🌌داستان کوتاه شب عزراييلروزي از روزها، حضرت سليمان نبي در سراي خويش نشسته بود که مردي سراسيمه از د…
انتشار: 2026/08/03 19:22 UTCدریافت: 2026/08/05 17:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 17:57 UTC
🌌داستان کوتاه شب عزراييلروزي از روزها، حضرت سليمان نبي در سراي خويش نشسته بود که مردي سراسيمه از در درآمد.سلام کرد و بر دامن حضرت سليمان چنگ انداخت که به دادم برس.حضرت سليمان با تعجب به چهره آن مرد نگريست و ديد که روي آن مرد از پريشانحالي زرد شده و از شدت ترس ميلرزد.حضرت سليمان از او پرسيد: تو کيستي؟ چه بر سر تو آمده است که چنين ترسان و لرزاني؟مرد به گريه درآمد و گفت که: درراه بودم، عزرائيل را ديدم و او نگاهي از غضب به من انداخت و من از ترس چون باد گريختم و به نزد تو آمدم تا از تو ياري بطلبم. از تو خواهشي دارم که به باد فرمان دهي تا مرا به هندوستان ببرد.حضرت سليمان لحظهاي به فکر فرورفت و فرمود: ميپذيرم، به باد ميگويم که تو را در چشم به هم زدني به هندوستان برساند.آن روز گذشت و ديگر روز سليمان نبي حضرت عزرائيل را ديد و به او گفت: اين چهکاري است که با بندگان خدا ميکني، چرا به آنها باخشم و غضب مينگري؟ ديروز مرد بيچارهاي را ترساندهاي و رويش زرد شده بود و ميلرزيد. به نزد من آمده و کمک ميطلبيد.عزرائيل گفت: دانستم که کدام مرد را ميگويي. آري من ديروز او را درراه ديدم ولي از روي خشم و غضب به او نگاه نکردم، بلکه از روي تعجب او را نگريستم.عزرائيل ادامه داد: تعجب من در اين بود که از خداوند براي من فرمان رسيده بود تا که جان آن مرد را در هندوستان بگيرم. درحاليکه او را اينجا ميديدم.شماره کارت بانک تجارت👇5859 8370 0754 7520🧡انجمن حمایت از بیماران ام اس ساوه🎗 @MS_Saveh 🎗


