با خودم در حال کلنجار بودم که متوجه حضور چند گربه ماده شدم ، صدای قار و قور شکم های لاغر و نحیفشان…
انتشار: 2026/08/02 18:10 UTCدریافت: 2026/08/15 05:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:06 UTC
با خودم در حال کلنجار بودم که متوجه حضور چند گربه ماده شدم ، صدای قار و قور شکم های لاغر و نحیفشان به گوش های پر قدرتم رسید و فهمیدم لاشه بی جانم را مورد هدف قرار دادند ، هر سه همزمان در حال نزدیک شدن بودند که تصمیم گرفتم برای جلوگیری از این فاجعه غرشی کنم و آنها را بترسانم ، چشمانشان نازک و نازکتر میشد و هیچ رحمی درون آنها نبود ، صدایی از گربه وسطی درآمد، یک ناله بلند بود ، نمیدانم چگونه ولی متوجه منظورش شدم ، گفت «غذا» یا چنین چیزی ، ناله بلند تری کردم چیزی در مایه های «غذای منه» گفتم، ولی عصبانیت چشمهایشان بیشتر شد و منطقی هم بود ، هفتاد کیلو گوشت تازه فقط برای یک گربه ، شروع کردند به داد بیداد راه انداختن ، فکر نمیکردند حمله کنم ولی پنجول هارا بیرون کشیدم و به سرعت به سمت گربه وسطی که گمان میکردم رییسشان بودحمله ور شدم و با یک ضربه ناکارش کردم ، دو گربه کوچک تر از ترس کمی دور شدند و بالای دیوار به تماشای رییسشان نشستند ، دیدم که خونین و مالین روی زمین افتاده و نفس نفس میزند ، بوی خون تازه دوباره ولوله ای درون شکمم راه انداخت ، این بار با خود گفتم چه اشکالی دارد ، از جسد خودم که بهتر است و شروع کردم به کشتن گربه رییس ، با دندان های تیزم گلویش را محکم گاز گرفته بودم که یکی از گربه های کوچک ناله ای غمگین سر داد ، ای کاش زبان گربه ای بلد نبودم ، گفت... «مادر» ، رییس نبود مادر بود ؛ و من جلوی چشمان کودکان گرسنه اش او را خفه کردم ، نا امید بعد از شنیدن ناله کودک گردن بی جان مادرشان را رها کردم ، به چشمان دو کودک نگاه شرمسارگونه ای کردم ولی چیزی نگفتم ، چیزی برای گفتن نبود ، دوباره عجله کرده بودم ، مثل همان خودکشی ، مثل پرحرفی های دوران انسانیت ، ولی این دفعه پر حرفی نکردم لاشه گربه مادر را رها کردم و به طرف جنازه خودم رفتم ، احساس غم کمی خوابآلودمکرده بود و چون گوش های تیزی داشتم و آن گربه های کوچک زورشان دو نفری به من نمیرسید دوباره تصمیم گرفتم بخوابم.نویسنده: کیانوش امین
