
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 45 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/12
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 46 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
ابرو گشاده باش، چو دستت گشاده نیست...#صائب_تبریزی@poemlife
منی که لفظِ شراب از کتاب می شُستم زمانه ، کاتبِ دکّانِ مِى فروشم کرد ...#صائب_تبریزی@poemlife
از درون آشفته و ظاهر چو کوهی استواررنج ها این گونه ما را سخت بار آوردهاند#شیدا_صیادی_پور@poemlife
ساحل جواب سرزنش موج را ندادگاهی فقط سکوت، سزای سبکسری است#فاضل_نظری @poemlife
مکانی برایت بِه از دل ندارماگر عیبِ این خانه تنگی نباشد!#اکسیر_اصفهانی@poemlife
من از خیال تو سرشارم تو فارغی ز وجود منفدای فارغیات گردد تمام بود و نبود منتمام داروندار من دلیست عاشق اطوارتفدای چشمهای از نازت تمام بحر وجود من سرم به پای تو اُفتان است دلم به سوی تو خیزان استبهجز تو راه نمیدانم تویی فراز و فرود منقسم به عصر که خسرانهاست نصیب جملهی انسانهاولی به لطف غم عشقت جهان شدهست به سود منتو لب گشای و بخوان از دل برآر پای مرا از گل فدای آن لب خوشخوانت شرار شعر و سرود منبدان بدون تو خاموشم وَ تار بسته به آغوشمبیا که شعله دراندازی به پرده پردهء عود مناشاره از تو و گام از من پرندگی کن و بام از منچه میشود که تو بنویسی: رسیده وقت ورود من#قنبرعلی_رودگر@poemlife
به او كه نيست برسانيد دلم تنگ است.. #پویا_جمشیدی@poemlife
نمیفهمم خدا را شکر جز دیوانگی چیزی مگر علم جنون کم دارد از فرزانگی چیزیمردَد میشود گاهی دلم در صبر و حق دارد نمیداند هنوز این پیله از پروانگی چیزی همان بهتر که سر در کاسهی گندم نگه دارد گر از پرواز نشنیدست مرغ خانگی چیزی چو از دیوار عشق آجر به آجر کاستی ای دوست نماند از آشناییها بهجز بیگانگی چیزی به خاکم جرعهای «می» ریختی تا من بپندارم به یادت هست از «آیین همپیمانگی» چیزیمگو با هیچکس با من چه کردی! بیم از آن دارم که در عالم نماند دیگر از مردانگی چیزی#فاضل_نظری@poemlife
گشت بارِ دلِ من هر كه بهدل باری داشت شد رفيقِ رهِ من هركه بهپا خاری داشت گردش چرخ كسی را ندهد فرصتِ كار وای بر آنكه درين دور بهخود كاری داشت اهلِ دولت غلط است اينكه همه بیدردند هر كهرا ديدم ازين طايفه آزاری داشت!از خيابانِ نگاهش ندهد جز نرگسهر كه چشمی بهرهِ شوخِ ستمکاری داشت میتواند كه كند فخر بهصیّادیِ خويش هركه چون شهرتِ ديوانه گرفتاری داشت.#شهرت_شیرازی📚 دیوان حکیم شیخ حسین شهرت شیرازیتصحیح و تحقیق: غلام مجتبی انصاریبازنگری و ویراستاری: علیرضا قزوهناشر: مرکز تحقیقات فارسی، دهلینو ۱۳۸۸، غزل ۱۲۳@poemlife
تو آمدی ز دورها و دورهاز سرزمین عطرها و نورهانشاندهای مرا کنون به زورقیز عاجها، ز ابرها، بلورهامرا ببر امید دلنواز منببر به شهر شعرها و شورها#فروغ_فرخزاد@poemlife
درد است سزاوار دل زار و دگر هیچعشق است به دیوان عمل کار و دگر هیچ امروز مرا درد طلب سوخت که در عشقمن بودم و دل بود و غم یار و دگر هیچ گفتم که وجود از چه شمار است؟ خرد گفت:باغیست در او يک گل بیخار و دگر هیچگه پُر کنم و گاه تهی دیده چو دولابایناست شب هجر توام کار و دگر هیچ گفتم که به سودای تو ای عشق چه سود است؟ بگریست بهافسوس خریدار و دگر هیچ گفتم دم نزع ایدلِ بیمار چه خواهی؟گفتا قدَری شربت دیدار و دگر هیچدامن ز کف خار کشیدم سمنم گفتایناست نصیب تو ز گلزار و دگر هیچگفتم چه گنه باعث بیزاری یار استآزردهدلی گفت که آزار و دگر هیچاز خوردن خون منع مکن چشم سیه راپرهیز بوَد آفت بیمار و دگر هیچگاهی که کشم گوشۀ دل سوی کتابتمجموعۀ نسیان بهمیان آر و دگر هیچما در حرم و دیر نمانْد آنچه ندیدیم زاهد تو چه دیدی؟ در و دیوار و دگر هیچ دل صاف کن از رنگِ تعلّق که نماید معشوق ازین آینه دیدار و دگر هیچحفظِ تنِ خود میکند از آتش دوزخزاهد همه خودراست پرستار و دگر هیچما و خط سبز تو که زخم دل ما را اصلاح کند مرهم زنگار و دگر هیچطالب ز متاع دو جهان حسرتِ یار استجنسی که توان بُرد به بازار و دگر هیچ.#طالب_آملی@poemlife
نه نیروی صبرم، نه جای ستیزنه امکانِ بودن، نه پای گریزسعدی@poemlife
در خلق نماندهست ز آیینِ وفا هیچحاجت بهخدا نیست مرا جز بهخدا هیچبینقشیِ انگشتریام سجعِ نگین استاز هستیِ من هجر تو نگذاشت بهجا هیچاز خانۀ اندیشه سیه شد ورق دلاز بس ز تغافل ننوشتی تو بهما هیچپیوسته به اِبرام خراشد دل مردمجز ناخن خود نیست چو در دست گدا هیچبیدرد! بیا چارۀ درد دل ما کنبیمارِ تو را نیست بهغیر از تو دوا هیچتا قیمت و مقدارِ خریدار بدانیمیوسف بنمودیم و نکردیم بها هیچدارد چه سرانجام خوشی خانۀ دنیاجان هیچ و بدن هیچ، بقا هیچ و فنا هیچدر ملّتِ عشّاق خطا دعویِ پاکیستعالی نتوان گفت نکردیم خطا هیچ.#عالی_شیرازی📚 دیوان نعمتخان عالیچاپ سنگیمطبع منشی نولکشور، کانپور هند@poemlife
ای خون دویده در رگ اشعارم،ای نبض دقیقههای بیتکرارم،تو جان منی و اعترافم این است:از جان خودم دوستترت میدارم#احسان_افشاری@poemlife
ما عاشق زار جوهر حرف خودیمشیرازۀ ربط دفتر حرف خودیمآن نیست که از گفتۀ خود برگردیمچون نقطه همیشه بر سر حرف خودیم#رفیع_مشهدی #سبک_هندی #رباعی #معماری_رباعی #هندسه_رباعی@poemlife
ای ز گندمزارها سرشارترای ز زرین شاخهها پر بارتر!ای در بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ظلمت تردیدهابا تو ام دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست#فروغ_فرخزاد@poemlife
«روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند. روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام میشود، بهار میآید.»📚جای خالی سلوچ#محمود_دولتآبادی@poemlife
هنگامی که دلتنگت می شومدر قلبم در آغوش میگیرمت...#غاده_السمان@poemlife
میدانِ همت است جهان، خوابگاه نیست.#پروین_اعتصامی@poemlife
این مختصر نظاره ما در خور تو نیستما را تمام دیده کن و رو به ما نمای... #فصیحی_هروی@poemlife
چه غم دارم از اینکه حاشا کنند؟ بگو صبحِ فردا تماشا کنندتوقع چه داری از این همرهان؟چه کردند با خود که با ما کنند؟«چو فردا برآید بلندآفتاب» همه اقتدا بر یهودا کنندحریفِ شرابند امشب، ولیچو فردا شود فکرِ فردا کنندسرِ دار از عشق خواهم سرودبگو صبحِ فردا تماشا کنند#جواد_زهتاب@poemlife
با این که سیاه و کچل و کوتاه استیک روز ملخ به مور پا خواهد داد🔹️🔹️🔹️جنگ آمد ودست من جدا شد از توایکاش تو در کنار من می دودی🔹️🔹️🔹️نو رباعی
مپرس شادی من حاصل کدام غم استکه پشت پردهی عالم هزار زیروبم است#فاضل_نظری@poemlife
هزار عیب و دوصد نقص در وجود منستتو با نگاه محبت ، مرا تماشا کن ....#معینی_کرمانشاهی@poemlife
خوش آنزمان که برای گلایه وقت نبود هزار شِکوه به یک بوسه مختصر میشدㅤ#سجاد_سامانی@poemlife
ای هر دهان ز یادِ لبت پُر عسل شده.. #عطار
چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانممولانا@poemlife
ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفتاز من گلایه کرد و تو را دادرس گرفتدل بازهم بهانهی رفتن گرفت و بازتا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفتگفتم به هیچ کس دل خود را نمیدهماما دلم برای همان هیچکس گرفتافسردگی به خستهدلی از زمانه نیستافسرده آن دلیست که از همنفس گرفتلبخند و ریشخند کسی در دلم نماندهرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت#فاضل_نظری@poemlife
گفت عالم همه در بندگی شیطاناندگفتم ای زاهدِ خودبین، به زیان تو که نیست!ره به معنی نبَرَد آن که به صورت نگردسایه گفتند که صوفیست، به جان تو که نیست! #هوشنگ_ابتهاج@Poemlife
به کجا روم ز دردت ، چه دوا کنم ، چه چاره ؟که هزار باره خون شد جگر هزار پارهمنم و ز عشق دردی، که اگر به کوه گویمبه خدا که نرم گردد دلِ سختِ سنگِ خارهبه دو دیده کِی توانم که رخ تو سیر بینم !دو هزار دیده خواهم که تو را کنم نظارهمَه من! ز جمع خوبان به کسی تو را چه نسبت !تو زیادهای ز ماه و دگران کم از ستارهز برای کشتن من، چو بس است چشم شوختز چه میکِشند خنجر، مژهها ز هر کناره ؟چو غنیمت است خوبی به کرشمه جلوهای کنکه به عالم جوانی نرسد کسی دوبارهدل خستهی هلالی، چو بسوختی حذر کنکه مباد از آتش او برسد به تو شراره ...#هلالی_جغتایی @poemlife
خدا نخواست حلالم شوی ،حلالم کن !به حول و قوهی شیطان هنوز یاد توام #مجتبی_سپید@poemlife
اگر بسته جادوی وحشت دهانمپریخانهٔ بغضهای نهانمدهانبسته زخمی عمیقم، به خنجراگر واکنم سینه، آتشفشانامگلویم پر از خون و پیراهنم خوندلم خون و سلولهای تنم خوندر آشفتهمکّارهٔ نفت و آتشدلِ از بلا خستهٔ میهنم خون بنا بود از عشق شعری بخوانمببخشید فریاد اگر میزنم: خون!ببخشید آغشته کردهست اگر بازبه خون، کاغذین جامه¹را، داستانم!پیِ زال میگردم عمریست، شایدپرِ کارسازی در آتش نشانمپیِ سحرِ سیمرغِ جادو برایِگذر دادنِ شهرم، از هفتخوانامپیِ دستهایی که از چاه وحشتبه دلوی برآرند پیغمبرانمبه آتش کشیدهست شب، خانهام راپیِ عزمِ مردانی آتشنشانام!به سرسبزیِ باغِ فردوس بودمچه آمد سرِ سروهای جوانم؟!چه آورد سُمکوبِ چنگیز و تیمورسرِ پهلوانان و نامآورانم؟...و بیرخش و شبدیز و شبرنگِ بهزادچه خواهد شد آیندهٔ دودمانم؟!پلنگی نماندهست در کوهسارمهمایی نماندهست در آسمانممگر با فراخواندنِ مرغ آمینامیدِ ز کف رفته را واستانم!...#پانتهآ_صفایی۱. کاغذین جامه؛ لباسیست از کاغذ که متظلّم میپوشد. خواجه حافظ گوید:کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلکرهنمونیم به پایِ عَلَمِ داد نکرد.@poemlife
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست...#پروین_اعتصامی@poemlife
به خویش مینگرم جز تو را نمیبینم...#معصومه_صابر@poemlife
ای مِهرِ تو در میانِ جانم. #قوامی_رازی
مباد آتش دل را به خشکوتر بفروشیو یا گذاشته باشی که بیشتر بفروشیمباد آینهات را به چند آه ببازیدرست نیست خودت را به یک نظر بفروشیتو کوه باش اگرچه زمانه بر سر آن استکه هر دقیقه خودت را به صد نفر بفروشیبرای روز مبادا نگاه دار دلت راچقدر جان بکنی تازه با ضرر بفروشیدرخت باش! بلند و شکوهمند مباداکه شاخههای خودت را به یک تبر بفروشیدرخت باش که گنجشک در تو لانه بسازدمباد سایهی خود را به رهگذر بفروشیو سعی کن که نباشی شبیه مردم دنیاکه نیمهشب بخری ماه را سحر بفروشیچه ساده دادوستد میکنیم خاطرهها راچه روزگار غریبی، عجب بخر بفروشی !#عبدالحسین_انصاری@poemlife