گفت: «آن موقع تو در کمال دلرباییات بودی، با آن لباسهای ظریفت، با آن انگشتهای سفید و قدرتمندت.…
انتشار: 2026/07/29 19:51 UTCدریافت: 2026/08/01 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:05 UTC
گفت: «آن موقع تو در کمال دلرباییات بودی، با آن لباسهای ظریفت، با آن انگشتهای سفید و قدرتمندت. با اعتماد به نفس طراحهای ظریفت را میکشیدی. آن موقع بود که دوستت داشتم. وقتی رفتی سراغ آشپزی دلم گرفت... دلم به درد میآمد... که میدیدم شکوفۀ وحشی من خودش را در آشپزخانه حبس کرده است. ولی خب لوییس برایم از دوران بچگی و خانوادهات گفت و گفت که از خانهداری لذت میبری، آن وقت بود که به خودم گفتم من این زن را دوست دارم؛ حالا باید صبر کنم و ببینم وقتی آشپز میشود باز دوستش دارم یا نه. و عزیزم باور کن که دوستت دارم، تا ابد دوستت خواهم داشت، حتی اگر بگویی میخواهی تا آخر عمرت آشپز مخصوص من باشی!»بلند گفتم: «نه، نمیخواهم! دلم نمیخواهد آشپزی کنم... دلم میخواهد طراحی کنم!...»«عزیز من، همیشه هم حرف قدیمیها درست نیست. اینکه میگویند اگر میخواهی دل مردی را ببری باید سفرۀ هفترنگ جلویش بچینی؛ همۀ مردها که اینطوری نیستند... نمیشود محض خاطر من خانهداری را ول کنی عزیز دلم؟»داشت از من درخواست میکرد؟ از من؟ مگر چنین مردهایی هم پیدا میشدند؟از کتابِ کاغذدیواری زردشارلوت پرکینز گیلمنترجمهٔ نیلی انصار





