چون خلیل آمد خیال یار منصورتش بت، معنی او بتشکنشکر یزدان را که چون او شد پدیددر خیالش جان خیال خو…
انتشار: 2026/08/13 03:07 UTCدریافت: 2026/08/15 03:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:11 UTC
چون خلیل آمد خیال یار منصورتش بت، معنی او بتشکنشکر یزدان را که چون او شد پدیددر خیالش جان خیال خود بدیدخاک درگاهت دلم را میفریفتخاک بر وی کو ز خاکت میشکیفتگفتم ار خوبم پذیرم این ازوورنه خود خندید بر من زشتروچاره آن باشد که خود را بنگرمورنه او خندد مرا من کی خرماو جمیلست و محب للجمالکی جوان نو گزیند پیر زالخوب خوبی را کند جذب این بدانطیبات و طیبین بر وی بخواندر جهان هر چیز چیزی جذب کردگرم گرمی را کشید و سرد سردقسم باطل باطلان را میکشندباقیان از باقیان هم سرخوشندناریان مر ناریان را جاذباندنوریان مر نوریان را طالباندچشم چون بستی ترا جان کندنیستچشم را از نور روزن صبر نیستچشم چون بستی تو را تاسه گرفتنور چشم از نور روزن کی شکفت؟تاسهٔ تو جذب نور چشم بودتا بپیوندد به نور روز زودچشم باز ار تاسه گیرد مر تو رادانکه چشم دل ببستی، بر گشاآن تقاضای دو چشم دل شناسکو همیجوید ضیای بیقیاسچون فراق آن دو نور بیثباتتاسه آوردت گشادی چشمهاتپس فراق آن دو نور پایدارتاسه میآرد مر آن را پاس داراو چو میخواند مرا من بنگرملایق جذبم و یا بد پیکرمگر لطیفی زشت را در پی کندتسخری باشد که او بر وی کندکی ببینم روی خود را ای عجب؟تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب؟نقش جان خویش من جستم بسیهیچ میننمود نقشم از کسیگفتم آخر آینه از بهر چیستتا بداند هر کسی کو چیست و کیستآینهٔ آهن برای پوستهاستآینهٔ سیمای جان سنگیبهاستآینهٔ جان نیست الا روی یارروی آن یاری که باشد زان دیارگفتم ای دل آینهٔ کلی بجورو به دریا، کار بر ناید بهجوزین طلب بنده به کوی تو رسیددرد مریم را به خرمابن کشیددیدهٔ تو چون دلم را دیده شدشد دل نادیده غرق دیده شدآینهٔ کلی ترا دیدم ابددیدم اندر چشم تو من نقش خودگفتم آخر خویش را من یافتمدر دو چشمش راه روشن یافتمگفت وهمم کان خیال تست هانذات خود را از خیال خود بداننقش من از چشم تو آواز دادکه منم تو تو منی در اتحادکاندرین چشم منیر بی زوالاز حقایق راه کی یابد خیال؟در دو چشم غیر من تو نقش خودگر ببینی آن خیالی دان و ردزانک سرمهٔ نیستی در میکشدباده از تصویر شیطان میچشدچشمشان خانهٔ خیالست و عدمنیستها را هست بیند لاجرمچشم من چون سرمه دید از ذوالجلالخانهٔ هستیست نه خانهٔ خیالتا یکی مو باشد از تو پیش چشمدر خیالت گوهری باشد چو یشمیشم را آنگه شناسی از گُهَرکز خیالِ خود کنی کلی عبَر( دفتر دوم مثنوی معنوی مولوی )(۷۴-۱۱۰)🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹خودشناسی کلید رمز غیرشناسی است، بدین معنی که نخست باید خود را شناخت ، آنگاه دیگران را...دیگر آنکه طلب مرید و جذبه مراد وقتی راستین باشد مرید و مراد و طالب و مطلوب و جاذب و مجذوب یکی می شوند و در نتیجه مقامِ "که منم تو ، تو منی در اتحاد " به ظهور می رسد.💠 @parviztaheri 💠🌹🌷🌸🍁🌻🍁🌸🌷🌹
