.✍ انسان غریب ، زبان غریب سه در خرداد ۱۴۰۲ بنا به علل و جهاتی که فعلاً جای گفتنش نیست ، درخواست باز…
انتشار: 2026/08/09 08:26 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
.✍ انسان غریب ، زبان غریب سه در خرداد ۱۴۰۲ بنا به علل و جهاتی که فعلاً جای گفتنش نیست ، درخواست بازنشستگی پیش از موعد دادم . قریب سه سال از سی سال باقی مانده بود . از یکسو مدیر گروه و از جانب دیگر رئیس دانشکده ، به جهت لطفی که به بنده داشتند ، درخواست مرا در دانشکده نگه داشته و به دانشگاه نفرستاده بودند و میخواستند مرا منصرف کنند و من از این که درخواستم به دانشگاه ارسال نشده بیخبر بودم . اواخر مردادماه بود ، فکر میکنم سیام ، که رئیس دانشکده به من زنگ زد و قصهٔ عدم ارسال را گفت و کوشید مرا منصرف کند . آخرین حرفم به او این بود که : «اگر به بنده لطفی دارید ، خواهشم این است که هرچه سریعتر درخواست مرا به دانشگاه ارسال کنید» . ایشان هم محبت کرد و همان روز ارسال کرد . مدیریت دانشگاه از خدا خواسته ، دستور اقدام فوری داد . یکی دو روز بعد ، از امور مالی دانشگاه به من زنگ زدند و بعد از سلام و احوالپرسی از من سؤال کردند که : «آیا موافقید که بازنشستگی شما را از اول شهریورماه ثبت کنیم ؟» و پاسخ بنده این بود که : « بله ، با تشکر» . باری در همان تابستان ، بار سفر بستم و به همین کلبهای آمدم که در یکی از روستاهای شمال دارم و غارنشین شدم . با آمدن به اینجا فصل تازهای از زندگیام آغاز شد ؛ فصلی کاملاً متفاوت از همهٔ دیگر فصول . این فصل تازه فقط دوران بازنشستگی و ایام پیری نبود ؛ چیز دیگری هم بود . از لحظهای که همهٔ بندها و زنجیرهای زندگی در تهران را که بر دست و پای جسم و جان و شاکلهام بسته شده بود بریدم و به اینجا رسیدم ، عالمی دیگر برایم عیان شد ؛ عالمی که همه چیز آن با عالم پیشین متفاوت است . میدانید ، به اینجا که رسیدم تازه فهمیدم که همهٔ عمر را در وضعیت «گمشدگی» زیستهام و اکنون باید در جستوجوی خودم باشم ؛ یاد شعر مولوی افتادم که میگفت :دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت مینشود جستهایم ماگفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست برخاستم ، فانوس به دست ، در جستوجوی خودم ، در تاریکی ، در پی انسان ، طبیعت ناب انسان ؛ طبیعتی که اینک زیر صدها حجاب پنهان شده است . دیدم الحال باید بگردم و بچرخم و بنویسم ؛ نه از آن جنس نوشتنهائی که تا کنون داشتهام . نه . نوشتنی از جنس دیگر . نمیدانم چه جور ، اما میدانم که باید جنس دیگری باشد ؛ جنسی که بتواند مرا در پیداکردن خود و در یافتن انسان گمشده یاری کند . درست در همینجا بود که افق راه تازهای در نوشتن که در واقع جستن و جوئیدن بود ، در مقابلم گشوده شد . @nasrollahhekmat

