🗣 درنگ#دکتر_امیرحسین_جلالی_ندوشن. روانپزشک در نقد فردیسازی رنج و ایدهی هنرمند خودویرانگرهنرمند…
انتشار: 2026/08/04 07:35 UTCدریافت: 2026/08/11 17:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 17:55 UTC
🗣 درنگ#دکتر_امیرحسین_جلالی_ندوشن. روانپزشک در نقد فردیسازی رنج و ایدهی هنرمند خودویرانگرهنرمند ممکن است در ویرانشدن خود سهم داشته باشد؛ اما تقریباً هیچکس بهتنهایی خود را ویران نمیکند.احمد طالبینژاد، منتقد سینمای ایران، در گفتوگویی درباره زندگی و فعالیتهای اکبر عبدی با برنامهی خبری تحلیلی هشت، به الگویی در زندگی برخی بازیگران ایرانی اشاره کرده و آن را «خودویرانگری» نامیده است. او خسرو شکیبایی و پرویز فنیزاده را نیز نمونههای دیگری از این الگو دانسته است. تحلیل طالبینژاد آشناست؛ تحلیلی که در نقد سینمایی و در روایتهای روانشناختی مربوط به مرگ هنرمندان، جوانمرگی روشنفکران و افول چهرههای مشهور در ایران، بارها تکرار شده است.من نیز روزگاری به این ایده باور داشتم. حتی در خیال خود میپروراندم که اگر در کنار چهرههای شناختهشده سینما و حوزههایی مانند ورزش ــ بهویژه ورزشکارانی که پس از پایان دوران قهرمانی با خلأ بزرگ توجه، هویت و شهرت روبهرو میشوند ــ مشاوری حضور داشت و به آنان کمک میکرد از سلامت روان و بدن خود مراقبت کنند، شاید شاهد بیماریها و مرگهای کمتری در میان آنان بودیم.این تصور کاملاً بیپایه نبود. پژوهشها نشان میدهند که پایان حرفه ورزشی، بهخصوص هنگامی که هویت فرد بهشدت با نقش قهرمانی درآمیخته باشد، ممکن است با اضطراب، افسردگی، افت عزتنفس و دشواری در بازسازی هویت همراه شود. یک مطالعه طولی، در رنگ بودن هویت ورزشی فرد با بروز نشانههای روانپزشکی بیشتر پس از کنارهگیری از ورزش ارتباط داشت. مطالعهای دیگر بر ۲۹۰ ورزشکار نخبه نیز نشان داد که کیفیت گذار از ورزش، میزان آمادگی قبلی، رضایت از دوران حرفهای و چگونگی پایان آن در سازگاری بعدی نقش دارند. بنابراین، برنامهریزی برای زندگی پس از قهرمانی و حمایت روانی از ورزشکاران اقدامی تجملی نیست.در مورد هنرمندان نیز رفتارهایی مانند مصرف دخانیات و الکل، بینظمی خواب، بیتوجهی به بیماریهای جسمی، قطع درمان، تغذیه نامناسب یا ناتوانی در پذیرش محدودیتهای سنی میتوانند واقعاً بخشی از زنجیرهای باشند که به بیماری و مرگ زودرس منتهی میشود. انکار مسئولیت فردی، همانقدر نادرست است که تحمیل تمام مسئولیت بر فرد.اما مساله دقیقاً از جایی آغاز میشود که «خودویرانگری» نه بهعنوان یکی از فرضیههای ممکن، بلکه بهعنوان توضیح نهایی زندگی و مرگ یک انسان به کار میرود.گزارشهای منتشرشده درباره درگذشت اکبر عبدی، حتی در صورت صحت کامل، تنها سازوکار نزدیک و پزشکی مرگ را بیان میکند؛ نه تاریخچه علّی آن را. از عبارتی همانند «ایست قلبی» نمیتوان بهتنهایی به شخصیت، انگیزههای ناخودآگاه، سبک زندگی یا میل فرضی فرد به نابودی خود رسید.به همین ترتیب، از کنار هم قراردادن نام اکبر عبدی، خسرو شکیبایی و پرویز فنیزاده نمیتوان یک الگوی اپیدمیولوژیک معتبر ساخت. برای اثبات اینکه بازیگران ایرانی بیش از جمعیت عمومی یا بیش از سایر گروههای شغلی گرفتار مرگ زودرس یا رفتارهای خودآسیبرسان میشوند، به جامعه آماری مشخص، گروه مقایسه، اطلاعات پزشکی معتبر و بررسی عوامل مداخلهگر نیاز داریم. چند زندگی مشهور، هر اندازه تکاندهنده، جای داده جمعیتی را نمیگیرد. برخی پژوهشگران نتیجه گرفتهاند که تشخیص روانپزشکی پس از مرگ، صرفاً بر مبنای مصاحبه با اطرافیان، از اعتبار کافی برخوردار نیست. بنابراین، نسبتدادن «خودویرانگری» به یک هنرمند بر اساس مصاحبهها، خاطرات پراکنده و تصاویر رسانهای، بیش از آنکه یک تشخیص علمی باشد، یک روایت تفسیری است.فرد خود را نابود میکند یا شرایط اجتماعی در بدن او نقش میزند؟اشکال اصلی تحلیل خودویرانگری این نیست که تماماً نابجا است؛ اشکال آن این است که بخشی از واقعیت را به جای کل واقعیت مینشاند. این تحلیل مسیر علتیابی را در سطح فرد متوقف میکند: چرا سیگار کشید؟ چرا درمان را جدی نگرفت؟ چرا وزن خود را کنترل نکرد؟ چرا مواد مصرف کرد؟ چرا پس از کاهش شهرت افسرده شد؟اما پرسش اجتماعی یک مرحله به عقبتر مینگرد: فرد در چه شرایطی زندگی و کار میکرد؟ چه نوع امنیت شغلی، بیمه، مراقبت پزشکی، حمایت اجتماعی، درآمد پایدار و امکان برنامهریزی برای آینده داشت؟ آیا مراجعه برای درمان مشکلات روانی برای او امن و بدون انگ بود؟ آیا حرفه او نظمی برای خواب، تغذیه، روابط خانوادگی و مراقبت پزشکی باقی میگذاشت؟ آیا نهاد حرفهای متولی سلامت او بود یا فقط تا هنگامی که سودآور و محبوب بود از او استفاده میکرد؟لینک و فیلان در نظریه مشهور «علل بنیادی بیماری» توضیح دادهاند که شرایط اجتماعی، از طریق دسترسی نابرابر به پول، دانش، قدرت، منزلت و شبکههای حمایتی، بارها و از مسیر بیماریهای متفاوت بر سلامت اثر میگذارند. درمان یک بیماری ممکن است تغییر کند، اما کسانی که منابع کمتری دارند همچنان در برابر بیماری بعدی آسیبپذیرتر باقی میمانند. به این معنا، وضعیت اجتماعی صرفاً یک عامل جانبی در کنار ژنتیک و رفتار فردی نیست؛ بلکه «علتِ علتها»ست.گزارش جهانی سازمان جهانی بهداشت در سال ۲۰۲۵ نیز تأکید میکند که شرایط تولد، رشد، کار، مسکن، درآمد و دسترسی افراد به قدرت و منابع، میتواند امید به زندگی را در گروههای مختلف اجتماعی حتی چند دهه تغییر دهد. بر اساس این گزارش، نابرابریهای سلامت از نحوه توزیع منابع و فرصتها و از تصمیمهای سیاسی و اقتصادی ناشی میشوند، نه فقط از انتخابهای شخصی افراد.در نتیجه، وقتی هنرمندی به مراقبت پزشکی بیاعتنا میشود، ممکن است با یک تصمیم فردی نامناسب روبهرو باشیم؛ اما آن تصمیم در خلأ گرفته نشده است. رفتار سلامت محصول تعامل شخصیت، تاریخچه خانوادگی، درآمد، آموزش، محیط کار، فرهنگ حرفهای، دسترسی به خدمات، تجربه تحقیر یا تبعیض و پیشبینی فرد از آینده است.حرفه هنری؛ شهرت بدون امنیتشهرت را نباید با امنیت اشتباه گرفت. بسیاری از هنرمندان ممکن است برای مدتی در معرض توجه گسترده باشند، اما قرارداد پایدار، درآمد منظم، بازنشستگی قابل اتکا یا حمایت سازمانیافته نداشته باشند. توجه عمومی میتواند ظرف چند سال یا حتی چند ماه ناپدید شود، در حالی که هزینه جسمی و روانی سالهای کار باقی میماند.در مطالعهای بر ۷۸۲ بازیگر و هنرمند اجرایی استرالیایی، شرکتکنندگان در مقایسه با جمعیت عمومی رضایت کمتری از زندگی و نشانههای بیشتری از افسردگی، اضطراب و استرس گزارش کردند. فشار مالی و دورههای طولانی دورماندن از کار با وضعیت روانی نامطلوبتری همراه بود. این مطالعه علت و معلول را اثبات نمیکند و دادههای آن را نمیتوان مستقیماً به ایران تعمیم داد، اما نشان میدهد که آسیب روانی هنرمندان را نباید صرفاً به ویژگی شخصیتی یا «روحیه هنرمندانه» نسبت داد؛ ساختار اشتغال و ناپایداری حرفهای نیز بخشی از مسئله است.در بخش دیگری از همان پروژه، ۶۲۰ بازیگر و هنرمند اجرایی بررسی شدند. حدود ۴۰ درصد مردان و ۳۱ درصد زنان در محدوده مصرف بالقوه زیانآور یا پرخطر الکل قرار گرفتند و حدود نیمی از پاسخدهندگان مصرف الکل خود را با فشار شغلی مرتبط دانستند. این یافتهها وجود رفتار پرخطر را رد نمیکند؛ برعکس، نشان میدهد آنچه از بیرون «خودویرانگری» خوانده میشود، ممکن است شیوهای ناسازگارانه برای تنظیم اضطراب و تحمل یک محیط کاری ناامن باشد.مطالعات مربوط به اشتغال موقت نیز پیوند میان ناامنی شغلی و سلامت جسمی را نشان دادهاند. در مطالعه طولی شهر رم بر بیش از ۵۹۷ هزار شاغل، مردان دارای قرارداد موقت در مقایسه با کارکنان دائمی، ۱۶ درصد خطر بیشتر مرگ از همه علل، ۲۹ درصد خطر بیشتر مرگ قلبیعروقی و ۲۷ درصد خطر بیشتر مرگ بر اثر حوادث داشتند. این مطالعه درباره بازیگران ایرانی نیست و نباید نتایج آن را مکانیکی تعمیم داد؛ اما نشان میدهد که بیثباتی شغلی فقط احساس ناخوشایندی ایجاد نمیکند، بلکه میتواند با پیامدهای قابل اندازهگیری جسمی و مرگومیر همراه باشد.فشار اجتماعی و شغلی همچنین میتواند در بدن انباشته شود. مفهوم «بار آلوستاتیک» به فرسودگی چند دستگاه بدن در اثر سازگاری مداوم با استرس مزمن اشاره دارد. پژوهشهای طولی نشان دادهاند که بار آلوستاتیک بالاتر با افت عملکرد جسمی و شناختی، بیماری قلبیعروقی و مرگومیر بیشتر همراه است. در یک مطالعه همگروهی بریتانیایی، بار آلوستاتیک بالا در میانسالی، مرگ زودرس طی یازده سال بعد را پیشبینی میکرد. بنابراین، امر اجتماعی صرفاً در ذهن فرد باقی نمیماند؛ در قالب فشار خون، التهاب، متابولیسم، خواب، سیستم عصبی خودمختار و رفتارهای سلامت او تجسم پیدا میکند.📎 ادامه در صفحهی دوم...#تجربههای_روانپزشکانه


