🗣 تازهها #دکتر_کنراد_میشل. روانپزشک شرم: عامل دستکمگرفتهشده در خودکشیچرا باید شرم را بهعنوان…
انتشار: 2026/08/10 06:25 UTCدریافت: 2026/08/11 17:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 17:55 UTC
🗣 تازهها #دکتر_کنراد_میشل. روانپزشک شرم: عامل دستکمگرفتهشده در خودکشیچرا باید شرم را بهعنوان یک واکنش هیجانی طبیعی که همهٔ انسانها تجربه میکنند، بپذیریم؟ناشر: Psychology Todayتاریخ انتشار: ۴ آگوست ۲۰۲۶«در واقع به نزدیکترین آدمهای زندگیام دروغ گفته بودم. کمکم بیشتر متوجه میشدم که زمانی فرا خواهد رسید که بنای دروغهایی که ساخته بودم متزلزل شود. و شروع کردم به فکر کردن به اینکه پایان دادن به زندگیام آسانتر از این است که همهچیز را باز کنم و به آدمها بگویم که به آنها دروغ گفتهام.»این چیزی بود که مرد جوانی که از یک اقدام جدی به خودکشی جان سالم به در برده بود، در جریان درمان پیگیری به من گفت.مطالعهای دربارهٔ ۱۳ پسردر سال ۲۰۱۳، آنلی تورنبلوم و همکارانش از مؤسسهٔ کارولینسکا در استکهلم سوئد، مطالعهای کیفی و بسیار قابلتوجه ــ اما بهندرت مورد استناد ــ منتشر کردند که مبتنی بر مصاحبههای عمیق با والدین ۱۳ پسری بود که بر اثر خودکشی جان باخته بودند.والدین اغلب خود را بابت کارهایی که انجام داده یا از انجام آنها غفلت کرده بودند، سرزنش میکردند. از سوی دیگر، آنها معمولاً توضیح میدادند که پسرشان مشکلات خود را پنهان میکرد و پشت نوعی نقاب مخفی میشد.برای مثال، ممکن بود متخصصان را گمراه کند و بگوید هرگز به خودکشی فکر نمیکند، یا در برابر دوستانش موضعی ظاهراً اخلاقی و خردمندانه بگیرد: «من هیچوقت چنین کاری را با کسی نمیکنم.» ممکن بود نقش دلقک را بازی کند، هیچ مشکلی را آشکار نکند، وانمود کند خوشحال است، دروغ بگوید، دیگران را انگولک کند و آنها را بفریبد. وقتی والدین میکوشیدند با او دربارهٔ مشکلش مواجه شوند، با انکار صریح همهچیز آنها را آرام میکرد:«فقط کمی بیرون میروم؛ وقتی برگشتم میتوانیم صحبت کنیم.»اما دیگر هرگز به خانه بازنگشت.وقتی والدین میکوشیدند خودکشی پسرشان را بفهمند، موضوع محوریای که از این مصاحبهها بیرون آمد، شرم بود:«شرم از کاری که پسرها انجام داده بودند.شرم از آنچه بر سرشان آمده بود.شرم از ظاهر جسمانیشان.شرم از آن کسی که بودند.»یک نمونهٔ بالینیوالدین الیور، جوانی ۱۸ساله، پس از خودکشی فرزندشان برای ملاقات با من آمدند. الیور در سال دوم دورهٔ کارآموزی در یک آژانس مسافرتی بود. والدین متوجه شده بودند که کمی ذهنش درگیر به نظر میرسد. وقتی از او پرسیدند، وجود هرگونه مشکلی را انکار کرد: «نه، چرا میپرسید؟ هیچ مشکلی ندارم؛ همهچیز تحت کنترل است، درس و بقیهٔ چیزها.»مهلت تحویل پایاننامهٔ نهایی دورهٔ دیپلم او نزدیک میشد. مادر پیشنهاد کرد پیشنویس را ببیند؛ شاید بتواند نکات مفیدی دربارهٔ آن بگوید. موعد تحویل دوشنبه بود.بعدازظهر شنبه، الیور گفت به دفتری میرود تا نسخهٔ پایاننامه را چاپ کند. یک ساعت بعد به خانه برگشت تا برای چاپگر کاغذ بردارد؛ موضوعی که مادرش آن را کمی عجیب یافت، زیرا انتظار میرفت در یک دفتر کاری کاغذ به اندازهٔ کافی وجود داشته باشد.الیور دیگر به خانه بازنگشت. دو روز بعد جسد او را در جنگل پیدا کردند. والدینش ویران و درمانده بودند و تلاش میکردند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. آنها با دوستان و معلمان الیور صحبت کردند. معلوم شد الیور هفتهها بود که در کلاسها شرکت نمیکرد، با اینکه هر روز طبق معمول از خانه بیرون میرفت و دوباره بازمیگشت.وقتی والدین لپتاپ او را جستوجو کردند، دریافتند که حتی نوشتن پایاننامهاش را هم شروع نکرده است. والدین الیور هیچ تغییری در پسرشان ندیده بودند که حتی در نگاه پسنگر بتوان آن را نشانهای از افسردگی دانست. مادر میگفت همیشه به فرزندانش گفته بود مهم است که دربارهٔ هر مشکلی صریح صحبت کنند، میتوانند همهچیز را با او در میان بگذارند و دروغ گفتن راه مواجهه با مشکلات نیست؛ نگرشی والدینی که احتمالاً بسیاری از ما آن را تأیید میکنیم.آشکارا، الیور کوشیده بود در برابر خانواده تصویر یک «پسر معمولی» را حفظ کند. اما در عین حال بنایی از دروغ ساخته بود که هرچه بیشتر ادامه پیدا میکرد، بیرون آمدن از آن و گفتن حقیقت به والدین دشوارتر میشد. هویتی که میکوشید در ظاهر حفظ کند با زندگی درونیاش تطابق نداشت.مطمئنم اگر میتوانست حقیقت را به والدینش بگوید، آنها جنجالی به پا نمیکردند. برای مثال، کافی بود بگوید: «باید چیزی به شما بگویم. من مشکلی دارم.» ما فکر میکنیم به همین سادگی بود.در نوجوانی، احساس هویت همچون نهالی شکننده است. شکل دادن به احساس هویت، کاری عظیم است. بیشتر ما دورههایی را تجربه کردهایم که احساس میکردیم چیزی در ما درست نیست، شبیه دیگران نیستیم، خود را سرزنش میکردیم یا حتی از خودمان متنفر بودیم. شاید به یاد بیاورید که چگونه تلاش میکردید کاستیها و شرم خود را پنهان کنید. مردان، و بهویژه مردان جوان، در پنهان کردن مشکلاتی که ذهنشان را مشغول کرده است مهارت زیادی دارند؛ زیرا نمیخواهند شکافی در تصویر ذهنیشان از خود ایجاد شود. ممکن است وقتی خود را با والدین یا همسالان جذاب و موفقشان مقایسه میکنند، احساس ناکافی بودن داشته باشند.ضعف چیزی تلقی میشود که باید از آن شرم داشت. در نتیجه، هویتی نسبتاً متقاعدکننده برای جهان بیرون، همسالان و والدین میسازند. شکست و ضعف را برای خود نگه میدارند. اما آنچه میکوشند در ظاهر نشان دهند با آنچه در درون احساس میکنند همخوان نیست. این وضعیت هنگامی میتواند تهدیدکنندهٔ زندگی شود که نقابِ «هیچ مشکلی ندارم» فرد را به بنبستی برساند که عقبنشینی از آن دشوار باشد.من والدین مراقب و درگیر زیادی را دیدهام که فرزندشان را بر اثر خودکشی از دست دادهاند. بیشتر آنها هیچ چیز خاصی در فرزندشان مشاهده نکرده بودند یا وقتی سؤال کرده بودند، پسر یا دخترشان هرگونه مشکلی را انکار کرده بود.از بیماران جوانی که پس از اقدام به خودکشی میدیدم میپرسیدم هنگامی که به خود آسیب زدند چه چیزی ذهنشان را مشغول کرده بود. آنچه بارها شنیدم احساس «اشتباه بودن» بود؛ اینکه در میان همسالان یا خواهر و برادرها جایی ندارند، یا خانوادهشان آنها را به همان صورتی که هستند به رسمیت نمیشناسد.بهعنوان پدری که پسرش را بر اثر خودکشی از دست داده است، میدانم پر کردن شکاف نسلی میان برداشت والدین از هویت و برداشت فرزندانشان از هویت تا چه اندازه دشوار است. بنابراین جای تعجب ندارد که نوجوانان، بهطور کلی، ترجیح دهند دربارهٔ مشکلاتشان با همسالان صحبت کنند تا با والدین.شرم بهعنوان محرک خودکشی،فقط مشکل جوانان نیستوالدین مردی ۴۸ساله، متأهل و دارای دو فرزند، که بر اثر خودکشی جان باخته بود، به دیدن من آمدند. آنها پسرشان را وکیلی موفق در یک سمت دولتی و پدری متعهد توصیف کردند. همچنین گفتند که پدر او احساس مسئولیتپذیری و قابلاعتماد بودن بسیار شدیدی داشت؛ ویژگیای که در ۵۸سالگی او را وارد یک بحران وجودی کرده و به یک اقدام جدی به خودکشی انجامیده بود.پسر نیز مانند پدرش فردی قابلاعتماد، مسئولیتپذیر و بهعنوان وکیل بسیار مورد احترام بود؛ ویژگیهایی که او را به موقعیتی شغلی در سطح بالا رسانده بود. هنگامی که رئیسش ــ که شخصاً از پیشرفت حرفهای او حمایت کرده بود ــ بازنشسته شد، شرایط کاری تغییر کرد. رئیس جدید بخش اخلاق کاری و مسئولیتپذیری او را امری بدیهی تلقی میکرد و وظایف بیشتر و بیشتری بر دوشش میگذاشت. او قادر نبود به رئیس جدید خود بگوید که دیگر از عهدهٔ این حجم کار برنمیآید.به بیخوابی شدید و مشکلات تمرکز دچار شد، دیر از سر کار به خانه میآمد، انرژیاش کاهش یافت و از خانواده کنارهگیری کرد. همسر و والدینش نگران او بودند، اما او اصرار داشت که همهچیز خوب است.یک روز صبح، به جای رفتن به محل کار، به سوی خط راهآهن رفت و به زندگی خود پایان داد.چگونه میتوانیم به مردم بیاموزیم که شرم را بخشی طبیعی از وضعیت انسانی بدانند؟چگونه میتوانیم به مردم بیاموزیم شرم چیزی نیست که ارزش پنهان کردن و ساعتها و روزها نشخوار کردن را داشته باشد؟ باید بتوانیم شرم را بهعنوان یک واکنش هیجانی طبیعی که همهٔ انسانها با آن آشنا هستند، بپذیریم. لازم است افکاری را که عزتنفس و احساس هویت ما را تهدید میکنند، به کلمات تبدیل کنیم؛ کلماتی که بتوانیم آنها را بنویسیم یا دربارهشان صحبت کنیم.بله، درد دل کردن با کسانی که دوستشان داریم ممکن است بهویژه دشوار باشد. مراجعه به متخصصان سلامت شاید آسانتر باشد، هرچند همین کار نیز مستلزم عبور از یک مانع است.مطالعهای که تجربهٔ جوانان از مراجعه به مراکز مراقبتهای اولیه را بررسی کرده بود نشان داد نوجوانان نسبت به شیوهٔ برخورد متخصصان بسیار حساساند.«خوب گوش دادن یکی از چیزهای حیاتی است. نحوهٔ نشستن یا نگاه کردنشان به شما، حالتها و حرکاتشان خیلی مهم است. در آن لحظهای که دارید داستانتان را تعریف میکنید، نمیخواهید نادیده گرفته شوید. وقتی مشغول تایپ کردن هستند، آدم احساس میکند: "دارند چه چیزی مینویسند؟ حالا فکر میکنم شاید نباید آن را میگفتم. اگر آن را در سیستم ثبت کنند چه؟" چیزهایی از این قبیل.»دربارهٔ نویسندهکنراد میشل، M.D. روانپزشک، رواندرمانگر و استاد بازنشستهٔ دانشگاه برن در سوئیس است. او بخش عمدهٔ زندگی حرفهای خود را به شناخت و پیشگیری از خودکشی اختصاص داده است.#تجربههای_روانپزشکانه



