش دباغ، این پرسشها را با نگاهی فلسفی و با بهرهگیری از روانشناسی اگزیستانسیال بررسی میکنیم.🖌سروش دباغ، پژوهشگر فلسفه، نویسنده، مترجم و مدرس فلسفه است. 🔴این دوره بهصورت کارگاهی برگزار میشود و در کنار مباحث نظری، فضایی برای گفتوگو، مشارکت هنرجویان، نوشتار تأملی و تمرینهای فردی دارد.📌جلسات در پلتفرم اختصاصی هنرستان برگزار میشوند و پس از برگزاری آنلاین، فایل هر جلسه نیز در پنل هنرجویان قرار میگیرد تا بعداً امکان مشاهده دوباره آن را داشته باشند.👈 ثبتنام برای فارسیزبانان داخل و خارج از ایران امکانپذیر است.🔗مشاهده جزئیات و ثبتنام: https://honarestan.org/courses/129پلتفرم آموزشی هنرستانوبسایت | یوتیوب | اینستاگرام |
همچنین بخاطر می آورم سخن داریوش شایگان فقید را، در یکی از دیدارهایی که به اتفاق دوست نازنینم محمد منصور هاشمی با او داشتیم و مهمانش بودیم. وقتی صحبتمان گل انداخته بود، دکتر شایگان که از انس عمیق من با زیست-جهان سپهری با خبر بود، ما را به یکی ازاتاقهای منزلش برد و تابلوی نقاشی ای را که سهراب کشیده و به او یادگاری داده بود، به من و منصور نشان داد. خوب خاطرم هست برای لحظاتی سکوتی عمیق در اتاق برقرار شد. پس از آن شایگان نگاهی به ما کرد و گفت: به قول هندوها، این دنیا از جنس عالم « مایا» است؛ بسان خواب خیال انگیز بلندی که داریم می بینیم و وقتی روی در نقاب خاک می کشیم، از این خواب بلند بیدار می شویم. سپهری در دفتر « شرق اندوه» با خود زمزمه می کرد: « و شکستم آویز فریب/ و دویدم تا هیچ/ و دویدم تا چهرۀ مرگ/ تا هستۀ هوش». شعر سهراب برایم تداعی کنندۀ رباعی خیام و خاطرۀ منزل شایگان است و سخت بر دلم می نشیند. این روزها، مشغول بسامان کردنِ فرزند معنوی جدیدم «روایت های رنج و جنگ» به اتفاق ویراستار محترم هستیم. کتاب متضمنِ جستارها و نوشتارهایی است که طی سیزده ماه گذشته طی دورانِ جنگ دوازده روزه، کشتار دیماه، جنگ چهل روزه و پس از آن، بر قلم ام جاری گشته است. وقتی به سالیان سپری شده نظر می کنم؛ از منظری جزئیاتِ تتبعات و تاملات و جدّ و جهد و اوقاتی که صرف نوشتن، ویرایش و نهایی شدن کتابهای سی و سه گانه ام طی بیست و دو سال گذشته شده را بخاطر می آورم. در عین حال، از منظری دیگر، تو گویی این سالیان بسرعت باران بهاری رعد آسایی که می بارد و زود بند می آید، سپری گشته و بخشی از یک خواب خیال انگیز بوده است. احوال غریبی است و طرفه موجودی ست آدمیزاد!...
.یادش بخیر! همین روزها بود، در یکی از روزهای گرم مردادماه سال 1381 خورشیدی. گیوه ها را برکشیدم، رخت سفر به تن کردم و برای ادامۀ تحصیل در رشتۀ فلسفه عازم انگلستان شدم. « این قافله عمر عجب می گذرد!». طی قریب به ربع قرن گذشته، چه زیر و زبرها و بالا و پایین هایی که در زندگی ام رخ نداده؛ افزون بر تحولات و تلاطم های بسیاری که فضای اجتماع و سیاست کشورمان طی این سالیان را تحت تاثیر خود قرار داد. پس از اتمام تحصیل در دانشگاه واریک به ایران برگشتم و پنج سالی عضو هیئت علمی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران بودم. در ادامه، پس از طوفان سیاسی ای که در آسمان خانوادۀ ما وزید و از قضای روزگار ساکن امریکای شمالی گشتم، پنج سالی در دپارتمان «مطالعات تاریخیِ» دانشگاه تورنتو، دورۀ پسا- دکترا را سپری کردم. پس از آن، همزمان با تدریس در «بنیاد سهروردیِ» تورنتو، دوباره لباس دانشجویی به تن کردم و سه سال در دانشگاه یورک ویل مشغول درس و مشق شدم و فوق لیسانسِ « روانشناسی مشاوره ای» را دریافت کردم. در حال حاضر، بیش از پنج سال است که در کسوتِ روان درمانگر ثبت شده ( Registered Psyhotherapist)، مشغول به کار و بار تراپی و روان درمانی در کانادا هستم. اکنون که در 52 سالگی این سطور را می نویسم و به نظارۀ سالهای سپری شده نشسته ام، تو گویی در حال دیدنِ خواب خیال انگیزِ بلندی هستم که به سرعت باد گذشته و تنها خاکستری از خود بر جای نهاده است. این روزها این رباعیِ پر مغز خیام را با خود زمزمه می کنم: « شادی بطلب که حاصل عمر دمی است هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است احوال جهان و اصلِ این عمر که هست خوابی و خیالی و فریبی و دمی است».👇👇👇 https://www.instagram.com/p/DboZl96qgqp/?igsh=MW52ZG9vaWF2bDA5Mg==
✨ "در هوای بوستان" جلسه سی و نهمدکتر سروش دباغ @theopensociety
نسبتی با رحمت محمدی و عدالت علوی ندارد، شرط عقل و اخلاق نیز نیست؛ بازی با آتشی است که میتواند بار دیگر میهن را گرفتار شعلههای خانمانسوز کند. حاکمیت نباید از یاد ببرد که مردم همچنان داغدار خونهای بهناحقریختهشده در دیماه گذشتهاند. پس باید التیامبخشیدن به زخمها را سرلوحه سیاست داخلی خود قرار دهد، نه اینکه با اعدامها به زخم ملی نمک بپاشد و اشتباهات پیشین را در این شرایط واقعاً حساس تکرار کند و ناآگاهانه بذر فتنه و فاجعه بعدی را بکارد.پیش از این گفتهام که چند و چون آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی سال پیش گذشت، باید با تحقیقات همهجانبه یک کمیته مستقل و ملی حقیقتیاب روشن شود. تا آن زمان لازم است تکتک متهمان به وکیل مستقل، دادگاه علنی و حق دفاع واقعی دسترسی داشته باشند. صد البته خانوادههای همهی قربانیان، نه فقط وابستگان به حکومت و یا حامیان آن نیز از حق دادخواهی برخوردار گردند.روشن است که مخالفت من با اعدام بهمعنای انکار جرم یا نادیدهگرفتن رنج قربانیان نیست. اما معتقدم عدالت ترمیمی باید هم از حقوق متهمان دفاع کند، هم حقوق تمام قربانیان و خانوادههای آنها را بهرسمیت بشناسد و هم در صدور حکم و یا اجرای آن مصالح ملی را در نظر بگیرد.... اعدامها، صرفنظر از مغایرتشان با موازین حقوق بشر، دردی از ایران را دوا نمیکند و ترسی هم در دلها نمیاندازد. حتی اگر بپذیریم که ممکن است هراس موقت ایجاد کند، اما تردید نیست که مشروعیت، رضایت و ثبات پایدار نمیسازد و چرخه تخاصم و انتقام را سرعت میبخشد و عمیقتر میکند. »
.« کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد» ادیبان گفته اند تکرار و تاکید بر مطلبی، از لطف آن می کاهد و در جای خود ملال انگیز میشود. سخن درستی است، اما چه میتوان کرد وقتی کنش و رفتاری توسط حکومت تکرار می شود و مسئولان عنایتی به مطالبات و اعتراضات بحقّ بخش مهمی از مردمان و جامعۀ مدنی نمی کنند. طی ماههای اخیر، چندین بار به صورت مکتوب و شفاهی در اعتراض به حجم اعدام های چشمگیر جوانان توسط قوۀ قضائیه سخن گفته و نوشته ام. به چه زبانی باید گفت که در وضع و حال کنونی کشور، مملکتی که با جنگی خانمانسوز درگیر است؛ مملکتی که با بحران های معیشتیِ جدّی دست و پنجه نرم می کند و چند ده میلیون از شهروندانش، به گواهی منابع معتبر زیر خط فقر اند و وضعیت معیشتیِ وخیمی دارند؛ مملکتی که ... اصرار بر اجرای احکام اعدام معترضان دیماه سال گذشته، از منظر روانشناسیِ اجتماعی، والله جز انباشت و افزایش حجم بغض و نفرت مردمان و ضخیم تر شدنِ دیوار بی اعتمادی میان مردمان و حکومت، حاصلی ندارد. دوست و برادر عزیزِ دربندم مصطفی تاجزاده که غمگنانه بیش از یازده سال از عمر شریف خود را در زندان اوین سپری کرده، در بیانیۀ دردمندانه و مشفقانه ای که در زندان نگاشته و امروز منتشر شده، همین دغدغه ها را به نیکی به تصویر کشیده است. خوش دارم فقراتی از آنرا با مخاطبان عزیز همخوان کنم: « در چنین شرایطی که ایران و ایرانی بیش از هر زمان دیگری به عقلانیت، آرامش، همدلی، همبستگی، گفتوگو، صلح و آشتی ملی نیاز دارد، هر اقدامی که بر شدت خشم و استیصال شهروندان بیفزاید، ناامیدی را گسترش دهد و جامعه را دوقطبیتر کند، عملی بهغایت نابخردانه محسوب میشود که راه بر ظهور تضادهایی آشتیناپذیر میگشاید و زمینه را برای وقوع نزاعهای خونین داخلی و لیبیکردن ایران مساعد میکند. فاصله کوتاه شش ماهه جنگ ۱۲ روزه با اعتراضات سراسری در دیماه ۱۴۰۴ به حاکمیت زنهار میدهد که از آن تجربه تلخ و اسفبار درس بگیرد؛ با اصلاحات اساسی و فوری به جلب اعتماد، رضایت و مشارکت آحاد شهروندان همت گمارد؛ و فکر اداره کشور با راهبرد «النصر بالرعب» یا «سیاست مشت آهنین» را از سر بهدر کند؛ به وادی لجاجت و انتقامجویی نیفتد و به اعدام جوانان معترض پایان دهد. فرستادن شتابزده و سریعتر از روال معمول جوانان عمدتا کمسنوسال به پای چوبههای دار، آنهم به حکم دادگاههایی که روند رسیدگی حقوقی و قضایی در آنها با ایرادها و ابهام های جدی مواجه است و از شفافیت بی بهره اند، 👇👇👇 https://www.instagram.com/p/Dblz9fnKcIi/?igsh=bHM3dTk4eGhjc24z
neemaad.com | شریعتی، شاندل و مسلمانیhttps://neemaad.com/nmd10033752.htm
روشن است که با هر انگیزه و علتی این نویسندگان از اسامی مستعار برای نشر آثارشان استفاده کرده باشند؛ اطلاق صفت « شارلاتان» بر آنها زشت و سخت غیر منصفانه است، قصۀ شاندل و شریعتی هم از این سنخ است. اگر کسی با تاریخ ادبیات، هنر و فلسفه و چند و چون انتشار آثار خلّاقه آشنا باشد، نیک می داند که برخی از نویسندگان، گویندگان و هنرمندان از سده های گذشته تا امروز از چنین شگردی بهره برده اند. اگر غنی نژاد این مطلب را می دانست، مرتکب چنین خطا سهمگینی نمی شد و مشت خود را باز نمی کرد. 3. افزون بر خطای زشت و زنندۀ « شارلاتان» خواندن علی شریعتی، موسی غنی نژاد ابراز تردید در اسلام و مسلمانی او کرده و تلویحا حکم به خروج او از دایرۀ اسلام او داده؛ عملی به غایت دل آزار، غیر اخلاقی و خطرناک. بگذریم از اینکه یک اقتصاد دادن که کارش اقتصاد است، نه الاهیات و فلسفه و دین شناسی؛ چه صلاحیتی دارد که دربارۀ چند و چون مسلمانیِ فلانی و بهمانی اظهار نظر کند؛ بپرسیم ایشان چگونه به این نتیجه رسیده و از ما فی الضمیر نویسندۀ « کویریات» با خبر گشته؟! شیخ اجلّ می گفت: « در باطنش غیب می نمی دانم» و رند رواقیِ شیراز نشین می گفت: « ناامیدم مکن از سابقۀ لطف ازل/ تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟». اگر موسی غنی نژاد با میراث حکمی- عرفانیِ مروّت محور ما قدری آشنایی داشت و اهل مدنّیت و مدارا بود؛ بر بغض و کین توزیِ ریشه دار خود مهار می زد، پا در کفش جماعت اهل تکفیر نمی کرد، چنین اتهام درشت و سخیفی به کسی که دستش از دنیاست نمی زد و چنین بدنامی ای را بجان نمی خرید: چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل بسوی دیده شد
.پس از انتشار مطلب هفتۀ گذشته ام در نقدِ صریحِ « شیاد» خوانده شدنِ علی شریعتی توسط موسی غنی نژاد و تاکید بر « سخنان غرض ورزانه، خصمانه و سستِ » متعددِ پیشین ایشان دربارۀ شریعتی و دیگر نواندیشان دینی، پرسش های حقیقت جویانه ی متعددی دریافت کردم. سطور پیش رو را در پاسخ به این عزیزان می نویسم. برای دیگرانی که فرصت را برای هتاکی و فحاشی و عقده گشایی مناسب دیدند و به یمین و یسار زدند و دوغ و دوشاب را به هم آمیختند، پاسخی جز بی اعتنایی و دعا کردن ندارم: 1. دوازده سال پیش، مورخۀ اول اسفند ماه سال 1392 خورشیدی، در روزنامۀ « اعتماد»، پاسخی مکتوب به سخنان موسی غنی نژاد دربارۀ میراث نواندیشی منتشر کردم. نقد آثار دیگر اهالی فکر و قلم، کار نیکویی است و به غنای فضای معرفتی و مباحث روشنفکری البته کمک می کند. در همین راستا، به قدر وسع، طی بیست سال گذشته، بارها به صورت شفاهی و مکتوب، به آثار متفکران و اندیشه وران پرداخته ام. سخنان و مکتوبات انتقادیِ متعددی نیز طی این سالیان دربارۀ آثار و کارهایم منتشر شده، که حقیقتا از نقدهای عالمانۀ دیگران بهره برده ام. در عین حال، شرط اول برای قدم گذاشتنِ رهگشا در این وادی، آشنایی مکفی با ادبیات هر بحث است. نقدهای غنی نژاد، انصافا از این شرط اولیه برخوردار نیست و آشکارا حکایت از این مهم می کند که ایشان با تکیه بر آشنایی اجمالی و تورق کردن آثار نواندیشان دینی و بی خبری از حجم انبوه کارهایی که طی نیم قرن اخیر در این حوزه انجام شده، پای در این میدان نهاده، گز نکرده بریده و سخنان ناسنجیدۀ متعددی گفته است. 2. دربارۀ استفادۀ دکتر شریعتی از "شاندل" و سخنان خود را بر دهان او گذاشتن، عده ای مراد و منظور مرا درست در نیافتند و اشاره به " پروفسور" بودن شاندل کردند و یا به نحوۀ انتشار مقالات آکادمیک و تقلب کردن ( plagiarism) در دنیای کنونی پرداختند؛ گویی که امئال بنده دستمان در کار نیست و از این امور بی خبریم!!. صورت مسئله از این قرار است. کسی، برخی از ایده های خودش را، بنا به هر علت و انگیزه و ملاحظه ای تحت نام دیگری منتشر کرده و سخنانش را بر زبان شخص دیگری گذاشته است. نه ادعای انتشار مقالۀ و کتاب آکادمیک کرده، و نه ایده ها و سخنان دیگران را سرقت کرده است. در این باب چه میتوان گفت؟ پاسخ ساده است. در تاریخ فلسفه و ادبیات، به علل گوناگونی این کار طی چند سده اخیر توسط نویسندگان برجسته ای صورت گرفته، از اسپینوزا و کیر که گور گرفته تا سن زون پرس، شاعر فرانسوی برنده جایزه نوبل ادبیات در سده بیستم. 👇👇👇 https://www.instagram.com/p/DbgWw3URRat/?igsh=MXhwYTR1a2FzNG00Ng==
neemaad.com | پاسخی به اظهارات محمد طبیبیان درباره سفر عبدالکریم سروش به ژاپن؛ «یک چمدان دروغ»https://neemaad.com/nmd10033680.htm
در عین حال، هر از گاهی برای تنویر اذهان مخاطبان نیک نفسی که تحت تاثیر این القائات کذب قرار می گیرند؛ گزیری از گرداندن قلم و نوشتن سطوری چند نیست: « هین تو کار خویش کن ای ارجمند زود کایشان ریش خود بر می کنند».
" یک چمدان دروغ" « یکی از جالبترین روایتها درباره عبدالکریم سروش مربوط به سفر گروهی از مدیران و روشنفکران ایرانی به ژاپن در اوایل دهه ۷۰ است... گزارش عبدالکریم سروش بعدها با عنوان «صناعت و قناعت» در کتاب «تفرج صنع» منتشر شد. متنی که با الهام از مولوی، نگاه انتقادی به صنعت، توسعه و تکنولوژی جدید داشت...محمد طبیبیان میگوید وقتی آن گزارش را خواندم، «بسیار برآشفته شدم»... روایت طبیبیان از فرودگاه تهران شنیدنی است: «همه ما با یک چمدان نیمهخالی برگشته بودیم. اما آقای سروش با گاری وارد شد. جعبههای وسایل برقی را روی هم چیده بودند. آنقدر که از قد پاسدار گمرک هم بالاتر بود.»فقرات فوق متعلق به به گفتگوی نشریۀ « آگاهی نو» با محمد طبیبیان است که در فضای غبارآلود روزهای اخیر در رسانه ها و شبکه های اجتماعی باز نشر شده است. « خط غلط، دفتر غلط، املاء غلط، انشا غلط». آن سفر متعلق به دهۀ شصت خورشیدی است، نه دهۀ هفتاد. نوشتار عبدالکریم سروش، پس از شرکت در آن سمینار، از جنس "جستار" و " مقاله" است، نه "گزارش"؛ که گزارش را خبرنگاران و گزارش می نویسند، نه محققان و پژوهشگران. « قناعت و صناعت»، به تعبیر امروزی، جستاری است متعلق به حوزۀ « فلسفۀ تکنولوژی». به همین سبب، در آن به آراء فیلسوفان غربی متعددی دربارۀ ماهیت و چند و چون تکنولوژی اشاراتی رفته است. همچنین نویسنده، برای ایضاح بیشتر آراء انتقادی خود دربارۀ تکنولوژی، استشهادات متعددی به میراث عرفانِ ایرانی- اسلامی کرده است. روایت محمد طبیبیان از بخش فرودگاه تهرانِ این سفر و دروغ های متعدد شاخ دارش، هم عمیقا تاسف برانگیز است و هم خوشمزه و اسباب انبساط خاطرِ مخاطب را فراهم می کند: «جعبه های وسایل برقیِ رویهم چیده شده که از قد پاسدار گمرک هم بالاتر بود!!!! ». نقل است که کسی میخواست اسکناسی جعل کند، در کار شد و اسکناس هفت هزار تومانی چاپ کرد. کسی به او گفت: یک کاری بکن که بگنجد و شک دیگران را برنینگیزد. اسکناسی جعل کن که خلایق به سهولت تشخیص ندهند تقلبی است و مشت ات باز شود و بر عقل و دانش و درایت ات خندند مرغ و ماهی!!! حکایت جعل و دروغ های جناب طبیبیان اقتصاددان ماست. من در آن سفر حضور نداشتم؛ اما به عنوان فرزند ارشدِ عبدالکریم سروش، آن دوران را خوب بخاطر دارم. قاعدتا آن گاری پر از جعبه های وسایل برقی که از قد پاسدار گمرک هم بلندتر بوده، قرار بوده به خانۀ ما سرازیر شود. قاعدتا ما فرزندان هم باید سری از آثار آنها را در خانه و سبک زندگی مان میدیدیم، که ندیدیم و ابدا اینگونه و اینچنین نبوده و این سخنان سر تا پا دروغ و جعل است. بگذریم از اینکه دوستان رنگارنگ دورانِ مدرسه و دانشگاه ام، همچنین بستگان سببی و نسبی و دوستان خانوادگی، طی دهه های گذشته، با سبک زندگیِ خانوادۀ ما به خوبی آشنا هستند و میدانند که چنین ادعاهای دروغی، فرسنگ ها با واقعیت فاصله دارد. نیک میدانم که خانوادۀ ما دوستان و دشمنان بسیاری دارد. محبت و لطف بسیارِ دوستان، همدلان و همفکران که همیشه شامل حال ما بوده است. به دشمنانی که در کار کین توزی، تهمت زنی و دروغ پراکنی اند، توصیه می کنم به سراغ امور دیگری بروند و مراد خود را در جایی دیگر جستجو کنند. شکر خدا، نه اندک آلودگی مالی داشته و داریم، نه زندگی تجملاتی ای داشته و داریم که نیازی به جعبه های انبوه وسایل برقی داشته باشد!!. چمدان شخصیِ جناب طبیبیان به گواهی خودشان نیمه خالی بوده؛ اما چمدان روایت شان تماما خالی بوده و یا پر از دروغ و جعل.هر چند این سخنان سرتا پا دروغ، بسان کف روی آب است و باید «کار خویش» را پی گرفت و عنایتی به این قیل و قالها نکرد؛ 👇👇
.او نیز گذشت از این گذرگاهوان کیست که نگذرد از این راهدیروز خبر روی در نقاب خاک کشیدن عمویم را در غربت شنیدم و به اندازه یک ابر دلم گرفت. پدرم برایم نوشت: "عمو هم وفات کرد بابا جان. خدا رحمتش کند!". دست تقدیر، عمو و زن عموی عزیزم را بفاصله سه ماه از ما گرفت. روحشان شاد! از راه دور دستان پسرعموهای عزیزم را به گرمی می فشارم و به ایشان تسلیت می گویم. کاش بودم و در مراسم تدفین و ترحیم شرکت می کردم؛ اما چه کنم که بسته پایم و فرسنگها دورم.خاطرات انبوهی از دوران کودکی، نوجوانی و ابتدای جوانی از عمو و زن عمویم و روزگاری که منزل شان می رفتیم ، دارم. یادش بخیر! تابستانها، گاهی منزل عمو می ماندم و به اتفاق پسر عموهایم فوتبال بازی می کردیم، از درخت و کوه بالا می رفتیم، در رودخانه و دریاچه تن به آب می زدیم و شنا و شیطنت می کردیم. " یاد باد ان روزگاران یاد باد! "عموی مرحوم ام، خوش محضر، باصفا، زیرک و شوخ طبع بود. اهل ورزش بود، کوه زیاد میرفت. صدای خوشی هم داشت، شعر هم می گفت، کلاس آواز رفته و تعلیم دیده بود. بارها در خلوت و جلوت صدای گرمش را شنیده بودیم. خاطرم هست در مراسم عروسی ام به اتفاق چند نوازنده سازهای سنتی، با صدای خوش آواز و تصنیفخواند و رونق و صفایی به محفل انس ما بخشید.پس از اتمام درس و مشق در دانشگاه تهران، قبل از عزیمت به انگلستان برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه، چند سالی با هم همکار و همسایه بودیم در یک ساختمان و هر روز یکدیگر را می دیدیم. عمو مدیر انتشارات "صراط" بود و من مدیر موسسه "معرفت و پژوهش". بیست و دو سال پیش، اولین کتابم "آئین در آیینه: مروری بر آرا عبدالکریم سروش"، به همت ایشان توسط نشر "صراط" منتشر شد.چندی پیش، پس از فوت زن عمویم که با عمو پیام صوتی رد و بدل کردیم و صحبت کردیم؛ هیچ فکر نمی کردم آخرین مکالمه ی ما باشد و دیدارمان به قیامت بیفتد.برای خانواده محترم عمویم و سایر بستگان، صبر بر این مصیبت را به دعا از جان جهان میخواهم و پیام پر از مهر خود را به گوش باد صبا که پیک دور افتادگان است می خوانم؛ مگر به مزار آن عزیز سفر کرده برساند: چون دعامان امر کردی ای عجاباین دعای خویش را کن مستجاب https://www.instagram.com/p/DbREavHqjPb/?igsh=MWJpdXh2bG5hbjNoMg==
.او نیز گذشت از این گذرگاهوان کیست که نگذرد از این راهدیروز خبر روی در نقاب خاک کشیدن عمویم را در غربت شنیدم و به اندازه یک ابر دلم گرفت. پدرم برایم نوشت: "عمو هم وفات کرد بابا جان. خدا رحمتش کند!". دست تقدیر، عمو و زن عموی عزیزم را بفاصله سه ماه از ما گرفت. روحشان شاد! از راه دور دستان پسرعموهای عزیزم را به گرمی می فشارم و به ایشان تسلیت می گویم. کاش بودم و در مراسم تدفین و ترحیم شرکت می کردم؛ اما چه کنم که بسته پایم و فرسنگها دورم.خاطرات انبوهی از دوران کودکی، نوجوانی و ابتدای جوانی از عمو و زن عمویم و روزگاری که منزل شان می رفتیم ، دارم. یادش بخیر! تابستانها، گاهی منزل عمو می ماندم و به اتفاق پسر عموهایم فوتبال بازی می کردیم، از درخت و کوه بالا می رفتیم، در رودخانه و دریاچه تن به آب می زدیم و شنا و شیطنت می کردیم. " یاد باد ان روزگاران یاد باد! "عموی مرحوم ام، خوش محضر، باصفا، زیرک و شوخ طبع بود. اهل ورزش بود، کوه زیاد میرفت. صدای خوشی هم داشت، شعر هم می گفت، کلاس آواز رفته و تعلیم دیده بود. بارها در خلوت و جلوت صدای گرمش را شنیده بودیم. خاطرم هست در مراسم عروسی ام به اتفاق چند نوازنده سازهای سنتی، با صدای خوش آواز و تصنیفخواند و رونق و صفایی به محفل انس ما بخشید.پس از اتمام درس و مشق در دانشگاه تهران، قبل از عزیمت به انگلستان برای ادامه تحصیل در رشته فلسفه، چند سالی با هم همکار و همسایه بودیم در یک ساخ https://www.instagram.com/p/DbREavHqjPb/?igsh=MWJpdXh2bG5hbjNoMg==
کارگاه خودکاوی فلسفی ✍️وقتی زندگی دیگر مثل گذشته بدیهی و معنادار به نظر نمیرسد، چگونه باید ادامه داد؟رنجهای ناشی از مصائبی چون جنگ، فقر، مرگ عزیزان... را چگونه میتوان تحمل کرد؟چطور میان رفتن و ماندن تصمیم بگیریم؟آیا فرزندی به جهانی نامطمئن بیاوریم؟تنهایی، شرم و نگاه دیگران چه اثری بر انتخابهای ما دارند؟📌در «کارگاه خودکاوی فلسفی» با تدریس سروش دباغ، این پرسشها را با نگاهی فلسفی و با بهرهگیری از روانشناسی اگزیستانسیال بررسی میکنیم.🖌سروش دباغ، پژوهشگر فلسفه، نویسنده، مترجم و مدرس فلسفه است. 🔴این دوره بهصورت کارگاهی برگزار میشود و در کنار مباحث نظری، فضایی برای گفتوگو، مشارکت هنرجویان، نوشتار تأملی و تمرینهای فردی دارد.📌جلسات در پلتفرم اختصاصی هنرستان برگزار میشوند و پس از برگزاری آنلاین، فایل هر جلسه نیز در پنل هنرجویان قرار میگیرد تا بعداً امکان مشاهده دوباره آن را داشته باشند.👈 ثبتنام برای فارسیزبانان داخل و خارج از ایران امکانپذیر است.🔗مشاهده جزئیات و ثبتنام: https://honarestan.org/courses/129پلتفرم آموزشی هنرستانوبسایت | یوتیوب | اینستاگرام |
🖊 شریعتی، شاندل و مسئلهای که مسئله امروز ما نیست✍️ فتانه هویدا@sokhanranihaaنقد اندیشه، شرط پویایی هر جامعه زنده است. همانگونه که اندیشههای شریعتی، غنینژاد و هر متفکر دیگری باید در معرض نقد قرار گیرند هیچ شخصیت فکری نیز نباید از نقد مصون باشد. از این منظر نقد آقای موسی غنینژاد بر شریعتی و پاسخهایی که به آن داده شده بخشی از یک گفتوگوی مشروع فکری است.با این حال به نظر میرسد محل اصلی اختلاف درباره «شاندل» گاه بهدرستی صورتبندی نمیشود. صرف خیالی بودن یک شخصیت بهخودیخود نه دلیل بر فریب است و نه نشانه بیاعتباری یک اندیشه.در این میان، مقایسه شاندل با سقراط در آثار افلاطون یا زرتشت در چنین گفت زرتشت نیچه، هم درست است و هم نادرست بسته به اینکه از چه منظری به آن بنگریم. منتقدان بهدرستی یادآور میشوند که سقراط و زرتشت هر دو شخصیتهایی با پیشینه تاریخیاند در حالی که شاندل چنین پیشینهای ندارد و آفریده ذهن شریعتی است. از این حیث میان آنها تفاوتی انکارناپذیر وجود دارد.اما این تنها نیمی از ماجراست ،از منظر فلسفی آنچه اهمیت دارد صرفاً وجود تاریخی شخصیتها نیست بلکه کارکرد آنها در متن است. سقراط در گفتوگوهای افلاطون صرفاً سقراط تاریخی نیست؛ او به زبان فلسفی افلاطون تبدیل میشود. زرتشت نیچه نیز بازسازی زرتشت تاریخی نیست بلکه شخصیتی مفهومی است که نیچه از طریق او بنیادیترین اندیشههای خود را بیان میکند. اگر شاندل را نیز از این منظر بنگریم او را میتوان شخصیتی مفهومی دانست که شریعتی از طریق او بخشی از تأملات و گفتوگوهای درونی خود را بیان کرده است. بنابراین، شباهت این شخصیتها نه در منشأ تاریخی بلکه در کارکرد فلسفی و روایی آنهاست.از همین رو تفاوت میان شاندل با سقراط یا زرتشت بهتنهایی نمیتواند مبنایی برای متهم کردن شریعتی به «شیادی» باشد. صرف اثبات اینکه شاندل شخصیتی تاریخی نبوده، برای اثبات اتهام شیادی کافی نیست. برای رسیدن به چنین داوریای منتقد باید نشان دهد که شریعتی آگاهانه و با قصد فریب این شخصیت را بهعنوان یک استاد واقعی معرفی کرده و اعتبار استدلالهای خود را بر این معرفی استوار ساخته است. چنین ادعایی باید با استناد مستقیم به آثار شریعتی و شواهد تاریخی اثبات شود نه صرفاً با این گزاره که «شاندل وجود خارجی نداشته است.»این بحث زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که آن را در نسبت با مسائل امروز جامعه بسنجیم. حتی اگر این اختلاف نیز به نتیجهای روشن برسد، پرسش مهمتری همچنان باقی میماند: جایگاه چنین مناقشهای در میان مسائل امروز جامعه ایران کجاست؟طرح این پرسش به معنای کماهمیت دانستن تاریخ اندیشه نیست. جامعه میتواند و باید همزمان درباره تاریخ، فلسفه و مسائل روز گفتوگو کند اما همانگونه که هر جامعهای ناگزیر از اولویتبندی منابع و امکانات خود است فضای عمومی و روشنفکری نیز ناگزیر از اولویتبندی موضوعات است.امروز ایران با جنگ، ناامنی، آسیب به زیرساختها، تورم، بیکاری، گسترش فقر، دشواری دسترسی به درمان، مهاجرت ، کاهش اعتماد عمومی و نگرانی نسبت به آینده روبهروست. این بحرانها هر روز زندگی میلیونها نفر را تحت تأثیر قرار میدهند در چنین شرایطی، این پرسش طبیعی است که سهم بحثهایی از جنس «شاندل» در فهم یا حل این مسائل تا چه اندازه است و آیا این مناقشه باید در صدر اولویتهای روشنفکری قرار گیرد؟البته اندیشهها در تاریخ بیتأثیر نیستند و شریعتی نیز مانند بسیاری از متفکران معاصر بر نسل خود اثر گذاشته و همین تأثیر نقد و بازخوانی آثار او را ضروری میکند. اما هیچ تاریخنگار جدی، تحولات پیچیده ایران معاصر را تنها با ارجاع به اندیشه یا عملکرد یک فرد توضیح نمیدهد. تاریخ، حاصل تعامل اندیشهها، ساختارهای سیاسی، نهادهای اجتماعی، تصمیمهای حکمرانی، شرایط اقتصادی و عوامل بینالمللی است. تقلیل این پیچیدگی به یک شخصیت چه در ستایش و چه در نکوهش به فهم دقیق تاریخ کمکی نمیکند.از همین رو نه میتوان مسائل امروز ایران را با نفی شریعتی حل کرد و نه با ستایش او. آثار شریعتی همانند آثار دیگر متفکران، باید موضوع پژوهش و نقد باقی بمانند اما این نقد نباید چنان بر فضای عمومی سایه بیفکند که مسائل فوریتر جامعه به حاشیه رانده شوند.شاید امروز پرسش اصلی دیگر این نباشد که «شاندل» چه کسی بود؛ پرسش این است که روشنفکری ایران، در روزگاری که جامعه با جنگ، فقر، فرسایش سرمایه اجتماعی و ناامیدی دستوپنجه نرم میکند، چه مسئلهای را باید در کانون توجه خود قرار دهد و چه سهمی در گشودن افقی برای آینده میتواند داشته باشد؟"مانا باشید" .🆔 @sokhanranihaa🆔 @🆑 #کانالسخنرانیها🌹
.افراد متعددی طی چند روز اخیر نظرم را درباره سخنان اقتصاددانی که دکتر شریعتی را "شیاد" خطاب کرده، پرسیده اند. نه در مقام پاسخ به ایشان که پیش از این هم سخنان غرض ورزانه،خصمانه و سست متعددی درباره شریعتی و دیگر نواندیشان دینی گفته است، که آشکارا حکایت از این امر میکند که یا آثار انها را درست نخوانده و با این ادبیات آشنا نیست، یا تجاهل می کند و بجای طرح بحث معرفتی و استدلال ورزی، در کار معرکه گیری و گرد وخاک کردن است و توجه جماعتی را بخود معطوف کردن. هر کدام که باشد، بحث و گفتگوی جدی با ایشان وجهی ندارد و راهی به جایی نمی برد. روی سخنم در ادامه این نوشتار، با مخاطبان محترمی است که مجدانه وصادقانه از پی آواز حقیقت می دوند.خانم فتانه هویدا در نوشتار "شریعتی، شاندل و مسئله که مسئله امروز ما نیست"، نکات سنجیده، نیکو و در خور درنگی در این باب نوشته اند و بار مرا در این باب سبک کرده اند. نوشته ایشان را با مخاطبان همخوان می کنم.ناگفته نگذارم، بنده که تمام اثار شریعتی را به دقت خوانده و درباره آنها به قدر وسع سخن گفته و نوشته ام، از سی سال پیش میدانستم که پروفسور شاندل، وجود خارجی ندارد و علی شریعتی، رندانه و ذوق ورزانه، نظیر برخی از سخنوران نویسندگان متقدم و متاخر، سخنان خود را بر دهان شاندل گذاشته، از او نقل کرده و در حدیث دیگران آورده، که: "خوشتر آن باشد که سر دلبرانگفته آید در حدیث دیگران"اگر کسی با تاریخ ادبیات و فلسفه قدیم و جدید آشنایی خوبی داشته باشد، از این سخنان غریب نمی گوید و کم مایگی خود در این باب را بر آفتاب نمی افکند. چه در " کویریات" شریعتی با محوریت اثر " هبوط در کویر" که بارقه های نبوغ در آن موج می زند، چه در آثار دیگر، نویسنده با عنایت از این شگرد ادبی استفاده کرده و برخی از سخنان خود را بر زبان شاندل گذاشته است. با این حساب، کسی که از این بابت شریعتی را شیاد میخواند، چنانکه آمد، یا آثار او را تورق کرده و جدی نخوانده، یا از این شگرد ادبی- حکمی بی خبر است، یا مغرضانه خاک در چشم حقیقت می پاشد و بیش از هر چیز، خشم و ناراحتی خود از نفوذ و موقعیت تثبیت شده یک متفکر معاصر را، به رغم همه انتقادات معرفتی جدی ای که میتوان به کارنامه و میراث روشنفکری او داشت، برملا می کند و از احوال ناخوش خود پرده بر می گیرد:👇👇👇
.«سرها در گریبان استنگه جز پیش پا را دید، نتواند،که ره تاریک و لغزان است که سرما سخت سوزان استنفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریکچو دیوار ایستد در پیش چشمانت» وضعیت غریب و مه آلودی است در آستانۀ مردادماه سوزان تابستان، خصوصا برای هم میهنان عزیزمان در جنوب کشور. متاسفانه، جنگ سومِ ایران و آمریکا وارد روز سیزدهم خود شده؛ زیرساختهای نظامی و اقتصادی متعددی آسیب جدی دیده اند؛ خط و نشان کشیدنِ و تهدید کردنِ مقامات رسمی طرفین افزایش یافته و احتمال شدت یافتن جنگ خانمانسوز کم نیست؛ بحث و گمانه زنی دربارۀ جنگ زمینی و چند و چون آن نیز در رسانه ها پررنگ شده. بدان بیفزاییم وضعیت معیشتی وخیم میلیونها هموطنی که زیر خط فقر اند و با تامین هزینه های یک زندگی حداقلی سخت دست و پنجه نرم می کنند و کمرشان زیر بار فشار هزینه های روزانه خم شده. همچنین است شنیدنِ مکرر اخبار تلخ و تکان دهندۀ اعدام شماری از دستگیر شدگان جوانِ اعتراضات دیماه که در میانۀ جنگ جاری، غمی بر انبوه غمهایمان افزوده... در این هنگامۀ تیره و غبارآلود که ره تاریک و لغزان است، گاهی اوقات تصور می کنم به سبب انباشت اخبار نگران کننده و هیجانات منفی که بام تا شام می شنویم و در معرض آن هستیم؛ طاقتمان طاق شده و دچار «بی حسی هیجانی» شده، عمق و ابعاد آنچه در پیرامون مان می گذرد، چنانکه باید حس نمی کنیم... اکنون که این سطور را می نویسم، سخت دلواپسِ سرزمین مادری مان هستم؛ دلنگران ایران و مردمانی که روزگار سخت و مشحون از هول و ولا و خوف و رجایی را تجربه می کنند و از وضعیتّ فردای خود بی خبرند. افسوس که از دست منی که فرسنگ ها از آن مرز و بوم دورم ، در این شرایط جز نیایش کردن و امنیت، ثبات و خیرِ مُلک و ملت را به دعا از جانِ جهان خواستن، کاری بر نمی آید: « تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است». https://www.instagram.com/reel/DbJhEdvqoQd/?igsh=anF4ZGVodGg1aWN4
در عین حال، اذعان می کنم که دیدن و تحمل کردن تصویرِموجود خودشیفتهای که طی یکسال گذشته دو بار به خاک کشورت حمله کرده و هزاران هموطن بیگناهت را به خاک و خون کشیده، و اکنون هم در حال جنگیدن با کشورت است- در قاب مراسم پایانیِ جام جهانی- کاری به غایت دردناک و محنت زاست و اوقاتت را تلخ میکند.وضع و حالِ دو اسطورۀ فوتبال پس از قهرمانیِ در جام جهانی و به دست آوردنِ توپ طلا ، بیشباهت با هم نیست. هر دو در جامهای جهانی بعدی (۱۹۹۰ و ۲۰۲۶) تیم آرژانتین را هدایت کردند و به مرحلۀ فینال رساندند. تیم آرژانتین در هر دو بازی فینال، یک بر صفر شکست خورد و از رسیدن به مقام قهرمانی باز ماند. هر چند مسی در قیاس با مارادونا در جام جهانی اخیر، به غیر از بازی فینال، در مجموع فوقالعاده ظاهر شد، هشت گل زد و یک تنه تیم را به مرحلۀ فینال رساند؛ در عین حال، مارادونا و مسی در جامهای بعدی از توپ طلا و کفش طلا بینصیب بودند و دست خالی صحنۀ جام جهانی را ترک کردند. جز این، بر خلاف مارادونا که دو بار در بازی فینال جام جهانی بازی کرد، مسی سه بار در فینال مهمترین تورنمنت بین المللی فوتبال حضور یافت و توپ زد.«زندگی حسّ غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد». فوتبال چه نسبتی با منی دارد که سه دهه ازعمر خود را در دنیای فلسفه، نواندیشی دینی، ادبیات و روانشناسی سپری کرده و اکثر اوقاتش صرف خواندن، نوشتن، تدریس و تراپی شده است؟ یکی از ستونهای «معنای زندگی» به روایت ویکتور فرانکل، عبارتست از: « ارزشهای تجربی»؛ آنچه من و تو به مدد حواس پنجگانه از جهان پیرامون دریافت میکنیم و از دیدن، شنیدن، خواندن، فهمیدن و گفتوگو کردن دربارۀ آنها حظّ وافر میبریم و به زندگی خود معنا میبخشیم. خواه شنیدن شعری از حافظ شیرازی با نغمۀ آسمانی استاد شجریان باشد،خواه نشستن به تماشای فیلمی از سینمای اصغر فرهادی باشد، خواه چشیدنِ نسیمی که در لابلای شاخههای درختی میوزد، پوست بدنت را مینوازد و تو را سرشار و سیراب میکند، خواه…👇👇👇
.فقراتی از نوشتار « میراث مارادونا و مسی» ام که امروز در سایت « نیماد» منتشر شد: « هشت ساله بودم که ازطریق جعبۀ جادوی سفید و سیاهی که در منزل داشتیم، به دنیای فوتبال پرتاب شدم. جام جهانی ۱۹۸۲ بود و با دیدن دو بازی برزیل- ایتالیا و آلمان- ایتالیا و توان گلزنیِ خیره کنندۀ پائولو روسی، مهرلاجوردی پوشان به دلم افتاد و طرفدار تیم ایتالیا شدم. آن علاقۀ دیرین همچنان با من هست، که « مهر اول کی ز دل بیرون شود؟».چهار سال بعد، در جام جهانی ۱۹۸۶، با پدیدۀ نوظهوری مواجه شدیم که کثیری چون من را غافلگیر کرد: دیگو آرماندو مارادونا. هوش سرشار و سرعت ذهن بالا، خلاقیت شگفتانگیز در دریبل کردنِ بازیکنان تیم مقابل، پاس دادن، بازی سازی، شمّ بالای پاس گل دادن و گل زنی، از او بازیکنی جادویی ساخته بود که میلیونها ببیننده را در سراسر جهان افسون میکرد و لحظات زیبا و کمیابی را برایشان رقم میزد. آرژانتین در آن دورۀ جام جهانی قهرمان شد و مارادونا توپ طلا را با خود به خانه برد. هر چند، در آن روزگار درگیر جنگ هشت سالۀ ایران و عراق بودیم؛ جادوی فوتبال در دوران کودکی و نوجوانیِ نسل ما، مرهمی بود بر زخمهای روانی و قدری از حجم نگرانیها، ترسها و رنجهای بیامانمان میکاست.«بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین». بیش از سه دهه بعد، در جام جهانی ۲۰۲۲، آن خاطرات شیرینِ دوران نوجوانی برای من میانسال زندهشد. روزگار اوج لیونل مسی بود، فوق ستارۀ آرژانتینی که از پی مارادونا سربرآورده و به نحو خیره کنندهای بازی میکرد. نبوغ فوتبالی در او موج میزد؛ با خونسردی مثالزدنیاش هم بازیسازی میکرد، هم دریبل میزد، هم پاس گل م داد، هم گل میزد. افزون بر این، ضربات پنالتی، ایستگاهی و کورنرِ تماشایی میزد. آن جام طلایی را هم تیم آرژانتین بالای سر برد و برای سومین بار قهرمان جام جهانی شد و مسی توپ طلا را تصاحب کرد.«ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را، هنوز را». تکرار برخی حوادث در گذر زمان، در جای خود جالب و تامل برانگیز است. سه روز از اتمامِ جام جهانی ۲۰۲۶ با قهرمانی تیم اسپانیا میگذرد؛ قهرمانیای که سزاوارش بود و کثیری را در سراسر دنیا خوشحال کرد. اقدامات زننده و نابالغانۀ رئیسجمهور هشتاد سالهای که شبیه بچۀ هشت ساله رفتار میکند هم بر طنز ماجرا افزوده بود. از حملاتی که به کشور اسپانیا تا پیش از برگزاری بازی فینال میکرد؛ تا بیاعتنایی آشکار تنی چند از بازیکنان تیم اسپانیا در مراسم اهدای مدال به رئیسجمهور آمریکا تا اصرار بیوجه و بچهگانۀ او برای قرار گرفتن در عکس و فیلم شادیِ قهرمانی تیم اسپانیا که هیچ نسبتی با او نداشت و جای او نبود. 👇👇👇 https://www.instagram.com/p/DbGFGtAxb07/?igsh=dm5wMnUzOWZ6MjNn
https://t.me/theopensociety?livestream=9a877c01f90cd20c03✨ "در هوای بوستان" جلسه سی هشتم دکتر سروش دباغ یکشنبه ۱۹ جولای@theopensociety