درد است سزاوار دل زار و دگر هیچعشق است به دیوان عمل کار و دگر هیچ امروز مرا درد طلب سوخت که در عشقم…
انتشار: 2026/08/07 03:17 UTCدریافت: 2026/08/13 08:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 08:31 UTC
درد است سزاوار دل زار و دگر هیچعشق است به دیوان عمل کار و دگر هیچ امروز مرا درد طلب سوخت که در عشقمن بودم و دل بود و غم یار و دگر هیچ گفتم که وجود از چه شمار است؟ خرد گفت:باغیست در او يک گل بیخار و دگر هیچگه پُر کنم و گاه تهی دیده چو دولابایناست شب هجر توام کار و دگر هیچ گفتم که به سودای تو ای عشق چه سود است؟ بگریست بهافسوس خریدار و دگر هیچ گفتم دم نزع ایدلِ بیمار چه خواهی؟گفتا قدَری شربت دیدار و دگر هیچدامن ز کف خار کشیدم سمنم گفتایناست نصیب تو ز گلزار و دگر هیچگفتم چه گنه باعث بیزاری یار استآزردهدلی گفت که آزار و دگر هیچاز خوردن خون منع مکن چشم سیه راپرهیز بوَد آفت بیمار و دگر هیچگاهی که کشم گوشۀ دل سوی کتابتمجموعۀ نسیان بهمیان آر و دگر هیچما در حرم و دیر نمانْد آنچه ندیدیم زاهد تو چه دیدی؟ در و دیوار و دگر هیچ دل صاف کن از رنگِ تعلّق که نماید معشوق ازین آینه دیدار و دگر هیچحفظِ تنِ خود میکند از آتش دوزخزاهد همه خودراست پرستار و دگر هیچما و خط سبز تو که زخم دل ما را اصلاح کند مرهم زنگار و دگر هیچطالب ز متاع دو جهان حسرتِ یار استجنسی که توان بُرد به بازار و دگر هیچ.#طالب_آملی@poemlife