🛋 امکان ثبتنام برای تاریخ جدیدیکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ ( نهم آگوست ۲۰۲۶) ایرلیور پنجمین رویداد روی…
انتشار: 2026/08/04 09:44 UTCدریافت: 2026/08/07 22:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 22:55 UTC
🛋 امکان ثبتنام برای تاریخ جدیدیکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ ( نهم آگوست ۲۰۲۶) ایرلیور پنجمین رویداد رویاورزی اجتماعی را ویژهی ایرانیان مقیم خارج ایران برگزار خواهد کرد. رویداد در فضای گوگلمیت برنامهریزی شده، و ساعت ۲۰ تا ۲۱:۳۰ به وقت ایران برگزار خواهد شد. رویاورزی اجتماعی (Social Dreaming) روشی است برای بهاشتراکگذاری رویاها و کار کردن روی آنها در یک فضای جمعی؛ با این هدف که از دلِ « تداعی در/بر رویاها» بتوان روندها و پویاییهای اجتماعی را دید و دربارهشان فکر کرد.در این رویداد تجربی و تجربهمحور، رویا صرفاً «متریال شخصیِ روان فرد» نیست؛ بلکه رویاها در یک میدان اجتماعی/جمعی وارد گردش میشوند و از طریق تداعیها، پیوندها و موازیسازیهای فرهنگی/اجتماعی، فکر تولید میکنند.جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام به نشانی زیر در «واتساپ» پیام بدهید. wa.me/message/ENG3NLR7MBKLD1www.eReliever…
پستهای تلگرام — تجربههای روانپزشکانه
🐚اطلاعیهی ثبتنام دومین کارگاه کوتاهمدت در شهریورماهگروه آموزشی مانژه برگزار میکندکارگاه «دشوار در موقعیت تحلیلی»۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعتمخاطبان: رواندرمانگران، روانکاوان، روانشناسان بالینی، روانپزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفهای دارند.روش دوره: ارائه نظری، مطالعه وینیتهای بالینی، بحث گروهی، ایفای نقش و تمرین موقعیتهای دشوار، صورتبندی بالینی و سوپرویژن گروهی آموزشیمدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشنزمان: شروع از دوم شهریور، یکشنبهها ۲۱ تا ۲۳نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگلمیتدر این کارگاه، موقعیتهایی بررسی میشوند که در آنها اضطراب، فوریت، میل، درماندگی یا فشار برای اقدام، ظرفیت فکرکردن و ادامه کار تحلیلی درمانگر را به چالش میکشند.محورهای کارگاه:• دشواری در موقعیت تحلیلی و ظرفیت فکرکردن زیر فشار• حمله به چارچوب درمان و مرزهای حرفهای• افشاگریهای تکاندهنده در رابطه درمانی• مواجهه با خودکشی و ارزیابی خطر• امر اروتیک، انتقال و انتقال متقابل• رکود و بنبست در فرایند درمان• تصمیمگیری بالینی، ارجاع و سوپرویژن• بازگشت به کار تحلیلی پس از بحرانجهت ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید:@manjehline
🐚اطلاعیهی ثبتنام دومین کارگاه کوتاهمدت در شهریورماهگروه آموزشی مانژه برگزار میکندکارگاه «دشوار در موقعیت تحلیلی»۶ جلسه آموزشی، هر جلسه ۲ ساعتمخاطبان: رواندرمانگران، روانکاوان، روانشناسان بالینی، روانپزشکان و درمانگران تحت آموزش که تجربه کار بالینی و امکان استفاده از سوپرویژن حرفهای دارند.روش دوره: ارائه نظری، مطالعه وینیتهای بالینی، بحث گروهی، ایفای نقش و تمرین موقعیتهای دشوار، صورتبندی بالینی و سوپرویژن گروهی آموزشیمدرس: دکتر امیرحسین جلالی ندوشنزمان: شروع از دوم شهریور، یکشنبهها ۲۱ تا ۲۳نحوه برگزاری: آنلاین، در گوگلمیتدر این کارگاه، موقعیتهایی بررسی میشوند که در آنها اضطراب، فوریت، میل، درماندگی یا فشار برای اقدام، ظرفیت فکرکردن و ادامه کار تحلیلی درمانگر را به چالش میکشند.محورهای کارگاه:• دشواری در موقعیت تحلیلی و ظرفیت فکرکردن زیر فشار• حمله به چارچوب درمان و مرزهای حرفهای• افشاگریهای تکاندهنده در رابطه درمانی• مواجهه با خودکشی و ارزیابی خطر• امر اروتیک، انتقال و انتقال متقابل• رکود و بنبست در فرایند درمان• تصمیمگیری بالینی، ارجاع و سوپرویژن• بازگشت به کار تحلیلی پس از بحرانجهت ثبتنام و دریافت اطلاعات بیشتر پیام بگذارید:@manjehline
🗣 تازهها #دکتر_کنراد_میشل. روانپزشک شرم: عامل دستکمگرفتهشده در خودکشیچرا باید شرم را بهعنوان یک واکنش هیجانی طبیعی که همهٔ انسانها تجربه میکنند، بپذیریم؟ناشر: Psychology Todayتاریخ انتشار: ۴ آگوست ۲۰۲۶«در واقع به نزدیکترین آدمهای زندگیام دروغ گفته بودم. کمکم بیشتر متوجه میشدم که زمانی فرا خواهد رسید که بنای دروغهایی که ساخته بودم متزلزل شود. و شروع کردم به فکر کردن به اینکه پایان دادن به زندگیام آسانتر از این است که همهچیز را باز کنم و به آدمها بگویم که به آنها دروغ گفتهام.»این چیزی بود که مرد جوانی که از یک اقدام جدی به خودکشی جان سالم به در برده بود، در جریان درمان پیگیری به من گفت.مطالعهای دربارهٔ ۱۳ پسردر سال ۲۰۱۳، آنلی تورنبلوم و همکارانش از مؤسسهٔ کارولینسکا در استکهلم سوئد، مطالعهای کیفی و بسیار قابلتوجه ــ اما بهندرت مورد استناد ــ منتشر کردند که مبتنی بر مصاحبههای عمیق با والدین ۱۳ پسری بود که بر اثر خودکشی جان باخته بودند.والدین اغلب خود را بابت کارهایی که انجام داده یا از انجام آنها غفلت کرده بودند، سرزنش میکردند. از سوی دیگر، آنها معمولاً توضیح میدادند که پسرشان مشکلات خود را پنهان میکرد و پشت نوعی نقاب مخفی میشد.برای مثال، ممکن بود متخصصان را گمراه کند و بگوید هرگز به خودکشی فکر نمیکند، یا در برابر دوستانش موضعی ظاهراً اخلاقی و خردمندانه بگیرد: «من هیچوقت چنین کاری را با کسی نمیکنم.» ممکن بود نقش دلقک را بازی کند، هیچ مشکلی را آشکار نکند، وانمود کند خوشحال است، دروغ بگوید، دیگران را انگولک کند و آنها را بفریبد. وقتی والدین میکوشیدند با او دربارهٔ مشکلش مواجه شوند، با انکار صریح همهچیز آنها را آرام میکرد:«فقط کمی بیرون میروم؛ وقتی برگشتم میتوانیم صحبت کنیم.»اما دیگر هرگز به خانه بازنگشت.وقتی والدین میکوشیدند خودکشی پسرشان را بفهمند، موضوع محوریای که از این مصاحبهها بیرون آمد، شرم بود:«شرم از کاری که پسرها انجام داده بودند.شرم از آنچه بر سرشان آمده بود.شرم از ظاهر جسمانیشان.شرم از آن کسی که بودند.»یک نمونهٔ بالینیوالدین الیور، جوانی ۱۸ساله، پس از خودکشی فرزندشان برای ملاقات با من آمدند. الیور در سال دوم دورهٔ کارآموزی در یک آژانس مسافرتی بود. والدین متوجه شده بودند که کمی ذهنش درگیر به نظر میرسد. وقتی از او پرسیدند، وجود هرگونه مشکلی را انکار کرد: «نه، چرا میپرسید؟ هیچ مشکلی ندارم؛ همهچیز تحت کنترل است، درس و بقیهٔ چیزها.»مهلت تحویل پایاننامهٔ نهایی دورهٔ دیپلم او نزدیک میشد. مادر پیشنهاد کرد پیشنویس را ببیند؛ شاید بتواند نکات مفیدی دربارهٔ آن بگوید. موعد تحویل دوشنبه بود.بعدازظهر شنبه، الیور گفت به دفتری میرود تا نسخهٔ پایاننامه را چاپ کند. یک ساعت بعد به خانه برگشت تا برای چاپگر کاغذ بردارد؛ موضوعی که مادرش آن را کمی عجیب یافت، زیرا انتظار میرفت در یک دفتر کاری کاغذ به اندازهٔ کافی وجود داشته باشد.الیور دیگر به خانه بازنگشت. دو روز بعد جسد او را در جنگل پیدا کردند. والدینش ویران و درمانده بودند و تلاش میکردند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. آنها با دوستان و معلمان الیور صحبت کردند. معلوم شد الیور هفتهها بود که در کلاسها شرکت نمیکرد، با اینکه هر روز طبق معمول از خانه بیرون میرفت و دوباره بازمیگشت.وقتی والدین لپتاپ او را جستوجو کردند، دریافتند که حتی نوشتن پایاننامهاش را هم شروع نکرده است. والدین الیور هیچ تغییری در پسرشان ندیده بودند که حتی در نگاه پسنگر بتوان آن را نشانهای از افسردگی دانست. مادر میگفت همیشه به فرزندانش گفته بود مهم است که دربارهٔ هر مشکلی صریح صحبت کنند، میتوانند همهچیز را با او در میان بگذارند و دروغ گفتن راه مواجهه با مشکلات نیست؛ نگرشی والدینی که احتمالاً بسیاری از ما آن را تأیید میکنیم.آشکارا، الیور کوشیده بود در برابر خانواده تصویر یک «پسر معمولی» را حفظ کند. اما در عین حال بنایی از دروغ ساخته بود که هرچه بیشتر ادامه پیدا میکرد، بیرون آمدن از آن و گفتن حقیقت به والدین دشوارتر میشد. هویتی که میکوشید در ظاهر حفظ کند با زندگی درونیاش تطابق نداشت.مطمئنم اگر میتوانست حقیقت را به والدینش بگوید، آنها جنجالی به پا نمیکردند. برای مثال، کافی بود بگوید: «باید چیزی به شما بگویم. من مشکلی دارم.» ما فکر میکنیم به همین سادگی بود.در نوجوانی، احساس هویت همچون نهالی شکننده است. شکل دادن به احساس هویت، کاری عظیم است. بیشتر ما دورههایی را تجربه کردهایم که احساس میکردیم چیزی در ما درست نیست، شبیه دیگران نیستیم، خود را سرزنش میکردیم یا حتی از خودمان متنفر بودیم. شاید به یاد بیاورید که چگونه تلاش میکردید کاستیها و شرم خود را پنهان کنید. مردان، و بهویژه مردان جوان، در پنهان کردن مشکلاتی که ذهنشان را مشغول کرده است مهارت زیادی دارند؛ زیرا نمیخواهند شکافی در تصویر ذهنیشان از خود ایجاد شود. ممکن است وقتی خود را با والدین یا همسالان جذاب و موفقشان مقایسه میکنند، احساس ناکافی بودن داشته باشند.ضعف چیزی تلقی میشود که باید از آن شرم داشت. در نتیجه، هویتی نسبتاً متقاعدکننده برای جهان بیرون، همسالان و والدین میسازند. شکست و ضعف را برای خود نگه میدارند. اما آنچه میکوشند در ظاهر نشان دهند با آنچه در درون احساس میکنند همخوان نیست. این وضعیت هنگامی میتواند تهدیدکنندهٔ زندگی شود که نقابِ «هیچ مشکلی ندارم» فرد را به بنبستی برساند که عقبنشینی از آن دشوار باشد.من والدین مراقب و درگیر زیادی را دیدهام که فرزندشان را بر اثر خودکشی از دست دادهاند. بیشتر آنها هیچ چیز خاصی در فرزندشان مشاهده نکرده بودند یا وقتی سؤال کرده بودند، پسر یا دخترشان هرگونه مشکلی را انکار کرده بود.از بیماران جوانی که پس از اقدام به خودکشی میدیدم میپرسیدم هنگامی که به خود آسیب زدند چه چیزی ذهنشان را مشغول کرده بود. آنچه بارها شنیدم احساس «اشتباه بودن» بود؛ اینکه در میان همسالان یا خواهر و برادرها جایی ندارند، یا خانوادهشان آنها را به همان صورتی که هستند به رسمیت نمیشناسد.بهعنوان پدری که پسرش را بر اثر خودکشی از دست داده است، میدانم پر کردن شکاف نسلی میان برداشت والدین از هویت و برداشت فرزندانشان از هویت تا چه اندازه دشوار است. بنابراین جای تعجب ندارد که نوجوانان، بهطور کلی، ترجیح دهند دربارهٔ مشکلاتشان با همسالان صحبت کنند تا با والدین.شرم بهعنوان محرک خودکشی،فقط مشکل جوانان نیستوالدین مردی ۴۸ساله، متأهل و دارای دو فرزند، که بر اثر خودکشی جان باخته بود، به دیدن من آمدند. آنها پسرشان را وکیلی موفق در یک سمت دولتی و پدری متعهد توصیف کردند. همچنین گفتند که پدر او احساس مسئولیتپذیری و قابلاعتماد بودن بسیار شدیدی داشت؛ ویژگیای که در ۵۸سالگی او را وارد یک بحران وجودی کرده و به یک اقدام جدی به خودکشی انجامیده بود.پسر نیز مانند پدرش فردی قابلاعتماد، مسئولیتپذیر و بهعنوان وکیل بسیار مورد احترام بود؛ ویژگیهایی که او را به موقعیتی شغلی در سطح بالا رسانده بود. هنگامی که رئیسش ــ که شخصاً از پیشرفت حرفهای او حمایت کرده بود ــ بازنشسته شد، شرایط کاری تغییر کرد. رئیس جدید بخش اخلاق کاری و مسئولیتپذیری او را امری بدیهی تلقی میکرد و وظایف بیشتر و بیشتری بر دوشش میگذاشت. او قادر نبود به رئیس جدید خود بگوید که دیگر از عهدهٔ این حجم کار برنمیآید.به بیخوابی شدید و مشکلات تمرکز دچار شد، دیر از سر کار به خانه میآمد، انرژیاش کاهش یافت و از خانواده کنارهگیری کرد. همسر و والدینش نگران او بودند، اما او اصرار داشت که همهچیز خوب است.یک روز صبح، به جای رفتن به محل کار، به سوی خط راهآهن رفت و به زندگی خود پایان داد.چگونه میتوانیم به مردم بیاموزیم که شرم را بخشی طبیعی از وضعیت انسانی بدانند؟چگونه میتوانیم به مردم بیاموزیم شرم چیزی نیست که ارزش پنهان کردن و ساعتها و روزها نشخوار کردن را داشته باشد؟ باید بتوانیم شرم را بهعنوان یک واکنش هیجانی طبیعی که همهٔ انسانها با آن آشنا هستند، بپذیریم. لازم است افکاری را که عزتنفس و احساس هویت ما را تهدید میکنند، به کلمات تبدیل کنیم؛ کلماتی که بتوانیم آنها را بنویسیم یا دربارهشان صحبت کنیم.بله، درد دل کردن با کسانی که دوستشان داریم ممکن است بهویژه دشوار باشد. مراجعه به متخصصان سلامت شاید آسانتر باشد، هرچند همین کار نیز مستلزم عبور از یک مانع است.مطالعهای که تجربهٔ جوانان از مراجعه به مراکز مراقبتهای اولیه را بررسی کرده بود نشان داد نوجوانان نسبت به شیوهٔ برخورد متخصصان بسیار حساساند.«خوب گوش دادن یکی از چیزهای حیاتی است. نحوهٔ نشستن یا نگاه کردنشان به شما، حالتها و حرکاتشان خیلی مهم است. در آن لحظهای که دارید داستانتان را تعریف میکنید، نمیخواهید نادیده گرفته شوید. وقتی مشغول تایپ کردن هستند، آدم احساس میکند: "دارند چه چیزی مینویسند؟ حالا فکر میکنم شاید نباید آن را میگفتم. اگر آن را در سیستم ثبت کنند چه؟" چیزهایی از این قبیل.»دربارهٔ نویسندهکنراد میشل، M.D. روانپزشک، رواندرمانگر و استاد بازنشستهٔ دانشگاه برن در سوئیس است. او بخش عمدهٔ زندگی حرفهای خود را به شناخت و پیشگیری از خودکشی اختصاص داده است.#تجربههای_روانپزشکانه
🗣 ادامهی مقالهی هیرشبرگرمعنای تروما یکدست نیستهمه اعضای یک جامعه از واقعهای واحد معنای مشابهی استخراج نمیکنند. یک خاطره تاریخی ممکن است برای گروهی فرمان آمادگی نظامی و دفاع دائمی باشد و برای گروهی دیگر تکلیفی اخلاقی برای جلوگیری از قربانیشدن دیگران.بنابراین، معنای شعارهایی مانند «هرگز دوباره» میتواند کاملاً متفاوت باشد. یک تفسیر بر این تأکید میکند که گروه باید آنقدر قدرتمند شود که خود بار دیگر قربانی نشود. تفسیر دیگر نتیجه میگیرد گروهی که رنج تبعیض و نابودی را تجربه کرده باید از همه قربانیان تبعیض و خشونت دفاع کند.مقاله میان سه نوع بازنمایی اجتماعی تمایز میگذارد:بازنماییهای مسلط که بیشتر اعضای جامعه در آنها اشتراک دارند؛ بازنماییهای متفاوت اما تحملپذیر که در چارچوب روایت اصلی باقی میمانند؛ و بازنماییهای مناقشهآمیز که با شکافها و تعارضات سیاسی و اجتماعی مرتبطاند.ازاینرو، منازعه بر سر گذشته معمولاً در حقیقت منازعه بر سر هویت کنونی و آینده جامعه است.بخش دوم: گروههای مرتکبگذشته جنایتبار بهعنوان تهدید هویت اخلاقیافراد معمولاً میخواهند گروه خود را اخلاقی، شایسته و ارزشمند بدانند. آگاهی از اینکه اعضای گروه در گذشته مرتکب کشتار، اشغال، پاکسازی یا سرکوب شدهاند، میان تصویر مثبت کنونی و واقعیت تاریخی تعارض ایجاد میکند.این تعارض بهویژه در افرادی شدیدتر است که وابستگی و همانندسازی بیشتری با گروه دارند. آنان ممکن است پذیرش جنایت تاریخی را حملهای مستقیم به خود تلقی کنند و برای حفاظت از هویت جمعی به واکنشهای دفاعی روی آورند.انکار تروماافراطیترین دفاع آن است که گروه اساساً وقوع جنایت را انکار کند. در این حالت، نهتنها مرتکب بیگناه معرفی میشود، بلکه جای قربانی و مرتکب نیز عوض میشود: قربانی متهم میشود که برای بدنامکردن گروه، کسب امتیاز یا دریافت غرامت، داستانی دروغین ساخته است.با فاصلهگرفتن زمانی از واقعه و مرگ شاهدان مستقیم، زمینه برای انکار و تجدیدنظرطلبی تاریخی بیشتر میشود.بازسازی گزینشی گذشتهدر بسیاری از وقایع تاریخی، مرز قربانی و مرتکب مطلق و روشن نیست. یک گروه ممکن است هم قربانی نیرویی بزرگتر بوده باشد و هم علیه گروهی ضعیفتر مرتکب خشونت شده باشد. این «منطقه خاکستری» امکان ساختن روایتی گزینشی را فراهم میکند.در چنین روایتی، گروه فقط رنجهای خود را به یاد میآورد و نقش خود در رنج دیگران را نادیده میگیرد. همکاری داوطلبانه به اجبار نسبت داده میشود، جنایتها استثنایی معرفی میشوند و مسئولیت گروه به چند فرد یا یک حکومت محدود میشود.نتیجه میتواند شکلگیری «قربانیبودگی رقابتی» باشد؛ وضعیتی که گروهها برای تصاحب جایگاه قربانی اصیل با یکدیگر رقابت میکنند. پذیرش رنج گروه دیگر بهمنزله کاهش اعتبار رنج خودی تلقی میشود.کوچکنمایی مسئولیت و نسبتدادن آن به شرایطیکی دیگر از راههای دفاع، پذیرش اصل واقعه همراه با کاهش مسئولیت گروه است. رفتار مرتکبان به فشار حکومت، ترس، فقر، بحران اقتصادی، اطاعت، همنوایی یا شرایط استثنایی نسبت داده میشود.این توضیحات ممکن است از نظر تاریخی بخشی از واقعیت را بیان کنند، اما میتوانند برای تبرئه کامل گروه نیز به کار روند. برای قربانیان، نسبتدادن جنایت به ماهیت ثابت و شرور گروه مرتکب، تمایز اخلاقی میان دو طرف را حفظ میکند. در مقابل، چنین تبیینی برای نسلهای بعدی گروه مرتکب تهدیدکننده است، زیرا آنان را وارث ماهیتی تغییرناپذیر و گناهی دائمی میسازد.بستن پرونده گذشتهبعضی گروههای مرتکب بهجای انکار، خواهان پایاندادن به بحث گذشتهاند. آنان ممکن است بگویند نسل کنونی نباید مسئول گناهان نیاکان خود باشد و جامعه باید به آینده نگاه کند.بستن پرونده گذشته، هنگامی که بخشی از فرایند مشترک آشتی، توافق بر سر واقعیت و پذیرش متقابل باشد، میتواند سازنده باشد. اما هنگامی که صرفاً از سوی گروه مرتکب مطرح شود، اغلب بیانگر خستگی از سرزنش و ناتوانی در تحمل مسئولیت اخلاقی است.تفاوت زمانی میان دو گروه نیز مهم است: مرتکب میخواهد از گذشته فاصله بگیرد، اما قربانی ممکن است همان گذشته را منبع اصلی هویت، پیوستگی و معنای خود بداند. چیزی که برای یک طرف تهدید معناست، برای طرف دیگر بنیان معنا محسوب میشود.پذیرش مسئولیتپذیرش مسئولیت تاریخی مستلزم تغییر روایت ملی است. جامعه باید بپذیرد که برخی از لحظات افتخارآمیز تاریخش ممکن است همزمان با رنج، اخراج یا نابودی گروهی دیگر همراه بوده باشند.این پذیرش میتواند نگرش مثبتتر به قربانیان، توانایی دیدن واقعه از منظر آنان و حمایت از اقدامات جبرانی را افزایش دهد. بااینحال، هزینه روانی و هویتی آن سنگین است. برخی افراد برای حفظ تصویر اخلاقی خود از گروه فاصله میگیرند یا میان خود و مرتکبان گذشته گسست ایجاد میکنند.امکان ساختن هویتی تازهمقاله راه سومی میان انکار گذشته و طرد کامل هویت گروهی پیشنهاد میکند. گروه میتواند مسئولیت جنایت را بپذیرد و درعینحال هویت مثبتی برای اکنون بسازد.در این الگو، گذشته تاریک حذف نمیشود، بلکه به پسزمینهای برای تعریف تعهدات کنونی تبدیل میشود. جامعه میتواند بگوید: چون در گذشته چنین جنایتی رخ داده است، امروز وظیفه داریم از مدارا، حقوق اقلیتها، آموزش تاریخی، چندفرهنگیبودن و مخالفت با نظامیگری دفاع کنیم.در این صورت، هویت مثبت گروه نه بر بیگناه جلوهدادن گذشته، بلکه بر توانایی مواجهه با آن و جلوگیری از تکرارش بنا میشود.نتیجهگیریترومای جمعی فقط واقعهای ویرانگر یا مجموعهای از علائم روانپزشکی نیست. این تروما در طول زمان به حافظه، روایت، هویت و نظام معنایی تبدیل میشود و نسلهایی را تحتتأثیر قرار میدهد که خود شاهد رویداد اصلی نبودهاند.در گروههای قربانی، حافظه تروما میتواند هوشیاری، مقاومت، انسجام و تداوم تاریخی ایجاد کند. درعینحال، ممکن است به بیاعتمادی مزمن، احساس محاصره، قربانیبودگی دائمی و توجیه خشونت منجر شود.در گروههای مرتکب، گذشته تهدیدی برای تصویر اخلاقی گروه است و میتواند انکار، تحریف، کوچکنمایی مسئولیت و دشمنی با قربانیان را برانگیزد. بااینحال، پذیرش مسئولیت و بازسازی هویت براساس تعهد به اصلاح، امکان استفاده سازنده از گذشته را فراهم میکند.حافظه تاریخی نه باید بهسادگی حذف شود و نه باید به حقیقتی مقدس و تغییرناپذیر تبدیل گردد. معنای تروما همواره در حال بازسازی است. مسئله تعیینکننده این است که جامعه از گذشته چه نتیجهای میگیرد: تداوم ترس و خصومت، یا افزایش مسئولیت اخلاقی و ظرفیت فهم دیگری.دستاورد اصلی مقاله این است که میان دو نگاه افراطی فاصله میگذارد: از یک سو، تقلیل ترومای جمعی به آسیبشناسی و مانعی برای آشتی؛ و از سوی دیگر، تقدیس حافظه قربانیبودگی. حافظه تروما هم کارکردهای سازگارانه دارد و هم میتواند مخرب شود. امکان آشتی هنگامی افزایش مییابد که قربانیان بتوانند رنج خود را بدون اسارت دائمی در آن به رسمیت بشناسند و مرتکبان نیز گذشته را بدون انکار یا فروپاشی کامل هویت جمعی بپذیرند.📎 پایان. ۲/۲#تجربههای_روانپزشکانه
🗣 افزودهای بر درنگ جبارینژاد ترومای جمعی و برساخت اجتماعی (Collective Trauma and the Social Construction of Meaning)چکیدهای از مقاله نویسنده: گیلاد هیرشبرگر. مرکز میانرشتهای هرتزلیا، اسرائیلنوع مقاله: مقاله مروریمجله: Frontiers in Psychology، بخش روانشناسی شخصیت و اجتماعیتاریخ انتشار: ۱۰ آگوست ۲۰۱۸پیشدرآمد: #دکتر_نازیلا_جبارینژاد در یادداشتی به مفهوم «فروپاشی ما» بعد از ترومای جمعی پرداخته است. یادداشت از مقالهی گیلاد هیرشبرگر الهام گرفته است. در ادامه ترجمهی چکیده شدهای از مقالهی اصلی درج شده است. ترومای جمعی آسیبی روانی و اجتماعی است که در پی یک رویداد شدید مانند جنگ، نسلکشی، سرکوب گسترده یا فاجعه طبیعی، بخش بزرگی از یک جامعه را درگیر میکند. اثر آن فقط در افراد باقی نمیماند، بلکه بر حافظه مشترک، احساس امنیت، اعتماد اجتماعی و حتی نسلهای بعدی تأثیر میگذارد.دو مثال تاریخی بحث شدهی آن یکی هولوکاست، و کشتار سازمانیافته یهودیان اروپادر جریان جنگ جهانی دوم توسط آلمان نازی است، که آثار روانی، هویتی و بیننسلی گستردهای بر بازماندگان و جوامع یهودی بر جای گذاشت.دوم بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی توسط ارتش آمریکا که به پایان جنگ جهانی و تسلیم امپراطوری زچزاپن انجامید هست، و مرگ و ویرانی گستردهای برجا گذاشت که علاوه بر آسیب جسمی، برای دههها با ترس، سوگ جمعی و احساس ناامنی در جامعه ژاپن همراه بود.ترومای جمعی رویدادی فاجعهبار است که نهتنها جان انسانها را میگیرد، بلکه بافت بنیادین جامعه، پیوندهای میان افراد و نظام معنایی یک گروه را نیز درهم میشکند. چنین رویدادی فقط یک واقعه تاریخی باقی نمیماند، بلکه به حافظه جمعی راه مییابد و در نسلهای بعدی نیز بازسازی و بازتفسیر میشود. مقاله فرایندی را بررسی میکند که از وقوع ترومای جمعی آغاز میشود، به شکلگیری حافظه جمعی میانجامد و سرانجام نظامی از معنا پدید میآورد که گروه از طریق آن هویت خود، گذشتهاش و مسیر آیندهاش را تعریف میکند.برای گروههای قربانی، حفظ خاطره تروما میتواند به بقای گروه کمک کند، تهدیدها را به نسلهای بعدی یادآوری کند و احساس تداوم تاریخی، انسجام و سرنوشت مشترک به وجود آورد. بااینحال، همین حافظه ممکن است احساس تهدید وجودی، بیاعتمادی مزمن و هوشیاری افراطی نسبت به دیگر گروهها را تشدید کند.برای گروههای مرتکب، یادآوری جنایتهای تاریخی تهدیدی علیه هویت اخلاقی و تصویر مثبت گروه است. آنان ممکن است با انکار واقعه، کاهش مسئولیت، تحریف تاریخ، درخواست پایاندادن به بحث گذشته یا فاصلهگرفتن از هویت گروهی با این تهدید مقابله کنند. راه دیگر، پذیرش مسئولیت و ساختن روایتی تازه است که جنایت گذشته را به رسمیت میشناسد و هویت کنونی گروه را بر تعهد به اصلاح، مدارا و جلوگیری از تکرار آن بنا میکند.معنای برآمده از تروما ثابت و یکپارچه نیست، بلکه پیوسته در درون گروهها و میان گروههای قربانی و مرتکب مذاکره میشود. این فرایند منشأ منازعات بر سر حافظه و تاریخ است، اما درعینحال میتواند زمینهای برای فهم متقابل و آشتی میان گروهها فراهم کند.ترومای جمعی بهمثابه بحران پیوند و معناترومای جمعی صرفاً به معنای آن نیست که شمار زیادی از افراد یک جامعه دچار علائم روانشناختی شدهاند. این مفهوم به واکنشهای روانی و اجتماعی ناشی از رویدادی اشاره دارد که کل جامعه را تحتتأثیر قرار میدهد و در حافظه جمعی آن جای میگیرد. آنچه باقی میماند فقط بازنمایی عینی واقعه نیست؛ جامعه بهطور مداوم گذشته را بازسازی میکند تا بتواند آن را بفهمد و با شرایط اکنون مرتبط سازد.تفاوت مهم حافظه جمعی با حافظه فردی آن است که حافظه جمعی پس از مرگ بازماندگان مستقیم نیز ادامه مییابد. نسلهایی که خود شاهد واقعه نبودهاند، ممکن است آن را بخشی از تجربه شخصی و هویت خود بدانند. در نتیجه، شکل و معنای تروما از نسلی به نسل دیگر تغییر میکند.ترومای جمعی پیوندهای اجتماعی، اعتماد متقابل و احساس تعلق به یک اجتماع حمایتگر را مختل میکند. افراد ممکن است احساس کنند «ما»یی که پیشتر وجود داشت دیگر از انسجام و قابلیت اتکا برخوردار نیست. از آنجا که معنا تا حد زیادی حاصل ارتباط میان فرد، دیگران، محیط و گذشته است، فروپاشی این پیوندها به بحران معنا منجر میشود.بااینحال، مقاله فقط بر جنبه ویرانگر تروما تمرکز نمیکند. استدلال اصلی این است که تروما، با وجود آثار مخربش، ممکن است به ماده خامی برای ساختن هویت، انسجام و معنای جمعی تبدیل شود.تبدیل تروما به حافظه جمعیحافظه جمعی گزارش دقیق، خنثی و تغییرناپذیر تاریخ نیست. اعضای جامعه همچون تاریخنگارانی غیرحرفهای، گذشته را بهگونهای بازسازی میکنند که برای زندگی کنونی آنان قابل استفاده باشد. تاریخ به گروه میگوید چه کسی است، از کجا آمده، چه چیزی بر او گذشته و به کجا باید برود.از این منظر، حافظه جمعی چند کارکرد اساسی دارد:نخست، میان گذشته، حال و آینده گروه پیوند برقرار میکند. دوم، عزتنفس و ارزشمندی جمعی را تقویت میکند. سوم، چارچوبی برای تفسیر روابط کنونی با دیگر گروهها فراهم میآورد. چهارم، اهداف، ارزشها و دستورالعملهایی برای آینده به وجود میآورد.اما این بازسازی همواره بیطرفانه نیست. گروهها ممکن است آن بخشهایی از تاریخ را برجسته کنند که تصویر مثبتی از آنان ارائه میدهد و بخشهای نامطلوب را نادیده بگیرند، کوچک جلوه دهند یا به شکل دیگری تفسیر کنند.بخش اول: گروههای قربانیچرا قربانیان میخواهند به یاد بیاورند؟در نگاه نخست، اصرار یک جامعه بر حفظ خاطره شکستها، کشتارها و تحقیرهای تاریخی ممکن است ناسازگارانه به نظر برسد. این خاطرات ضعف و آسیبپذیری گروه را آشکار میکنند. بااینحال، مقاله چند کارکرد مهم برای این یادآوری برمیشمارد.حافظه تروما و بقای گروهدر ابتداییترین سطح، حافظه فاجعه میتواند برای بقا سودمند باشد. سنتهای شفاهی، آیینها و روایتهای تاریخی، اطلاعات مربوط به تهدید و چگونگی واکنش به آن را به نسلهای بعد منتقل میکنند.در بلایای طبیعی، دانشی که طی نسلها انتقال یافته ممکن است جان افراد را نجات دهد. در خشونتهای انسانی نیز خاطره آزار گذشته به گروه هشدار میدهد که عامل تهدید ممکن است دوباره ظاهر شود. به همین دلیل، بیاعتمادی و احتیاط قربانیان در برابر مرتکبان پیشین را نمیتوان همواره صرفاً نابهنجار یا مانعی برای آشتی دانست. گاهی این احتیاط دارای منطق حفاظتی است.از هوشیاری سازگارانه تا جهانبینی پساتروماتیکهوشیاری ناشی از تجربه گذشته ممکن است از عامل اصلی خشونت فراتر برود و به بیاعتمادی کلی نسبت به همه گروههای بیرونی تبدیل شود. در این وضعیت، جامعه به این نتیجه میرسد که دیگران ذاتاً خصمانهاند و تنها راه بقا، اتکا به خود و واکنش قاطع به هر نشانه خطر است.چنین جهانبینیای با چند ویژگی همراه است:تهدیدهای کوچک بهصورت خطرهای وجودی ادراک میشوند؛ نشانههای مثبت و تغییرات واقعی در دیگران نادیده گرفته میشوند؛ انتقاد با دشمنی یکسان انگاشته میشود؛ پاسخهای سخت و تهاجمی از نظر اخلاقی موجه جلوه میکنند؛ و هر مصالحهای ممکن است نشانه ضعف یا سادهلوحی تلقی شود.در این مرحله، سازوکاری که ابتدا برای محافظت از گروه به وجود آمده بود، میتواند خود امنیت گروه را به خطر اندازد و آن را وارد تعارضهای غیرضروری کند.مواجهه با مرگ و جستوجوی معناتروما در معنای جدی خود با مرگ، تهدید به مرگ و آگاهی از آسیبپذیری بنیادین انسان ارتباط دارد. روبهروشدن با مرگ گسترده، تصور انسان درباره نظم، عدالت و قابلپیشبینیبودن جهان را متزلزل میکند.براساس دیدگاه وجودی و نظریه مدیریت وحشت، انسانها برای کنارآمدن با آگاهی از مرگ به نظامهای فرهنگی، دینی و ملی روی میآورند. این نظامها به فرد وعده نوعی تداوم نمادین میدهند: فرد میمیرد، اما ملت، دین، فرهنگ یا گروه او ادامه خواهد یافت.بنابراین، فرد خود را بخشی از یک موجودیت جمعی میبیند که پیش از تولد او وجود داشته و پس از مرگش نیز باقی خواهد ماند. حافظه گروه به حافظه او، رنج گروه به رنج شخصی او و اهداف جمعی به اهداف فردی تبدیل میشوند.ساختن خود جمعیِ فراملی و فرانسلییکی از مهمترین پیامدهای تروما، شکلگیری تصوری از گروه است که فقط اعضای زنده را دربرنمیگیرد، بلکه مردگان گذشته و نسلهای آینده را نیز شامل میشود. در چنین برداشتی، گروه موجودیتی فراتر از افراد کنونی است.این هویت فرانسلی میتواند احساس تداوم، تعلق، انسجام و سرنوشت مشترک ایجاد کند. قربانیان گذشته، افراد امروز و نسلهای آینده به حلقههای یک زنجیره تبدیل میشوند. از این طریق، مرگ و رنج گذشته در روایتی بزرگتر قرار میگیرد و از بیمعنایی مطلق خارج میشود.اما این فرایند وجه خطرناکی نیز دارد. هنگامی که بقای نمادین گروه بالاتر از زندگی اعضای فعلی قرار گیرد، قربانیکردن انسانهای اکنون برای آینده گروه آسانتر توجیه میشود. در اینجا معنای جمعی ممکن است بر ارزش زندگی فردی غلبه کند.تروما بهعنوان هسته هویت گروهیبا گذشت زمان، تمرکز حافظه ممکن است از رنج مستقیم و مرگ قربانیان به درسهایی منتقل شود که گروه از واقعه استخراج کرده است. تروما سپس به نقطه مرکزی هویت بدل میشود؛ یعنی اعضای گروه جهان و روابط اجتماعی خود را از دریچه آن تفسیر میکنند.روایتهایی مانند «ما مردمی هستیم که با وجود همه تلاشها برای نابودیمان باقی ماندهایم» میتواند احساس توانمندی و مقاومت ایجاد کند. در مقابل، همین روایت ممکن است این باور را تقویت کند که گروه همواره در محاصره دشمنان قرار دارد.📎 ورق بزنید#تجربههای_روانپزشکانه
🗣 درنگ#دکتر_نازیلا_جبارینژاد. روانپزشک فروپاشی «ما» در باب ترومای جمعی، بازسازی معنا و هویت جمعیدر مقاله «ترومای جمعی و برساخت اجتماعی معنا»، هیرشبرگر (۲۰۱۸) بیان میکند که تروما میتواند احساس کلی معنا را در افراد مختل کند؛ زیرا آنان را با سویههای تاریکتر طبیعت انسانی روبهرو میسازد. در سطح جمعی، تروما به بافتهای بنیادین زندگی اجتماعی آسیب میرساند، پیوندهای میان مردم را سست میکند و احساس همبستگی را از میان میبرد. افراد بهتدریج درمییابند که جامعه دیگر منبع مؤثری برای حمایت از آنان نیست؛ به بیان دیگر، دیگر «مایی» وجود ندارد.حافظه تروما و تهدید وجودی نهفته در آن، میل به معنا بخشیدن به تجربه رنج شدید را برمیانگیزد. در جریان این فرایند معناسازی، نوعی خودِ جمعی و بیننسلی بهتدریج شکل میگیرد: هویتی تاریخی که از فرد فراتر میرود و احساس تداوم و پیوستگی میان اعضای گذشته، حال و آینده گروه را فراهم میکند. این بُعد از مواجهه با تروما میتواند احساس کنترل را دوباره برقرار سازد. افزون بر این، حافظه جمعی ممکن است کارکردی تکاملی و انطباقی داشته باشد و به گروه کمک کند تا در آینده از خطرهای مشابه دوری کند. ازاینرو، ترومای جمعی میتواند در گذر زمان به شکلگیری عناصر یک روایت ملی، احساس هویت جمعی و الگوهای شناختی فعال بینجامد.بااینحال، پیامدهای ترومای جمعی تنها به گروه قربانی محدود نمیشود، بلکه گروهِ عامل خشونت را نیز دربرمیگیرد؛ گروهی که ناگزیر است خود را از نو تعریف کند و در پرتو جنایتهایی که مرتکب شده است، تصویری اخلاقی و مثبت از خویش بازسازی کند. اعمال مرتکبان جنایت اغلب بهآسانی فهمپذیر نیست و پژوهشگران و مردم عادی میکوشند توضیح دهند که چرا آنان دست به چنین رفتارهایی زدهاند. برخی نتیجه میگیرند که اعمال شرورانه از سرشتی شرور و درونی سرچشمه میگیرد. گروهی دیگر آنها را به عوامل بیرونی، مانند حاکمیتی قدرتمند، نسبت میدهند و برخی نیز جنایتهای تاریخی را پیامد شرایط دشوار اجتماعی و اقتصادی میدانند.نسبت دادن رفتار مرتکبان به سرشتی ذاتاً شرور، برای هویت گروهی بهشدت تهدیدکننده است؛ زیرا امکان تغییر را نفی میکند و احساس گناه را برای نسلها تداوم میبخشد. ازاینرو، اعضای گروه برای آنکه بتوانند هویتی مثبت و معنادار را از نو بسازند، میکوشند جنایتهای تاریخی را به شرایط بیرونی و خارج از کنترل خود نسبت دهند. این شیوه تبیین سه پیامد مهم دارد: نخست، آنان را از احساس گناه رها میکند؛ دوم، امکان تمایزگذاری روشن میان اعضای گروه را فراهم میآورد؛ و سوم، و مهمتر از همه، به آنان اجازه میدهد بازنماییای از گروه خود بسازند که آن فصل تاریک تاریخ را رخدادی استثنایی و نامتعارف جلوه دهد، نه بازتابی از ماهیت واقعی گروه.هنگامی که به افراد یادآوری میشود گروهشان مسئول ارتکاب جنایتهایی بوده است، معمولاً چند واکنش دفاعی پدیدار میشود: نگرش منفی آنان نسبت به گروه قربانی افزایش مییابد؛ برای محافظت از تصویر گروه خود به شیوهای دفاعی عمل میکنند؛ حافظه آن رویداد را تحریف میکنند؛ و رفتار گروه خویش را موجه جلوه میدهند. برای این افراد، بازنماییهای دفاعی از تاریخ به ابزاری ضروری برای حفظ هویت جمعی تبدیل میشود؛ زیرا انگیزه نیرومندی دارند که گروه خود را اخلاقی و نیکوکار بدانند.افرادی که همانندسازی متوسطی با گروه دارند، میتوانند میزان معینی از احساس گناه جمعی را تحمل کنند؛ اما کسانی که همانندسازی شدیدی با گروه دارند، معمولاً از تجربه چنین احساس گناهی گریزاناند. افراطیترین شکل این دفاع، انکار کامل وقوع رویداد است. در چنین روایتی، جای قربانی و متجاوز وارونه میشود: قربانی بهمنزله متجاوزی معرفی میشود که با طرح اتهامهای دروغین، آبروی دیگران را میبرد و در ازای آسیبی که هرگز رخ نداده است، غرامت یا امتیاز مطالبه میکند.پذیرش مسئولیت هزینه سنگینی برای گروه عامل خشونت دارد؛ زیرا مستلزم بازنگری در روایت ملی و گنجاندن روایت قربانیان در تاریخ رسمی کشور است. با وجود این، برخی از گروههای مرتکب در طول تاریخ کوشیدهاند، بدون انکار گذشته، معنایی تازه برای هویت جمعی خود بسازند؛ معنایی که پذیرش مسئولیت را نه تهدیدی برای موجودیت گروه، بلکه زمینهای برای بازسازی اخلاقی آن تلقی میکند.#تجربههای_روانپزشکانه



