حوالی ساعت هشت صبح به خانه رسیدم ، ساعت شیش درست زمانی که همه خواب بودند و کوچه سوت کور بود خودم را…
انتشار: 2026/07/29 19:25 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
حوالی ساعت هشت صبح به خانه رسیدم ، ساعت شیش درست زمانی که همه خواب بودند و کوچه سوت کور بود خودم را انداخته بودم ، تقریباً یک ساعت بود که تبدیل به گربه شده بودم ، احتمالا یک ساعت قبل از آن همصرف پروسه انتقال روح از بدن انسانی به جسم حیوانی شده بود .وقتی خانه را دیدم کمی جا خوردم بزرگتر از قبل به نظر میرسید ، میدانستم که ورود به خانه کار اشتباهی خواهد بود چون در هر صورت یا خانواده یا بقیه اعضای ساختمان به یک شکلی مرا به بیرون میراندند ، بنابراین تصمیمی گرفتم که ، هنوز نمیدانم کار درستی بود یا اشتباهی محض .رفتم سمت... جسد خودم ، با دیدن خودم جا خوردم ، پوچی و بیهودگیزندگی مثل یک تو دهنی خورد روی صورتم ، گردنم شکسته بود ، با سر سقوط کرده بودم ، چند تا از استخوان های دست و پا ،همینطور ترقوه ها شکسته بودند ، بدنی که بیست و یک سال درون آن زندگی کرده بودم الان دیگر فقط چند تکه گوشت و استخوان شده ، کنار جسدم نشستم و سعی کردم کمی استراحت کنم چون همان بدن بی جان نزدیک ترین چیزی بود که میتوانست حکم یک خانه را برایم داشته باشد .حدود دو ساعت میشد که خوابیده بودم ، ناگهان احساس شدید ضعف و گرسنگی مثل ابری سیاه به درون معده ام نفوذ کرد ، درست همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد و به این نتیجه رسیدم که واقعا در حال مجازات شدن بودم .بوی خون گرسنگی را تشدید میکرد ، بوی خون خودم ، همان گردن شکسته که دو ساعت پیش اشک در چشمانم جاری میکرد الان آب دهانم را راه انداخته است ، همان استخوان شکسته دست که با دیدنش نزدیک بود بالا بیاورم ، حالا وعده ای اشتها آور به نظر میرسد ، احساس کردم درندگی عجیبی درون چشمانم در حال تنگ شدن است و دارد کورم میکند ، کاری میکند که دیگر خودم را نبینم و فقط یک تکه گوشت و غذا ببینمولی توانستم تسلط خود را دوباره به دست بگیرم و آن فکر نفرت انگیز را از سرم بیرون کنم.نویسنده: کیانوش امین
