نهِ باباکلاس اول راهنمایی رو تازه تموم کرده بودم. تابستون بود و خیلی دلم میخواست چند روزی برم خونه…
انتشار: 2026/08/08 18:11 UTCدریافت: 2026/08/15 02:26 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:26 UTC
نهِ باباکلاس اول راهنمایی رو تازه تموم کرده بودم. تابستون بود و خیلی دلم میخواست چند روزی برم خونهی یکی از اقوام.از بابا خواستم اجازه بده برم. با مهربونی و آروم گفت:«نه بابا، به صلاحت نیست بری اونجا.»هرچی پرسیدم چرا، هرچی اصرار کردم، خواهش کردم، حتی دو روز باهاش قهر کردم و گریه کردم، فایدهای نداشت. اجازه نداد.اون روزها خیلی ازش دلخور بودم. نمیفهمیدم چرا نباید جایی که دوست دارم برم.سالها گذشت. بزرگتر شدم. آدمها رو بهتر شناختم. دنیا رو بیشتر فهمیدم. اون وقت بود که تازه فهمیدم چرا بابا اون روز اینقدر محکم پای حرفش ایستاد.حیف که دیگه نبود تا بهش بگم:«بابا... دستت درد نکنه که نذاشتی هر جایی برم، با هر کسی معاشرت کنم. ممنون که نذاشتی حرمت، شخصیت و حتی جسمم آسیب ببینه.دمت گرم که با وجود همهی قهرها، اشکها و دلخوریهام کوتاه نیومدی.مرسی که یادم دادی مراقب خودم، شخصیت و زندگیم باشم.کاش بودی... دستهای مهربونت رو میبوسیدم و میگفتم بزرگترین درس زندگی رو همون روزها بهم دادی؛ وقتی حاضر شدی ناراحتی و دلخوری من رو به جون بخری، فقط برای اینکه از من محافظت کنی. شاید میدونستی اون روزها درکت نمیکنم... اما باز هم کوتاه نیومدی.»اگر هنوز نوجوونی یا اول راه جوونی، یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن: تو فقط همون لحظه رو میبینی، اما پدر و مادر، خیلی وقتها آخرِ مسیر رو هم میبینن.شاید امروز از بعضی سختگیریهاشون دلخور باشی، اما ممکنه سالها بعد، مثل من، بابت همون «نه» گفتنها از ته دل ازشون تشکر کنی.فقط امیدوارم اگر روزی به این فهم رسیدی، هنوز فرصت داشته باشی دستشون رو بگیری، ببوسی و بگی:«ممنون که مراقبم بودی.»#ثریا_قنبری_عدیوی



