تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 05:06 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
برترین رمان های ایرانی و خارجی 📗®رمان های کاربری📙Raaz36677کانال دوم شهر دلم❤@Shahre_delam
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 7 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
بیدار که شدم هوا گرگ میش شده بود ، اثری هم از گربه های کوچک و جسد مادرشان نبود ، احتمالا مادر را با خود کشیدند و بردند... نمیدانم ، ولی دیگر آن ها را ندیدم گرسنگی هر سی ثانیه یک بار مثل مشت بر شکمم میکوبید ، همین شد که به دنبال غذا راهی سطل زباله کوچه شدم ، غذا ها با اینکه بسیار کم و مانده بود ولی به دهانم مزه میکرد ، از هوش انسانی خودم هم بهره میبردم و نیاز به بو کردن نداشتم همه چیز واضح بود که چه چیز هایی قابل خوردن است و چه چیز هایی نیست ، هرچه میشد خوردم ، گرسنگی برطرف شده بود ولی سیر نشده بودم .سطل آشغال درست روبروی در خانه بود ، کمی کنار سطل نشستم و خانه را تماشا کردم ، کوچه آرام و پر آرامش بود ، انگار نه انگار من مرده بودم ، ازینکه کسی متوجه غیابم نشده کمی دلگیر شدم ، اما دلگرفتگی ام زیادطولانی نشد ، چون کسی که همه چیز را ول کرد و خودش را از ساختمان به پایین انداخت ، کسی که موقع پرت کردن خود به پدر و مادرش هیچ فکری نکرد ، که بعد از او چه کار کنند ، من بودم ، من چنین کار منزجر کننده ای را انجام دادم ، حقم بود که کسی سراغم را نگیرد .ساعت تقریباً پنج عصر بود ، زیاد خوابیده بودم ، غذا هم به اندازه کافیخورده بودم ، درون خانه که نمیشد رفت ، به ذهنم رسید سری به دور اطراف کوچه بزنم . زندگی همه جا جریان داشت ، در مغازه پیر مرد ، لباس فروشی , داروخانه ، حتی در همان جایی که جسدم افتاده بود .حدود چندین ساعت به گشت و گذار سرگرم بودم که ناگهان یک گربه نر به رنگ روشن جلوی چشمم سبز شد ، اول فکر کردم قرار است حمله کند ، جلو تر که آمد یک میو میو آرامی کرد ، گمان میکنم گفت «دوست» , زیاد به زبان گربه ها عادت نکردم , خیلی ساده معاشرت میکنند و هیچوقت هم کاملا متوجه نمیشوم که چه میگویند ، انگار به صورت غریزی میفهمم ،متوجه شدم قبل ازینکه روحم درون بدن این گربه سیاه دمیده شود ، احتمالا با این گربه طلایی رنگ دوست بوده.نویسنده: کیانوش امین
با خودم در حال کلنجار بودم که متوجه حضور چند گربه ماده شدم ، صدای قار و قور شکم های لاغر و نحیفشان به گوش های پر قدرتم رسید و فهمیدم لاشه بی جانم را مورد هدف قرار دادند ، هر سه همزمان در حال نزدیک شدن بودند که تصمیم گرفتم برای جلوگیری از این فاجعه غرشی کنم و آنها را بترسانم ، چشمانشان نازک و نازکتر میشد و هیچ رحمی درون آنها نبود ، صدایی از گربه وسطی درآمد، یک ناله بلند بود ، نمیدانم چگونه ولی متوجه منظورش شدم ، گفت «غذا» یا چنین چیزی ، ناله بلند تری کردم چیزی در مایه های «غذای منه» گفتم، ولی عصبانیت چشمهایشان بیشتر شد و منطقی هم بود ، هفتاد کیلو گوشت تازه فقط برای یک گربه ، شروع کردند به داد بیداد راه انداختن ، فکر نمیکردند حمله کنم ولی پنجول هارا بیرون کشیدم و به سرعت به سمت گربه وسطی که گمان میکردم رییسشان بودحمله ور شدم و با یک ضربه ناکارش کردم ، دو گربه کوچک تر از ترس کمی دور شدند و بالای دیوار به تماشای رییسشان نشستند ، دیدم که خونین و مالین روی زمین افتاده و نفس نفس میزند ، بوی خون تازه دوباره ولوله ای درون شکمم راه انداخت ، این بار با خود گفتم چه اشکالی دارد ، از جسد خودم که بهتر است و شروع کردم به کشتن گربه رییس ، با دندان های تیزم گلویش را محکم گاز گرفته بودم که یکی از گربه های کوچک ناله ای غمگین سر داد ، ای کاش زبان گربه ای بلد نبودم ، گفت... «مادر» ، رییس نبود مادر بود ؛ و من جلوی چشمان کودکان گرسنه اش او را خفه کردم ، نا امید بعد از شنیدن ناله کودک گردن بی جان مادرشان را رها کردم ، به چشمان دو کودک نگاه شرمسارگونه ای کردم ولی چیزی نگفتم ، چیزی برای گفتن نبود ، دوباره عجله کرده بودم ، مثل همان خودکشی ، مثل پرحرفی های دوران انسانیت ، ولی این دفعه پر حرفی نکردم لاشه گربه مادر را رها کردم و به طرف جنازه خودم رفتم ، احساس غم کمی خوابآلودمکرده بود و چون گوش های تیزی داشتم و آن گربه های کوچک زورشان دو نفری به من نمیرسید دوباره تصمیم گرفتم بخوابم.نویسنده: کیانوش امین
حوالی ساعت هشت صبح به خانه رسیدم ، ساعت شیش درست زمانی که همه خواب بودند و کوچه سوت کور بود خودم را انداخته بودم ، تقریباً یک ساعت بود که تبدیل به گربه شده بودم ، احتمالا یک ساعت قبل از آن همصرف پروسه انتقال روح از بدن انسانی به جسم حیوانی شده بود .وقتی خانه را دیدم کمی جا خوردم بزرگتر از قبل به نظر میرسید ، میدانستم که ورود به خانه کار اشتباهی خواهد بود چون در هر صورت یا خانواده یا بقیه اعضای ساختمان به یک شکلی مرا به بیرون میراندند ، بنابراین تصمیمی گرفتم که ، هنوز نمیدانم کار درستی بود یا اشتباهی محض .رفتم سمت... جسد خودم ، با دیدن خودم جا خوردم ، پوچی و بیهودگیزندگی مثل یک تو دهنی خورد روی صورتم ، گردنم شکسته بود ، با سر سقوط کرده بودم ، چند تا از استخوان های دست و پا ،همینطور ترقوه ها شکسته بودند ، بدنی که بیست و یک سال درون آن زندگی کرده بودم الان دیگر فقط چند تکه گوشت و استخوان شده ، کنار جسدم نشستم و سعی کردم کمی استراحت کنم چون همان بدن بی جان نزدیک ترین چیزی بود که میتوانست حکم یک خانه را برایم داشته باشد .حدود دو ساعت میشد که خوابیده بودم ، ناگهان احساس شدید ضعف و گرسنگی مثل ابری سیاه به درون معده ام نفوذ کرد ، درست همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد و به این نتیجه رسیدم که واقعا در حال مجازات شدن بودم .بوی خون گرسنگی را تشدید میکرد ، بوی خون خودم ، همان گردن شکسته که دو ساعت پیش اشک در چشمانم جاری میکرد الان آب دهانم را راه انداخته است ، همان استخوان شکسته دست که با دیدنش نزدیک بود بالا بیاورم ، حالا وعده ای اشتها آور به نظر میرسد ، احساس کردم درندگی عجیبی درون چشمانم در حال تنگ شدن است و دارد کورم میکند ، کاری میکند که دیگر خودم را نبینم و فقط یک تکه گوشت و غذا ببینمولی توانستم تسلط خود را دوباره به دست بگیرم و آن فکر نفرت انگیز را از سرم بیرون کنم.نویسنده: کیانوش امین
پسرک بعد از مجازاتی که نصیبش کردم فرار کرد ، و دیگر وقتش بود که به مجازاتی که نصیب خودم شده بود رسیدگی کنم (تبدیل شدن به یک گربه). هنوز مطمئن نبودم که باید روی این اتفاق برچسب مجازات بگذارم یا نه ، چون نسبت به گذشته احساس رهایی و آزادی بیشتری داشتم ولی اینکهدیگر توانایی ارتباط با دیگر آدم ها را نداشتم کمی اذیتم میکرد ، میفهمیدم چه میگویند ولی نمیتوانستم با آن ها صحبت کنم .به این فکر کردم که معاشرت کردن با دیگران همیشه از نقاط قوتم بود ودقیقا همیشه از همین حرافی های بیش از حد ضربه خوردم و تمام نقاط ضعف خودم را وسط سینی تحویل به دیگران دادم که دقیقا از همان جا به من آسیب بزنند ، پس چه بهتر که دیگر زبانی برای حرف زدن ندارم .از آن طرف گوش های بسیار شنوایی دارم ، در حدی که دیگر دارد تمرکزم را میگیرد ، درست وقتی داشتم به این چیز ها فکر میکردم دقیقا در وسط خیابان بودم و برای اولین بار متوجه قدرت شنوایی گربه ها شدم ، به حدی همه چیز را میشنیدم که صدای هیاهو تمام سرم را پر کرد ولی چون هنوز به این قدرت عادت نکرده بودم مجبور شدم کمی سفر به سمت خانه را به تعویق بیندازم همهی صداها با هم قاطی شده بودند ، صدای بوق ماشین، گفتوگوی آدمها، قارقار کلاغ، حتی افتادن یه برگ روی زمین... انگار دنیا با صدای بلند تو گوشم فریاد میزد .تصمیم گرفتم تمرکز خودم را فقط روی یک صدا بگذارم و بعد سراغ صدای بعدی بروم، حدود پانزده دقیقه بعد توانستم کنترل محدودی روی صدا های اطراف به دست بیاورم .از خیابان گذر کردم و به سمت کوچه ای که خانه در آنجا بود رفتم مغازه دار پیری که همیشه در جابجایی بار های مغازه اش کمکش میکردم در حال جابجایی بار های تازه از راه رسیده بود ، متوجه شدم بستنی هایی که خودم پیشنهاد داده بودم برای مغازه سفارش داده ، این جا بود که فهمیدم واقعا خودکشی کار درستی نبود و این دنیا و آدمهایش هنوز با من کار داشتند و من بدون خداحافظی رفتم ، پیر مرد هر چند وقت یک بار به اطراف نگاهی می انداخت ، مطمئن نبودم که منتظر من بود یا نه ولی همین که بستنی های مورد پسند من را سفارش داده بود ، برای غمگین کردن من کافی بود.نویسنده: کیانوش امین
ولی زندگی کمی محدود تری دارم ، خورد خوراک به درستی پیدا نمیشود ، هوا کمی سرد است و این پشم های ناچیز کفاف زمستان پیش رو را نخواهند داد، کوچه ای که در آن به گربه تبدیل شده بودم را شناختم تا خانه فقط یک خیابان فاصله داشت ، تصمیم گرفتم به سمت خانه بروم ، در مسیر متوجه شدم گربه های ماده وقتی نگاهشان به من میافتاد به سرعت راه خود را کج میکنند ، برایم جالب بود حتی وقتی گربه هستم هم زن ها به من بی محلی میکنند.به اول خیابان که رسیدم پسر بچه ای به دنبالم افتاد ، من هنوز به گربه بودن عادت نداشتم به همین دلیل نفهمیدم که در اینجور مواقع باید فرار کرد ، پسر بچه که نزدیک شد متوجه قصد شرورانه او شدم کمی دیر جنبیدم و دیگر کار از کار گذشته بود ، با پسرک در حال دعوا بودم و به این فکر میکردم که اگر انسان بودم ، چنان درس بزرگی به این طفیلی حیوان آزار میدادم که تا عمر دارد دیگر نه حتی حیوان بلکه انسان ها را هم آزار ندهد.در حین فکر کردن متوجه شدم از شدت خشمی که دارم از زیر پنجه های نرم و پشمینم ، پنجول های تیز و بلندی در حال بلند شدن است ، درست همین جا بود که متوجه شدم برای درس دادن به این پسرک تخس نیاز به انسان بودن نیست , پنجول های برنده را به سرعت و به صورت کامل باز کردم ، اول تصمیم داشتم صورتش را زخمی کنم ولی زیاده روی بود ، در همین لحظه پسرک دست خالی خود را به سمت صورتم دراز کرد ، بهترین فرصت بود ، چندین خط موازی و غیر موازی بر روی دستان پسرک ول دادم ، چنان جیغی کشید که قصاب کنار خیابان با صدای بم و کلفتش گفت «حقت بود ، تخم سگ حیوون آزار»نویسنده: کیانوش امین
فصل اول هبوط:امروز دومین روزیست که مردم . خودم را از تراس اتاق انداختم پایین. دو روز طول کشید تا بین گل و گیاهه باغ متروکه کنار خانه پیدایم کنند.بعد ازینکه خودم را پرت کردم احساس کردم بوی خیلی بدی میاد ، به خودم امدم و دیدم دارم بین آشغال های سطل زباله قل میخورم و توی دهانم یک تیکه از استخوان های غذای مانده مزه میکند.از سطل آشغال به سختی خودم را بیرون کشیدمو طولی نکشید تا بفهمم نمیتوانم روی دو پا تعادل خود را حفظ کنم گویا تبدیل به یک حیوان چهارپا شده باشمحدسم درست بود ، در شیشه مغازه خواربار فروشی ، درست روبه روی سطل زباله بازتاب خودم را دیدم به یک گربه سیاه رنگ که انتهای دمش سفید بود تبدیل شده بودم .همان لحظه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده ، من خودم را کشته بودم ولی الان زنده ام و در کالبد گربه ای خیابانی دوباره به زندگی برگشتم ، در هر صورت وقتی داشتم سقوط میکردم ، همان میانه راه از کارم پشیمان شدهبودم ، کمی عجله کردم و زود تصمیم گرفتم که باید دیگر زنده نباشم ، در لحظه پرش کاملا مصمم بودم که این دنیا دیگر جای من نیستولی حتی به دو طبقه هم نکشید که پشیمان شدم. این دنیا هنوز هم جایی برای من داشت ولی دیگر مهم نیست در هر صورت الآن زنده ام.نویسنده: کیانوش امین