ما؛تلخیهای زیادی چشیدیم.رنجِ فراوان دیدیم.بغضهای زیادی را فرو خوردیم و داغهای بسیاری بر شانههای…
انتشار: 2026/07/06 19:56 UTCدریافت: 2026/08/15 02:26 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:26 UTC
ما؛تلخیهای زیادی چشیدیم.رنجِ فراوان دیدیم.بغضهای زیادی را فرو خوردیم و داغهای بسیاری بر شانههایمان حمل کردیم.اما هنوز، کورسوی امیدی داریم…که شاید روزی، شاید جایی،حالِ دلهایمان بهتر شود.ما؛سختجان ایستادهایم.برای نوری که نمیدانیم خواهد تابید یا نه؟دلهایمان را به همدیگر گره زدهایم؛تا شاید،روزی پروازِ دستهجمعی را مهمان شویمو لبخند بزنیم…#ثریا_قنبری_عدیوی
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — دفترچه یادداشت| ثریا قنبری عدیوی
نهِ باباکلاس اول راهنمایی رو تازه تموم کرده بودم. تابستون بود و خیلی دلم میخواست چند روزی برم خونهی یکی از اقوام.از بابا خواستم اجازه بده برم. با مهربونی و آروم گفت:«نه بابا، به صلاحت نیست بری اونجا.»هرچی پرسیدم چرا، هرچی اصرار کردم، خواهش کردم، حتی دو روز باهاش قهر کردم و گریه کردم، فایدهای نداشت. اجازه نداد.اون روزها خیلی ازش دلخور بودم. نمیفهمیدم چرا نباید جایی که دوست دارم برم.سالها گذشت. بزرگتر شدم. آدمها رو بهتر شناختم. دنیا رو بیشتر فهمیدم. اون وقت بود که تازه فهمیدم چرا بابا اون روز اینقدر محکم پای حرفش ایستاد.حیف که دیگه نبود تا بهش بگم:«بابا... دستت درد نکنه که نذاشتی هر جایی برم، با هر کسی معاشرت کنم. ممنون که نذاشتی حرمت، شخصیت و حتی جسمم آسیب ببینه.دمت گرم که با وجود همهی قهرها، اشکها و دلخوریهام کوتاه نیومدی.مرسی که یادم دادی مراقب خودم، شخصیت و زندگیم باشم.کاش بودی... دستهای مهربونت رو میبوسیدم و میگفتم بزرگترین درس زندگی رو همون روزها بهم دادی؛ وقتی حاضر شدی ناراحتی و دلخوری من رو به جون بخری، فقط برای اینکه از من محافظت کنی. شاید میدونستی اون روزها درکت نمیکنم... اما باز هم کوتاه نیومدی.»اگر هنوز نوجوونی یا اول راه جوونی، یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن: تو فقط همون لحظه رو میبینی، اما پدر و مادر، خیلی وقتها آخرِ مسیر رو هم میبینن.شاید امروز از بعضی سختگیریهاشون دلخور باشی، اما ممکنه سالها بعد، مثل من، بابت همون «نه» گفتنها از ته دل ازشون تشکر کنی.فقط امیدوارم اگر روزی به این فهم رسیدی، هنوز فرصت داشته باشی دستشون رو بگیری، ببوسی و بگی:«ممنون که مراقبم بودی.»#ثریا_قنبری_عدیوی
تا حالا به این فکر کردی که آرامشت رو کجا پیدا میکنی؟کجا و پیشِ کی حالت خوبه؟جایی که خودت باشی، لازم نباشه نقاب بزنی، نقش بازی کنی یا مدام نگران قضاوت شدن باشی.اگه همچین آدمی رو توی زندگیت داری، کمتر حسرتِ سفرهای نرفته، لباسهای نخریده یا ماشینِ نداشته رو بخور.به خدا، اگه همهی دنیا هم مال تو باشه، ولی یه نفر نباشه که وقتِ خستگی سرت رو روی شونههاش بذاری و آروم بشی، انگار مهمترین چیز رو نداری.یه نفر که پناهت باشه، تکیهگاهت باشه، حضورت رو بفهمه و کنارش احساس امنیت کنی...نه هر کسی؛کسی که بودنش، خودش آرامش باشه.#ثریا_قنبری_عدیوی @ketabegoosh
خیلی پوستکلفتیم که هنوز زندهایم....تلخی؛ بیشتر از این میخواهد گریبانمان را بگیرد؟زخم؛ بیشتر از این میخواهد عفونی شود؟جنگ؛ بیشتر از این میخواهد قربانی بگیرد؟آرامش؛ بیشتر از این میخواهد از ما دور شود؟گاهی انگار سهمِ این گوشه از دنیا، بیش از اندازه درد بوده است. با این همه، مردمانش همچنان مقاوم ماندهاند.حالا که تا اینجای راه آمادهایم، باید بمانیم و روزهای بهترِ وطن را هم ببینیم.باید ببینیم...باید ببینیم...#ثریا_قنبری_عدیوی @ketabegoosh
نمیدونم تعریف شما از قهرمان چیه، اما به نظر من قهرمان کسیه که درد داره، زخم داره، خستهست، شکست خورده، تاوان داده، طرد شده... اما هنوز دست از ادامه دادن نکشیده.قهرمان اون آدمیه که قلبش مچاله شده، بغض داره، گاهی حتی حرف زدن براش سخته، اما باز هم لبخند میزنه، سرش رو بالا میگیره و راهش رو ادامه میده؛ نه چون درد نداره، چون چارهای جز ادامه دادن نداره.شاید هیچوقت به مقصدی که براش جنگیده نرسه. شاید هیچوقت کسی نفهمه چند بار از درون فرو ریخته و دوباره خودش رو جمع کرده. شاید حتی آخر قصه هم کسی براش دست نزنه...اما قهرمان بودن، به تشویق شدن نیست؛ به نرسیدن هم نیست. قهرمان کسیه که هر بار زندگی زمینش میزنه، یه بار دیگه بلند میشه... حتی وقتی خودش هم نمیدونه این همه توان رو از کجا آورده.#ثریا_قنبری_عدیوی @ketabegoosh
این روزها تنها چیزی که برایمان مهم است، وطن است و هموطن...نگرانیم. برای ایران. برای جنوب، برای شمال، شرق و غرب... و اما برای جنوب....برای جنوب...برای جنوب...برای سربازان مظلوم، جوانهایی که پر از شوق زندگیاند، برای همه، تکتک آنهایی که در ایرانند.دلمان مثل سیر و سرکه میجوشد... چه دعایی بکنم که به آسمان برسد و گیرا باشد؟خدایا...روزهای رنج تمام شود، جنگ تمام شود و هیچ مادری داغ فرزند نبیند، هیچ خانهای عزادار نشود و هیچ انسان بیگناهی قربانی جنگ نباشد.#ثریا_قنبری_عدیوی @ketabegoosh
امروز؛یکی از غم انگیزترین روزهای زندگیم است. دختری نوجوان در همسایگیمان جان خودش را گرفت.قبل از آن بسیار گریه کرده بودم برای مشکلی که پیش آمده و عاجزم کرده بود. اما مرگ دخترک زیبای همسایه با آخرین لبخندی که از او به یاد دارم همه چیز را از یادم برد.هنوز صدای فریاد مادرش میآید. دخترش را صدا می زند که میتوانست امشب کنارش باشد. شام را با هم بخورند. بههم شب بخیر بگویند و مادر قربان صدقهاش برود...دردش خیلی زیاد است. فکر کردن به آدمی که تا چند لحظهی پیش بود و حالا دیگر نیست. انگار که سالها نبوده.شاید چنین مواقعی باید برای دل آن مادر دعا کرد. شاید هم باید غصه جوانی آن دختر را خورد و شاید هم باید کمی بیشتر حواسمان بههم باشد...#ثریا_قنبری_عدیوی @ketabegoosh



