به گمانم همه در نقطهای از زندگیشان این تجربۀ تکاندهنده را داشتهاند که به آینه نگاه میکنند و…
انتشار: 2026/08/03 10:43 UTCدریافت: 2026/08/03 21:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 21:12 UTC
به گمانم همه در نقطهای از زندگیشان این تجربۀ تکاندهنده را داشتهاند که به آینه نگاه میکنند و یکباره بازتاب چهرهای غریبه را در آن میبینند. از خود میپرسیم: «این فرد کیست؟» البته میدانیم که این چهرۀ خودمان است. اما میان این چهرهای که در آینه میبینیم و احساس خودمان از اینکه بهواقع چه کسی هستیم، فاصلهای است. احساس میکنیم آن کسی که در آینه نگاه میکند، کسی که ذهنش سرشار از خیالات، نقشهها، احساسات، و خاطرات است، همان کسی است که ما در ۳۰سالگی یا نوجوانی یا کودکی بودیم، و آن شخص شبیه این [چهرۀ در آینه] نیست. این رویارویی با چهره در آینه پرسشی را برمیانگیزد که فیلسوفان قرنها دربارهاش اندیشیدهاند. زیرا اگر من این چهرۀ تکیده در آینه نیستم، پس چه کسی هستم؟ رنه دکارت در قرن هفدهم معتقد بود که ما دربارۀ یک چیز یقین کامل داریم، «میاندیشم، پس هستم»، و نتیجه گرفت که ما موجودی اندیشنده هستیم. او چیزی را کشف کرد که فیلسوفان به آن سابجکتیویتی میگویند. از آن موقع، شماری از فیلسوفان اروپایی دربارۀ ماهیت این سابجکتیویتی عمیق و طولانی اندیشیدهاند. از کتاب «دربارهٔ پیری»مجموعه مقالات فلسفیترجمهٔ آرش نراقی





