بیدار که شدم هوا گرگ میش شده بود ، اثری هم از گربه های کوچک و جسد مادرشان نبود ، احتمالا مادر را با…
انتشار: 2026/08/02 18:12 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
بیدار که شدم هوا گرگ میش شده بود ، اثری هم از گربه های کوچک و جسد مادرشان نبود ، احتمالا مادر را با خود کشیدند و بردند... نمیدانم ، ولی دیگر آن ها را ندیدم گرسنگی هر سی ثانیه یک بار مثل مشت بر شکمم میکوبید ، همین شد که به دنبال غذا راهی سطل زباله کوچه شدم ، غذا ها با اینکه بسیار کم و مانده بود ولی به دهانم مزه میکرد ، از هوش انسانی خودم هم بهره میبردم و نیاز به بو کردن نداشتم همه چیز واضح بود که چه چیز هایی قابل خوردن است و چه چیز هایی نیست ، هرچه میشد خوردم ، گرسنگی برطرف شده بود ولی سیر نشده بودم .سطل آشغال درست روبروی در خانه بود ، کمی کنار سطل نشستم و خانه را تماشا کردم ، کوچه آرام و پر آرامش بود ، انگار نه انگار من مرده بودم ، ازینکه کسی متوجه غیابم نشده کمی دلگیر شدم ، اما دلگرفتگی ام زیادطولانی نشد ، چون کسی که همه چیز را ول کرد و خودش را از ساختمان به پایین انداخت ، کسی که موقع پرت کردن خود به پدر و مادرش هیچ فکری نکرد ، که بعد از او چه کار کنند ، من بودم ، من چنین کار منزجر کننده ای را انجام دادم ، حقم بود که کسی سراغم را نگیرد .ساعت تقریباً پنج عصر بود ، زیاد خوابیده بودم ، غذا هم به اندازه کافیخورده بودم ، درون خانه که نمیشد رفت ، به ذهنم رسید سری به دور اطراف کوچه بزنم . زندگی همه جا جریان داشت ، در مغازه پیر مرد ، لباس فروشی , داروخانه ، حتی در همان جایی که جسدم افتاده بود .حدود چندین ساعت به گشت و گذار سرگرم بودم که ناگهان یک گربه نر به رنگ روشن جلوی چشمم سبز شد ، اول فکر کردم قرار است حمله کند ، جلو تر که آمد یک میو میو آرامی کرد ، گمان میکنم گفت «دوست» , زیاد به زبان گربه ها عادت نکردم , خیلی ساده معاشرت میکنند و هیچوقت هم کاملا متوجه نمیشوم که چه میگویند ، انگار به صورت غریزی میفهمم ،متوجه شدم قبل ازینکه روحم درون بدن این گربه سیاه دمیده شود ، احتمالا با این گربه طلایی رنگ دوست بوده.نویسنده: کیانوش امین
