
موضوعات : عرفانی ، قرآنی، ادبی ، سخن بزرگاناشعار : مولانا، حافظ ، سعدی، فردوسی ، عطار، نظامی ، سنایی و دیگر بزرگان ادب پارسیادمین : @taheriparviz
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 25 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/19 تا 2026/08/13
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 25 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
قیمت هر کاله میدانی که چیستقیمت خود را ندانی احمقیستجان جمله علمها اینست اینکه بدانی من کیم در یوم دین(دفتر سوم مثنوی معنوی مولوی)💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
یک سگست و در هزاران میرودهر که در وی رفت او او میشودهر که سردت کرد میدان کو دروستدیو پنهان گشته اندر زیر پوستچون نیابد صورت آید در خیالتا کشاند آن خیالت در وبالگه خیال فرجه و گاهی دکانگه خیال علم و گاهی خان و مانهان بگو لا حولها اندر زماناز زبان تنها نه بلک از عین جان( دفتر دوم مثنوی معنوی مولوی )(۶۳۸-۶۴۲)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹غلبه شیطان موجب از خودبیگانگی می شود💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
پس ترا هر غم که پیش آید ز دردبر کسی تهمت منه بر خویش گردظن مبر بر دیگری ای دوستکامآن مکن که میسگالید آن غلامگاه جنگش با رسول و مطبخیگاه خشمش با شهنشاه سخیهمچو فرعونی که موسی هشته بودطفلکان خلق را سر میربودآن عدو در خانهٔ آن کور دلاو شده اطفال را گردن گسلتو هم از بیرون بدی با دیگرانواندرون خوش گشته با نفس گرانخود عدوت اوست قندش میدهیوز برون تهمت به هر کس مینهی( دفتر چهارم مثنوی معنوی مولوی )(۱۹۱۳-۱۹۱۹)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹کسی که خود را نشناسد با نفس امّآره اش خوبی می کند و با دیگران دشمنی می ورزد💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
ای تو در بیگار خود را باختهدیگران را تو ز خود نشناختهتو به هر صورت که آیی بیستیکه منم این والله آن تو نیستییک زمان تنها بمانی تو ز خلقدر غم و اندیشه مانی تا به حلقاین تو کی باشی که تو آن اوحدیکه خوش و زیبا و سرمست خودیمرغ خویشی صید خویشی دام خویشصدر خویشی فرش خویشی بام خویشجوهر آن باشد که قایم با خودستآن عرض باشد که فرع او شدستگر تو آدمزادهای چون او نشینجمله ذریات را در خود ببینچیست اندر خم که اندر نهر نیستچیست اندر خانه کاندر شهر نیستاین جهان خمست و دل چون جوی آباین جهان حجرهست و دل شهر عجاب( دفتر چهارم مثنوی معنوی مولوی )(۸۰۳-۸۱۱)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹از خود بیگانگی...💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
دیدم اندر خانه من نقش و نگاربودم اندر عشق خانه بیقراربودم از گنج نهانی بیخبرورنه دستنبوی من بودی تبرآه گر داد تبر را دادمیاین زمان غم را تبرا دادمیچشم را بر نقش میانداختمهمچو طفلان عشقها میباختمپس نکو گفت آن حکیم کامیارکه تو طفلی خانه پر نقش و نگاردر الهینامه بس اندرز کردکه بر آر از دودمان خویش گرد( دفتر چهارم مثنوی معنوی مولوی )(۲۵۶۲-۲۵۶۷)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹آدمی چون مفتون نقش و نگارهای ظاهری خود است،نمی تواند خویشتن حقیقی خود را بشناسد💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
گر ز نام و حرف خواهی بگذریپاک کن خود را ز خود هین یکسریهمچو آهن ز آهنی بی رنگ شودر ریاضت آینهٔ بی زنگ شوخویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودبینی اندر دل علوم انبیابی کتاب و بی معید و اوستاگفت پیغامبر که هست از امتمکو بود هم گوهر و هم همتممر مرا زان نور بیند جانشانکه من ایشان را همیبینم بدانبی صحیحین و احادیث و رواتبلک اندر مشرب آب حیات(دفتر اول مثنوی معنوی مولوی )(۳۴۵۸-۳۴۶۴)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹خودشناسی از طریق تصفیه باطن💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
جهد کن در بیخودی خود را بیابزودتر والله اعلم بالصواب( دفتر چهارم مثنوی معنوی مولوی )(۳۲۱۸)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹من کسی در ناکسی در یافتمپس کسی در ناکسی در بافتمجمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودندجمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودندجمله شاهان پست پست خویش راجمله خلقان مست مست خویش را(دفتر اول مثنوی معنوی مولوی )(۱۷۳۵-۱۷۳۷)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹خودشناسی وقتی حاصل می شود که آدمی از خویشتن کاذبش بگذرد💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
جان جمله علمها اینست اینکه بدانی من کیم در یوم دینآن اصول دین بدانستی ولیکبنگر اندر اصل خود گر هست نیکاز اصولَینَت اصول خویش بهکه بدانی اصل خود ای مرد مِه(دفتر سوم مثنوی معنوی مولوی )(۲۶۵۴-۲۶۵۶)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹(خودشناسی جوهر جمیع دانش هاست)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹اسپ همت سوی اختر تاختیآدم مسجود را نشناختیآخر آدمزادهای ای ناخلفچند پنداری تو پستی را شرفچند گویی من بگیرم عالمیاین جهان را پر کنم از خود همی(دفتر اول مثنوی معنوی مولوی )(۵۴۰-۵۴۲)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
چون خلیل آمد خیال یار منصورتش بت، معنی او بتشکنشکر یزدان را که چون او شد پدیددر خیالش جان خیال خود بدیدخاک درگاهت دلم را میفریفتخاک بر وی کو ز خاکت میشکیفتگفتم ار خوبم پذیرم این ازوورنه خود خندید بر من زشتروچاره آن باشد که خود را بنگرمورنه او خندد مرا من کی خرماو جمیلست و محب للجمالکی جوان نو گزیند پیر زالخوب خوبی را کند جذب این بدانطیبات و طیبین بر وی بخواندر جهان هر چیز چیزی جذب کردگرم گرمی را کشید و سرد سردقسم باطل باطلان را میکشندباقیان از باقیان هم سرخوشندناریان مر ناریان را جاذباندنوریان مر نوریان را طالباندچشم چون بستی ترا جان کندنیستچشم را از نور روزن صبر نیستچشم چون بستی تو را تاسه گرفتنور چشم از نور روزن کی شکفت؟تاسهٔ تو جذب نور چشم بودتا بپیوندد به نور روز زودچشم باز ار تاسه گیرد مر تو رادانکه چشم دل ببستی، بر گشاآن تقاضای دو چشم دل شناسکو همیجوید ضیای بیقیاسچون فراق آن دو نور بیثباتتاسه آوردت گشادی چشمهاتپس فراق آن دو نور پایدارتاسه میآرد مر آن را پاس داراو چو میخواند مرا من بنگرملایق جذبم و یا بد پیکرمگر لطیفی زشت را در پی کندتسخری باشد که او بر وی کندکی ببینم روی خود را ای عجب؟تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب؟نقش جان خویش من جستم بسیهیچ میننمود نقشم از کسیگفتم آخر آینه از بهر چیستتا بداند هر کسی کو چیست و کیستآینهٔ آهن برای پوستهاستآینهٔ سیمای جان سنگیبهاستآینهٔ جان نیست الا روی یارروی آن یاری که باشد زان دیارگفتم ای دل آینهٔ کلی بجورو به دریا، کار بر ناید بهجوزین طلب بنده به کوی تو رسیددرد مریم را به خرمابن کشیددیدهٔ تو چون دلم را دیده شدشد دل نادیده غرق دیده شدآینهٔ کلی ترا دیدم ابددیدم اندر چشم تو من نقش خودگفتم آخر خویش را من یافتمدر دو چشمش راه روشن یافتمگفت وهمم کان خیال تست هانذات خود را از خیال خود بداننقش من از چشم تو آواز دادکه منم تو تو منی در اتحادکاندرین چشم منیر بی زوالاز حقایق راه کی یابد خیال؟در دو چشم غیر من تو نقش خودگر ببینی آن خیالی دان و ردزانک سرمهٔ نیستی در میکشدباده از تصویر شیطان میچشدچشمشان خانهٔ خیالست و عدمنیستها را هست بیند لاجرمچشم من چون سرمه دید از ذوالجلالخانهٔ هستیست نه خانهٔ خیالتا یکی مو باشد از تو پیش چشمدر خیالت گوهری باشد چو یشمیشم را آنگه شناسی از گُهَرکز خیالِ خود کنی کلی عبَر( دفتر دوم مثنوی معنوی مولوی )(۷۴-۱۱۰)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹خودشناسی کلید رمز غیرشناسی است، بدین معنی که نخست باید خود را شناخت ، آنگاه دیگران را...دیگر آنکه طلب مرید و جذبه مراد وقتی راستین باشد مرید و مراد و طالب و مطلوب و جاذب و مجذوب یکی می شوند و در نتیجه مقامِ "که منم تو ، تو منی در اتحاد " به ظهور می رسد.💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
گفت با درویش روزی یک خَسیکه تُرا اینجا نمیداند کسیگفت او گر مینداند عامیمخویش را من نیک میدانم کیموای اگر برعکس بودی درد و ریشاو بُدی بینای من، من کور خویش( دفتر ششم مثنوی معنوی مولوی )(۴۳۳۱-۴۳۳۳)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹نشناختن خود بلای عالم بشری است. ناریان مر ناریان را جاذباندنوریان مر نوریان را طالباند( دفتر دوم مثنوی معنوی مولوی )(۸۳)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹خودشناسی کلید رمز غیرشناسی است.💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
ما بدانستیم ما این تن نهایماز ورای تن به یزدان میزییمای خنک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساخت( دفتر پنجم مثنوی معنوی مولوی )(۲۳۴۰-۲۳۴۱)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹💠 @parviztaheri 💠
عقده را بگشاده گیر ای منتهیعقدهٔ سختست بر کیسهٔ تهیدر گشاد عقدهها گشتی تو پیرعقدهٔ چندی دگر بگشاده گیرعقدهای کان بر گلوی ماست سختکه بدانی که خسی یا نیکبختحل این اشکال کن گر آدمیخرج این کن دم اگر آدمدمیحد اعیان و عرض دانسته گیرحد خود را دان که نبود زین گزیرچون بدانی حد خود زین حدگریزتا به بیحد در رسی ای خاکبیزعمر در محمول و در موضوع رفتبیبصیرت عمر در مسموع رفتهر دلیلی بینتیجه و بیاثرباطل آمد در نتیجهٔ خود نگرجز به مصنوعی ندیدی صانعیبر قیاس اقترانی قانعی( دفتر پنجم مثنوی معنوی مولوی )(۵۶۰-۵۶۸)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹خودشناسی مهمترین معرفت است.💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
صد هزاران فضل داند از علومجان خود را مینداند آن ظَلومداند او خاصیت هر جوهریدر بیان جوهر خود چون خریکه همیدانم یجوز و لایجوزخود ندانی تو یجوزی یا عجوزاین روا و آن ناروا دانی ولیکتو روا یا ناروایی بین تو نیکقیمت هر کاله میدانی که چیستقیمت خود را ندانی احمقیستسعدها و نحسها دانستهایننگری سعدی تو یا ناشستهای(دفتر سوم مثنوی معنوی مولوی) (۲۶۵۳-۲۶۴۸)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹خودشناسی مهمترین معرفت است.💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
بهر آن پیغامبر این را شرح ساختهر که خود بشناخت یزدان را شناخت (۲۱۱۴)(دفتر پنجم مثنوی معنوی مولوی)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹" مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه "این جمله مشهور از حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) روایت شده است.💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
مولانا*مثنوی معنوی*دفتر پنجم*بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان میداد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن میکوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر میدیدند منکر و آن برکت را نمیدیدند●○●○●○●○إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِينَ ﴿١٧﴾بی تردید ما آنان را [که در مکه بودند] آزمودیم همان گونه که صاحبان آن باغ را [در منطقه یمن] آزمودیم، هنگامی که سوگند خوردند که صبحگاهان حتماً میوه های باغ را بچینند، (۱۷)وَلَا يَسْتَثْنُونَ ﴿١٨﴾و چیزی از آن را [برای تهیدستان و نیازمندان] استثنا نکردند. (۱۸)فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ ﴿١٩﴾پس در حالی که صاحبان باغ در خواب بودند، بلایی فراگیر از سوی پروردگارت آن باغ را فرا گرفت. (۱۹)فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ ﴿٢٠﴾پس [آن باغ] به صورت شبی تاریک درآمد [و جز خاکستر چیزی در آن دیده نمی شد!] (۲۰)فَتَنَادَوْا مُصْبِحِينَ ﴿٢١﴾وهنگام صبح یکدیگر را آوازدادند، (۲۱)أَنِ اغْدُوا عَلَىٰ حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَارِمِينَ ﴿٢٢﴾که اگر قصد چیدن میوه دارید بامدادان به سوی کشتزار و باغتان حرکت کنید؛ (۲۲)فَانْطَلَقُوا وَهُمْ يَتَخَافَتُونَ ﴿٢٣﴾پس به راه افتادند در حالی که آهسته به هم می گفتند: (۲۳)أَنْ لَا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ ﴿٢٤﴾امروز نباید نیازمندی در این باغ بر شما وارد شود (۲۴)وَغَدَوْا عَلَىٰ حَرْدٍ قَادِرِينَ ﴿٢٥﴾و بامدادان به قصد اینکه تهیدستان را محروم گذارند به سوی باغ روان شدند. (۲۵)فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ ﴿٢٦﴾پس چون [به باغ رسیدند و آن را نابود] دیدند، گفتند: یقیناً ما گمراه بوده ایم [که چنان تصمیم خلاف حقّی درباره مستمندان و تهیدستان گرفتیم.] (۲۶)بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ﴿٢٧﴾بلکه ما [از لطف خدا هم] محرومیم. (۲۷)قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْلَا تُسَبِّحُونَ ﴿٢٨﴾عاقل ترینشان گفت: آیا به شما نگفتم که چرا خدا را [به پاک بودن از هر عیب و نقصی] یاد نمی کنید [و چرا او را از انتقام گرفتن درمانده می دانید؟!] (۲۸)قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ ﴿٢٩﴾گفتند: پروردگارا! تو را به پاکی می ستاییم، مسلماً ما ستمکار بوده ایم. (۲۹)فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ يَتَلَاوَمُونَ ﴿٣٠﴾پس به یکدیگر رو کرده به سرزنش و ملامت هم پرداختند. (۳۰)قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ ﴿٣١﴾گفتند: وای بر ما که طغیان گر بوده ایم. (۳۱)عَسَىٰ رَبُّنَا أَنْ يُبْدِلَنَا خَيْرًا مِنْهَا إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا رَاغِبُونَ ﴿٣٢﴾امید است پروردگارمان بهتر از آن را به ما عوض دهد چون ما [از هر چیزی دل بریدیم و] به پروردگارمان راغب و علاقه مندیم. (۳۲)كَذَٰلِكَ الْعَذَابُ ۖ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴿٣٣﴾چنین است عذاب [دنیا] و عذاب آخرت اگر معرفت و آگاهی داشتند، بزرگ تر است. (۳۳)إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ ﴿٣٤﴾بی تردید برای پرهیزکاران نزد پروردگارشان بهشت های پرنعمت است. (۳۴)أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ ﴿٣٥﴾آیا ما تسلیم شدگان [به فرمان ها و احکام خود] را چون مجرمان قرار می دهیم؟ (۳۵) القلم🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
مولانا*مثنوی معنوی*دفتر پنجم*بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان میداد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن میکوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر میدیدند منکر و آن برکت را نمیدیدند همچون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دیدبود مردی صالحی ربانیایعقل کامل داشت و پایان دانیایدر دِه ضروان به نزدیک یمنشهره اندر صدقه و خلق حسنکعبهٔ درویش بودی کوی اوآمدندی مستمندان سوی اوهم ز خوشه عُشر دادی بیریاهم ز گندم چون شدی از کَه جداآرد گشتی عشر دادی هم از آننان شدی عشر دگر دادی ز نانعشر هر دخلی فرو نگذاشتیچارباره دادی زانچ کاشتیبس وصیتها بگفتی هر زمانجمع فرزندان خود را آن جوانالله الله قسم مسکین بعد منوا مگیریدش ز حرص خویشتنتا بماند بر شما کشت و ثماردر پناه طاعت حق پایداردخلها و میوهها جمله ز غیبحق فرستادست بیتخمین و ریبدر محل دخل اگر خرجی کنیدرگه سودست سودی بر زنیتُرک اغلب دخل را در کشتزارباز کارد که ویست اصل ثماربیشتر کارد خورد زان اندکیکه ندارد در بروییدن شکیزان بیفشاند به کِشتن تُرک دستکآن غلهش هم زان زمین حاصل شدستکفشگر هم آنچ افزاید ز نانمیخرد چرم و ادیم و سختیانکه اصول دخلم اینها بودهاندهم ازینها میگشاید رزق بنددخل از آنجا آمدستش لاجرمهم در آنجا میکند داد و کرماین زمین و سختیان پردهست و بساصل روزی از خدا دان هر نفسچون بکاری در زمین اصل کارتا بروید هر یکی را صد هزارگیرم اکنون تخم را گر کاشتیدر زمینی که سبب پنداشتیچون دو سه سال آن نروید چون کنیجز که در لابه و دعا کف در زنیدست بر سر میزنی پیش الهدست و سر بر دادن رزقش گواهتا بدانی اصلِ اصلِ رزق اوستتا همو را جوید آنکه رزقجوسترزق از وی جو مجو از زید و عمرومستی از وی جو مجو از بنگ و خمرتوانگری زو خواه نه از گنج و مالنصرت از وی خواه نه از عم و خالعاقبت زینها بخواهی ماندنهین کرا خواهی در آن دم خواندناین دم او را خوان و باقی را بمانتا تو باشی وارث ملک جهانچون یفر المرء آید من اخیهیهرب المولود یوما من ابیهزان شود هر دوست آن ساعت عدوکه بت تو بود و از ره مانع اوروی از نقاش رو میتافتیچون ز نقشی انس دل مییافتیاین دم ار یارانت با تو ضد شوندوز تو برگردند و در خصمی روندهین بگو نک روز من پیروز شدآنچ فردا خواست شد امروز شدضد من گشتند اهل این سراتا قیامت عین شد پیشین مراپیش از آنکه روزگار خود برمعمر با ایشان به پایان آورمکالهٔ معیوب بخریده بُدَمشکر کز عیبش بگه واقف شدمپیش از آن کز دست سرمایه شدیعاقبت معیوب بیرون آمدیمال رفته عمر رفته ای نسیبمال و جان داده پی کالهیْ معیبرَخت دادم زرّ قلبی بستدمشاد شادان سوی خانه میشدمشکر کین زر قلب پیدا شد کنونپیش از آنکه عمر بگذشتی فزونقلب ماندی تا ابد در گردنمحیف بودی عمر ضایع کردنمچون بگهتر قلبی او رو نمودپای خود زو وا کشم من زود زودیار تو چون دشمنی پیدا کندگرّ حِقد و رشک او بیرون زندتو از آن اعراض او افغان مکنخویشتن را ابله و نادان مکنبلک شکر حق کن و نان بخش کنکه نگشتی در جوال او کهناز جوالش زود بیرون آمدیتا بجویی یار صدق سرمدینازنین یاری که بعد از مرگ تورشتهٔ یاری او گردد سه توآن مگر سلطان بود شاه رفیعیا بود مقبول سلطان و شفیعرستی از قلاب و سالوس و دغلغَرّ او دیدی عیان پیش از اجلاین جفای خلق با تو در جهانگر بدانی گنج زر آمد نهانخلق را با تو چنین بدخو کنندتا تو را ناچار رو آن سو کننداین یقین دان که در آخر جملهشانخصم گردند و عدو و سرکشانتو بمانی با فغان اندر لحدلا تذرنی فرد خواهان از احدای جفاات به ز عهد وافیانهم ز داد توست شهد وافیانبشنو از عقل خود ای انباردارگندم خود را به ارض الله سپارتا شود آمن ز دزد و از شپشدیو را با دیوچه زوتر بکشکو همی ترساندت هر دم ز فقرهمچو کبکش صید کن ای نرّه صقرباز سلطان عزیزی کامیارننگ باشد که کند کبکش شکاربس وصیت کرد و تخم وعظ کاشتچون زمینشان شوره بد سودی نداشتگرچه ناصح را بود صد داعیهپند را اذنی بباید واعیهتو به صد تلطیف پندش میدهیاو ز پندت میکند پهلو تهییک کس نامستمع ز استیز و ردصد کس گوینده را عاجز کندز انبیا ناصحتر و خوش لهجهترکی بود کی گرفت دمشان در حجرزانچ کوه و سنگ درکار آمدندمینشد بدبخت را بگشاده بندآنچنان دلها که بُدشان ما و مننعتشان شدت بل اشد قسوة
کل عالم صورت عقل کل استکوست بابای هر آنکه اهل قل استچون کسی با عقل کل کفران فزودصورت کل پیش او هم سگ نمودصلح کن با این پدر، عاقی بِهِلتا که فرشِ زر نماید آب و گلپس قیامت نقد حال تو بوَدپیش تو چرخ و زمین مبدل شودمن که صلحم دایما با این پدر🌹این جهان چون جنتستم در نظر🌹هر زمان نو صورتی و نو جمالتا ز نو دیدن فرو میرد ملالمن همیبینم جهان را پر نعیمآبها از چشمهها جوشان مقیمبانگ آبش میرسد در گوش منمست میگردد ضمیر و هوش منشاخهها رقصان شده چون تایبانبرگها کفزن مثال مطربانبرق آیینهست لامع از نمدگر نماید آینه تا چون بوَد!از هزاران مینگویم من یکیز آنکه آکندهست هر گوش از شکیپیش وهم این گفت مژده دادن استعقل گوید مژده چه نقد من است(دفتر چهارم مثنوی معنوی مولوی)💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
باباطاهر دوبیتی شمارهٔ ۷۴به قبرستان گذر کردم کم و بیشبدیدم قبر دولتمند و درویشنه درویش بیکفن در خاک رفتهنه دولتمند برده یک کفن بیش💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
میببیند خال بد بر روی عمعکس خال تست آن از عم مرممؤمنان آیینهٔ همدیگرنداین خبر می از پیمبر آورند*پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبودزان سبب عالم کبودت مینمود*گر نه کوری این کبودی دان ز خویشخویش را بد گو مگو کس را تو بیش( دفتر اول مثنوی معنوی مولوی )💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
.....فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن میفرمود.یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم!گفت: «تا ببینم که آن فلان چه کس است؟! او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند؟! اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است، زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند، این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد.»حکایت او همچنان باشد که میگویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت!روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که: بیا بگو در مشت چه دارم؟!گفت: «آنچه داری گرد است و زرد است و مجوّف است»گفت: «چون نشانهای راست دادی؛ پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟»گفت: «میباید که غربیل باشد!»گفت: «آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش، این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟!»اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی میشکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد به غایت دانستهاند و ایشان را بر آن احاطت کلّی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمیداند. همه چیزها را به حلّ و حرمت حکم میکند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است. خود را نمیداند که حلال است یا حرام است؟، جایز است یا ناجایز؟، پاک است یا ناپاک است؟ پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نمانَد؛ ذاتی شود صافی از این همه. نشان هر چیز که میدهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و به جوهر او تعلّق ندارد که بعد از این همه، باقی آن است. نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که «در مشت غربیل است»! چون از آنچه اصل است خبر ندارند.من مرغم، بلبلم، طوطیام! اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم، چون زبان من همین است، غیر آن نتوانم گفتن. به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است. او مرغ نیست، دشمن و صیّاد مرغان است؛ بانگ و صفیر میکند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز، آواز دیگرگون کن تواند کردن. چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد، از هر خانه قماشی نماید.فیه ما فیه مولانا (فصل سوم)💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
سعدی*مواعظ*قطعات*شمارهٔ ۹۸دامنآلوده، اگر خود همه حکمت گویدبه سخنگفتنِ زیباش، بَدان، بِه نشوندوآنکه پاکیزه رَوَد، گَر بنشیند خاموشهمه، از سیرتِ زیباش، نصیحت شنوند💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
حکیم نزاری*غزلیات*شمارهٔ ۸۲۴ز می توبه کردم ز مستی نکردمنگفتم دگر گِردِ مستان نگردماگر بوده ام دامن آلوده از میچو بر آبِ رز بود خونی نکردماگر جرأتی رفت الحمدُللهکه با آبِ رز خون مردم نخوردممرا توبه دادند از می پرستیازین پس اگر می پرستم نه مردممیِ لعل از آن می خورم تا نسازدبه خاکِ زمرّد گیا روی زردمبر احوالِ من هست جایِ ترحّمولی هر کسی نیست آگه ز دردمنزاری به زاری به زاری نزاریهمین است و بس شیوۀ عکس و طردم💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
ابن حسام خوسفی*غزلیات*غزل شمارهٔ ۸۱خط تو دایره ی مشک گرد ماه کشیدبر آفتاب سواد شب سیاه کشیددلم به دعوی خون بر غزال چشمت راسرشک سرخ و رخ زرد را گواه کشیدمقام شیفته حالان پناه طره ی تستدل مقام شناسم بدان پناه کشیدنوید داد عنایت مرا که لطف عمیمرقم به عفو تو بر صفحه ی گناه کشیداگرچه می رود آلوده دامن ابن حسامبه ذیل عاطفت سایه ی الاه کشید💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
القمرإِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍﻣﺎ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺁﻓﺮﻳﺪﻳﻢ .(٤٩)ماشاءالله لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹