
✅ یادداشتهای ثریا قنبری عدیوی📚 نویسنده رمانهای نامههای جنگ، اگر ایستاده بمانی، قرارمان وقت دلتنگی، چشمها به تاریکی عادت میکنند، ردپای زخمی 📜 شاعر مجموعه شعر زمستانیترین رویای من🖊 مدرس داستان نویسی🗞 روزنامهنگار پیشین
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان پایین · 3 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/08
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
نهِ باباکلاس اول راهنمایی رو تازه تموم کرده بودم. تابستون بود و خیلی دلم میخواست چند روزی برم خونهی یکی از اقوام.از بابا خواستم اجازه بده برم. با مهربونی و آروم گفت:«نه بابا، به صلاحت نیست بری اونجا.»هرچی پرسیدم چرا، هرچی اصرار کردم، خواهش کردم، حتی دو روز باهاش قهر کردم و گریه کردم، فایدهای نداشت. اجازه نداد.اون روزها خیلی ازش دلخور بودم. نمیفهمیدم چرا نباید جایی که دوست دارم برم.سالها گذشت. بزرگتر شدم. آدمها رو بهتر شناختم. دنیا رو بیشتر فهمیدم. اون وقت بود که تازه فهمیدم چرا بابا اون روز اینقدر محکم پای حرفش ایستاد.حیف که دیگه نبود تا بهش بگم:«بابا... دستت درد نکنه که نذاشتی هر جایی برم، با هر کسی معاشرت کنم. ممنون که نذاشتی حرمت، شخصیت و حتی جسمم آسیب ببینه.دمت گرم که با وجود همهی قهرها، اشکها و دلخوریهام کوتاه نیومدی.مرسی که یادم دادی مراقب خودم، شخصیت و زندگیم باشم.کاش بودی... دستهای مهربونت رو میبوسیدم و میگفتم بزرگترین درس زندگی رو همون روزها بهم دادی؛ وقتی حاضر شدی ناراحتی و دلخوری من رو به جون بخری، فقط برای اینکه از من محافظت کنی. شاید میدونستی اون روزها درکت نمیکنم... اما باز هم کوتاه نیومدی.»اگر هنوز نوجوونی یا اول راه جوونی، یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن: تو فقط همون لحظه رو میبینی، اما پدر و مادر، خیلی وقتها آخرِ مسیر رو هم میبینن.شاید امروز از بعضی سختگیریهاشون دلخور باشی، اما ممکنه سالها بعد، مثل من، بابت همون «نه» گفتنها از ته دل ازشون تشکر کنی.فقط امیدوارم اگر روزی به این فهم رسیدی، هنوز فرصت داشته باشی دستشون رو بگیری، ببوسی و بگی:«ممنون که مراقبم بودی.»#ثریا_قنبری_عدیوی
تا حالا به این فکر کردی که آرامشت رو کجا پیدا میکنی؟کجا و پیشِ کی حالت خوبه؟جایی که خودت باشی، لازم نباشه نقاب بزنی، نقش بازی کنی یا مدام نگران قضاوت شدن باشی.اگه همچین آدمی رو توی زندگیت داری، کمتر حسرتِ سفرهای نرفته، لباسهای نخریده یا ماشینِ نداشته رو بخور.به خدا، اگه همهی دنیا هم مال تو باشه، ولی یه نفر نباشه که وقتِ خستگی سرت رو روی شونههاش بذاری و آروم بشی، انگار مهمترین چیز رو نداری.یه نفر که پناهت باشه، تکیهگاهت باشه، حضورت رو بفهمه و کنارش احساس امنیت کنی...نه هر کسی؛کسی که بودنش، خودش آرامش باشه.#ثریا_قنبری_عدیوی @ketabegoosh
خیلی پوستکلفتیم که هنوز زندهایم....تلخی؛ بیشتر از این میخواهد گریبانمان را بگیرد؟زخم؛ بیشتر از این میخواهد عفونی شود؟جنگ؛ بیشتر از این میخواهد قربانی بگیرد؟آرامش؛ بیشتر از این میخواهد از ما دور شود؟گاهی انگار سهمِ این گوشه از دنیا، بیش از اندازه درد بوده است. با این همه، مردمانش همچنان مقاوم ماندهاند.حالا که تا اینجای راه آمادهایم، باید بمانیم و روزهای بهترِ وطن را هم ببینیم.باید ببینیم...باید ببینیم...#ثریا_قنبری_عدیوی @ketabegoosh